![]() |
![]() |
|
| (شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر) |
|
هفته دیگه قراره سعید و سامان و مامانشون بیان خونه ما. حالا باید یک عالمه کار کنم، یکی از کارها، تمیز کردن یخچاله، یکی دیگه تمیز کردن و خونه حیاطه و یک کار مهم خرید کردنه. خوب فکر کنم یک سه - چهار روزی خونه ما بمونن. خیلی خوشحالم می یان خونمون و حسابی روحیمون عوض میشه.
خدا کنه من و تربچه عزیز، بتونیم به خوبی ازشون پذیرایی کنیم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/06/06ساعت 14:58 توسط پریا |
|
|
از وقتی خونه پرپریاینا اومده نزدیک خونه ما چند روز یک بار این پرپری(برادرزاده 3سال و 3ماههام) میاد خونه ما. حالا موندم این بچه چی تو خونه ما چی دیده و یا چه رفتاری از من و تربچه دیده که خونه آرزوهاش شده اینجا! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/09/26ساعت 20:41 توسط پریا |
|
|
آلو خانم خواهرزاده ام است که دیگه ۱۳ بدر سال ۱۳۸۶ چهار سالش تموم می شه!
آلو خانم: وای خاله چه دستکش خوشگلی، چه صورتیه؟ خاله پریا: آره خاله خیلی صورتیه، خوشت می یاد. آلو خانم: خاله این دستکش برای چیه؟ خاله پریا: دستکش ظرفشویی، باهاش ظرف می شورم. آلو خانم: خاله پریا، مامان من از این دستکشها نداره، روز تولدم برام دستکش صورتی ظرفشویی می خری خاله پریا: آلوخانم: مرسی خاله از دست این بچه ها پ.ن: البته منم عاشق رنگ صورتیم و یک عالمه چیزای صورتی دارم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/12/09ساعت 10:5 توسط پریا |
|
|
روز پنج شنبه صبح کارایی بانکی داشتم و رفتم بانک، خوب می خواستم بعدش برم استخر ولی چون برف می آمد پشیمان شدم.
صبح جمعه خواهرم زنگ زد و جریانو براش تعریف کردم و گفت ما شب می آییم اونجا. ولی نمی دونید هنوز بازم از اون غذاها مونده! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/11/21ساعت 10:8 توسط پریا |
|
|
فاطمه خانم خیاطی می کنه، البته مشتری زیاد داره؛ البته همون طور که می دونید خیاطیشو خیلی خیاط ها قبول ندارند مثل خیلی شغلهای دیگه
پریا: وای ان چقدر قشنگه! فاطمه خانم: آره، یک دامنه ... پریا: وای من از این طرح دکه ها اونقدر خوشم می یاد، دختر خالمم یکی داشت. فاطمه خانم: آره طرحش جدیده. پریا: اَه، اَه این پارچه هه چقدر زشته، کی می خواد با این پارچه بدوزه! چقدر بد سلیقه فاطمه خانم: اِ راست می گی این پارچه مال خواهرمه! پریا: و اینطوری پریا حسابی ضایع شد و نمی دونست چی بگه و چی کار کنه!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/11/17ساعت 10:57 توسط پریا |
|
|
خوب دیروز ساعتهای ۴ بود که تربچه زنگ زد که برای شام صحبااینا می یان خونمون.
ساعت ۱۱ شب هم همگی خوشحال و خندان رفتند و منم بعد از کمی جمع و جور از خستگی فکر کنم بیهوش شدم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/10/27ساعت 9:41 توسط پریا |
|
|
روز دوشنبه که عید بود تا عصر کار کردم، سبزی خورد کردم، تفت دام و برای نهار حلیم بادنجان درست کردم، خوب این غذا هم که خیلی دنگ و فنگ دارد!
دیروز که سه شنبه بود آلو خانم (خواهر زاده ام که سه سال و ۱۰ ماهشه) زنگ زد گفت خاله شب بیاید خونه ما! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/10/20ساعت 9:57 توسط پریا |
|
|
در ۲۵ دی ماه سال ۱۳۶۳، چون خورشیدی زیبا به این دنیا آمد، افراد خانواده اش آنقدر این موجود زیبا و نازنین را دوست داشتند که هر یک نامی بر آن گذاشته بودند، پدرش در شناسانامه نام مهدیه گذاشته بود، برادر بزرگش کوکو صدایش می کرد، خواهر بزرگش عسل صدایش می کرد، خواهر کوچکش چکچکه صدایش می کرد و برادر کوچکش ... .
این کودک زیبا کم کم بزرگ شد، موهایی چون تار خورشید، چهره ای چون مهتاب، و قدی بلند و رعنا داشت، مهربان، کنجکاو و دلسوز بود، درسش عالی بود و حتی به دختر دایی یش که یک سال از او بزرگتر بود درس ریاضی می داد؛ کتاب ریاضی دختر دایی بزرگتر را می خواند و بعد به او یاد می داد. سال اول راهنمایی که بود هنگام ورزش دستش درد می کرد، مادر مهربانش او را به دکتر می برد و دکتر می گوید که احتمالا هنگام ورزش شکسته است، دکتر کتفش را می بندد تا یکماهی تکان نخورد. کودک زیبای خانواده هنوز یکماه نشده دستش ورم کرد و دکترها او را ملزم به نمونه برداری کردند، پس از نمونه برداری معلوم شد مهمانی ناخوانده در بدنش رشد کرده که نامش " غده بدخیم " است. دو سال بعد، هنگامی که دختر سال سوم راهنمایی بود، دیگر حال و احوالش خوب نبود، خوب نمی توانست راه برود و سرش هم کمی ورم کرده بود، دوره های نزدیک شیمی درمانی این واقعیت را به رخ می کشید. در آذر ماه ۱۳۷۷، آن هنگام که دختر زیبا دیگر موهای چون تار خورشیدش را نداشت، آن هنگام که توان راه رفتن نداشت، توان نفس کشیدن نداشت، راهی بیمارستان شد. مادر و پدر و خواهر و برادرانش زندگیشان روی باد بود، فرزند کوچک خانواده داشت از دستشان می رفت، کودک مهربان، مهربان تر از همیشه بود، کودک مهربان دیگر بدون اکسیژن نمی توانست نفس بکشد، نمی توانست خوب راه برود، دختر مهربان دوست داشت دوباره به مدرسه برود، سال سوم راهنمایش را تمام کند و دوست داشت رشته تجربی بخواند، دختر مهربان دوست داشت برای سال جدید موهای چون تارش را دوباره داشته باشد و گل سری زیبا بخرد و به عید دیدنی برود. و امروز من چقدر دلم تنگ است، برای چکچکه قشنگم، برای خواهر کوچکم، برای همبازی کودکیم، برای هم اتاق دوران مدرسه ام و ... . خدایا امروز غمگینم، امروز تمام خاطراتم دوباره زنده شد،امروز دلم سوخت، قلبم پاره پاره شد و دلم خواست که او باشد، شاید اگر بود الان برای خود دکتری، مهندسی چیزی شده بود، ازدواج کرده بود و شاید کودکی داشت، خدایا فرشته زیبای خانواده ما هم اکنون چه می کند؟ خدایا کودک زیبای خانواده ما هم اکنون کجاست؟ و خدایا ... . خدایا صبرمان را بیشتر و زندگی مان را پرفروغ تر بفرما. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/10/19ساعت 10:52 توسط پریا |
|
|
ما که بچه بودیم و خاله بازی می کردیم، هی اون می آمد مهمونی و هی ما می رفتیم و تو خاله بازی، همش مهمون بازی می کردیم. حالا منظور من از "خاله بازی شیرین" خاله بازی است که دل چسب است، نه خاله بازی شیرین خانم!!!
حالا شده جریان ما در این چند روز، روز شنبه شب که مهمانها می رفتند ما هم با آنها رفتیم تا تنها نباشند، بعد شب هم آنجا ماندیم. بعد از صرف نهار بالاخره از مهمانهای آمده خداحافظی کردیم و بعد هم به خانه مان برگشتیم. وقتی وارد خانه می شدی همه چیز به هم ریخته بود، ظروف میوه، خرما، بشقابهای میوه، استکانهای چای، و چقدر سخت است وقتی یک زن با این منظره روبه رو می شود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/10/11ساعت 14:15 توسط پریا |
|
|
آره، روز شنبه حال پریا بسیار بد بود و بعد از پایان کار با تربچه قشنگش رفت دکتر؛ دکتر مهترم که یک پیرمرد ۷۵ ساله بسیار سر حال و شاد بود براش سرم نوشت و پریا رفت زیر سرم.
چقدر زیباست نیروی عشق و دوست داشتن، و گرنه مگر می شد که پریای مریض و مسموم شده، پریایی که چند دقیقه قبلش به زور زیر سرم رفته بود، بتواند این همه کار کند و بعد از پایان مهمانی وقتی مهمانها این را شنیدند از تعجب دهانشان باز بود و حسابی متعجب شدند و پریا از این خوشحال بود که توانست این همه خوب باشد و یا وانمود کند که خوب است. خدایا شکرت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/10/11ساعت 9:52 توسط پریا |
|
|
وقتی به بهشتزهرا میروی، دلت آنچنان میگیرد که دوست دارید فریاد بزنید: ای خفتگان خفته در خاک، در دنیا چه کردید و اینجا چه می کنید. مگر شما روزگاری زنده نبودید، چرا دیگر اثر از شما نیست! ای خدا، این قبرستان تهران از شهرش پرترافیک تر است، چقدر انسان دلش میخواهد پرواز کند و قلبش بسپارد به باد که هیچگاه نمیرد، دوست دارم همیشه زنده بمانم، بزرگترین آرزوی من است، زندگی، زندگی، زندگی. روز جمعه مراسم سال فوت مادر صحبا بود، هر چند آنقدر ترافیک بود که دیر رسیدیم ولی رسیدیم. خوب بعد از نهار هم سر خاک تعدادی از اقواممان رفتیم و حسابی دلمان باز شد و البته طور دیگری گرفت. تصمیم گرفتیم به حرم شاه عبدالعظیم برویم.... که هزاران اتفاق افتاد که گفتن ندارد. شب هم همگی شام خانه صحبااینا بودیم و آخر وقت برگشتیم خانه و من و تربچه خسته و مانده خوابیدیم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/10/09ساعت 16:3 توسط پریا |
|
|
روز پنجشنبه را سعی کردم که با رفتن استخر شروع کنم وقتی خانه آمدم، چون برای شام 3 نفر مهمان داشتیم ،که البته یکشون یک کودک است، تصمیم گرفتم بعد از صرف نهار به تهیه شام و مرتب کردن خانه بپردازم! منم متعجب از این رفتار و اینکه این مهمانان ناخوانده تا به حال خانه ما نیامدند و ارتباطی با هم نداریم، کمی نگران شدم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/10/09ساعت 15:57 توسط پریا |
|
|
دیروز تو راه خونه که بودم و داشتم نقشه می کشیدم، برم خونه و بخوابم و حسابی استراحت کنم تا این ویروس از تنم بیرون بره
نمی دانم، من تا به حال ندیده ام ولی خیلی دوست دارم، همچین معجزاتی را ببینم. مثلا توی اقوام شوهر خواهرم، دختری ۲۰ ساله سلطان خون داشته و دکترها قطع امید کرده بودند. پدرش نزر می کند که ۴۰ سه شنبه به مسجد جمکران برود و وقتی این ۴۰ سه شنبه تمام می شود دختر شفا می یابد. دختر زیبا الان ازدواج کرده و سالم دارد زندگی می کند. نمی دانم دوست داشتم این معجزات را از نزدیک ببینم ولی گویی نمی شود. خدایا شکرت به خاطر کرمت. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/10/06ساعت 12:34 توسط پریا |
|
|
عجب هوای سردی!
خدایا کمکم کن. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/10/03ساعت 9:36 توسط پریا |
|
|
مامانم که زنگ زد خیلی خوشحال شدم، ولی وقتی خبر دست اولش رو بهم داد یک لحظه قلبم وایستاد و دوباره شروع کرد به زدن، خبر اونقدر برام عجیب بود که من فکرم هم از کار افتاد این پسر فامیل ما که فامیل نسبی هم میشود، یک بار سال 1381 نامزد کرد و یک روز پنچ شنبه من از راه دانشگاه به مراسم نامزدی مفصل آنها رفتم و امروز خبر رسید که این پسر با دختری از اقوام بسیار نزدیکشان دوباره میخواهد عقد کند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/09/20ساعت 16:31 توسط پریا |
|
|
دیروز یک خبر خیلی خوب به من رسید، خبر رسید که یک موجود کوچولوی دیگه به اقواممون اضافه شده و اوّلین نتیجه بابای تربچه بدنیا آمده و اون یک پسر خوشگله که فامیلهای مامانش میگن به باباش رفته و فامیلهای باباش میگن به مامانش رفته، این موضوع شکل و قیافه نوزاد در هنگام تولد خیلی جالبه و من تو این چند سال اخیر همین موضوع را دیدهام که هر طرف میگه شبیه طرف مقابله! من میشم، زن عموی مامان این نینی تازه متولد شده، که مجبور شده از راهی غیرطبیعی وارد دنیا بشه! من که موفق به دیدنش نشدم ولی دوست دارم دنیا رو قشنگ ببینه، بازیهای خوب خوب بکنه و فکرهای خوب خوب داشته باشه، آرزوهای بزرگ بزرگ داشته باشه و آدم موفق و خوشبختی بشه درست مثل عموی مامانش! کاش این نینی تازه متولد شده هیچ وقت رنگ بدی نبینه و سختی نکشه و تا آخر عمر خوشحال و سرحال زندگی کنه، و البته مامان و باباش یک اسم خوب و برازنده براش انتخاب کنند. خدایا برای این نعمت بزرگ، که به معجزهای میماند ازت ممنونیم. خدایا شکرت! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/09/20ساعت 14:11 توسط پریا |
|
|
تیر ماه سال ۱۳۸۴ همسرش فوت کرد، همسر بسیار زیبایی داشت؛ نه مریض بود و نه غصه دار، یک دفعه سکته کرد. پیرمرد برایم تعریف می کرد که وقتی به سربازی رفته بوده، عاشق دختر می شود و با ۱۲۰ تومان یا همان ۱۲۰۰ ریال مراسم عروسی می گیرد و خانه ای اجاره می کند و نزدیک ۵۰-۶۰ سال با هم زندگی می کنند. همسرش زن بسیار مهربان، دلسوز و خانه داری بوده است و حتی موقعی که فوت کرده بود نهارش آماده شده بود.
برایم خیلی جالب است که دختر در این پیرمرد سالم و سرحال چه چیزی دیده که بر خلاف بقیه زنها چیزی خاص از پیرمرد نخواسته است؟ در هر حال امیدواریم زندگی خوبی داشته باشند. خدایا به همه جوانها، پیرها، میان سالها و همه و همه خوشبختی اعطا فرما. آمین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/09/13ساعت 16:35 توسط پریا |
|
|
دیروز از سرکار رفتم خونه مامانم اینا یک سر بزنم، مامانم حسابی خوشحال شد؛ ولی وقتی پامو بهش نشون دادم که بطور بدی سوخته بود ( نگران نشید یک خورده به بخاری خورده و کباب شده، مهم نیست.) حسابی قصّه دار شد و هی منو دعوا کرد که چرا شما مواظب خودتون نیستین.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/09/08ساعت 10:5 توسط پریا |
|
|
صبح کلاس رفتم ( البته قسمت شد منم برم سفره) و آمدم و با مامان رفتیم سفره ابوالفضل خونه خاله،همه بودند از خاله و خالهزادهها و نوه خالهها تا زنداییها و داییزادهها و نوه داییها، بیشتر اقوام دور مادری هم بودند |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/08/26ساعت 13:50 توسط پریا |
|
|
خدایا، نمیدانم خوابی یا بیداری، ولی من بیدارم؛ هرچند خوابم میآید. آری دوست دارم مثل آن سالهای دور، آن سالهای غمبار و دوست نداشتنی چیزی آماده کنم، خدای خوبم بیا و پا درمیانی کن و آنها را راضی کن که یک شب فقط یک شب به خواب من بیایند، البته اراسته و پرنشاط و ... . خدای خوبم ببخشید که خستهات کردم. ممنونم که گوش دادی و به کارات نرسیدی. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/08/24ساعت 16:26 توسط پریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم. تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید. |
| آرشیو موضوعی |
|
دوستان زندگی تربچه اقوام سفر فیلم و سریال و خداوند عشق را آفرید کتاب شعر و جملات خاص هنر عکس موضوعات روز احساسات آشپزی |
|
RSS
|