تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید
(شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر)
بد از مدتها اولین شبی است که تنهام. تربچه رفته ماموریتُ از اول قرار گذاشته بودیم هیچ کدوم نریم ماموریت  و تا حالا هم عمل کردیمِ ولی حالا تربچه مجبور شد بره ماموریت. خیلی احساس خوبی ندارمِ جاش تو خونه خیلی خالیه. کاش می شد منم باهاش می رفتم!

هر چند هر روز تا عصر خونه نمی یاد ولی امروز از صبح جای خالیشو احساس کردمُ خیلی دوسش دارم و دوریش برام سختهُ مخصوصا شبها.

خدایا سلامت بهم برش گردون. آمین

خدایا عشقم را هر روز افزون بفرما. آمین

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/05ساعت 20:55  توسط پریا | 
امروز هوا خوب است، زندگی خوب است و همه چیز زیبا به نظر می رسد، برعکس دیروز که همه چیز سیاه بودف همه چیز زشت بود و همه چیز زشت به نظر می رسید.

خدایا شکرت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/13ساعت 15:13  توسط پریا | 
چند وقتي است كه تربچه به خاطر ضرورت كاري و اين جمله كه ديروز از زبانش شنيدم " من خيلي مهم شده ام امروز بايد برم نامه دو تا .... را تاييد كنم تا بره دست يكي ديگشون" دير به خونه مي ياد! البته من مدتهاست مي دونم كه تربچه شغل مهم و كليدي دارد و به روي خودش نمي آورد ولي ديروز بالاخره خودش اعتراف كرد! و من كمي ذوق كردم و كمي هم ناراحت شدم چون بايد چند وقتي روز پنج شنبه و جمعه هم بره سر كار! ديروز دير وقت آمد و گفت بيا بريم بيرون، و منم از خدا خواسته زود از خونه مامانم اينا خداحافظي كردم و با هم حركت كرديم. تربچه مسيرش را به سوي پارك ساعي در پيش گرفت و همانجا پارك كرد. برف بود و سروصداي بچّه ها!! نمي دونم اين نيمه شبي بچّه ها تو پارك چيكار مي كردند؟؟؟؟ ساعتي قدم زديم و بستني خوشمزه اي در ميان برفها خورديم و چقدر جذاب و دلچسب بود. ديروز احساس اوايل آشناييمان در تمام وجودم اوج گرفته بود و خاطره هايي كه تربچه مي گفت بر آن دامن مي زد! و من مي دانم كه زندگي و گذر زمان ذرّه اي از آن نكاست و هر روز عشقمان پر جلاتر گرديد.

خدايا شكرت

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/14ساعت 12:47  توسط پریا | 

چقدر خوشمزه بود

آن روز و یا همین دوشنبه، تهیه غذای شام با تربچه بود و من خسته و خوشحال تلویزیون می دیدم. شاید غذایی که تربچه درست کرد؛ خوشمزه ترین غذایی بود که خورده بودم هر چند خیلی ساده و با مواد اولیه ابتدایی درست شده بود ولی من در هنگام خوردن آنچنان مبهوت بودم که با خوردن هر لقمه احساس خوشبختی بیشتری می کردم؛ تربچه عزیز و دوست داشتنی از این همه لطف و خوشمزگی ممنونم؛ کاش می توانستم بگویم چه احساسی داشتم و یا دارم، آنقدر خوشحال بودم که نفهمیدم چقدر خوردم و چقدر خندیدم.

خدایا لطف و کرمت را از ما دریغ مدارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 9:33  توسط پریا | 
فردا تولد تربچه قشنگم است، این پنجمین سال تولدی است که من و تربچه با همیم. سالها مثل باد می گذرد و عمر شتابان تر و وقتی شمردم، ماندم از این که پنچمین سالی است که با هم روز تولدش را جشن می گیریم.

فردا روز تولد تو ست، تو که برایم زیبایی، دل نشینی و دلربا، نگاهت مثل کودکی معصوم و رفتارت عاشقانه ترین رفتار عالم، تو برایم مثل کوهی قدرتمندای، تو که هر روز امیدم را بیشتر می کنی و هر روز برایم جذاب تر می شوی،

تربچه قشنگم تولدت مبارک.

پ.ن: هنوز کادوی تولد برای تربچه نخریدم ولی فکرای خوب خوب دارم.

یک کادو، یک کیک ( خامه زیاد نداشته باشد)، یک جفت شمع به شماره ۲ و ۷ ، یک کلاه تولد پسرانه، و پفک و ... . یک شام خوشمزه و یک عالمه عکس و رقص و ... پایان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/09ساعت 16:23  توسط پریا | 
دیروز یک ساعت مرخصی گرفتم و رفتم یک کادوی عاشقانه بخرم. خوب یک عروسک خوشگل خریدم که چشمایی لوس و بانمکی داشت و یک شاخه گل رز خوشگل ( عجب گل گرونه یک شاخه اش ۱۰۰۰ تومنه) بعد هم رفتم خونه و تربچه قشنگم خونه بود. و شروع کردم به چیدن میز و گذاشتن کادو و .... تربچه ام یک دسته گل بسیار زیبا خریده بود که حسابی دلبرانه و عاشقانه بود و من از دیدنش یک جیغ بلند کشیدم. چند تا عکس انداختیم و بعد شروع کردیم به خوردن. بعد من برنامه رو گفتم، یک بازدید از پرپری اینا ( داداشم اینا) و بعد گردش و شام.

همه برنامه ها به خوبی اجرا شد، فقط یادمان رفته بود که چتر برداریم تا بتونیم تو پارک قدم بزنیم و فقط دم در پارک نشستیم و بارش برف رو دیدیم. شام هم به زیبایی و خوشمزگی سرو شد و ساعتهای ۱۱.۳۰ شب برگشتیم خانه.

روز قشنگی را پشت سر گذاشته بودیم و حسابی خوشحال و پر عشق چهارمین سالگرد را گرفتیم.

تربچه قشنگم بینهایت خوشحالم و ممنون.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/08ساعت 9:7  توسط پریا | 
امروز سالگرد اولّین دیدار من و تربچه است، چهار سال پیش در هفتم اسفند تربچه قشنگم را برای اولّین بار دیدم؛ با آن پیراهن صورمه ای و شلوار طوسی، یادش بخیر چهار سال پیش در راهی قدم گذاشتم که هرگز فکر نمی کردم که به این زیبایی هموار شود.

چهار سال چه زود گذشت، پر از فراز و نشیب و همواره پر از عشق و " دوستت دارم"

تربچه قشنگم، در این راه زیبا و پر از فراز و نشیب، همواره پشتیبانم بودی و همفکرم،

تربچه زیبایم، آنچنان قلبم را به تو سپردم که جای خالیش را حس می کنم و ان چنان تو در آن جا گرفتی که جای خالی باقی نمانده است. 

تربچه عزیزتر از جانم، آنچنان دوستت دارم که چون آن دوست داشتنی نیست.

خدایا شکرت به خاطرت عشقی که در وجود من و تربچه قشنگم قرار دادی.

تربچه عزیزم چهارمین سالگرد عشقمان مبارک. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/07ساعت 9:34  توسط پریا | 
خوبه به این سوال کمی فکر کنید؟ نمی دونم رابین هود خانواده شما کیست ولی رابین هود خانواده ما " من و تربچه" هستیم،

هر وقت کسی مشکلی داره فقط کافیه یک زنگ به خونه ما بزنه؛ یکی می خواهد گوشی جدید بخره، یکی کامیپوتر، یکی ام پی تری پلیر، ... راهنماییش می کنیم. یکی می خواد کنکور بده براش انتخاب رشته می کنیم، یکی می خواد درس بخونه، روش درس خوندن یاد می دیم، یکی نامه اش گم می شه براش پیدا می کنیم، یکی کار می خواد با کمک ما می ره سر کار، هر خبری و هر چیزی به درد هر کسی بخوره بهش اطلاع می دهیم، اون یکی تحقیق می خواهد براش تهیه می کنیم، بچه این یکی درس نمی خونه نصیحتش می کنیم، اون یکی می گه از بچه اش درس بپرسیم، یکی می خواهد وام بگیره راهنماییش می کنیم، اون یکی ماشینش تو راه می مونه زنگ می زنه راهنمایی می خواد، اون یکی نون پیتزاش بعد از پخت سفت می شه، فوتشو بهش یاد می ریم، این خانومه دستور پخت شیرینی پنجره ای می خواست براش پیدا می کنیم و ... و ... .

و این طوری زندگی ما قسمتیش به کمک به دیگران می گذره، و ما هر دو، با هم از این کارها لذت می بریم؛ کمک به دیگران، بدون داشتن هیچ چشم داشتی، چقدر زیباست این حس 

و چقدر خوشحالم که همسری دارم که دلش به نرمی برگ گل است و دستش و فکرش بسیار تواناست، خدایا شکرت از تمامی نعمتهایی که به تمام بندگانت اعطا نمودی.

حال شما بگویید: رابین هود خانواده شما کیست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/25ساعت 13:59  توسط پریا | 
بازار خرید کادوهای فانتزی داغ است،

سایت یاهو OO های خود را به صورت قلب درآورده که می تپد،

همه به این فکر می کنند که چه کسی به چه کسی کادو می دهد و ... .


هر چند ولنتاین " جشن عشّاق" است و من و تربچه همیشه عاشق بودیم و هر روز عشقمان بیشتر می شود، در این همه سال یکبار هم کادوی ولنتاین به هم ندادیم؛ چون نه من به ولنتاین اعتقاد دارم و تربچه ی قشنگ تر از ماهم، ولنتاین در خون من به عنوان یک ایرانی، به عنوان یک عاشق و به عنوان یک همسر اصلا معنا ندارد، می دانید مثلا " روز زن"، " روز تولد" و ... همه برایمان همیشه بوده و یک اصالتی دارد ولی این "والنتاین" تازه به دوران رسیده است و هنوز یک دهه نشده که کم کم رواج پیدا کرده و آن هم از کشورهای دیگر.

زیاد مهم نیست در این روز کادویی وجو داشته باشد یا نداشته باشد، مهم این است که در این لحظه و یا در هر لحظه ای از انتخابت راضی باشی، به انتخابت افتخار کنی و با هم تلاش کنیم تا به هدف برسیم، وقتی عشق داریم خدا با ماست؛ با عاشق 

خدایا شکرت که شراب عشق را بیش از انتظارم برایم کنار گذاشته، متشکرم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/24ساعت 15:37  توسط پریا | 
روز شنبه، اوّلین روز بعد از سفر؛ شام خونه مامانم اینا دعوت بودیم. هنوز چای نخورده بودیم که گوشیم زنگ زد:

پریا: الو، بفرمایید؟

صدای آنطرف خط: سلام پریا جان، از سفر برگشتید؟

پریا: سلام زن داداش، خوبید، پرپری چطوره؟ چه خبر،

....

زن داداش پریا: می گم، پریا جان یادته چند سال پیش، خونه مامانت اینا آقا تربچه یک غذای خوشمزه با کدو درست کرد؛ یادته؟؟؟؟؟؟؟؟

پریا:اااااااااااااااااااااااا ها یادم اومد! چطور؟

زن داداش پریا: امروز هوس غذای آقا تربچه رو کردم، بگو چطور درست کرد، چیا توش داشت؟

پریا: یادم نیست.......

و پریا داد زد:

مامانننننننننننننن یادته اون موقع ها یک باری با کدو تربچه غذا درست کرد؟

مامان پریا: آره و ..........................

بعد از تلفن پریا پریا و مامانش حسابی خندشون گرفت و اون غذا چون نام نداشت اسمشو گذاشتیم " غذای تربچه پزون"

توضیحات: فکر کنم، زن داداشم هم یکی از طرفدارای تربچه است. و حالا تربچه ۶ نفر طرفدار داره!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/18ساعت 8:45  توسط پریا | 
چند وقت بعد از انتخابات شورای شهر:

پریا: تربچه جان، قشنگم می ری نون بخری.

تربچه: اره عزیزم

و تربچه راهی نانوایی می شود.

تربچه: سلام، خسته نباشید؛ طبق معمول یک نون بدید!

نانوا: سلللللللللللااااااااااااااااااامممممممممم آقای دکتر، حال شما؛ آخر رای اوردید، من به شما رای دادم!

تربچه: چی؟؟؟ تو چی به من رای دادی!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نانوا: رفته بودم شورای شهر رای بدم، دیدم که عکس شما هست و دیدم خیلی مهربون و از همه چیز سر درمیارید به شما رای دادم.

تربچه: ولی من کاندید نشده بودم، حتما یکی شبیه من بوده

نانوا: اَاَااا حیف شد! دوست داشتم شما برنده بشید

...................... بیچاره نانوا، چه دلش را خوش کرده بوده که به یکی از مشتریانش رای داده!

توضیحات پریا: حالا فهمیدم تو محلمون علاوه بر آقای بقالی و خانمش و دو تا پسراش، نانوا هم عاشق تربچه شده عجب تربچه ای ها، مثل اهن ربا همه رو جذب می کنه

خدایا شکرت از این همه نعمتی که در حق ما ارزانی داشته ای.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/17ساعت 17:5  توسط پریا | 
خدایا، پریا خدا نکشتت؛ حالا چرا؟

منم شدم داستان اون پیر و نوه اش که با الاغ شون از محله های مختلف می گذشتند و هر کسی هر حرفی می زد گوش می کردند، گاهی پسر سوار خر می شد، گاهی پیر مرد و گاهی هر دو و گاهی هیچکدام!

خوب منم اومدم بگم که بابا اصلا اسم تربچه همون تربچه بمونه، مثل اینکه خوانندگانم زیاد با اسمهای جدید موافق نیستند و اسم همسرم رو همون "تربچه" دوست دارند. پس تربچه همون تربچه می مونه!

برم بهش زنگ بزنم و بگم که ثبت احوال قبول نکرده و اسمت همون تربچه می مونه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/04ساعت 10:51  توسط پریا | 
خوب همون طور که در پست ۸۵۱۱۰۳۰۳۵۲ گفتم اسم "تربچه" رو به "پوریا" تغییر دادم و این باعث شده که بین منو تربچه، نه نه پوریا حرفهای خنده داری زده بشه.

پشت تلفن:

پریا: سلام هلوی قشنگم، اسمتو عوض کردم.

تربچه= پوریا: چرا؟

پریا: تو وبلاگم اسمتو از تربچه گذاشتم پوریا.

تربچه= پوریا:  وا چرا حالا پوریا

پریا: آخه خواستم به پریا بیا و با مهرناز صحبت کردم و دیدم به تو که تپل مپلی پوریا بیشتر می یاد.

تربچه= پوریا: باشه

....

اس ام اس:

پریا: پوریا جان، من روم نمی شه زنگ بزنم خونه صحبا اینا، تو زنگ بزن،

تربچه= پوریا: بی خود، اگه زنگ نزنی پوریا بی پوریا

......

و امروز این تغییر نام منجر به خنده های گاه و بیگاه من و تربچه شده است، ای وای یادم رفت پوریا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/03ساعت 15:50  توسط پریا | 
دیروز تربچه رفته بود ماموریت، هر چند به حرف من گوش نکرد که هواپیما خیلی خطرناکه و نباید باهاش سفر کنه، به قول خودش تربچه مجبور بوده تو این ماموریت شرکت کنه! منم همش ترس از سقوط هواپیما داشتم و خیلی می ترسیدم، البته تربچه می گفت که امسال چون یک هواپیما سقوط کرده؛ سهمیه امسال سقوط هواپیما تموم شده و تا پایان سال ۸۵ دیگه هواپیما سقوط نمی کنه!! خوب تربچه رفت و سلامت برگشت و وقتی از فرودگاه زنگ زد خیالم راحت شد که بچه سالم رسیده تهران، وقتی رسید سوغات شهر اهواز رو آورده بود، البته قبل از این من نمی دونستم که سوغات شهر اهواز چیه، خوب سوغاتش: خرما، ارده، عسله، ادویه چند رنگ و حلوا شکری است و تربچه از همش برام خریده بود. خوب من که تا حالا اهواز نرفته ام همش می پرسیدم:

پریا: هواش چطور بود؟

تربچه: خوب بود، خیلی خوب بود.

پریا: خیابوناش چه شکلی بود.

تربچه: ندیدم، فقط یک ساختمون پنچ طبقه داشت که بهش می گفتند " پنچ طبقه" و دیگه ساختمان بلندتر نداشت. از بالای ساختمان پنج طبقه می تونی کل اهواز رو ببینی.

پریا: نخل داشت؟

تربچه: نمی دونم، نگاه نکردم.

پریا: به چه زبونی صحبت می کردند؟ عربی یا فارسی یا ...

تربچه: هم عربی و هم فارسی

به نظر من که تربچه هیچ جای اهوازو ندیده، چطور می تونه نخلهاش رو ندیده باشه؟ شاید اصلا نخل نداره؟ عجب تربچه بی توجهیه، وقتی بهش اینو گفتم، می گه: تو نباشی دیدن هیچ چیز به من مزّه نمی ده!

منم ذوق می کنم و ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/05ساعت 9:29  توسط پریا | 
تو شرکت ما ۹۰٪ خانم ها مجردند، اولین خانمی که مجرد بود و می خواهد عقد کنه؛ یکی از همکارای مهربون و خوب شرکته. روز جمعه عقدکنونش است و من خیلی خوشحالم، هم چون همکارم داره عقد می کنه با کسی که خیلی دوسش داره و هم اینکه اولین باره بین همکارا تو جزئیات ازدواج یکی هستم، خیلی لذت بخش و شیرین است. منم هی سعی کردم از تجربیات خودم و توصیه های خودم بهش بگم و روشهایی رو بهش بگم که بیشتر به شوهرش نزدیک بشه. به نظر اونا ما زندگی خوب و عاشقانه ای رو داریم و تجربیاتمون براشون خوبه. ( ایول به خودم با این تجربه کردنم.)

خدایا شکرت که بقیه این نظرو دارند،

خدایا شکرت که همسر و خانواده همسر خوبی دارم،

خدایا شکرت که زندگی دارم سرشار از عشق، پیشرفت و توسعه و البته اول همه اینا برنامه ریزی

تربچه قشنگم ازت ممنونم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/22ساعت 17:38  توسط پریا | 
پریا: مگه نگفتم چشم نزن، اگه دیگه چیزی گفتم.

اون: تقصیر من چیه؟ این همه آدم می یان این مطالبو می خونن حالا من چشم زدم؟

پریا: در هر صورت دیگه از تربچه چیزی ننویسم بهتره.

اون: نه بابا! بنویس، فقط هی بگو: " گوش شیطون کر"، " چشم حسود کور" ....

پریا: تربچه داشت از دستم می رفت، خیلی مریض بود، خیلی گریه کردم، خیلی ترسیدم؛ کسی هم نبود، تنها بودم، ولی خدا رو شکر بخیر گذشت.

اون: خدا تربچه رو برات نگه داره ولی بازم بنویس.

پریا: باشه می نویسم! ولی تو نگران نباش تربچه الان خوبه.

اون: خدا رو شکر، تو هم مواظب خودت باش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/15ساعت 9:10  توسط پریا | 
دیروز که رفته بودم خونه مامانم اینا، این پرپری(پسر برادرم که ۲ سال و ۲ ماهشه) هی شیطونی می کرد و هی عم عم می گفت و بهش یاد دادم بگه ۲ سالمه. بعدشم مامانش اینا اومدن و همگی شام خوردیم.

بعد که آمدیم خونه شروع کردم به خیاطی و با تربچه دو تایی خیاطی کنون راه اندختیم. خیلی وقت بود خیاطی نکرده بودم یعنی از مرداد ماه، خیلی جالب بود. هوس کردم یک لباسی برای خودم بدوزم و ببینم خیاطی کلیم چطوره؟ می دونی تربچه هم خیاطیش خوبه، اون موقع که مامانم براش زیرشلواری می دوخت یکیشو خودش هم برید و هم دوخت و خیلی خوب و قشنگ شد. آره این تربچه ما از هر انگشتش یک هنر می باره، خیاطی، آشپزی، نجاری، برقکاری، جارو، درس، .... و هنر عشق ورزیدن که خیلی خوب بلده و کلا تربچه ام خیلی خوش فکر و خوش اخلاقه. خدایا تربچه مو برام نگه دار. 

پ.ن: لطفا از چشم زدن بپرهیزید!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/13ساعت 9:34  توسط پریا | 

به خورشيد گفتم: گرمي­ات را به من بده، تا آن را به تو بدهم، گفت: دستانت گرمي خورشيد را دارند.

به آسمان گفتم: پاکي­ات را به من بده، گفت: چشمانت پاکي آسمان را دارند.

از دشت، سبزي زندگي­اش را خواستم، گفت: زندگي تو سبزتر از اوست.

از دريا بزرگي و آرامشش را خواستم باز براي اينکه به تو بدهم اما دريا گفت: قلب تو به اندازه­ي اقيانوس است و آرامشت نيز.

از ماه تابندگي صورتش را خواستم، گفت: وقتي تو را نگاه ميکند خجل ميشود.

به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزي زندگي­ات، بزرگي و آرامش قلبت و صورت ماهت هيچ ندارم که به تو هديه کنم جز...

اين ... بگير نترس، مي­تپيد براي تو و من چيزي ندارم جز قلبم!

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/27ساعت 9:30  توسط پریا | 

هر چند خودم انتخاب کردم، بین ماندن و رسیدن به کارهایم و آمادن و در کنار تو بود، هر چند اصلا پشیمان نشدم و وقتم کاملا پر بود و به قول مهرناز به اندازه کل سال کار دارم که در این دو روز انجام دهم، هر چند در این دو روز خیلی­ها را دیدم و خیلی­ها را خواهم دید، از دوست و فامیل و آشنا، هر چند غذایی نپختم و کار خانه نکردم، هر چند وقت تلفن زدن به دوستانم را هم نداشتم، ولی جایت در خانه خیلی خالی است. از وقتی که خانه عشقمان شکل گرفته و من و تو مستقل، ما شدیم هیچ­گاه تنهایم نگذاشتی و تنهایت نگذاشتم و به قولمان عمل کردیم، هر چند............................. ولی دلم برایت تنگ شده است. روزها و ماههاست که برق نگاه عاشقت، روشنایی بخش وجودم و گرمای دستانت، گرم­کننده زندگیم است و امروز از این نعمت بی­نصیب بودم. می­دانی تنها ماندن در خانه دو نفره سخت است، نمی­دانم شاید به تنها بودن در خانه دو نفره عادت ندارم. نمی­دانی چقدر دلم تنگ شده است، واقعا نمی­دانی. یادت می­آید در آن روز بارانی که شدیدا باران می­آمد به من یاد دادی چگونه از خیس شده دمپای شلوارم جلوگیری کنم و آن موقع چه عاشقانه به من می­نگریستی، نمی­دانم تا به حال به تو گفته­ام یا نه، من برعکس بسیاری از مردم که به لباس و قیافه و تیپ و ... آدم­ها نگاه می­کنند، به چشمان مردم می­نگرم، همان چشمانی که دریچه روح است و تو هم از این قاعده مستثنی نبودی، می­دانی اکثر دوستانم روحی مهربان و زیبا دارند و از دیدن نگاهشان لبریز از احساس می­شوم ولی تو عین روح مهربانی، مهربان­ترین روح دنیا، چشمانت آنقدر پاک و صمیمی است که حتی می­توانی آنسوی آن را ببینی و نگاهت آنقدر ساده و عاشقانه است که من می­پرستمشان. و اکنون من که به این نعمت وجودت معتاد شده­ام، بی­قرارم، ناتوانم و مضطرب. کاش بودی و حداقل صدایت را می­شنیدم، برایم تماس تلفنی مثل سراب است، تماس که برقرار می­شود خوشحالم و همه چیز خوب می­شود ولی بعد از آن، وقتی تماس قطع شد، تشنه­تر می­شوم. می­گویم کاش بودی و حداقل یک دعوایی می­کردیم، چایی می­نوشیدیم و به خواب می­رفتیم. کاش بودی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/25ساعت 21:23  توسط پریا | 
دیروز ساعت شش عصر رسیدم خانه، تصمیم داشتم که غذا سوپ درست کنم چون تربچه خیلی سوپ دوست داره، ولی طی یک تصمیم آنی؛ زرشک پلو با مرغ درست کردم؛ از ساعت شش تا ۸.۱۵ تو آشپزخانه بودم و حسابی کار کردم و بعد یک سفره رنگین و زیبا چیدم. بعدم تربچه رو دعوت کردم سر شام. تربچه که آمد سر سفره، حسابی خوشحال شد و از این سفره رنگین و تزئین شده متعجب شد و نشست و پرسید: " چی شده امروز که اینقدر خسته بودی، این همه هم زحمت کشیدی و بیشتر تو آشپزخانه موندی؟؟؟"

پریا: آخه نه اینکه می خوای بری سفر، می خوام طعم دست پختم تو دهنت بمونه و زودِ زود برگردی.

تربچه: دست شما درد نکنه، راضی به این همه زحمت نبودیم.

پریا: خواهش می کنم و ... .

و دیروز پریا تا دوازده شب فقط کار کرد از ظرف و لباس و اتو تا هزارتا کار دیگر و مثل روزهای قبل صبح ساعت ۵.۳۰ بیدار شد بره ... ولی پریا زیاد از اینکه این همه کار کرده ناراضی نیست و خدا را شکر خسته ام نیست. خدای عزیز، ای خدای مهربان، عشقمان را تازه تر و زندگیمان را رنگین تر بفرما. آمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/08/24ساعت 11:11  توسط پریا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم.
تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید.

نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
دوستان
زندگی
تربچه
اقوام
سفر
فیلم و سریال
و خداوند عشق را آفرید
کتاب
شعر و جملات خاص
هنر
عکس
موضوعات روز
احساسات
آشپزی





Powered by WebGozar

پیوندها
Link001- ویولت!!!
Link002- داغ ترین خبر حوادث
Link003- آیا شغل می خواهید؟
Link004- مهندسی صنایع
Link005- همه چیز در آفتاب
Link006- زیتون
Link007- زینب خانم
Link008- ناکجا آباد
Link009- فعلا بدون عنوانه
Link010- گوشزد
Link011- دخترمون رژینا
Link012- سوال من و جواب تو
Link013- هوادار عشق
Link014- شراگیم زند
Link015- خوابگرد
Link016- دخترم غزل
Link017- بابای فردا
Link018- ساحل نشین
Link019- به نام تک راهب قلبهای تصادفی
Link020- من نامه
Link021- دل نگرون
Link022- روزهای توت فرنگیئی من
Link023- باور کن رفتنم را
Link024- آلبوم جدید، موزیک جدید و نرم افزار
Link025- دنیای ان. ال. پی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان