![]() |
![]() |
|
| (شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر) |
|
زیبا بودن و یا نبودن زندگی بستگی به نگاه من دارد. بستگی به نگاه تو دارد. امروز زیباست چون من همه چیز را زیبا می بینم. حتی سخنرانی های تلویزیونی را. امروز زیباست به زیبایی روح نواز سفر در جاده هیران. سفر در ساحل گیسوم و حرکت به سمت قله.
امروز زیباست چون تو را دوست دارم. امرو زیباست چون خودم را دوست دارم و هستی ام را. خدایا شکرت از این همه لطف و سرمستی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/02/28ساعت 14:11 توسط پریا |
|
|
آخر نفهمیدیم چی استاندارده چی استاندارد نیست؟ بعد یک مدت طولانی که پاستیل جی بوبو خوردی یک دفعه تلویزیون می گه که غیر استاندارد و غیر بهداشتیه؟ میری به بقال سر کوچه میگی، بقاله میگه، اصلا هم نیست. این همه ما فروختیم هیچی نشده، تازه از تو مغازهاش هم جمع نشده. امروزم یک عالمه چیز رو شنیدم که غیر بهداشتیه، همین شیر کاکائو پاکبان! نمی دونید چقدر از این چیزا خوردم. و خیلی چیزای دیگه که آدم نمی دونه بخوره یا نخوره؟ نمیدونه استاندارده و یا استاندارد نیست؟ نمیدونه اگه امروز استاندارده، فردا هم استاندارده و یا نه؟
خدایا عاقبت ما را بخیر بگردان! آمین آمین آمین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/06/04ساعت 15:9 توسط پریا |
|
|
از روز چهارشنبه تا جمعه رفته بودیم آبعلی، هوا خیلی خوب بود و حسابی دلپذیر بود. هر چند یک بار به اشتباهی به جای کشک آبلیمو تو آش ریختم ولی خوب غذاهای خوشمزه و تازهای خوردیم. مثلا سبزی از همان باغچه توی باغ چیده شد و چقدر خوشمزه و تازه بود؛ این سبزیها با سبزیهایی که توی مغازهها میفروشند خیلی فرق داشت. گوجهها هم معرکه بود و وقتی نمک میزدی و گاز میگرفتی بینهایت لذتبخش بود.
روز جمعه هم دایی اومد آبعلی-البته تنها- دایی مرد آرام و مهربانی است. و هر چی ازش سوال میکردی، میگفت هرجور که خودتون میخواهید همان کار رو میکنیم. دایی، برعکس باباست؛ بابا همیشه میگه زود باشید این کار و کنید، اون کارو کنید، ولی دایی نه زیاد حرف میزنه و نه زیاد غرّ میزنه. از وقتی بچه بودیم، دایی همینطوری بود، ساکت و مهربان ولی زن دایی پر جنب و جوش و مهربان؛ ولی دایی و زن دایی و دختر دایی ها در تمام دوران کودکی من همراهم بوند. یادش بخیر با بچههای دایی خاله بازی میکردیم. مینا دختر کوچک دایی بهترین هم بازی من بود، البته چند سالی از من کوچکتر است. آبعلی اونقدری هوا سرد بود که مجبور بودیم شبها لحاف رویمان بیاندازیم. فکر کنم دفعه بعد باید بخاری روشن کنیم: خداحافظ گرمای تابستانی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/06/02ساعت 12:30 توسط پریا |
|
|
چند روز پیش خبر فوت یکی از همکارانم را شنیدم- بنده خدا در باغ زیبا و بزرگش در دماوند بالای درخت رفته بوده که ناگهان از آن بالا می افتد و درجا می میرد. خدا بیامرزدش.
بعضی همکارارن می گویند که چشمش زده اند. نمی دانم شاید واقعا چشمش زده باشند- بعضی اتفاقات آنقدر عجیب است که آدم باورش نمی شود. خدایا چشم بد را از من و از تمام کسانی که دوستشان دارم دور گردان. آمین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/29ساعت 9:52 توسط پریا |
|
|
عیدتان مبارک، امیدوارم روزهای خوبی داشته باشید. ما که از دوستان و آشنایان بیشتر خبر خوب می شنویم؛ هر چند امسال تا کنون سال عجیبی بود؛ چون یک روز عروسی بودیم و یا روز عزا!!
خوب دیگه امسال هی عروسی رفتیم، هی عزا، خدا بقیه شو بخیر کنه. از اونور هی خبر عروسی و بچه دار شدن دوستان روشنیدیم، و از اونور خبر تصادف سمیه، ای بابا امروز که هوا بهاریه؛ دلم می خواهد عصری با تربچه بریم توچال، اون که همیشه پایه است ولی هنوز بهش نگفتم. به امید دیدار |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/26ساعت 11:7 توسط پریا |
|
|
سلام
امیدوارم همگی خوب باشید. بعد از مدتها بالاخره چند تا عروسی جور شد. عقدکنون امین که روز عید و عروسی یکی از دوستهای دانشگام که هفته دیگه است و عروسی ژسر عموم که اخر مرداده! خوب مثل اینکه دوباره عروسی ها شروع شده به امید دیدار |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/16ساعت 16:10 توسط پریا |
|
|
این هفته روز تحول است. نمی دانم خوب است یا بد. باید صبر کرد و دید چه می شود! می دانم تحول چیز خوبی است.
این هفته هفته خوش آب و هوایی است روز جمعه ژارک طالقانی مثل جنگلهای شمال بود. شاید نمایشگاه کتاب بروم و شاید نروم! خدا می داند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/02/16ساعت 8:32 توسط پریا |
|
|
امروز آخرین روز سال ۱۳۸۶ می باشد و من سال خوب و پر از موفقیتی را گذراندم. خدا را شکر می گویم که همه چیز طبق میلم پیش می رود و آرزوهایم برآورده شدنی است. دلم برای تک تک دوستانم تنگ شده است به خصوص ملیندای عزیز و دوستداشتی با آن لبخند زیبا در عکس های سال ۱۳۸۵. هر وقت سی دی اونو می بینم دلم براش بیشتر تنگ می شه. دلم برای افسانه هم تنگ شده خیلی خیلی زیاد..... بگذریم. امیدوارم سال ۱۳۸۷ برای شما و من سال خوب باشد و موش آن برایمان برکت بیاورد. آمین |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/29ساعت 11:45 توسط پریا |
|
|
امروز صبح با صداي زيباي تربچه از خواب بيدار شدم كه ميگفت: "حواست باشه، آب قطع شده!!!" منم با خوابآلودگي گفتم: " اي بابا چرا؟" گفت: "مثل اينكه لولهها يخ بسته!!!" من از تعجب ديگه داشتم شاخ در ميآوردم، چون از زمان تولد تا كنون كه در اين شهر دراندشت زندگي ميكنم همچين چيزي نديده بود!؟؟؟ هر روز صبح با آب فراوان صورتم را ميشستم، ظرفها را با آب گرم و حسابي ميشستم و ... ولي امروز دچار يك محدوديت شدم، محدوديت يكي از منابع يعني آب؛ وقت استفاده بايد حواسم جمع ميبود كه چقدر مصرف شده و چقدر باقي مانده و اينكه كي تمام ميشود و چه زماني نياز به منابع جديد داريم و اين موضوع يكي از موارد اساسي در كنترل و مديريت پروژه ميباشد، و منم كه سالهاست در اين زمينه كار ميكنم و كشته و مردهء برنامهريزي و ... هستم. امروز دقيقا كارم را در خانهام حس كردم و احساس كردم كه اگر مديريت و كنترل پروژه نباشد هيچ پروژهاي به نتيجه مطلوب نميرسد. به كارم و پستي كه مشغول ان هستم افتخار ميكنم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/10/20ساعت 22:15 توسط پریا |
|
|
عيدتون مبارك، شب چلّهتون مبارك! بچّه كه بوديم شب چلّه عمواينا مياومدن خونمون. بازي و بازي و بازي؛ يادمه يك بار با بچّههاي عمو نمايش بازي كرديم، چقدر تمرين كرديم و چقدر خوش گذشت. هر كدوم دو- سه نقش داشتيم. يادمه با دختراي دايي برنامه راديويي مثل قصّه روي نوار ضبط ميكرديم، يادش بخير بچّهگي و بازيهاي كودكانه! حالا چند سالي است كه شب چلّه ميريم خونه ماماناينا، امشب همه ميرن اونجا و بساط فال حافظ و شاهنامهخوني راه ميافته. بچّهها بازي ميكنند و نميدونن مامان و باباهاشون سالها پيش همين كار را ميكردند. و من چقدر دلم تنگ است براي كودكيم و بازيهاي عجيب و غريبش، يادمه كه با خواهر و برادر كوچكم تمام تابستان و عيد را يك بازي مي كرديم و آن بازي " آدم كاغذي" بود. با كاغذ نقاشي ميكرديم و بعد براي هر يك اسم ميگذاشتيم و هر روز از صبح تا شب با همانها مشغول بوديم، يادم ميآيد كه گاه آنقدر سر يك آدم كاغذي دعوا ميكرديم كه خواهر بزرگترم همه آنها را پاره ميكرد و ما مجبور بوديم دوباره آنها را نقّاشي كنيم. يادش بخير كودكي زيبايم با خاطرات دلنشيناش. و امشب فال حافظ خواهم گرفت، شاهنامه خواهم خواند و شايد هر كسي از خاطرات سالهاي پيش و كودكيش بگويد، زنده باد شب چلّه بلندترين شب سال. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/09/30ساعت 14:21 توسط پریا |
|
|
ديشب در پي زنگ تلفن و خبر وجود كارت بنزين، نياز به حضور در صف بنزين بعد از 12 شب لازم بود. به درخواست تربچه و توافق من تصميم به رفتن به پارك و زدن بنزين گرفته شد و تربچه آني و ثانيهاي آماده رفتن شد و من هم سريع و نصف نيمه به راه افتادم، و صد البته در پي اين عجله پالتوي اينجانب جا مانده و با لباسي كاملا تابستاني به راه افتادم. در مسير تصميم گرفتيم به پارك ملت برويم ، چون هم خاطره زيادي از آنجا داشتيم و هم روشنايي آنجا نسبت به پاركهاي ديگر خيلي بيشتر بود. نمنم باران و قدمزنان راه ميرفتيم و من خوشحال و خندان و بدون حس كمترين سرماني از خاطرات روز و سر كار صحبت ميكردم و بس لذت ميبردم؛ چرا كه هر يك از همكارانم داستاني مخصوص خود دارد و شنيدن آن جذاب و گاه عبرتآموز است. همانا صحبت و خنده و نمنم باران و قدم زدن و پايين آمدن از پلهها و زمين خوردن پريا و گذر از چند پله! شايد شبيه شياي كه روي پلهها پايين ميرود و ميغلتد و شايد ميشكند!!! البته اين شيء بلند شده و خنديده و خوشحال از اين كه سزاي عمل غيبت خود را بلافاصله چشيده كه ناگهان دوباره ميافتد و چند پلهاي و ....! چشمتان روز بد نبيند، كه لباسم خيس و بدنم درد ميكرد و امروز تماما درد سزاي عمل غيبتم را چشيدم و اصلا نفهميدم كه چگونه گذشت. مواظب خودتان باشيد و از غيبت در باران و راه رفتن روي پلهها بپرهيزيد. ;-) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/09/27ساعت 23:32 توسط پریا |
|
|
دیروز خوشحال و خندان به امید دو روز تعطیلی آخر هفته از همکارانم خداحافظی کردم، همکارانی که به جد تک تکشان آدمهای دوست داشتنی هستند.
سوار تاکسی که شدم، اوّل حالم خوب بود ولی بعد ... احساس سرگیجه و حالت تهوع داشتم، اول کاپشن و دستکشمو در آوردم ولی باز بهتر نشدم. تا رسیدم خونه انگار یک عالمه دود خورده بودم، دهنم گس شده بود. تازه فهمیدم ای دل غافل این هوا اینقدر کثیفه که ما حالمون اینقدر بد شده. بعدش تربچه برام شربت آبلیمو درست کرد و.... کم کم حالم خوب شد. این روزا هم هوا خیلی سرده و بارش برفی، بارونی چیزی نیست برای همین بیش از اندازه هوای تهران کثیفه، مواظب خودتون باشید و تا می تونید از خونه بیرون نرید، آب فراوان فراموش نشه. پریای از هوای آلوده مریض شده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/22ساعت 12:0 توسط پریا |
|
|
از نمایشگاه کتاب، کتاب صمد بهرنگی رو خریدم، وای چقدر قشنگه. شاید یک روز کم کم براتون نوشتم. مخصوصا قصه " افسانه محبّت
توی محل کار جدیدم همه هدفن دارند و موزیک گوش می دن و منم دارم گوگوش گوش می دم و حسابی دلم واسه همه دوستام تنگ شده! مهرناز، سارا، عذرا، فائقه و مریم غفوری. اون روز با تربچه حرف ازدواج و نبودن جنسیت بود! آخرش تربچه گفت: " اگه زن و مردی نبود، تو حتما با مریم غفوری عروسی می کردی!!!! خدایا شکرت از همه نعمت هایت بازم می نویسم، سعی می کنم هر روز بنویسم، منتظرم باشید. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/02/25ساعت 13:25 توسط پریا |
|
|
سلام، عجب غیبت طولایی بود؟؟؟؟؟؟؟
ولی دیگه می خواب بنویسم، از همه چیز. نمایشگاه کتاب که رفتید، همون جا که هیچ آدرسی نداره، غرفه ها شماره ندارند، همه چیز قاطی پاتیه. حالا بگذریم، تربچه و همه خوبند و منم خوبم، اما امروز، امروز عروسی یکی از دوستای دبیرستانمه، شیما، خیلی دوست دارم برم و خدا کنه برسم. یکی از دوستای دانشگاهم هم نامزد کرده و حسابی کیف کردم. خودمم حسابی بزرگ شدم و دلم برای مهرناز عزیز خیلی تنگ شده. فعلا بای |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/02/19ساعت 15:15 توسط پریا |
|
|
به زودی خواهم نوشت، دوست دارم منتظرم بمانید. تا زمانی که با خبرهای خوب برگردم و بهتون مژده بدم.
خوشحال می شم. به امید دیدار |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/01/28ساعت 13:27 توسط پریا |
|
|
امروز اخرین روز کارم است، در سال ۸۵ و درساختمان که الان هستم.
خوشحالم کسی هستم که در ظهور هر سیستم جدیدی دست به کار می شوم برای سازماندهی و بهینه کردن. خدایا شکرت سال هم که تمام می شود با تمام اتفاقات ریز و درشتش و من می مانم و کوهی از خاطره، آنقدر دلم گرفته که دوست دارم زار زار گریه کنم ولی گریه سودی ندارد. خدایا شکرت که همه چیز بهتر از آن است که فکرش را می کنیم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/12/23ساعت 10:24 توسط پریا |
|
|
این چند وقته همش تو کار خونه تکونیم، و حسابی دارم خونمونو تمیز می کنم؛ البته سبزه هم گذاشتم. مکالمه تلفنی با تربچه:
پریا: نمی دونی خونه چقدر داره تمیز می شه؟ همه چی بوی گل می ده؟ تربچه: بوی گل چی؟ پریا: بوی گل؟؟؟؟ بوی گل وایتکس!! تربچه: عجب، حالا از بوش خفه نشی الان دو شیفت کار می کنم: یک شیف تو اینجا و یک شیفت تو خونه! همش کار و کار و فقط شبها با خستگی استراحت می کنم. خدا رو شکر فعلا که مثل جت دارم کار می کنم، اگه خدا بخواد تا آخر هفته تمیز می شه و از اخر هفته دیگه بوی گل وایتکس تو خونه نمی یاد. امسال که هنوز چیز خاصی نخریدم، فقط یک ۴۰ -۵۰ هزار تومنی پول لوازم آرایش دادم و قراره تا اخر هفته یک ۳۰-۴۰ تومنی پول آرایشگاه بدم خدایا شکرت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/12/16ساعت 9:42 توسط پریا |
|
|
تولدم مبارک
امروز روز تولدم است، ۲۷ ساله شده ام، تولد ۲۷ سالگیم مبارک. خدایا ازت می خواهم تک تک روزهای بیست و هشتمین سال زندگیم پر از شادی و پیشرفت باشد. تولدم مبارک
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/12/12ساعت 9:28 توسط پریا |
|
|
چیزی به پایان زمستان سال ۱۳۸۵ نمانده، و من تازه احساس می کنم که دوست دارم به خواب زمستانی برم؛ آن هم نه یک روز، نه دو روز، بلکه ۶ ماه!
کاش در برهه ای از زمان آدم به خواب زمستانی می رفت، مثلا سالی یک ماه، مثلا متولد فروردین هر سال فروردین ماه به خواب زمستانی می رفت و در ماه اردیبهشت، متولدین اردیبهشت به خواب زمستانی می رفتند و آن وقت در هر لحظه یک دوازدهم افراد خواب بودند و چقدر خوب می شد. چقدر زیبا می شد وقتی بعد از یک ماه خواب زمستانی بیدار می شدی و احساس می کردی تازه متولد شده ای، قطعا دنیا برایت جدیدتر می بود و زندگی شیرین تر می شد و هدفهایت عمیق تر. و من پریا متولد اسفند ماه هم اکنون دوست دارم به خواب زمستانی بروم تا پایان اسفند ماه، روی آن خوشخواب خوشرنگ و نرم خوابهای خوش ببینم و استراحت کنم. پریا به خواب زمستانی می رود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/12/06ساعت 14:38 توسط پریا |
|
|
امروز روز بزرگداشت خواجه نصیرالدین طوسی است که چند سالی است به نام " روز مهندس" نام گذاری شده است.
خوب منم یک مهندس به قول معلم هندسه دبیرستانمان " هندسه دان" هستم. امروز روز خوبی است، امروز برای همه دوستانم که رشته مهندسی خوانده اند مسیج فرستادم، امروز ۵ اسفند روز مهندس است، یعنی من، یعنی تو و ... روزمان مبارک |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/12/05ساعت 9:50 توسط پریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم. تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید. |
| آرشیو موضوعی |
|
دوستان زندگی تربچه اقوام سفر فیلم و سریال و خداوند عشق را آفرید کتاب شعر و جملات خاص هنر عکس موضوعات روز احساسات آشپزی |
|
RSS
|