تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید
(شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر)
هفته دیگه قراره سعید و سامان و مامانشون بیان خونه ما. حالا باید یک عالمه کار کنم، یکی از کارها، تمیز کردن یخچاله، یکی دیگه تمیز کردن و خونه حیاطه و یک کار مهم خرید کردنه. خوب فکر کنم یک سه - چهار روزی خونه ما بمونن. خیلی خوشحالم می یان خونمون و حسابی روحیمون عوض میشه.

خدا کنه من و تربچه عزیز، بتونیم به خوبی ازشون پذیرایی کنیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/06ساعت 14:58  توسط پریا | 

از وقتی خونه پرپری­اینا اومده نزدیک خونه ما چند روز یک بار این پرپری(برادرزاده 3سال و 3ماهه­ام) میاد خونه ما. این بچه نه تنها عاشق خونه ماست؛ بلکه عاشق این تربچه ما هم هست. خونه خودشون و بقیه آروم و قرار نداره و زمین و آسمونو به هم می­دوزه ولی وقتی می­آد خونه ما خیلی ساکت و متشخص فقط سوال می­پرسه و تقاضای خوراکی و یاد درست کردن هواپیما و قایق و کشتی و ... می­کنه!!! البته ماشین بازی و اتل متل و گل یا پوچ هم از بازی­هاش تو خونه ماست. مامانش­اینا می­گن شماها چیکار می­کنین این بچه خونه شما اینقدر ساکته و شیطنت نمی­کنه؟ ما هم جوابی نداریم. در اصل این پرپری خونه ما رو تنها تفریحش می­دونه و در ازای کارهای زیادی مثل خوردن غذا تا آخرین لقمه، حرف گوش کردن و با ادب بودن، شیطنت نکردن تو سرویس و مهد کودک، اذیت نکردن مامان جانها و بابا جانها و ... جایزهء اومدن خونه ما بهش عطا می­شه.

حالا موندم این بچه چی تو خونه ما چی دیده و یا چه رفتاری از من و تربچه دیده که خونه آرزوهاش شده اینجا! ولی این موضوع در هر صورت رایحه مطبوعی از آینده به مشامم می­رساند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/26ساعت 20:41  توسط پریا | 
آلو خانم خواهرزاده ام است که دیگه ۱۳ بدر سال ۱۳۸۶ چهار سالش تموم می شه! این آلو خانم ما عاشق رنگ صورتیه و همه چیزای صورتی رو دوست داره، حالا مکالمه من و آلوخانم تو خانه ما:

آلو خانم: وای خاله چه دستکش خوشگلی، چه صورتیه؟

خاله پریا: آره خاله خیلی صورتیه، خوشت می یاد.

آلو خانم: خاله این دستکش برای چیه؟

خاله پریا: دستکش ظرفشویی، باهاش ظرف می شورم.

آلو خانم: خاله پریا، مامان من از این دستکشها نداره، روز تولدم برام دستکش صورتی ظرفشویی می خری

خاله پریا: باشه می خرم.

آلوخانم: مرسی خاله

از دست این بچه ها

پ.ن: البته منم عاشق رنگ صورتیم و یک عالمه چیزای صورتی دارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/09ساعت 10:5  توسط پریا | 
روز پنج شنبه صبح کارایی بانکی داشتم و رفتم بانک، خوب می خواستم بعدش برم استخر ولی چون برف می آمد پشیمان شدم. آمدم خانه و شروع کردم به تمیز کاری و حسابی تمیز کاری و نظافت وقت گرفت. شب یک خانواده ۵ نفره و ۲ خانواده دو نفر مهمان داشتم، و من برای شام قورمه سبزی و لوبیا پلو  و آش ماست درست کردم. دو خانواده دو نفره امدند و منتظر خانواده ۵ نفره بودیم که... . ساعت ۸.۳۰ زنگ زدم دیدم ای داد بیداد، اینا که هنوز خونشونن؟؟؟؟ گفتم چرا راه نیافتادید؟ گفتند مگه قرار بوده بیاییم اونجا!!!!!!!!!!!  و منم حسابی دلم گرفت و ناراحت شدم. و بیشتر غذاها دست نخورده باقی ماند.

صبح جمعه خواهرم زنگ زد و جریانو براش تعریف کردم و گفت ما شب می آییم اونجا. خوب ظهر جمعه ما مراسم ختمی دعوت بودیم و رفتیم و عصر آلوخانم اینا(خانواده خواهرم) آمدند و حسابی با الوخانم بازی کردم. انواع خاله بازی، آرایشگر بازی و عروس بازی... .

ولی نمی دونید هنوز بازم از اون غذاها مونده! نمی دونم چیکارشون بکنم؟؟؟ خدایا از این آدمهای بدقول نگذر

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/21ساعت 10:8  توسط پریا | 
فاطمه خانم خیاطی می کنه، البته مشتری زیاد داره؛ البته همون طور که می دونید خیاطیشو خیلی خیاط ها قبول ندارند مثل خیلی شغلهای دیگه اون روز خونه اونا بودیم و روی میزش یک عالمه پارچه بود؛ از پرووی، دوخته و ندوخته و ... . خوب منم ذوق کردم و برداشتم یکی یکی به دیدن پارچه ها:

پریا: وای ان چقدر قشنگه!

فاطمه خانم: آره، یک دامنه .... خیلی خوشگل می شه.

پریا: وای من از این طرح دکه ها اونقدر خوشم می یاد، دختر خالمم یکی داشت.

فاطمه خانم: آره طرحش جدیده.

پریا: اَه، اَه این پارچه هه چقدر زشته، کی می خواد با این پارچه بدوزه! چقدر بد سلیقه

فاطمه خانم: اِ راست می گی این پارچه مال خواهرمه!

پریا: وای نمی دونستم!!!!!!!!!!!

و اینطوری پریا حسابی ضایع شد و نمی دونست چی بگه و چی کار کنه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/17ساعت 10:57  توسط پریا | 
خوب دیروز ساعتهای ۴ بود که تربچه زنگ زد که برای شام صحبااینا می یان خونمون. با تربچه رفتیم خونه و شروع کردیم به جمع و جور و تهیه غذا و خرید، ساعت ۷ صحبااینا آمدند و دست جمعی فیلم "چند می گیری گریه کنی " رو دیدیم، خیلی قشنگ بود، با اونکه دفعه دوّمی بود که می دیدم برام جذّاب بود. نشستم با صحبا در مورد سالهای دبیرستان و درس برای کنکور گفتم، از طرز درس خواندنم و خلاصه نویسی هایم. چندتا از کتابهام رو، نزدیک ۲۰تا کتاب هم بهش دادم که اگه به دردش بخوره بخونه، خوب این خیلی خوبه که صحبا حرف آدمو گوش می کنه و هر کاری که زن عموش می گه انجام می ده. البته هر کی زن عمویی مثل من داشت همین کارو می کرد! مهربون نیستم، که هستم کمکش نمی کنم که می کنم. هم زبونش نیستم که هستم. حرف دلشو به کسی می گم که نمی گم. خوب شما بگید زن عمو به این خوبی دیده بودید! 

ساعت ۱۱ شب هم همگی خوشحال و خندان رفتند و منم بعد از کمی جمع و جور از خستگی فکر کنم بیهوش شدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/27ساعت 9:41  توسط پریا | 
روز دوشنبه که عید بود تا عصر کار کردم، سبزی خورد کردم، تفت دام و برای نهار حلیم بادنجان درست کردم، خوب این غذا هم که خیلی دنگ و فنگ دارد! گردون،  عدس و ... و چقدر ظرف کثیف برای شستن! خوب جارو کردن خانه و تمیز کردن و اتو کردن لباسها خود داستان هزار مثنوی است، خوب ساعت ۷ شب شد و تصمیم گرفتیم که به خانه صحبا اینا برویم و با تربچه قشنگم دو نفری رفتیم، صحبا و باباش خیلی خوشحال شدند و صحبا برامون قورمه سبزی درست کرد! ماشاء ا... دست پختشم خوبه! شب هم ساعت دوازده شب برگشتیم خانه!

دیروز که سه شنبه بود آلو خانم (خواهر زاده ام که سه سال و ۱۰ ماهشه)  زنگ زد گفت خاله شب بیاید خونه ما! منم خوشحال و خندان قبول کردم. بعد هم شب با تربچه رفتیم خونه خواهرم اینا! خوب این آلوخانم چون تازه از مشهد برگشته بود هزارتا چیز برای خودش خریده بود، همه رو یکی یکی می آورد نشان میداد و منم هی ذوق می کردم. بعد از شام، ساعت ۱۲ شب برگشتیم خانه! خوب دو شب تا دیروقت مهمانی بودیم و الان حسابی خوابم می آید! خدایا خواب را از سرم بپرّان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/20ساعت 9:57  توسط پریا | 
در ۲۵ دی ماه سال ۱۳۶۳، چون خورشیدی زیبا به این دنیا آمد، افراد خانواده اش آنقدر این موجود زیبا و نازنین را دوست داشتند که هر یک نامی بر آن گذاشته بودند، پدرش در شناسانامه نام مهدیه گذاشته بود، برادر بزرگش کوکو صدایش می کرد، خواهر بزرگش عسل صدایش می کرد، خواهر کوچکش چکچکه صدایش می کرد و برادر کوچکش ... .

این کودک زیبا کم کم بزرگ شد، موهایی چون تار خورشید، چهره ای چون مهتاب، و قدی بلند و رعنا داشت، مهربان، کنجکاو و دلسوز بود، درسش عالی بود و حتی به دختر دایی یش که یک سال از او بزرگتر بود درس ریاضی می داد؛ کتاب ریاضی دختر دایی بزرگتر را می خواند و بعد به او یاد می داد. الان دختر دایش چند سالی است به خانه بخت رفته است.

سال اول راهنمایی که بود هنگام ورزش دستش درد می کرد، مادر مهربانش او را به دکتر می برد و دکتر می گوید که احتمالا هنگام ورزش شکسته است، دکتر کتفش را می بندد تا یکماهی تکان نخورد.

کودک زیبای خانواده هنوز یکماه نشده دستش ورم کرد و دکترها او را ملزم به نمونه برداری کردند، پس از نمونه برداری معلوم شد مهمانی ناخوانده در بدنش رشد کرده که نامش " غده بدخیم " است. خوب دختر زیبا مورد عمل جراحی قرار گرفت، شیمی درمانی، اشعه تراپی و ... شد، دختر زیبا هنوز به مدرسه می رفت و درسش خوب بود.

دو سال بعد، هنگامی که دختر سال سوم راهنمایی بود، دیگر حال و احوالش خوب نبود، خوب نمی توانست راه برود و سرش هم کمی ورم کرده بود، دوره های نزدیک شیمی درمانی این واقعیت را به رخ می کشید. در آذر ماه ۱۳۷۷، آن هنگام که دختر زیبا دیگر موهای چون تار خورشیدش را نداشت، آن هنگام که توان راه رفتن نداشت، توان نفس کشیدن نداشت، راهی بیمارستان شد. مادر و پدر و خواهر و برادرانش زندگیشان روی باد بود، فرزند کوچک خانواده داشت از دستشان می رفت، کودک مهربان، مهربان تر از همیشه بود، کودک مهربان دیگر بدون اکسیژن نمی توانست نفس بکشد، نمی توانست خوب راه برود، دختر مهربان دوست داشت دوباره به مدرسه برود، سال سوم راهنمایش را تمام کند و دوست داشت رشته تجربی بخواند، دختر مهربان دوست داشت برای سال جدید موهای چون تارش را دوباره داشته باشد و گل سری زیبا بخرد و به عید دیدنی برود.کودک مهربان،عسل خواهر، کوکوی برادر هر روز حالش بدتر می شد، ماه رمضان هم بود دیگر همه چیز غم انگیز بود، در غروب روز ۱۹ دی ماه سال ۱۳۷۷، در آن هنگام مادر و پدرش می خواستند افطار کند چشم خورد را بست و رفت و رفت و همه را تنها گذاشت.دیگر زندگی فروغی نداشت، پدرش پیر شد، مادرش شکّه شد، خواهرانش فریاد کشیدند، و برادرانش گریستند، و امروز هشت سال از آن روز غم انگیز می گذرد، از آن جدایی بد فرجام می گذرد، از آن غم کمرشکن می گذرد، از آن اتفاق باور نکردنی می گذرد، از آن ... .

و امروز من چقدر دلم تنگ است، برای چکچکه قشنگم، برای خواهر کوچکم، برای همبازی کودکیم، برای هم اتاق دوران مدرسه ام و ... .

خدایا امروز غمگینم، امروز تمام خاطراتم دوباره زنده شد،امروز دلم سوخت، قلبم پاره پاره شد و دلم خواست که او باشد، شاید اگر بود الان برای خود دکتری، مهندسی چیزی شده بود، ازدواج کرده بود و شاید کودکی داشت، خدایا فرشته زیبای خانواده ما هم اکنون چه می کند؟ خدایا کودک زیبای خانواده ما هم اکنون کجاست؟ و خدایا ... .

خدایا صبرمان را بیشتر و زندگی مان را پرفروغ تر بفرما.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/19ساعت 10:52  توسط پریا | 
ما که بچه بودیم و خاله بازی می کردیم، هی اون می آمد مهمونی و هی ما می رفتیم و تو خاله بازی، همش مهمون بازی می کردیم. حالا منظور من از "خاله بازی شیرین" خاله بازی است که دل چسب است، نه خاله بازی شیرین خانم!!!

حالا شده جریان ما در این چند روز، روز شنبه شب که مهمانها می رفتند ما هم با آنها رفتیم تا تنها نباشند، بعد شب هم آنجا ماندیم. بعد از صرف نهار بالاخره از مهمانهای آمده خداحافظی کردیم و بعد هم  به خانه مان برگشتیم. وقتی وارد خانه می شدی همه چیز به هم ریخته بود، ظروف میوه، خرما، بشقابهای میوه، استکانهای چای، و چقدر سخت است وقتی یک زن با این منظره روبه رو می شود. بعد از تمیز کردن خانه، تصمیم گرفتیم برای دیدن به خانه مامانم اینا برویم، خوب عید بود و عید دیدنی می چسبید. اتفاقا مامانم اینا مهمان داشتند و بعد از مدتی مهمانهایشان رفتند. ما هم نشسته بودیم و تلویزیون می دیدیم که دوباره زنگ خانه مامانم اینا درآمد و ایندفعه آلو خانم اینا بودند(خانواده خواهرم) خوب آنها خیلی خوشحال بودند، چون به سلامی خانه ای به اندازه دو برابر خانه کنونیشان خریده بودند و از این کار خیلی راضی و خشنود بودند. خوب همگی شام خانه مامان اینا بودیم. و بالاخره من و تربچه تونستیم رکور خاله بازی رو بشکنیم و این چند روزه یا مهمانی باشیم و یا مهمان داشته باشیم، هر چند سرمان خیلی شلوغ بود ولی لحظات شیرین و پر از احساسی را گذراندیم، و فهمیدم که خوب است هر چند وقت یکبار یک خاله بازی دوره ای داشته باشیم. حالا تو این شلوغی صبح که داشتم می آمدم سرکار یادم افتاد، ای داد بی داد امشب عروسی دعوتیم!!! البته عروسی یکی از همون هفت دوست دوران دبیرستانم است و برای اوّلین بار می خواهم بدون برنامه برم عروسی!! خوب برامون دعا کنید که عروسی خوش بگذره و عروس هم از عروسیش راضی باشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/11ساعت 14:15  توسط پریا | 
آره، روز شنبه حال پریا بسیار بد بود و بعد از پایان کار با تربچه قشنگش رفت دکتر؛ دکتر مهترم که یک پیرمرد ۷۵ ساله بسیار سر حال و شاد بود براش سرم نوشت و پریا رفت زیر سرم. پریا از این ناراحت بود که ۸ نفر مهمان برای شب دعوت کرده بود و حالا خودش رفته بود زیر سرم. تربچه می گفت تو نگران نباش و پریا تو دلش خیلی نگران بود. بعدش که رفتند خونه تصمیم گرفتند از رستوران غذا بگیرند ولی احساس کردند که شاید مهمانها این رفتار را حمل بر بی احترامی کنند و ناراحت شوند پس تصمیم گرفتند که زرشک پلو با مرغ درست کنند و دو نفری اماده شدند: تربچه کارای خورد کردنی می کرد و پریا کارا رو سازماندهی می کرد. و کم کم مهمانها آمدند و پریا خسته و مانده به پذیرایی پرداخت، چای و شام و ... . و پریا با تمام بی حالی و بی رمقی، با تمام بی حسیش توانست به خوبی مهمانیش را برگزار کند و تربچه از این بابت بسیار خوشحال بود. و پریا این خوشحالی تربچه را با هیچ چیز عوض نمی کرد و این شوق نگاهش و این لبخند زیبایش توان کار کردن را برایش صد چندان می کرد.

چقدر زیباست نیروی عشق و دوست داشتن، و گرنه مگر می شد که پریای مریض و مسموم شده، پریایی که چند دقیقه قبلش به زور زیر سرم رفته بود، بتواند این همه کار کند و بعد از پایان مهمانی وقتی مهمانها این را شنیدند از تعجب دهانشان باز بود و حسابی متعجب شدند و پریا از این خوشحال بود که توانست این همه خوب باشد و یا وانمود کند که خوب است.

خدایا شکرت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/11ساعت 9:52  توسط پریا | 

وقتی به بهشت­زهرا می­روی، دلت آنچنان می­گیرد که دوست دارید فریاد بزنید: ای خفتگان خفته در خاک، در دنیا چه کردید و اینجا چه می کنید. مگر شما روزگاری زنده نبودید، چرا دیگر اثر از شما نیست! ای خدا، این قبرستان تهران از شهرش پرترافیک تر است، چقدر انسان دلش می­خواهد پرواز کند و قلبش بسپارد به باد که هیچ­گاه نمیرد، دوست دارم همیشه زنده بمانم، بزرگترین آرزوی من است، زندگی، زندگی، زندگی.

روز جمعه مراسم سال فوت مادر صحبا بود، هر چند آنقدر ترافیک بود که دیر رسیدیم ولی رسیدیم. خوب بعد از نهار هم سر خاک تعدادی از اقواممان رفتیم و حسابی دلمان باز شد و البته طور دیگری گرفت. تصمیم گرفتیم به  حرم شاه عبدالعظیم برویم.... که هزاران اتفاق افتاد که گفتن ندارد.

شب هم همگی شام خانه صحبااینا بودیم و آخر وقت برگشتیم خانه و من و تربچه خسته و مانده خوابیدیم.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/09ساعت 16:3  توسط پریا | 

روز پنج­شنبه را سعی کردم که با رفتن استخر شروع کنم؛ استخر خوب بود و حسابی لذت بردم، هر چند این اوّلین باری بود که تنهایی به استخر می­رفتم، ولی از همیشه بیشتر شنا کردم و از همیشه کمتر غیبت کردم یا کمتر پشت این و آن حرف زدم.

وقتی خانه آمدم، چون برای شام 3 نفر مهمان داشتیم ،که البته یکشون یک کودک است، تصمیم گرفتم بعد از صرف نهار به تهیه شام و مرتب کردن خانه بپردازم! خوب ساعتهای 3 بعدازظهر بود که مهمان­مان زنگ زند که به جای 3 نفر، 6 نفری می­­آییم!

منم متعجب از این رفتار و اینکه این مهمانان ناخوانده تا به حال خانه ما نیامدند و ارتباطی با هم نداریم، کمی نگران شدم. البته کمی هم ناراحت! خوب شروع کردیم به جارو گردگیری و ... . مهمانان اولّیه از اقوام نزدیک بودند و زیاد وسواسی به خرج نمی­دهم، ولی مهمانان ناخوانده از اقوام بسیار دور بوده و حسابی باید وسواس به خرج می­دادیم که وقتش نشد دوست داشتم به بهترین شکل از مهمانان پذیرایی شود ولی وقت نبود و همان دو نوع غذای اولّیه کافی به نظر می­رسید، مهمانها زودتر از زمان در نظر گرفته شده توسط من و تربچه آمدند! ما هم سعی کردیم بهشان خوش بگذرد. عجیب­­تر از آمدن مهمانان ناخوانده، تصمیم آنها به ماندن و گذراندن شب در خانه ما البته بدون هیچ دعوت و درخواست ما بود! نمی­دانم آنها چه فکر کردند و این تصمیم را نیامده گرفته بودند، من شخصا از تصمیم آنها اصلا خوشم نیامد. حالا خواسته یا نخواسته مهمانها همگی شب را خانه­مان ماندند و من تا صبح خوابم نبرد؟ علت اینکه نخوابیدم را زیاد نمی­دانم ولی فکر می­کنم داشتم هی فکر می­کردم: چرا اینا همچین تصمیمی گرفتن!!! و در مورد ما چه فکری کردن!!! آیا پذیرایی ما خوب بود، آیا ... و در آخر فکر کنم از بس تعجب کرده بودم دچار بی خوابی شده بودم.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/09ساعت 15:57  توسط پریا | 
دیروز تو راه خونه که بودم و داشتم نقشه می کشیدم، برم خونه و بخوابم و حسابی استراحت کنم تا این ویروس از تنم بیرون بره، تربچه نگ زد و گفت واسه شام مامانش اینا و داداشش اینا رو دعوت کرده خونمون. منم بی حال و خسته گفتم: باشه، ولی کی کارار رو بکنه، تربچه گفت: خودم همه کارار رو می کنم؛ تو بگو چی درست کنم، همین الان درستش می کنم؛ منم گفتم: نه نمی خواد برو خرید و ... رو بخر. وقتی رسیدم خونه یک کم جمع و جور کردم و شام گذاشتم و مهمانها آمدند. بعد از شام با مهمانها رفتیم خونه عمه تربچه مهمونی و سرزدن به اونها. از عمه تربچه که قبلا گفتم! ۵ تا پسر داره و همسرش هم فوت کرده و زن بسیار زیبا و مهربانی است.  حرف مشهد و زیارت شد و عمه تربچه تعریف می کرد که: سالها قبل که به مشهد سفر کرده بوده، خودش عینا دیده بوده که دو کودک فلج شفا یافته اند و برای همین به حرم امام رضا(ع) خیلی اعتقاد داره! و تعریف می کرد که مادرش هم یک بار شاهد بینا شدن یک نابینا بوده است. 

نمی دانم، من تا به حال ندیده ام ولی خیلی دوست دارم، همچین معجزاتی را ببینم. مثلا توی اقوام شوهر خواهرم، دختری ۲۰ ساله سلطان خون داشته و دکترها قطع امید کرده بودند. پدرش نزر می کند که ۴۰ سه شنبه به مسجد جمکران برود و وقتی این ۴۰ سه شنبه تمام می شود دختر شفا می یابد.

دختر زیبا الان ازدواج کرده و سالم دارد زندگی می کند. نمی دانم دوست داشتم این معجزات را از نزدیک ببینم ولی گویی نمی شود. خدایا شکرت به خاطر کرمت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/06ساعت 12:34  توسط پریا | 
عجب هوای سردی! خوب دیروز تربچه اومد دنبالم و با هم رفتیم خونه صحبااینا، صحبا حسابی خونه دار شده و حسابی خونشونو تمیز کرده بود، آخه جمعه مراسم سال مامان صحباست، قبلا براتون در مورد فوت مامان صحبا نوشتم. صحبا الان خیلی تنهاست، و هم کنکور داره و هم باید کار خونه هم بکنه، بعد مامانشم که فوت کرده، خوب خیلی از نظر روحی آسیب پذیره، و من چقدر دلم برایش می رود. خوب بالاخره جمعه به بهشت زهرا می رویم و می توانیم با هزاران هزار مردمی که روزی چون ما زندگی می کردند و اکنون سرد و دل مرده در آنجا خوابیده اند. چه سخت است مرگ، مرگ عزیز، مرگ تو برای من، مرگ من برای تو، و برایم دیدن مرگ دشمنانم هم خیلی سخت است. خدایا مرگ را برایم شیرین بدار. شام یک قیمه خوشمزه درست کرده بود و همگی خیلی لذّت بردیم. شب که به خانه می آمدیم، احساس ضعف و خستگی شدید داشتم و امروز صبح سرمای بدی خوردم.

خدایا کمکم کن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/03ساعت 9:36  توسط پریا | 

مامانم که زنگ زد خیلی خوشحال شدم، ولی وقتی خبر دست اولش رو بهم داد یک لحظه قلبم وایستاد و دوباره شروع کرد به زدن، خبر اونقدر برام عجیب بود که من فکرم هم از کار افتاد.

این پسر فامیل ما که فامیل نسبی هم می­شود، یک بار سال 1381 نامزد کرد و یک روز پنچ شنبه من از راه دانشگاه به مراسم نامزدی مفصل آنها رفتم؛ خوب این دو نفر مثل دو مرغ عشق بودند و عاشقانه دوران نامزدی خود را طی می­کردند، چند روز بعد از عقد من و تربچه در مهر ماه 382خبر رسید نامزدی این پسر بهم خورده است. ناراحت شدیم و دلیلش را پرسیدیم ولی چیز خاصی جز اختلاف فرهنگی فاحش پیدا نکردیم. تیر ماه سال 1384 دوباره مراسم عقدی با یک دختری بسیار محجبه از اقوام دورشان برپا کردند و ما هی منتظر مراسم عروسی بودیم و خوشحال که این بار اختلاف فرهنگی وجود ندارد و چون از اقوام مادر پسر بودند خوب باید به خوبی آبشان در یک جوب می­رفت. خوب چشمتان روز بد نبیند که در آبان ماه امسال خبر رسید که این دختر دو ماهیست طلاق گرفته و رفته و حتی مهرش را بخشیده و ما ز تعجب شاخ درآوریم و هی ناراحت شدیم و علت را جویا شدید و چیزی جز نارضایتی دختر از این عقد دستمان نیامد، دلمان برای دختر و پسر بیچاره سوخت و هی فکر کردیم که چرا اینچنین شد، و چون پسر از فامیل نزدیکمان بود دوست داشتیم همه تقصیرها را به گردن دختر دوم بیاندازیم که نتوانستیم.

و امروز خبر رسید که این پسر با دختری از اقوام بسیار نزدیکشان دوباره می­خواهد عقد کند! و من این دفعه دیگر نه شاخ درآوردم و نه ناراحت و خوشحال شدم، فقط قلبم یک لحظه ایستاد و دوباره زد. تعجب کردم و مغزم از کار افتاد و ماندم انگشت بر دهان!

نمی­دانم چه بگویم، فقط می­گویم خدا عاقبتشان را بخیر کند و عشقشان را پایدار.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/20ساعت 16:31  توسط پریا | 

دیروز یک خبر خیلی خوب به من رسید، خبر رسید که یک موجود کوچولوی دیگه به اقوام­مون اضافه شده و اوّلین نتیجه بابای تربچه بدنیا آمده و اون یک پسر خوشگله که فامیلهای مامانش می­گن به باباش رفته و فامیلهای باباش می­گن به مامانش رفته، این موضوع شکل و قیافه نوزاد در هنگام تولد خیلی جالبه و من تو این چند سال اخیر همین موضوع را دیده­ام که هر طرف می­گه شبیه طرف مقابله!

من می­شم، زن عموی مامان این نی­نی تازه متولد شده، که مجبور شده از راهی غیرطبیعی وارد دنیا بشه! من که موفق به دیدنش نشدم ولی دوست دارم دنیا رو قشنگ ببینه، بازی­های خوب خوب بکنه و فکرهای خوب خوب داشته باشه، آرزوهای بزرگ بزرگ داشته باشه و آدم موفق و خوشبختی بشه درست مثل عموی مامانش!

کاش این نی­نی تازه متولد شده هیچ وقت رنگ بدی نبینه و سختی نکشه و تا آخر عمر خوشحال و سرحال زندگی کنه، و البته مامان و باباش یک اسم خوب و برازنده براش انتخاب کنند.

خدایا برای این نعمت بزرگ، که به معجزه­ای می­ماند ازت ممنونیم. خدایا شکرت!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/20ساعت 14:11  توسط پریا | 
تیر ماه سال ۱۳۸۴ همسرش فوت کرد، همسر بسیار زیبایی داشت؛ نه مریض بود و نه غصه دار، یک دفعه سکته کرد. پیرمرد برایم تعریف می کرد که وقتی به سربازی رفته بوده، عاشق دختر می شود و با ۱۲۰ تومان یا همان ۱۲۰۰ ریال مراسم عروسی می گیرد و خانه ای اجاره می کند و نزدیک ۵۰-۶۰ سال با هم زندگی می کنند. همسرش زن بسیار مهربان، دلسوز و خانه داری بوده است و حتی موقعی که فوت کرده بود نهارش آماده شده بود. مرد بعد از فوت همسرش تصمیم می گیرد زنی دیگر اختیار کند، ولی هر یک از زنها خواسته ای داشته اند که برای پیرمرد مقدور نبوده، مثلا مقرری ماهی ۲۵۰ هزار تومان، نصف خانه پیرمرد، خانه ای به نام زن و یا ...؛ شاید پیرمرد یاد همسرش می افتاده که چقدر کم توقع و مهربان بوده و همیشه قانع. بالاخره، دختری ۵۰ ساله شرایط پیرمرد را قبول می کند و تصمیم به ازدواج می گیرند. پیرمرد ۳ پسر و ۴ دختر و چندین نوه و نتیجه و ... دارد و زن دختری است که برای بار اول ازدواج می کند. در هر صورت فردا مراسم عقد دارند و پیرمرد و دختر با هم ازدواج می کنند.

برایم خیلی جالب است که دختر در این پیرمرد سالم و سرحال چه چیزی دیده که بر خلاف بقیه زنها چیزی خاص از پیرمرد نخواسته است؟ در هر حال امیدواریم زندگی خوبی داشته باشند.

خدایا به همه جوانها، پیرها، میان سالها و همه و همه خوشبختی اعطا فرما. آمین

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/13ساعت 16:35  توسط پریا | 
دیروز از سرکار رفتم خونه مامانم اینا یک سر بزنم، مامانم حسابی خوشحال شد؛ ولی وقتی پامو بهش نشون دادم که بطور بدی سوخته بود ( نگران نشید یک خورده به بخاری خورده و کباب شده، مهم نیست.) حسابی قصّه دار شد و هی منو دعوا کرد که چرا شما مواظب خودتون نیستین.  بعدش رفتم خونمون و کمی تمیز کاری و شام اینا تا تربچه آمد، بعد از شام تصمیم گرفتیم بریم خونه صحبااینا و دوتایی راه افتادیم و سر راه هم هی خرید کریدم و ساعت ۱۰ شب رسیدیم خونشون. بعد از کمی استراحت بهشون گفتیم اومدیم ببریمتون بیرون و دسته جمعی و چهار نفری راه افتادیم به سوی پارک میرداماد، اونجا چون تاریک بود تصمیم گرفتیم بریم پارک ملت. بابای صحبا برامون بستنی خرید، از اون بستی های ۴ رنگ روبروی پارک که خیلی بلنده و تابستونش از خوردنش سردت می شه، شروع کردیم به خوردن و یخ زدن ولی خیلی مزه می داد. تو هین بستنی خوردن اونقدر خندیدیم که سرما یادمون رفت. مردمی که ما رو می دیدند می گفتند: " وا اینا چقدر خولن، تو این سرما بستنی می خورن اونم بستنی به این بزرگی" و ما از حرفشون خندمون می گرفت. بعد از بستنی خورون تو سرمای زمستون با شال گردن و کاپشن و پالتو برگشتیم خانه و روزمان به خاطره ای شیرین تبدیل شد. 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/08ساعت 10:5  توسط پریا | 

صبح کلاس رفتم ( البته قسمت شد منم برم سفره) و آمدم و با مامان رفتیم سفره ابوالفضل خونه خاله،همه بودند از خاله و خاله­زاده­ها و نوه خاله­ها تا زن­دایی­ها و دایی­زاده­ها و نوه دایی­ها، بیشتر اقوام دور مادری هم بودند و شخصی که برای اجرای مراسم آمده بود خانم با کمالاتی بود و خیلی چیزها گفت و ما شنیدم و برای خیلی­ها اطلاعات جدید بود و یک داستان از حضرت عیسی نقل کرد، که برایم جذاب بود.  سفره خاله همه چیز داشت از خرما و نان و پنیر تا حلوا و آش رشته و میوه و ....... و آخر مجلس دخترخاله بزرگم هندوانه­ها را برید و به همه یک قسمت داد و بسیار جالب بود. وقتی آمدم احساس سبکی می­کردم و احساسی پر از شادی و اینکه امروز هم اقوامم را دیدم و هم کمی اندیشیدم. وقتی آمدم خانه آماده شده و می­خوام برم خونه الهام، همون دوستم که مرداد ماه عروسی کرده بود و ما خیلی دیر رسیدیم و با همه بچّه­ها داریم می­رویم خونه اونا، خدا کنه خوش بگذره. خدایا شکرت از چهارشنبه تا الان فکر کنم یک صد نفری از دوستان و آشنایان رو دیدم. عجب روزای است این روزا.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/08/26ساعت 13:50  توسط پریا | 

خدایا، نمی­دانم خوابی یا بیداری، ولی من بیدارم؛ هرچند خوابم می­آید. خدای خوبم نمی­دانم اگر بیداری سرت خلوت است یا شلوغ ولی من به خاطر آنکه کلی با تو حرف دارم تصور می­کنم حواست به من هست. می­دانی امروز دلم گرفته، هوس کرده­ام به بهشت­زهرا بروم، هوس کرده­ام سری به یاران سفر کرده بزنم، به عزیزانم و کسانم که در زیر خروارها خاک آرمیده­اند. تو هم می­دانی خیلی وقت است به انجا نرفته­ام، همانجا که مثل شهری است، شهر مرده­ها، شهر آنها که قانع­اند به یک لباس نازک کم ارزش و یک متر جا، که البته آنجا را فقط برای خود نمی­خواهند، اگر حشره­ای، خزنده­ای و ... دوست داشته باشد همسایه یا هم­خانه­شان شود اصلا دلگیر نمی­شوند. آنجا که تا صبح هم که با آنها حرف بزنی، ناراحت نمی­شوند؛ در اصل گوش شنوا دارند نه زبان دراز. خدای عزیز گاهی می­اندیشم کاش ما هم می­توانستیم روزی واقعا صدای انها را بشنویم و از وضعیتشان خبر بگیریم، چه می­کند، بچه­دارند، دانشگاه می­روند، سفر می­کنند، فخر می­فروشند، غیبت میکنند و یا محبت، عشق و دوستی را رواج می­دهند.

آری دوست دارم مثل آن سالهای دور، آن سالهای غم­بار و دوست­ نداشتنی چیزی آماده کنم، مثل حلوایی، آشی، چیزی و ببرم آنجا به مهمانان شهر غمهای­ناتمام چیزی بخورانم که شاید لذت نوشیدن یا خوردنش برای عزیزانم تداعی شود. دوست دارم برم و به آنها بگویم که چقدر جایشان خالی ست، در مهمانی­ها، در جشن­ها، در همه جا، دوست دارم به انها بگویم، خیلی بی­معرفتند که در هیچ یک از جشهای پریا شرکت نکرده­اند، نه جشن تولد 21 سالگش، نه در جشن نامزدیش و نه در جشن عروسیش و حتی یک بار هم تربچه را ندیده اند ... . نمی­دانم چه بگویم، دوست دارم بروم برایشان شمعی روشن کنند تا شبها نترسند و نانی ببرم که اگر گرسنه باشند بخورند، سعی می­کنم از آن نان بربری نزدیک خانه بخرم که نانوایش با مرام است و نان خوبی می­پزد. تازه دوست دارم به آنها بگویم اگر من وقت نمی­کنم بیایم سرم شلوغ است، کار دارم، زندگی دارم، هزارتا برنامه دارم ولی شما چی، شبها که می­خوابم که بیکارید ولی دلتان نمی­آید یک سری به من بزنید، نکند شما از دست من ناراحتید. نمی­دانید چقدر مشتاق دیدارتان هستم و نمی­دانم اگر خواب ببینمتان بزرگتر و سالم­تر شده­اید یا نه.

خدای خوبم بیا و پا درمیانی کن و آنها را راضی کن که یک شب فقط یک شب به خواب من بیایند، البته اراسته و پرنشاط و ... .

خدای خوبم ببخشید که خسته­ات کردم. ممنونم که گوش دادی و به کارات نرسیدی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/08/24ساعت 16:26  توسط پریا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم.
تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید.

نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
دوستان
زندگی
تربچه
اقوام
سفر
فیلم و سریال
و خداوند عشق را آفرید
کتاب
شعر و جملات خاص
هنر
عکس
موضوعات روز
احساسات
آشپزی





Powered by WebGozar

پیوندها
Link001- ویولت!!!
Link002- داغ ترین خبر حوادث
Link003- آیا شغل می خواهید؟
Link004- مهندسی صنایع
Link005- همه چیز در آفتاب
Link006- زیتون
Link007- زینب خانم
Link008- ناکجا آباد
Link009- فعلا بدون عنوانه
Link010- گوشزد
Link011- دخترمون رژینا
Link012- سوال من و جواب تو
Link013- هوادار عشق
Link014- شراگیم زند
Link015- خوابگرد
Link016- دخترم غزل
Link017- بابای فردا
Link018- ساحل نشین
Link019- به نام تک راهب قلبهای تصادفی
Link020- من نامه
Link021- دل نگرون
Link022- روزهای توت فرنگیئی من
Link023- باور کن رفتنم را
Link024- آلبوم جدید، موزیک جدید و نرم افزار
Link025- دنیای ان. ال. پی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان