تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید
(شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر)
تربچه می گه از پنج شنبه همین هفته سفرمون رو شروع کنیم. حالا هنوز خونه تکونی تموم نشده، هیچی نخریدم، مامانم منتظره کمکش کنم و ... .

نمی دونم، از وقتی گفته یک دلشوره حسابی گرفتم؛ خیلی سخت و دردناک، کم کم انگار می خواد گریه ام دربیاد، وای چه کار کنم.

تازه اگه از پنج شنبه بریم تا ۱۳ در سفر می مونیم و دلم برای مامانم اینا تنگ می شه! حالا چیکار کنم، شدم مثل این ضرب المثل " هم خر می خواد، هم خرما"  هم دوست دارم برم ایران گردی و هم دوست دارم خونه باشم، مامانمو ببینم و ... .

چکار کنم، دلشوره رو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/20ساعت 12:32  توسط پریا | 
روز پنج شنبه نهار خونه مریم خانم دعوت بودیم، رفتیم اونجا و من بیشتر پای کامپیوترشون بودم و ویندوز عوض می کردم، یعنی کلا پارتیشن هاشم فورمت کردمو حسابی مرتب شد. عصر هم از اونجا رفتیم خونه مجید آقا اینا و حسابی بازی کردیم سهیلا خانم می گفت: " تو باید روانشناسی کودک می خوندی، چون با هر بچه ای مثل خودش بازی می کنی!" شب دیگر وقت برگشتیم خونه و به جمع اوری وسایل پرداختیم و همه چیز و جمع کردیم تا صبح برگردیم تهران.

جمعه صبح برگشتیم، تو راه هم خیلی خوش گذشت چون صحبا هم اومده بود تو ماشین ما؛ وقتی رسیدیم شروع کردم به جابه جایی وسایل و درست کردن پیتزا سر چند ساعت ماشین لباسشویی کارشو تموم کرد، همه چیز مرتب شد و پریا اصلا استراحت نکرد، یعنی وقتی خونه رو نگاه می کردی اصلا متوجه نمی شدی ۲ ساعته تازه از راه رسیدیم. هر چند اصلا استراحت نکردم ولی خیالم راحت بود. دیگه باید منتظر هفته جدید می شدیم با ۵ روز کاری بیش رو!

و این چنین سفر محرم ما با خوبی و خوشی تمام شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/17ساعت 8:53  توسط پریا | 
روز چهارشنبه، فردای روز عاشورا و روز یازدهم محرم بود! بعد از صبحانه با تربچه قشنگم رفتیم بیرون و کمی ماشین سواری کردم! برای نهار آمدیم خانه و بعد از صرف نهار آماده شدیم بریم خونه اصغر آقا اینا، خوب من زنگ زدم که بریم خونه اونا، من و صحبا زودتر از بقیه رفتیم و نشستیم با آرین کوچولو به دیدن سی دی های کارتونش؛ بچه بیشتر کارتونها را حفظ است. و قبل از اینکه کارتون اون جمله رو بگه آرین کوچولو می گفت. بعد همه امدند وشام خوریم. بعد از شام رفتیم خونه عمه لتان اینا چون نذری حلیم داشتند و همه می رفتند اونجا خوب خیلی ها بودند و من بیشتریها رو نمی شناختم. زهرا دختر عمه لتان، موقعی که من و تربچه عقد کردیم مجرد بود ولی الان یک بچه ۱.۵ ساله داره! و بعد به ما می گه حوصلتون سر نمی ره؟ البته من چیزی نگفتم، ولی به نظرم مگه بچه اسباب بازی که وقتی حوصله ات سر رفت بچّه دار شی! ای بابا از دست این مردم! بعد با لیلون و آقا هادی رفتیم تفریح، این هادی اونقدر ذوق می کرد که نگو، لیلون هم هی می خندید! خوب شب ساعت ۱۲ دیگه برگشتیم خانه و از خواب داشتیم می مُردیم، یعنی من داشتم می مردم! و نمی دونم کی خوابم برد. 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/16ساعت 14:36  توسط پریا | 
روز عاشورا صبح از خواب بیدار شدیم، رسمه همه می یان خونه آقاینا و قیمه می خورن. حدود ۳۰ نفر ...بعد از صبحانه دست جمعی رفتیم دیدن شبیه خوانی، جاهای مختلف شبیه خوانی داشت ولی شبیه خوانی میدان فوتبال از همه قشنگ تر بود و در سالن سربسته و با امکانات زیاد اجرا می شد. سپاه یزید و سپاه امام حسین امکانات مختلفی داشتند و لباسهایی زیبایی بر تن سپاهیان یزید بود. خوشمان آمد. بعد از برگشت به خانه همگی دست جمعی نهار خوردیم و نهار قیمه بود. عصر همگی با ۵ ماشین سواری به دیدن سد رفتیم، به دیدن دریاچه یخ زده و من حسابی برف بازی کردم. منظره زیبایی بود، همه چیز سفید و یخ زده؛ فقط ما بودیم که یخ نزده بودیم؛ روی دریاچه اثر حرکت موتور بود، گویی جوانان برای شادی با موتور از روی یخ های دریاچه گذشته بودند، چه اعتماد به نفسی و حسابی خندیدیم و لذت بردیم. بعد از برگشت به خانه و صرف شام، به مراسم شام غریبان رفتیم، مراسم زیبایی بود و سرِ کشت شدگان ظهر بر سر نیزه ها بود و اسیران هم زنجیر زده می رفتند، جالب بود، بعد با صحبا و محبوبه خانم و آقا سعید گل و البته تربچه قشنگم رفتیم گردش! رفتیم پارک جنگلی و به سفارش من تربچه ما رو برد قبرستون حالا تعجب نکنید! ای بابا می گم تعجب نکنید آفرین! خوب من تا حالا شب قبرستون نرفته بودم و همیشه احساس می کردم که شبها روح ها روی قبرها هستند و حیوانات به سوی قبرها حمله می کنند. ولی زهی خیال باطل، هیچ خبری نبود و مردگان خفته در خاک آنچنان آرام و بی خیال بودند که اصلا ترسی در دل آدم نمی ماند. هر چند ساعت ۱۱ شب بود و رفتن به قبرستان عجیب به نظر می رسید ولی ما به دو قبرستان مختلف رفتیم! و شاید فاتحه ای که برای مردگان خواندیم واقعا از ته دل بود، در آن تاریکی و در آن سکوت؛ فقط صدای زمزمه خواندن فاتحه می آمد و ترسی در وجودمان حضور نداشت. خدایا شکرت
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/16ساعت 8:25  توسط پریا | 
نمی دونم چرا دوست نداشتم بنویسم، شاید احساس کردم خیلی یکنواخت می نویسم و شما شاید خوشتون نیاد، ولی امروز تصمیم گرفتم فقط بنویسم، اگر یکنواخت باشد؛ اگر بی معنا باشد و یا ...

روز یکشنبه رو بعد از ساعت­کاری به جمع کردن وسایل و بستن چمدان گذروندم. شب هم رفتیم با تربچه بیرون و هیئتهای عزاداری رو نگاه کردیم و خیلی با سوز و گداز می­خوندن.

صبح دوشنبه ساعت 7 از خواب بیدار شدیم و سریع حرکت کردیم، مسیر سفر بسیار خلوت بود و جاده خشک و بدون باران، هوا مطلوب بود و ما همش در حال خوردن بودیم؛ صبحانه تخم­مرغ آب­پز خوردیم، از پفک و چیبس و جیم­جیم و میوه و ... خوردنی دوست داشتنیم چای، خوش طعم و دلبرانه و ساعت 12 رسیدیم. ظهر را برای نهار خونه آقا بهروزاینا دعوت بودیم، لباسهایمان را عوض کردیم و آماده شدیم و رفتیم خونه اقا بهروز اینا، آقا بهروز تازه نوه­دار شده و ما عصر به خونه دخترش رفتیم، نوه پسرِ بامزه و ریز نقشی بود و بیشتر به دایی کوچیکش رفته بود! دختر آقا بهروز اصرار کرد که شام بمانیم، و ما اصرار ایشان را پذیرفتیم و شام ماندیم. قبل از شام به دیدن هیئت­های عزاداری رفتیم و بعد به دیدن رودخانه یخ­زده رفتیم. رودخانه آنچنان یخ زده بود که موتورسواران از روی آن رد می شدند و احساس شادی می کردند. شب دیروقت به خانه آمدیم و دیروقت تر خوابیدیم. و اینچنین روز اوّل سفر تمام شد، البته همه بودند، محبوبه خانم اینا، صحبااینا و ما و حسابی شلوغ پولوغ بود. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/15ساعت 15:32  توسط پریا | 
خوانندگان عزیز و دوست داشتنی، پریا و تربچه تصمیم گرفتند برند سفر، از کوها و جنگلها بگذرند و تجربه کسب کنند. سرما را، گرما را و همه چیز را تجربه کنیم: که تجربه در سفر بسیار عالی است.

دعا می کنم سفر خوش بگذرد و برگردم و همه چیز را برایتان بگویم.

به امید دیدار

پریای مسافر

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/08ساعت 16:15  توسط پریا | 
خوب بالاخره روز جمعه روز برگشت به تهران فرا رسید و برایم این روزها خیلی زود سپری شد. ساعت ۶.۱۵ دقیقه از محل اقامت بیرون آمدیم، هوا سرد ولی آفتابی بود و جاده ها همگی خشک بودند. در نزدیک نیشابور در سمت راست جاده محلی وجود دارد که به "قدم گاه" معروف است و این محل، معروف است که جای پای امام رضا(ع) در آن وجود دارد و داخل ضریح کوچک آن دو جای پای بزرگ گذاشته شده بود. و عده ای برای زیارت آمده بودند و محل بسیار زیبایی بود و من حسابی لذّت بردم، ولی آخر برایم این جای پا خیلی سوال داشت که کسی نبود جوابم را بدهد، فکر کنم مسئولینش خواب بودند. از قدم گاه بیرون آمدیم و صبحانه خوردیم، مسیر را با سرعت طی کردیم. در دامغان قصد کردیم نهار دیزی بخوریم و هوس پریا را به جا آوریم، ولی حیف دیزی فروشی هایش بسته بود و غذایی دیگر خوردیم.  با سرعت به سوی تهران آمدیم و ساعت ۵.۳۰ به شهرمان، تهران رسیدیم و احساس شعف کردیم که سالم رفتیم و سلامت برگشتیم. مسیر برگشت را خیلی خوب طی کردیم و من بسیار راضی بودم.

خدایا شکرت به خاطر این همه نعمت که به ما دادی.

و این چنین سفر ۵ روزه ما به مشهد به پایان رسید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/04ساعت 15:58  توسط پریا | 
روز چهارم سفر یعنی روز پنج شنبه بعد از صرف صبحانه راهی حرم شدیم، خوب خیلی شلوغ بود و به زور و زحمت می شد راه بری، حیاط حرم هم فرش داشت و پر بود از مردمی که برای زیارت آمده بودند. بعد از زیارت و تلاش برای رسیدن به ضریح و لمس میله های طلای آن، از حرم بیرون آمدیم، تصور می کردیم که نیم ساعت یا یک ربع آنجا بودیم ولی خوشبخانه دو ساعتی را آنجا گذرانده بودیم، در حرم چقدر زمان زود می گذرد. تصمیم گرفتیم به آرامگاه فردوسی برویم، حرکت به سوی طوس، آرامگاه فردوسی فقط رنگ سفید داشت، ساختمانش، قبرش و تمام مجسمه ها و ...، همه سفید بود، سفید خالص! بعد از آرامگاه فردوسی به محل اقامت برگشتیم، و بعد از صرف میوه و جای، برای مراسم شب چلّه آماده شدیم و خوب خیلی عکس انداختیم و از هر خوراکی داشتیم، هندوانه، انار، میوه های دیگر، آجیل و تخمه و ... .

آخر شب هم وسایلمان را جمع کردیم تا فردا به سوی شهرمان، تهران برگردیم و سفرمان را به پایان برسانیم.

و اینچنین روز چهارم سفر به پایان رسید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/04ساعت 9:35  توسط پریا | 
صبح روز سوم سفر، روز چهارشنبه ساعت ۶ از خواب بیدار شدیم، و آماده شده و به سوی حرم مطهر حرکت کردیم. خیابانها تقریبا خلوت بود ولی حرم خیلی شلوغ بود. امروز تصمیم گرفتم که در مبارزه برای رسیدن به ضریح شرکت کنم و خیلی زود موفق شدم.

یک اتفاق که واقعا ناراحت کننده بود،این بود که تعدادی خانم نابینا آورده بودند و آنها نمی توانستند خیلی جلو بروند، برای همین یک مرد با هیکل بسیار گنده آورده بودند تا زنها را به طرز بسیار بدی کنار بزند. و چقدر خجالت اور بود، در جایی که هر لحظه برای یکبار افتادن چادر فریاد می زنند، مردی نامحرم را به میان زنان می فرستد تا آنها را کنار بزند، آیا لازم بود؟ آیا لازم بود که آن خانمها نابینا به جلو بروند؟ آیا ورود یک نامحرم در میان زنانی که به هم چسبیده اند تعجب آور نبود؟ آیا نمی توانند به جای زنان ریز جسه، زنانی با جسه بزرگ استخدام کنند؟ آیا این مرد کار حرام انجام نداده بود؟ عجب خدایا عاقبت اینها را بخیر گردان.

بعد از حرم به آرامگاه خواجه ربیع رفتیم، خواجه ربیع غلام امام رضا بوده و می گویند حسابی حاجت می دهد. عکس های زیادی هم گرفتیم.بعد هم به موزه نادر رفتیم، موزه نادر جذابیت خاصی داشت و آدم در آن احساس غرور می کرد.

به محل اقامت برگشتیم و بعد از صرف نهار به بازار مرکزی مشهد رفتیم، جالب نبود و چیزی برای خرید وجود نداشت. 

بعد از شام تصمیم گرفتیم دوباره به حرم برویم، وای چقدر شلوغ بود، در پارکینگها هم جای پارک نبود و بعد از ۳۰ دقیقه جای پارک پیدا کردیم؛ حرم هم خیلی شلوغ بود، چون شب شهادت امام جواد (ع) بود. و مردم زیادی به آنها آمده بودند. ساعت ۱۲ شب خسته و مانده به خانه برگشتیم و همش در فکر این بودم چرا در اینجای به این شلوغی نظم و برنامه ریزی دقیق وجود ندارد. نمی دانم هر جا بروم فقط به فکر بهینه کردن هستم، چقدر بد است.

و این چنین روز سوم سفر به پایان رسید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/03ساعت 11:56  توسط پریا | 

روز دوم سفر یعنی روز سه­شنبه، وقتی از خواب بلند شدم دوست داشتم ساعتها بخوابم از خستگی روز قبل؛ خوب ولی نمی­شود که! بعد از صرف صبحانه­ای بسیار مفصل، با هم به حرم امام رضا رفتیم. وقتی رسیدیم اذان ظهر بود، نماز جماعت را با دیگر زائرین خواندیم و بعد به زیارت رفتیم، چقدر شلوغ بود و از هر طائفه­ای بودند، ترک و کرد و عرب و فارس، لر، .... . جالب بود که هر کس با زبان مادری خود دعا می­کرد و شنیدن این دعاها بسیار شیرین بود. از دور نظاره­گر تلاش دیگران برای رسیدن به ضریح بودم ولی دوست داشتم از همان دور دعا بخوانم و آرزو کنم، دعا کنم و برای دیگران آرزو کنم و فکرم را به صدای دیگران معطوف دارم که چه زیبا دعا می­خوانند. خانم­های زیادی بودند که از خدّام حرم بودند و مردم را راهنمایی می­کردند. چیزی که توجه من را خیلی جلب کرد، مردان عباپوشی بودند که در فاصله­ای بسیار کم در قسمت خانم­ها نشسته بودند و روضه می­خواندند و بعضی از خانم­ها به آنها چیزی می­دادند که مخصوص آنها روضه بخوانند!

هوا که بارانی بود، رانندگان شهر هم بی­ملاحظه! کمی آدم را دلگیر می­کرد.

 به محل اقامت برگشتیم و نهار خوردیم، کمی صحبت و بعد هم خوابیدیم. تصمیم گرفتیم که کمی در شهر بگردیم و کمی خرید کنیم و نقشه­ای بخریم تا راحت­تر همه جا را پیدا کنیم. نقشه بسیار کامل بود و جاهای تاریخی زیادی را نشان می­داد. بعد از شام، برنامه روز سوم سفر را ریختیم، که کجاها برویم و کِی کجا باشیم. در برنامه روز چهارشنبه، زیارت حرم امام رضا (ع) در صبح خیلی زود، رفتن به موزه نادر شاه و ... قرار داشت و برنامه­ای بسیار فشرده و کامل بود.

و اینچنین روز دوم سفر هم به پایان رسید.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/02ساعت 17:37  توسط پریا | 
دوشنبه صبح ساعت ۶.۱۶ دقیقه از خانه راه افتادیم و سفر با ۱۶ دقیقه تاخیر آغاز شد. به سوی سمنان حرکت کردیم، هوا بارانی بود و گاه برف و تگرگ و مه حرکت را سخت تر می کرد؛ دید خیلی کم بود و من نگران تر از همیشه به پایان راه طوالانی می اندیشیدم. صبحانه را در ماشین خوردیم و من همش در حال پذیرایی از تربچه بودم و انواع خوردنی ها را برایش آماده می کردم تا خستگی از تنش در برود. به سمنان که رسیدیم مجسمه هایی از شتر در سمت راست جاده نمایان شد و از سمنان تا دامغان هوا بسیار بد و زمین یخ زده بود و حتی ماشینی که یک متر از ما فاصله داشت دیده نمی شد و هیچ چیز نبود، فقط سفیدی و سفیدی برف و زیبایی ترسناک.  از شاهرود تا سزوار هوا آفاتابی بود. در بعضی از مناطق تابلوی عبور شتر نصب شده بود که من در دیگر جاده های تا به حال ندیده بودم و برایم جالب بود! نهار را در نزدیکی سبزوار خوردیم و راه افتادیم، در راه یک محموله ترافیکی بسیار بزرگ بود که با وسواس زیاد از کنار آن رد شدیم؛ خیلی بزرگ بود و همه جا را گرفته بود و ۴ ماشین سواری چراغ زنان از آن حفاظت می کردند. و ما با ۱۰۰ دقیقه توقف، ساعت ۱۹.۳۰ دقیقه به مشهد رسیدم و به دنبال محل اقامت می گشتیم، هوا بارانی بود و رانندگی مردم شهر مشهد بسیار بد و گویی هرگز از راهنما استفاده نمی کنند؛ وقتی به خیابان می نگریستی انگار ماشینها در حال بازی بودند و همه به جز عده بسیار قلیلی حرکات مارپیچ می رفتند و جالب تر از آن پارک کردن ماشینها بود که پارک دوبله خیلی عادی بود و گاهی یک تاکسی به خاطر پارک در کنار ماشینی که دوبله پارک کرده بود باعث ترافیک سنگینی می شد، تاکسی ها به راحتی وسط خیابان توقف کرده و مسافر سوار می کردند و گاهی وسط میدان منتظر سوار کردن همشهری خود می شدند! این وضعیت برایمان خیلی عجیب بود و آن زمان بود که فهمیدیم که مردم شهرمان تهران " عجب فرهنگ ترافیکی بالایی دارند، مرحبا به مردم تهران"

محل اقامت بسیار زیبا و شامل همه امکانان زندگی بود. بعد از صرف شام، تصمیم گرفتیم استراحت کنیم و اینچنین اوّلین روز سفر به پایان رسید. در تمام طول راه من حرکت را با برنامه مقایسه می کردم و به نظر من با این شرایط آب و هوایی خیلی خوب رسیدیم و خدا حسابی با ما یار بود، شنیدیم که همین روز راه سمنان- دامغان را بسته اند و حسابی خدا را شکر کردیم که ما توانستیم این مسیر پر خطر را به سلامت برویم.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/02ساعت 11:29  توسط پریا | 
آری سفر چه زود گذشت، و چقدر خوب بود، حرم، زیارت و ....

چند جای دیدنی هم رفتیم که کامل بعدا برایتان می نویسم، حالا خیلی کار دارم و خسته ام.

منتظرم باشید.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/02ساعت 8:7  توسط پریا | 
آری، وقتی چند روزی نیستم دوست دارم یک خداحافظی کوچک با شما بکنم و بگویم که وبلاگم را تنها نگذارید، مواظب خود و خانواده تان باشید و برایم نظرات خود را بنویسید. به شما می گویم که به خدا می سپارمتان و حتما برایتان دعا می کنم، دعا می کنم که دعایتان مستجاب گردد. 

به خدا می سپارمتان، خدایی که هرگز تنهایتان نمی گذارد،

به خدا می سپارمتان، خدایی که هر وقت کسی نبود او هست و اگر کسی بود او مواظب است.

به خدا می سپارمتان، امیدوارم این چند روز به شما خوش بگذرد.

به خدا می سپارمتان.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/26ساعت 16:34  توسط پریا | 
خوب اینم برنامه سفر که توسط تربچه تهیه شده است.

خیلی برنامه خوبیه، اگه خدا بخواد و طبق برنامه پیش بریم؛ خیلی خوبه!

ببینید و نظرتون و بگید.

اینم برنامه روز اوّل سفر:

 

عجب برنامه ریزیی  

پ.ن: استفاده از این برنامه با اجازه گرفتن از مدیریت سایت " و خداوند عشق را آفرید" مجاز می باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/26ساعت 14:38  توسط پریا | 
خوب، امروز صبح اومدم بگم که یک ۵ - ۶ روزی نیستم. از فردا تا جمعه یک سفر مشهد در پیش داریم، نمی دونم اونجا وقت می کنم از کافی نت هتل استفاده کنم یا نه ولی به هر حال مثل سفرهای قبلی همه چیز را برایتان خواهم نوشت. من از سال ۱۳۷۷ تا حالا مشهد نرفتم و خیلی دوست داشتم برم ولی الان که کمتر از ۲۴ ساعت به رفتنم بیشتر نموده، احساس بدی دارم، شاید به خاطر شرایط آب و هوایی و خستگی خودم و تربچه و صبا و .... 

خداییش من عاشق سفرم و تربچه هم همین طور، ولی نمی دونم چرا این بار برای اوّلین بار همچین احساسی دارم. ولی دوست دارم بهم خوش بگذره و البته امروز تو یک پست دیگه برنامه فردا یعنی دوشنبه رو براتون می فرستم.

خدایا شکرت

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/26ساعت 9:48  توسط پریا | 
پنج شنبه هرچند حال تربچه تعریفی نداشت، تصمیم گرفتیم بریم آبعلی، راه افتادیم و رفتیم تا نصفه راه حال تربچه که بدتر شد هیچ، تازه یادم افتاد کلیدای ویلارو جا گذاشتم. خوب چاره ای نداشتیم برگردیم خونه؛ ولی با تربچه رفتیم دکتر و نهارو بیرون خوردیم. بعد هم راه افتادیم به سوی آبعلی؛ وای چقدر برف و چقدر زیبا، داخل ویلا سرد بود، بخاریها را تا آخر روشن کردیم و بعد هم چای گذاشتم و خوردیم. شب هم حسابی سرد بود ولی ما به اندازه کافی رخت خواب برده بودیم، صدای آب می آمد و صدای سگها، و وقتی از پنجره بیرون را نگاه می کردی بارش برف زیبایی چشم را نوازش می داد. 

صبح صبحانه لذیذی خوردیم و آماده شدیم و کمی عکس و برف بازی و برگشت به تهران. در خانه حسابی کار کردم و عصر دوباره رفتیم پارک میرداماد برای تمرین و آمدیم خانه، عجب بارانی می آمد. پنج شنبه جمعه خوبی بود.

خدایا شکرت.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/09/18ساعت 10:50  توسط پریا | 
خوب، چند وقته حال خوانندگانم را نپرسیدم! حالتون چطوره؟ شما که برای اوّلین بار به دیدنم آمدیم و یا شما که هر روز یا گاه گاهی به دیدنم می آیید، چه می کنید، خوبید؟ آنجا که شما هستید هوا چطور است؟ اینجا، در شهر من، در زادگاهم تهران، هوا سرد است، سوز دارد و دلت بیشتر موقع ها هوس آش رشته می کند. حال در این سرما من و تربچه عزیزم تصمیم داریم برویم به سفر، سفری در سرما. احساس می کنم مدت زیادی است به سفر نرفته ام و دلم تنگ است برای یک سفر، یک سفر شیرین و یک سفر به یاد ماندنی. دلم تنگ است برای جاده های زیبا، برای مسافر شدن، برای تجربه دیدن آدمهای مختلف، و شاید در راه موجودی، حیوان اهلی یا وحشی دیدیم و از آن لذت بردیم. چقدر دلم هوای سفری کرده، سفری دو نفره و مهیج، و این سفر به احتمال زیاد فردا اتفاق می دفتد، جایتان خالی و دلتان گرم.

دعا کنید هوا خوب باشد و به ما خوش بگذرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/08ساعت 16:50  توسط پریا | 
پنج شنبه صبحانه که خوردیم همگی آماده شدیم بریم خونه آقا بهروز اینا. پسر آقا بهروز، امین، دانشگاه قبول شده بود و مامانش براش سفره انعام انداخته بود. من رفتم خونه اونا و از اونجا خونه لیلون اینا و اماده شدم برای سفره. نهار و خونه آقا بهروزاینا خوردیم و بعد سفره کم کم شروع شد، خیلی مهمون آمده بود و نزدیک ۸۰-۹۰ نفری بود. سفره هم خوب بود یعنی خوب تدارک دیده بودند و بعد از سفره تربچه اومد دنبالمون و بردمون خونه و اونجا تا نصف شب بیدار بودیم. حرف زدیم و شب هم تا ساعت ۱ و ۲ نیمه شب تلویزیون نگاه کردیم.

جمعه هم که روز برگشت بود و کم کم وسایلها رو جمع کردیم و چندتا عکس گرفتیم. این ۲ تا عکس از سارا است. نوزاد امیرآقا و به سفارش مامان سعید این عکس ها رو گذاشتم، تا سعید آقا ببینه و لذت ببره.

عکسها در قسمت ادامه مطلب درج شده است.

می خواستیم ساعت ۲ بعد از ظهر راه بیافتیم بیایم تهران، خبر رسید اصغرآقا تو راه مونده و چند نفر رفتند بببینن چی شده. عصر ساعت ۴ خواستیم بیایم با یک اتفاقی افتاد. آخر ساعت ۷ راه افتادیم و چقدر جاده شلوغ بود، انگار همه مردم تو راه بودند.  چقدر آدم....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/07ساعت 8:50  توسط پریا | 

روز چهارشنبه نشستیم و همگی برنامه فیتیله جمعه تعطیله رو دیدیم البته تربچه و بابای صحبا نبودند، من از این برنامه خیلی خوشم می­یاد؛ البته از قسمت سرخپوستیش بیشتر خوشم می­یاد و حسابی از دیدنش لذت می­برم. بعد از نهاری بسیار خوشمزه و خوشبو با صحبا آماده شدیم و همگی رفتیم مهمونی. این لیلون حسابی زحمت کشیده بود و مامانش 20 نفر مهمون دعوت کرده بود و سر سفره یک اتفاقی افتاد که من و صحبا و سامان و مامان سامان و لیلون و رضا اصلا نتونستیم غذا بخوریم و فقط خندیدیم و بعد از غذا همگی دل درد گرفتیم، چون هر یک قاشق غذا که خورده بودیم؛ 10 تا قاشق هوا فرستاده بودیم تو دلمون و حسابی هم خندیده بودیم. شب هم دسته جمعی برگشتیم و من و تربچه و سامان و صحبا نشستیم تا ساعت 1.30 -2 نیمه شب حرف زدن و آخرش یک دفعه برقها رفت و ما هم که به تازگی یک فیلم ترسناک که به نور و تاریکی ربط داشت دیده بودیم حسابی ترسیدیم و خندیدیم. البته من و صحبا ترسیدیم و سامان و تربچه خندیدند و حسابی خوش­­گذشت. و بعد همگی گرفتیم و خوابیدیم. اینم از روز دوم سفر که با شادی تموم شد.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/06ساعت 11:27  توسط پریا | 
دوشنبه که رفتم خونه سریع آماده شدیم و رفتیم خونه صحبا اینا، و ۴ تایی رهسپار سفر شدیم. تو ماشین همش به رادیو گوش می دادیم که عید می شه یا نه و یک دفعه دیدیم عید و اعلام کردند. و بعد از چند دقیقه شنیدیم که چهارشنبه هم تعطیل شد و خیلی شادی کردیم؛ البته صحبا زیاد خوشحال نشد چون اون چهارشنبه تعطیل بود ولی وقتی پنج شنبه تعطیل شد خیلی ناراحت شد. آره تو ماشین حسابی کیف کردیم و ساعت یک رسیدیم مقصد، منتظرمون بودند و نشستیم تا ۲-۳ نیمه شب حرف زدن و بعد خوابیدیم و خیلی احساس خوبی داشتم. روز سه شنبه همه که عید بود و همه اومدند و همه دور هم بودیم. البته علاوه بر ما و صحبا اینا، سامان اینا هم آمدند و جمعمون جمع بود، البته سعید خان و باباش غایب بودند. برای شام هم جمعمون جمع بود و شب هم تا دیر وقت بیدار بودیم. و من و صحبا تکرار قسمت پایانی سریالهای ماه رمضان رو دیدیم و چقدر با اون چیزی که من فکر می کردم فرق داشت.  میگم دیگه به دیدن سریالهای شبانه عادت کردیم حالا اگه نباشه چقدر سخته. آخر نفهمیدیم سر کلانی چی اومد، دینا با کی ازدواج کرد، آوا زن کی شد و ... البته من قسمت آخر بوی خوش زندگی رو ندیدیم، چون نمی دونستم تکرارش کِی است؟
+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/06ساعت 9:45  توسط پریا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم.
تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید.

نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
دوستان
زندگی
تربچه
اقوام
سفر
فیلم و سریال
و خداوند عشق را آفرید
کتاب
شعر و جملات خاص
هنر
عکس
موضوعات روز
احساسات
آشپزی





Powered by WebGozar

پیوندها
Link001- ویولت!!!
Link002- داغ ترین خبر حوادث
Link003- آیا شغل می خواهید؟
Link004- مهندسی صنایع
Link005- همه چیز در آفتاب
Link006- زیتون
Link007- زینب خانم
Link008- ناکجا آباد
Link009- فعلا بدون عنوانه
Link010- گوشزد
Link011- دخترمون رژینا
Link012- سوال من و جواب تو
Link013- هوادار عشق
Link014- شراگیم زند
Link015- خوابگرد
Link016- دخترم غزل
Link017- بابای فردا
Link018- ساحل نشین
Link019- به نام تک راهب قلبهای تصادفی
Link020- من نامه
Link021- دل نگرون
Link022- روزهای توت فرنگیئی من
Link023- باور کن رفتنم را
Link024- آلبوم جدید، موزیک جدید و نرم افزار
Link025- دنیای ان. ال. پی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان