<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>و خداوند عشق را آفرید</title>
<link>http://paryakhoshkbary.blogfa.com/</link>
<description>(شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر)</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 26 May 2009 17:24:27 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اولین شب تنهایی(880305462)</title>
<link>http://paryakhoshkbary.blogfa.com/post-472.aspx</link>
<description>بد از مدتها اولین شبی است که تنهام. تربچه رفته ماموریتُ از اول قرار گذاشته بودیم هیچ کدوم نریم ماموریت  و تا حالا هم عمل کردیمِ ولی حالا تربچه مجبور شد بره ماموریت. خیلی احساس خوبی ندارمِ جاش تو خونه خیلی خالیه. کاش می شد منم باهاش می رفتم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر چند هر روز تا عصر خونه نمی یاد ولی امروز از صبح جای خالیشو احساس کردمُ خیلی دوسش دارم و دوریش برام سختهُ مخصوصا شبها.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا سلامت بهم برش گردون. آمین&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا عشقم را هر روز افزون بفرما. آمین&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 26 May 2009 17:24:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paryakhoshkbary&amp;postid=472</comments>
<dc:creator>paryakhoshkbary</dc:creator>
<guid>http://paryakhoshkbary.blogfa.com/post-472.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سکه پارسیانی (8803050461)</title>
<link>http://paryakhoshkbary.blogfa.com/post-471.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#0000cc&gt;خوب برای هدیه از چند تا از دوستان از این سکه ها گرفتم ولی نمی دونم چنده. یکی از دوستای دانشگام یکی از اینا رو با وزن ۸/۰ برام با یک عروسک موزیکال آورده و  سه تا از دوستای دبیرستانیم یکی از اینا رو با وزن ۰.۵ آورده اند. فهمیدم که سکه اولی از دومی گرون تره ولی نمی دونم قیمتش چندهُ تو اینترنتم جستجو کردم چیزی عایدم نشد. خواستم اگه کسی میدونه کمکم کنه.&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;ممنون&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;البته مهم نیست کی چی آورده ولی خوب آدم قیمتشو بدونه بهتره.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 26 May 2009 12:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paryakhoshkbary&amp;postid=471</comments>
<dc:creator>paryakhoshkbary</dc:creator>
<guid>http://paryakhoshkbary.blogfa.com/post-471.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زیبایی (8802280460)</title>
<link>http://paryakhoshkbary.blogfa.com/post-470.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#0000cc&gt;زیبا بودن و یا نبودن زندگی بستگی به نگاه من دارد. بستگی به نگاه تو دارد. امروز زیباست چون من همه چیز را زیبا می بینم. حتی سخنرانی های تلویزیونی را. امروز زیباست به زیبایی روح نواز سفر در جاده هیران. سفر در ساحل گیسوم و حرکت به سمت قله. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;امروز زیباست چون تو را دوست دارم. امرو زیباست چون خودم را دوست دارم و هستی ام را. خدایا شکرت از این همه لطف و سرمستی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 May 2009 10:40:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paryakhoshkbary&amp;postid=470</comments>
<dc:creator>paryakhoshkbary</dc:creator>
<guid>http://paryakhoshkbary.blogfa.com/post-470.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درد و دل (8708130459)</title>
<link>http://paryakhoshkbary.blogfa.com/post-469.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#0000cc&gt;امروز هوا خوب است، زندگی خوب است و همه چیز زیبا به نظر می رسد، برعکس دیروز که همه چیز سیاه بودف همه چیز زشت بود و همه چیز زشت به نظر می رسید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;خدایا شکرت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Nov 2008 11:42:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paryakhoshkbary&amp;postid=469</comments>
<dc:creator>paryakhoshkbary</dc:creator>
<guid>http://paryakhoshkbary.blogfa.com/post-469.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آمدن سعید و سامان و مامانشون (8706060458)</title>
<link>http://paryakhoshkbary.blogfa.com/post-468.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#0000ff&gt;هفته دیگه قراره سعید و سامان و مامانشون بیان خونه ما. حالا باید یک عالمه کار کنم، یکی از کارها، تمیز کردن یخچاله، یکی دیگه تمیز کردن و خونه حیاطه و یک کار مهم خرید کردنه. خوب فکر کنم یک سه - چهار روزی خونه ما بمونن. خیلی خوشحالم می یان خونمون و حسابی روحیمون عوض میشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;خدا کنه من و تربچه عزیز، بتونیم به خوبی ازشون پذیرایی کنیم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 Aug 2008 11:27:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paryakhoshkbary&amp;postid=468</comments>
<dc:creator>paryakhoshkbary</dc:creator>
<guid>http://paryakhoshkbary.blogfa.com/post-468.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیدار با دوستان (8706050457)</title>
<link>http://paryakhoshkbary.blogfa.com/post-467.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#0000ff&gt;امروز روز خوبی است،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;امروز با مهرناز و پانته آ دو تا از دوستای خوبم قرار دارم و خیلی خوشحالم که می بینم﻿شون. آخرین باری که دیدمشون اسفند 86 بود؛ خیلی خوش گذشت و حسابی با هم خندیدیم و لذت بردیم. این دو دوستم از همکارای قدیمی﻿ام هستند. دو دختر مهربان و بسیار شیرین. یادش بخیر آن سالها چقدر با هم درد و دل می﻿کردیم و چقدر لذت می﻿بردیم. یادش بخیر آن روزگار دور، که همه آمدند و من برایشان آش رشته هم درست کرده بودم. چقدر خوشحالم که امروز دوباره می﻿بینمشون، خدایا شکرت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;فردا از دیدارمون براتون می نویسم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 26 Aug 2008 08:38:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paryakhoshkbary&amp;postid=467</comments>
<dc:creator>paryakhoshkbary</dc:creator>
<guid>http://paryakhoshkbary.blogfa.com/post-467.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>استاندارد یا غیراستاندارد (8706040456)</title>
<link>http://paryakhoshkbary.blogfa.com/post-466.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#0000ff&gt;آخر نفهمیدیم چی استاندارده چی استاندارد نیست؟ بعد یک مدت طولانی که پاستیل جی بوبو خوردی یک دفعه تلویزیون می گه که غیر استاندارد و غیر بهداشتیه؟ می﻿ری به بقال سر کوچه می﻿گی، بقاله می﻿گه، اصلا هم نیست. این همه ما فروختیم هیچی نشده، تازه از تو مغازه﻿اش هم جمع نشده. امروزم یک عالمه چیز رو شنیدم که غیر بهداشتیه، همین شیر کاکائو پاکبان! نمی دونید چقدر از این چیزا خوردم. و خیلی چیزای دیگه که آدم نمی دونه بخوره یا نخوره؟ نمی﻿دونه استاندارده و یا استاندارد نیست؟ نمی﻿دونه اگه امروز استاندارده، فردا هم استاندارده و یا نه؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;خدایا عاقبت ما را بخیر بگردان! آمین آمین آمین&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 Aug 2008 11:38:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paryakhoshkbary&amp;postid=466</comments>
<dc:creator>paryakhoshkbary</dc:creator>
<guid>http://paryakhoshkbary.blogfa.com/post-466.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مالزی برون (8706030455)</title>
<link>http://paryakhoshkbary.blogfa.com/post-465.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#0000ff&gt;نمی دونم جدیداها چی شده که همه می رن مالزی، یکی واسه ماه عسل، یکی واسه تعطیلات تابستانی و خیلی ها هم برای ادامه تحصیل. از بین همین همکارای خود یک 10 نفری تا حالا رفتن مالزی اونم برای ماندن، اولین نفری که من یادم می یاد، نوشزاد بود که اونم مثل من کنترل پروژه بود؛ رفته بود مالزی و حسابی ازش تعریف می کرد، عکسهایی که از محل اقامتش فرستاده بود مثل بهشت بود، زیبا، آرام و دوست داشتنی. بعدش شنیدم  که آقای ابطحی و سپیده و... هم رفتند و امروز هم شنیدم منصوره می خواهد بره! انگار حسابی رفتن به مالزی داغ شده، تازه چند روز پیش که با مهرناز عریز صحبت می کردم شنیدم دوستش ندا هم رفته مالزی، البته اون تنها رفته و شوهرشو نبرده!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;البته اگه بخوای خروج افراد رو به کشورهای دیگر ببینم، این چند وقته چند نفری رفتند استرالیا، زهره و شوهرش و آقای درانی و خانمش هم می خوان برن. البته فریبا جانم رفت سوئد.............&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;ای دل غافل، همه دارن کم کم می رن، و من حسابی احساس دلتنگی می کنم.&lt;/FONT&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 Aug 2008 08:18:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paryakhoshkbary&amp;postid=465</comments>
<dc:creator>paryakhoshkbary</dc:creator>
<guid>http://paryakhoshkbary.blogfa.com/post-465.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مامان مریم-ع دو روزه (8706020454)</title>
<link>http://paryakhoshkbary.blogfa.com/post-464.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#0000ff&gt;مریم-ع یکی از همکاران زیبا، مهربان و خوش تیبی یه که روز پنج شنبه مامان شده. البته از 19 تیر رفته بود مرخصی استحلاجی و من خیلی وقته ندیدمش. مریم قبل از دوران بارداری خیلی به خودش می رسید و فقط به فکر تیپ وقیافه و چیزای دیگه بود. همه همکارا می گفتند، مریم اگه مامان بشه مامان خوبی نمی شه ولی کم کم که زمان بارداریش بیشتر می شد؛ خیلی از روحیات مامانارو پیدا کرده بود و این آخرا که یک مامان کامل شده بود.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;حالا حتما یک پسر خوشگل و تپل مپل داره، آخه مریم عاشقه پسر بود و خدا هم بهش پسر داد. مریم و امیر 6 سالی بود ازدواج کرده بوند و مریم سی و خرده ای سالش بود ولی در کل دوران بارداریش خیلی خوب و راحت بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;امیدوارم خانواده سه نفرشون الان خوب و خوش سلامت باشند. خدایا شکرت&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 12:55:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paryakhoshkbary&amp;postid=464</comments>
<dc:creator>paryakhoshkbary</dc:creator>
<guid>http://paryakhoshkbary.blogfa.com/post-464.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آبعلی (8706020453)</title>
<link>http://paryakhoshkbary.blogfa.com/post-463.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#0000ff&gt;از روز چهارشنبه تا جمعه رفته بودیم آبعلی، هوا خیلی خوب بود و حسابی دلپذیر بود. هر چند یک بار به اشتباهی به جای کشک آبلیمو تو آش ریختم ولی خوب غذاهای خوشمزه و تازه﻿ای خوردیم. مثلا سبزی از همان باغچه  توی باغ چیده شد و چقدر خوشمزه و تازه بود؛ این سبزی﻿ها با سبزی﻿هایی که توی مغازه﻿ها می﻿فروشند خیلی فرق داشت. گوجه﻿ها هم معرکه بود و وقتی نمک می﻿زدی و گاز می﻿گرفتی بینهایت لذت﻿بخش بود.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/15.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;روز جمعه هم دایی اومد آبعلی-البته تنها- دایی مرد آرام و مهربانی است. و هر چی ازش سوال می﻿کردی، می﻿گفت هرجور که خودتون می﻿خواهید همان کار رو می﻿کنیم. دایی، برعکس باباست؛ بابا همیشه می﻿گه زود باشید این کار و کنید، اون کارو کنید، ولی دایی نه زیاد حرف می﻿زنه و نه زیاد غرّ می﻿زنه. از وقتی بچه بودیم، دایی همین﻿طوری بود، ساکت و مهربان ولی زن دایی پر جنب و جوش و مهربان؛ ولی دایی و زن دایی و دختر دایی ها در تمام دوران کودکی من همراهم بوند. یادش بخیر با بچه﻿های دایی خاله بازی می﻿کردیم. مینا دختر کوچک دایی بهترین هم بازی من بود، البته چند سالی از من کوچکتر است.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/18.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;آبعلی اونقدری هوا سرد بود که مجبور بودیم شبها لحاف رویمان بیاندازیم. فکر کنم دفعه بعد باید بخاری روشن کنیم: خداحافظ گرمای تابستانی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 09:00:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paryakhoshkbary&amp;postid=463</comments>
<dc:creator>paryakhoshkbary</dc:creator>
<guid>http://paryakhoshkbary.blogfa.com/post-463.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
