![]() |
![]() |
|
| (شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر) |
|
تربچه می گه از پنج شنبه همین هفته سفرمون رو شروع کنیم.
نمی دونم، از وقتی گفته یک دلشوره حسابی گرفتم؛ خیلی سخت و دردناک، کم کم انگار می خواد گریه ام دربیاد، وای چه کار کنم. تازه اگه از پنج شنبه بریم تا ۱۳ در سفر می مونیم و دلم برای مامانم اینا تنگ می شه! حالا چیکار کنم، شدم مثل این ضرب المثل " هم خر می خواد، هم خرما" چکار کنم، دلشوره رو
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/12/20ساعت 12:32 توسط پریا |
|
|
روز پنج شنبه نهار خونه مریم خانم دعوت بودیم، رفتیم اونجا و من بیشتر پای کامپیوترشون بودم و ویندوز عوض می کردم، یعنی کلا پارتیشن هاشم فورمت کردمو حسابی مرتب شد.
جمعه صبح برگشتیم، تو راه هم خیلی خوش گذشت چون صحبا هم اومده بود تو ماشین ما؛ وقتی رسیدیم شروع کردم به جابه جایی وسایل و درست کردن پیتزا و این چنین سفر محرم ما با خوبی و خوشی تمام شد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/11/17ساعت 8:53 توسط پریا |
|
|
روز چهارشنبه، فردای روز عاشورا و روز یازدهم محرم بود!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/11/16ساعت 14:36 توسط پریا |
|
|
روز عاشورا صبح از خواب بیدار شدیم، رسمه همه می یان خونه آقاینا و قیمه می خورن.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/11/16ساعت 8:25 توسط پریا |
|
|
نمی دونم چرا دوست نداشتم بنویسم، شاید احساس کردم خیلی یکنواخت می نویسم و شما شاید خوشتون نیاد، ولی امروز تصمیم گرفتم فقط بنویسم، اگر یکنواخت باشد؛ اگر بی معنا باشد و یا ...
روز یکشنبه رو بعد از ساعتکاری به جمع کردن وسایل و بستن چمدان گذروندم. شب هم رفتیم با تربچه بیرون و هیئتهای عزاداری رو نگاه کردیم و خیلی با سوز و گداز میخوندن. صبح دوشنبه ساعت 7 از خواب بیدار شدیم و سریع حرکت کردیم، مسیر سفر بسیار خلوت بود و جاده خشک و بدون باران، هوا مطلوب بود و ما همش در حال خوردن بودیم؛ صبحانه تخممرغ آبپز خوردیم، از پفک و چیبس و جیمجیم و میوه و ... خوردنی دوست داشتنیم چای، خوش طعم و دلبرانه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/11/15ساعت 15:32 توسط پریا |
|
|
خوانندگان عزیز و دوست داشتنی، پریا و تربچه تصمیم گرفتند برند سفر، از کوها و جنگلها بگذرند و تجربه کسب کنند. سرما را، گرما را و همه چیز را تجربه کنیم: که تجربه در سفر بسیار عالی است.
دعا می کنم سفر خوش بگذرد و برگردم و همه چیز را برایتان بگویم. به امید دیدار پریای مسافر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/11/08ساعت 16:15 توسط پریا |
|
|
خوب بالاخره روز جمعه روز برگشت به تهران فرا رسید و برایم این روزها خیلی زود سپری شد.
خدایا شکرت به خاطر این همه نعمت که به ما دادی. و این چنین سفر ۵ روزه ما به مشهد به پایان رسید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/10/04ساعت 15:58 توسط پریا |
|
|
روز چهارم سفر یعنی روز پنج شنبه بعد از صرف صبحانه راهی حرم شدیم، خوب خیلی شلوغ بود و به زور و زحمت می شد راه بری، حیاط حرم هم فرش داشت و پر بود از مردمی که برای زیارت آمده بودند. بعد از زیارت و تلاش برای رسیدن به ضریح و لمس میله های طلای آن، از حرم بیرون آمدیم، تصور می کردیم که نیم ساعت یا یک ربع آنجا بودیم ولی خوشبخانه دو ساعتی را آنجا گذرانده بودیم، در حرم چقدر زمان زود می گذرد. تصمیم گرفتیم به آرامگاه فردوسی برویم، حرکت به سوی طوس، آرامگاه فردوسی فقط رنگ سفید داشت، ساختمانش، قبرش و تمام مجسمه ها و ...، همه سفید بود، سفید خالص!
آخر شب هم وسایلمان را جمع کردیم تا فردا به سوی شهرمان، تهران برگردیم و سفرمان را به پایان برسانیم. و اینچنین روز چهارم سفر به پایان رسید.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/10/04ساعت 9:35 توسط پریا |
|
|
صبح روز سوم سفر، روز چهارشنبه ساعت ۶ از خواب بیدار شدیم، و آماده شده و به سوی حرم مطهر حرکت کردیم. خیابانها تقریبا خلوت بود ولی حرم خیلی شلوغ بود. امروز تصمیم گرفتم که در مبارزه برای رسیدن به ضریح شرکت کنم و خیلی زود موفق شدم.
یک اتفاق که واقعا ناراحت کننده بود،این بود که تعدادی خانم نابینا آورده بودند و آنها نمی توانستند خیلی جلو بروند، برای همین یک مرد با هیکل بسیار گنده آورده بودند تا زنها را به طرز بسیار بدی کنار بزند. بعد از حرم به آرامگاه خواجه ربیع رفتیم، خواجه ربیع غلام امام رضا بوده و می گویند حسابی حاجت می دهد. عکس های زیادی هم گرفتیم.بعد هم به موزه نادر رفتیم، موزه نادر جذابیت خاصی داشت و آدم در آن احساس غرور می کرد. به محل اقامت برگشتیم و بعد از صرف نهار به بازار مرکزی مشهد رفتیم، جالب نبود و چیزی برای خرید وجود نداشت. بعد از شام تصمیم گرفتیم دوباره به حرم برویم، وای چقدر شلوغ بود، در پارکینگها هم جای پارک نبود و بعد از ۳۰ دقیقه جای پارک پیدا کردیم؛ حرم هم خیلی شلوغ بود، چون شب شهادت امام جواد (ع) بود. و مردم زیادی به آنها آمده بودند. ساعت ۱۲ شب خسته و مانده به خانه برگشتیم و همش در فکر این بودم چرا در اینجای به این شلوغی نظم و برنامه ریزی دقیق وجود ندارد. نمی دانم هر جا بروم فقط به فکر بهینه کردن هستم، چقدر بد است. و این چنین روز سوم سفر به پایان رسید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/10/03ساعت 11:56 توسط پریا |
|
|
روز دوم سفر یعنی روز سهشنبه، وقتی از خواب بلند شدم دوست داشتم ساعتها بخوابم از خستگی روز قبل هوا که بارانی بود، رانندگان شهر هم بیملاحظه! کمی آدم را دلگیر میکرد. به محل اقامت برگشتیم و نهار خوردیم، کمی صحبت و بعد هم خوابیدیم. تصمیم گرفتیم که کمی در شهر بگردیم و کمی خرید کنیم و نقشهای بخریم تا راحتتر همه جا را پیدا کنیم. و اینچنین روز دوم سفر هم به پایان رسید. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/10/02ساعت 17:37 توسط پریا |
|
|
دوشنبه صبح ساعت ۶.۱۶ دقیقه از خانه راه افتادیم و سفر با ۱۶ دقیقه تاخیر آغاز شد. به سوی سمنان حرکت کردیم، هوا بارانی بود و گاه برف و تگرگ و مه حرکت را سخت تر می کرد
محل اقامت بسیار زیبا و شامل همه امکانان زندگی بود. بعد از صرف شام، تصمیم گرفتیم استراحت کنیم و اینچنین اوّلین روز سفر به پایان رسید. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/10/02ساعت 11:29 توسط پریا |
|
|
آری سفر چه زود گذشت، و چقدر خوب بود، حرم، زیارت و ....
چند جای دیدنی هم رفتیم که کامل بعدا برایتان می نویسم، حالا خیلی کار دارم و خسته ام. منتظرم باشید. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/10/02ساعت 8:7 توسط پریا |
|
|
آری، وقتی چند روزی نیستم دوست دارم یک خداحافظی کوچک با شما بکنم و بگویم که وبلاگم را تنها نگذارید
به خدا می سپارمتان، خدایی که هرگز تنهایتان نمی گذارد، به خدا می سپارمتان، خدایی که هر وقت کسی نبود او هست و اگر کسی بود او مواظب است. به خدا می سپارمتان، امیدوارم این چند روز به شما خوش بگذرد. به خدا می سپارمتان. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/09/26ساعت 16:34 توسط پریا |
|
|
خوب اینم برنامه سفر که توسط تربچه تهیه شده است.
خیلی برنامه خوبیه، اگه خدا بخواد و طبق برنامه پیش بریم؛ خیلی خوبه! ببینید و نظرتون و بگید. اینم برنامه روز اوّل سفر:
عجب برنامه ریزیی پ.ن: استفاده از این برنامه با اجازه گرفتن از مدیریت سایت " و خداوند عشق را آفرید" مجاز می باشد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/09/26ساعت 14:38 توسط پریا |
|
|
خوب، امروز صبح اومدم بگم که یک ۵ - ۶ روزی نیستم.
خداییش من عاشق سفرم و تربچه هم همین طور، ولی نمی دونم چرا این بار برای اوّلین بار همچین احساسی دارم. خدایا شکرت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/09/26ساعت 9:48 توسط پریا |
|
|
پنج شنبه هرچند حال تربچه تعریفی نداشت، تصمیم گرفتیم بریم آبعلی، راه افتادیم و رفتیم تا نصفه راه حال تربچه که بدتر شد هیچ، تازه یادم افتاد کلیدای ویلارو جا گذاشتم
صبح صبحانه لذیذی خوردیم و آماده شدیم و کمی عکس و برف بازی و برگشت به تهران. خدایا شکرت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/09/18ساعت 10:50 توسط پریا |
|
|
خوب، چند وقته حال خوانندگانم را نپرسیدم!
دعا کنید هوا خوب باشد و به ما خوش بگذرد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/09/08ساعت 16:50 توسط پریا |
|
|
پنج شنبه صبحانه که خوردیم همگی آماده شدیم بریم خونه آقا بهروز اینا. پسر آقا بهروز، امین، دانشگاه قبول شده بود و مامانش براش سفره انعام انداخته بود.
جمعه هم که روز برگشت بود و کم کم وسایلها رو جمع کردیم و چندتا عکس گرفتیم. این ۲ تا عکس از سارا است. نوزاد امیرآقا و به سفارش مامان سعید این عکس ها رو گذاشتم، تا سعید آقا ببینه و لذت ببره. عکسها در قسمت ادامه مطلب درج شده است. می خواستیم ساعت ۲ بعد از ظهر راه بیافتیم بیایم تهران، خبر رسید اصغرآقا تو راه مونده و چند نفر رفتند بببینن چی شده. عصر ساعت ۴ خواستیم بیایم با یک اتفاقی افتاد. آخر ساعت ۷ راه افتادیم و چقدر جاده شلوغ بود، انگار همه مردم تو راه بودند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/08/07ساعت 8:50 توسط پریا |
|
|
روز چهارشنبه نشستیم و همگی برنامه فیتیله جمعه تعطیله رو دیدیم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/08/06ساعت 11:27 توسط پریا |
|
|
دوشنبه که رفتم خونه سریع آماده شدیم و رفتیم خونه صحبا اینا، و ۴ تایی رهسپار سفر شدیم. تو ماشین همش به رادیو گوش می دادیم که عید می شه یا نه و یک دفعه دیدیم عید و اعلام کردند.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/08/06ساعت 9:45 توسط پریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم. تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید. |
| آرشیو موضوعی |
|
دوستان زندگی تربچه اقوام سفر فیلم و سریال و خداوند عشق را آفرید کتاب شعر و جملات خاص هنر عکس موضوعات روز احساسات آشپزی |
|
RSS
|