![]() |
![]() |
|
| (شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر) |
|
بد از مدتها اولین شبی است که تنهام. تربچه رفته ماموریتُ از اول قرار گذاشته بودیم هیچ کدوم نریم ماموریت و تا حالا هم عمل کردیمِ ولی حالا تربچه مجبور شد بره ماموریت. خیلی احساس خوبی ندارمِ جاش تو خونه خیلی خالیه. کاش می شد منم باهاش می رفتم!
هر چند هر روز تا عصر خونه نمی یاد ولی امروز از صبح جای خالیشو احساس کردمُ خیلی دوسش دارم و دوریش برام سختهُ مخصوصا شبها. خدایا سلامت بهم برش گردون. آمین خدایا عشقم را هر روز افزون بفرما. آمین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/03/05ساعت 20:55 توسط پریا |
|
|
امروز هوا خوب است، زندگی خوب است و همه چیز زیبا به نظر می رسد، برعکس دیروز که همه چیز سیاه بودف همه چیز زشت بود و همه چیز زشت به نظر می رسید.
خدایا شکرت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/08/13ساعت 15:13 توسط پریا |
|
|
چند وقتي است كه تربچه به خاطر ضرورت كاري و اين جمله كه ديروز از زبانش شنيدم " من خيلي مهم شده ام امروز بايد برم نامه دو تا .... را تاييد كنم تا بره دست يكي ديگشون" دير به خونه مي ياد! البته من مدتهاست مي دونم كه تربچه شغل مهم و كليدي دارد و به روي خودش نمي آورد ولي ديروز بالاخره خودش اعتراف كرد! و من كمي ذوق كردم و كمي هم ناراحت شدم چون بايد چند وقتي روز پنج شنبه و جمعه هم بره سر كار! ديروز دير وقت آمد و گفت بيا بريم بيرون، و منم از خدا خواسته زود از خونه مامانم اينا خداحافظي كردم و با هم حركت كرديم. تربچه مسيرش را به سوي پارك ساعي در پيش گرفت و همانجا پارك كرد. برف بود و سروصداي بچّه ها!! نمي دونم اين نيمه شبي بچّه ها تو پارك چيكار مي كردند؟؟؟؟ ساعتي قدم زديم و بستني خوشمزه اي در ميان برفها خورديم و چقدر جذاب و دلچسب بود. ديروز احساس اوايل آشناييمان در تمام وجودم اوج گرفته بود و خاطره هايي كه تربچه مي گفت بر آن دامن مي زد! و من مي دانم كه زندگي و گذر زمان ذرّه اي از آن نكاست و هر روز عشقمان پر جلاتر گرديد.
خدايا شكرت |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/10/14ساعت 12:47 توسط پریا |
|
|
چقدر خوشمزه بود آن روز و یا همین دوشنبه، تهیه غذای شام با تربچه بود و من خسته و خوشحال تلویزیون می دیدم. شاید غذایی که تربچه درست کرد؛ خوشمزه ترین غذایی بود که خورده بودم هر چند خیلی ساده و با مواد اولیه ابتدایی درست شده بود ولی من در هنگام خوردن آنچنان مبهوت بودم که با خوردن هر لقمه احساس خوشبختی بیشتری می کردم؛ تربچه عزیز و دوست داشتنی از این همه لطف و خوشمزگی ممنونم؛ کاش می توانستم بگویم چه احساسی داشتم و یا دارم، آنقدر خوشحال بودم که نفهمیدم چقدر خوردم و چقدر خندیدم. خدایا لطف و کرمت را از ما دریغ مدارم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/29ساعت 9:33 توسط پریا |
|
|
فردا تولد تربچه قشنگم است، این پنجمین سال تولدی است که من و تربچه با همیم. سالها مثل باد می گذرد و عمر شتابان تر و وقتی شمردم، ماندم از این که پنچمین سالی است که با هم روز تولدش را جشن می گیریم.
فردا روز تولد تو ست، تو که برایم زیبایی، دل نشینی و دلربا، نگاهت مثل کودکی معصوم و رفتارت عاشقانه ترین رفتار عالم، تو برایم مثل کوهی قدرتمندای، تو که هر روز امیدم را بیشتر می کنی و هر روز برایم جذاب تر می شوی، تربچه قشنگم تولدت مبارک. پ.ن: هنوز کادوی تولد برای تربچه نخریدم ولی فکرای خوب خوب دارم. یک کادو، یک کیک ( خامه زیاد نداشته باشد)، یک جفت شمع به شماره ۲ و ۷ ، یک کلاه تولد پسرانه، و پفک و ... . یک شام خوشمزه و یک عالمه عکس و رقص و ... پایان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/12/09ساعت 16:23 توسط پریا |
|
|
دیروز یک ساعت مرخصی گرفتم و رفتم یک کادوی عاشقانه بخرم.
همه برنامه ها به خوبی اجرا شد، فقط یادمان رفته بود که چتر برداریم تا بتونیم تو پارک قدم بزنیم و فقط دم در پارک نشستیم و بارش برف رو دیدیم. شام هم به زیبایی و خوشمزگی سرو شد و ساعتهای ۱۱.۳۰ شب برگشتیم خانه. روز قشنگی را پشت سر گذاشته بودیم و حسابی خوشحال و پر عشق چهارمین سالگرد را گرفتیم. تربچه قشنگم بینهایت خوشحالم و ممنون. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/12/08ساعت 9:7 توسط پریا |
|
|
امروز سالگرد اولّین دیدار من و تربچه است، چهار سال پیش در هفتم اسفند تربچه قشنگم را برای اولّین بار دیدم؛ با آن پیراهن صورمه ای و شلوار طوسی، یادش بخیر چهار سال پیش در راهی قدم گذاشتم که هرگز فکر نمی کردم که به این زیبایی هموار شود.
چهار سال چه زود گذشت، پر از فراز و نشیب و همواره پر از عشق و " دوستت دارم" تربچه قشنگم، در این راه زیبا و پر از فراز و نشیب، همواره پشتیبانم بودی و همفکرم، تربچه زیبایم، آنچنان قلبم را به تو سپردم که جای خالیش را حس می کنم و ان چنان تو در آن جا گرفتی که جای خالی باقی نمانده است. تربچه عزیزتر از جانم، آنچنان دوستت دارم که چون آن دوست داشتنی نیست. خدایا شکرت به خاطرت عشقی که در وجود من و تربچه قشنگم قرار دادی. تربچه عزیزم چهارمین سالگرد عشقمان مبارک. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/12/07ساعت 9:34 توسط پریا |
|
|
خوبه به این سوال کمی فکر کنید؟ نمی دونم رابین هود خانواده شما کیست ولی رابین هود خانواده ما " من و تربچه" هستیم،
هر وقت کسی مشکلی داره فقط کافیه یک زنگ به خونه ما بزنه و این طوری زندگی ما قسمتیش به کمک به دیگران می گذره، و ما هر دو، با هم از این کارها لذت می بریم؛ کمک به دیگران و چقدر خوشحالم که همسری دارم که دلش به نرمی برگ گل است و دستش و فکرش بسیار تواناست، خدایا شکرت از تمامی نعمتهایی که به تمام بندگانت اعطا نمودی. حال شما بگویید: رابین هود خانواده شما کیست؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/11/25ساعت 13:59 توسط پریا |
|
|
بازار خرید کادوهای فانتزی داغ است،
سایت یاهو OO های خود را به صورت قلب درآورده که می تپد، همه به این فکر می کنند که چه کسی به چه کسی کادو می دهد و ... .
هر چند ولنتاین " جشن عشّاق" است و من و تربچه همیشه عاشق بودیم و هر روز عشقمان بیشتر می شود، در این همه سال یکبار هم کادوی ولنتاین به هم ندادیم؛ زیاد مهم نیست در این روز کادویی وجو داشته باشد یا نداشته باشد، مهم این است که در این لحظه و یا در هر لحظه ای از انتخابت راضی باشی، به انتخابت افتخار کنی و با هم تلاش کنیم تا به هدف برسیم، وقتی عشق داریم خدا با ماست؛ با عاشق خدایا شکرت که شراب عشق را بیش از انتظارم برایم کنار گذاشته، متشکرم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/11/24ساعت 15:37 توسط پریا |
|
|
روز شنبه، اوّلین روز بعد از سفر؛ شام خونه مامانم اینا دعوت بودیم. هنوز چای نخورده بودیم که گوشیم زنگ زد:
پریا: الو، بفرمایید؟ صدای آنطرف خط: سلام پریا جان، از سفر برگشتید؟ پریا: سلام زن داداش، خوبید، پرپری چطوره؟ چه خبر، .... زن داداش پریا: می گم، پریا جان یادته چند سال پیش، خونه مامانت اینا آقا تربچه یک غذای خوشمزه با کدو درست کرد؛ یادته؟؟؟؟؟؟؟؟ پریا:اااااااااااااااااااااااا ها یادم اومد! چطور؟ زن داداش پریا: امروز هوس غذای آقا تربچه رو کردم، بگو چطور درست کرد، چیا توش داشت؟ پریا: یادم نیست....... و پریا داد زد: مامانننننننننننننن یادته اون موقع ها یک باری با کدو تربچه غذا درست کرد؟ مامان پریا: آره و .......................... بعد از تلفن پریا پریا و مامانش حسابی خندشون گرفت و اون غذا چون نام نداشت اسمشو گذاشتیم " غذای تربچه پزون" توضیحات: فکر کنم، زن داداشم هم یکی از طرفدارای تربچه است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/11/18ساعت 8:45 توسط پریا |
|
|
چند وقت بعد از انتخابات شورای شهر:
پریا: تربچه جان، قشنگم می ری نون بخری. تربچه: اره عزیزم و تربچه راهی نانوایی می شود. تربچه: سلام، خسته نباشید؛ طبق معمول یک نون بدید! نانوا: سلللللللللللااااااااااااااااااامممممممممم آقای دکتر، حال شما؛ آخر رای اوردید، من به شما رای دادم! تربچه: نانوا: رفته بودم شورای شهر رای بدم، دیدم که عکس شما هست و دیدم خیلی مهربون و از همه چیز سر درمیارید به شما رای دادم. تربچه: ولی من کاندید نشده بودم، حتما یکی شبیه من بوده نانوا: اَاَااا حیف شد! دوست داشتم شما برنده بشید ...................... بیچاره نانوا، چه دلش را خوش کرده بوده که به یکی از مشتریانش رای داده! توضیحات پریا: حالا فهمیدم تو محلمون علاوه بر آقای بقالی و خانمش و دو تا پسراش، نانوا هم عاشق تربچه شده خدایا شکرت از این همه نعمتی که در حق ما ارزانی داشته ای. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/11/17ساعت 17:5 توسط پریا |
|
|
خدایا، پریا خدا نکشتت؛ حالا چرا؟
منم شدم داستان اون پیر و نوه اش که با الاغ شون از محله های مختلف می گذشتند و هر کسی هر حرفی می زد گوش می کردند، گاهی پسر سوار خر می شد، گاهی پیر مرد و گاهی هر دو و گاهی هیچکدام! خوب منم اومدم بگم که بابا اصلا اسم تربچه همون تربچه بمونه، مثل اینکه خوانندگانم زیاد با اسمهای جدید موافق نیستند و اسم همسرم رو همون "تربچه" دوست دارند. پس تربچه همون تربچه می مونه! برم بهش زنگ بزنم و بگم که ثبت احوال قبول نکرده و اسمت همون تربچه می مونه!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/11/04ساعت 10:51 توسط پریا |
|
|
خوب همون طور که در پست ۸۵۱۱۰۳۰۳۵۲ گفتم اسم "تربچه" رو به "پوریا" تغییر دادم
پشت تلفن: پریا: سلام هلوی قشنگم، اسمتو عوض کردم. تربچه= پوریا: چرا؟ پریا: تو وبلاگم اسمتو از تربچه گذاشتم پوریا. تربچه= پوریا: پریا: آخه خواستم به پریا بیا و با مهرناز صحبت کردم و دیدم به تو که تپل مپلی پوریا بیشتر می یاد. تربچه= پوریا: .... اس ام اس: پریا: پوریا جان تربچه= پوریا: بی خود، اگه زنگ نزنی پوریا بی پوریا ...... و امروز این تغییر نام منجر به خنده های گاه و بیگاه من و تربچه شده است، ای وای یادم رفت پوریا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/11/03ساعت 15:50 توسط پریا |
|
|
دیروز تربچه رفته بود ماموریت، هر چند به حرف من گوش نکرد که هواپیما خیلی خطرناکه و نباید باهاش سفر کنه، به قول خودش تربچه مجبور بوده تو این ماموریت شرکت کنه!
پریا: هواش چطور بود؟ تربچه: خوب بود، خیلی خوب بود. پریا: خیابوناش چه شکلی بود. تربچه: ندیدم، فقط یک ساختمون پنچ طبقه داشت که بهش می گفتند " پنچ طبقه" و دیگه ساختمان بلندتر نداشت. از بالای ساختمان پنج طبقه می تونی کل اهواز رو ببینی. پریا: نخل داشت؟ تربچه: نمی دونم، نگاه نکردم. پریا: به چه زبونی صحبت می کردند؟ عربی یا فارسی یا ... تربچه: هم عربی و هم فارسی به نظر من که تربچه هیچ جای اهوازو ندیده، چطور می تونه نخلهاش رو ندیده باشه؟ شاید اصلا نخل نداره؟ عجب تربچه بی توجهیه، وقتی بهش اینو گفتم، می گه: تو نباشی دیدن هیچ چیز به من مزّه نمی ده! منم ذوق می کنم و ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/10/05ساعت 9:29 توسط پریا |
|
|
تو شرکت ما ۹۰٪ خانم ها مجردند، اولین خانمی که مجرد بود و می خواهد عقد کنه؛ یکی از همکارای مهربون و خوب شرکته.
خدایا شکرت که بقیه این نظرو دارند، خدایا شکرت که همسر و خانواده همسر خوبی دارم، خدایا شکرت که زندگی دارم سرشار از عشق، پیشرفت و توسعه و البته اول همه اینا برنامه ریزی تربچه قشنگم ازت ممنونم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/09/22ساعت 17:38 توسط پریا |
|
|
پریا: مگه نگفتم چشم نزن، اگه دیگه چیزی گفتم.
اون: تقصیر من چیه؟ این همه آدم می یان این مطالبو می خونن حالا من چشم زدم؟ پریا: در هر صورت دیگه از تربچه چیزی ننویسم بهتره. اون: نه بابا! بنویس، فقط هی بگو: " گوش شیطون کر"، " چشم حسود کور" .... پریا: تربچه داشت از دستم می رفت، خیلی مریض بود، خیلی گریه کردم، خیلی ترسیدم؛ کسی هم نبود، تنها بودم، ولی خدا رو شکر بخیر گذشت. اون: خدا تربچه رو برات نگه داره ولی بازم بنویس. پریا: باشه می نویسم! ولی تو نگران نباش تربچه الان خوبه. اون: خدا رو شکر، تو هم مواظب خودت باش. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/09/15ساعت 9:10 توسط پریا |
|
|
دیروز که رفته بودم خونه مامانم اینا، این پرپری(پسر برادرم که ۲ سال و ۲ ماهشه) هی شیطونی می کرد و هی عم عم می گفت و بهش یاد دادم بگه ۲ سالمه. بعدشم مامانش اینا اومدن و همگی شام خوردیم.
بعد که آمدیم خونه شروع کردم به خیاطی و با تربچه دو تایی خیاطی کنون راه اندختیم. خیلی وقت بود خیاطی نکرده بودم یعنی از مرداد ماه، خیلی جالب بود. هوس کردم یک لباسی برای خودم بدوزم پ.ن: لطفا از چشم زدن بپرهیزید! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/09/13ساعت 9:34 توسط پریا |
|
|
به خورشيد گفتم: گرميات را به من بده، تا آن را به تو بدهم، به آسمان گفتم: پاکيات را به من بده، از دشت، سبزي زندگياش را خواستم، گفت: زندگي تو سبزتر از اوست. از دريا بزرگي و آرامشش را خواستم باز براي اينکه به تو بدهم اما دريا گفت: قلب تو به اندازهي اقيانوس است و آرامشت نيز. از ماه تابندگي صورتش را خواستم، گفت: وقتي تو را نگاه ميکند خجل ميشود. به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزي زندگيات، بزرگي و آرامش قلبت و صورت ماهت هيچ ندارم که به تو هديه کنم جز... اين ... بگير نترس، ميتپيد براي تو و من چيزي ندارم جز قلبم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/08/27ساعت 9:30 توسط پریا |
|
|
هر چند خودم انتخاب کردم، بین ماندن و رسیدن به کارهایم و آمادن و در کنار تو بود، هر چند اصلا پشیمان نشدم و وقتم کاملا پر بود و به قول مهرناز به اندازه کل سال کار دارم که در این دو روز انجام دهم، هر چند در این دو روز خیلیها را دیدم و خیلیها را خواهم دید، از دوست و فامیل و آشنا، هر چند غذایی نپختم و کار خانه نکردم، هر چند وقت تلفن زدن به دوستانم را هم نداشتم، ولی جایت در خانه خیلی خالی است. از وقتی که خانه عشقمان شکل گرفته و من و تو مستقل، ما شدیم هیچگاه تنهایم نگذاشتی و تنهایت نگذاشتم و به قولمان عمل کردیم، هر چند............................. ولی دلم برایت تنگ شده است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/08/25ساعت 21:23 توسط پریا |
|
|
دیروز ساعت شش عصر رسیدم خانه، تصمیم داشتم که غذا سوپ درست کنم چون تربچه خیلی سوپ دوست داره، ولی طی یک تصمیم آنی
پریا: آخه نه اینکه می خوای بری سفر، می خوام طعم دست پختم تو دهنت بمونه و زودِ زود برگردی. تربچه: دست شما درد نکنه، راضی به این همه زحمت نبودیم. پریا: خواهش می کنم و ... . و دیروز پریا تا دوازده شب فقط کار کرد از ظرف و لباس و اتو تا هزارتا کار دیگر و مثل روزهای قبل صبح ساعت ۵.۳۰ بیدار شد بره ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/08/24ساعت 11:11 توسط پریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم. تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید. |
| آرشیو موضوعی |
|
دوستان زندگی تربچه اقوام سفر فیلم و سریال و خداوند عشق را آفرید کتاب شعر و جملات خاص هنر عکس موضوعات روز احساسات آشپزی |
|
RSS
|