تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید
(شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر)
خوب برای هدیه از چند تا از دوستان از این سکه ها گرفتم ولی نمی دونم چنده. یکی از دوستای دانشگام یکی از اینا رو با وزن ۸/۰ برام با یک عروسک موزیکال آورده و  سه تا از دوستای دبیرستانیم یکی از اینا رو با وزن ۰.۵ آورده اند. فهمیدم که سکه اولی از دومی گرون تره ولی نمی دونم قیمتش چندهُ تو اینترنتم جستجو کردم چیزی عایدم نشد. خواستم اگه کسی میدونه کمکم کنه.

ممنون

البته مهم نیست کی چی آورده ولی خوب آدم قیمتشو بدونه بهتره.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/05ساعت 16:16  توسط پریا | 
امروز روز خوبی است،

امروز با مهرناز و پانته آ دو تا از دوستای خوبم قرار دارم و خیلی خوشحالم که می بینمشون. آخرین باری که دیدمشون اسفند 86 بود؛ خیلی خوش گذشت و حسابی با هم خندیدیم و لذت بردیم. این دو دوستم از همکارای قدیمیام هستند. دو دختر مهربان و بسیار شیرین. یادش بخیر آن سالها چقدر با هم درد و دل میکردیم و چقدر لذت میبردیم. یادش بخیر آن روزگار دور، که همه آمدند و من برایشان آش رشته هم درست کرده بودم. چقدر خوشحالم که امروز دوباره میبینمشون، خدایا شکرت.

فردا از دیدارمون براتون می نویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/05ساعت 12:9  توسط پریا | 
نمی دونم جدیداها چی شده که همه می رن مالزی، یکی واسه ماه عسل، یکی واسه تعطیلات تابستانی و خیلی ها هم برای ادامه تحصیل. از بین همین همکارای خود یک 10 نفری تا حالا رفتن مالزی اونم برای ماندن، اولین نفری که من یادم می یاد، نوشزاد بود که اونم مثل من کنترل پروژه بود؛ رفته بود مالزی و حسابی ازش تعریف می کرد، عکسهایی که از محل اقامتش فرستاده بود مثل بهشت بود، زیبا، آرام و دوست داشتنی. بعدش شنیدم  که آقای ابطحی و سپیده و... هم رفتند و امروز هم شنیدم منصوره می خواهد بره! انگار حسابی رفتن به مالزی داغ شده، تازه چند روز پیش که با مهرناز عریز صحبت می کردم شنیدم دوستش ندا هم رفته مالزی، البته اون تنها رفته و شوهرشو نبرده!!!

البته اگه بخوای خروج افراد رو به کشورهای دیگر ببینم، این چند وقته چند نفری رفتند استرالیا، زهره و شوهرش و آقای درانی و خانمش هم می خوان برن. البته فریبا جانم رفت سوئد.............

ای دل غافل، همه دارن کم کم می رن، و من حسابی احساس دلتنگی می کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03ساعت 11:49  توسط پریا | 
مریم-ع یکی از همکاران زیبا، مهربان و خوش تیبی یه که روز پنج شنبه مامان شده. البته از 19 تیر رفته بود مرخصی استحلاجی و من خیلی وقته ندیدمش. مریم قبل از دوران بارداری خیلی به خودش می رسید و فقط به فکر تیپ وقیافه و چیزای دیگه بود. همه همکارا می گفتند، مریم اگه مامان بشه مامان خوبی نمی شه ولی کم کم که زمان بارداریش بیشتر می شد؛ خیلی از روحیات مامانارو پیدا کرده بود و این آخرا که یک مامان کامل شده بود.

حالا حتما یک پسر خوشگل و تپل مپل داره، آخه مریم عاشقه پسر بود و خدا هم بهش پسر داد. مریم و امیر 6 سالی بود ازدواج کرده بوند و مریم سی و خرده ای سالش بود ولی در کل دوران بارداریش خیلی خوب و راحت بود.

امیدوارم خانواده سه نفرشون الان خوب و خوش سلامت باشند. خدایا شکرت
+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/02ساعت 16:25  توسط پریا | 
امروز صبح خبر رفتن آزاده عزیز از شرکت رو شنیدم و خیلی دلم گرفت. آزاده دختر خوش پوش، مهربان، دوست داشتی و بسیار مهربانی بود که هنوز یک سال از حضورش نمی گذرد، خیلی دلم سوخت که ندیدمش. چند هفته پیش هم فریبای عزیز و دوست داشتنی رفت سوئد و ما را با خاطرات زیبای خود تنها گذاشت.

دلم بسیار برای آزاده تنگ شده است، آخرین بار در نمازخانه دیدمش؛ مثل بیشتر اوقات مانتوی سفیدش تنش بود و نماز می خواند و بعد کمی استراحت کرد، همان چهره مهربان و لبخندی بر لب. کاش آزاده را دوباره ببینم و بتوانم با او خداحافظی کنم.

آزاده عزیز هر جا هستی خوش باشی و موفق

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/30ساعت 15:2  توسط پریا | 
نمی دانم چرا اینقدر دلتنگم،

شاید به خاطر شرایط جدید باشد و شاید واقعا دلتنگم؛ دل تنگ دوستانم، دلم برای دوستانم که از دبیرستان با هم بودیم،عذرا و بقیه تنگ شده است، به خصوص فائقه که همیشه در حال تعریف کردن داستان است؛

 دلم برای دوستان دوران راهنمایم، مریم و شهناز تنگ شده است، مدتهاست که آنها را ندیده ام.

دلم برای دوستان دانشگاهم تنگ شده است به خصوص برای سارا و مریم-غ، برای دوست سمنانیم که هم اکنون نامش را فراموش کرده ام، آها طاهره!

دلم برای همکاران سابقم، مهرناز و پانته آ تنگ شده است، خیلی زیاد، قرار بود هفته پیش همدیگر را ببینیم، ولی گویا نشد.

دلم برای برخی از اقوامم تنگ شده است مثل صحبا و لیلون و مینا، به خصوص افسانه عزیز

دلم برای همکارم که به مرخصی استحلاجی رفته نیر بسیار تنگ شده است، آری مریم-ع

دلم می خواهد، مهمانی ای داشته باشم بزرگ و بی دلیل، تک تک شان را دعوت کنم و بر روی کارت دعوت بنویسم، " فقط برای رفع دلتنگی"، مهمانی ای باشد با شکوه، زیبا و دوست داشتنی، تک تکشان را بغل کنم، ببوسم و نگاه کنم و با هر کدامشان ساعتها صحبت کنم، درباره هر چیزی، درباره خاطرات مان، درباره خوبی ها و درباره خودم و خودش، چقدر دلتنگ مهمانی ام.

چقدر دلم می خواهد باز افسانه را ببینم، باز مریم-غ را ببینم- باز مهرناز را ببینم و باز هرکسی را که در دلم دلتنگشان هستم ببینم. شاید باشد چند روز آینده و یا در ماه آینده با همه این دوستان تجدید دیدار کنم ولی اکنون من دلتنگم، دلتنگ دوستانم.

خدایا تک تک دوستانم را مورد لطف خود قرار ده و مگذار مشکلات زندگیشان آنچنان باشد که نباید. آمین

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/28ساعت 12:4  توسط پریا | 
عجب خوابی دیدم- دیشب!

بیشتر بچه ها بودند. مریم ها- زهراها- سمیه ها- فهیمه- سارا- و....

خواب دیدم رفتیم یک جایی مثل مکانهای چینی ها- خیلی جالب بود- موقع رفتن با ماشین رفتیم ولی موقع برگشت از کوهها می گذشتیم. زیباترین قسمتش همین دیدار با دوستانی بود که ماهها است و سالهاست ندیدمشان و دیشت در خواب آنها را دیدم مثل فهیمه -نع... -

خدایا تمام دوستانم را موفق- شاد و پیروز بگردان.

خدایا دیدارمان را تازه تر بنما.

خدایا زندگیشان را شاد بنما.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/28ساعت 9:47  توسط پریا | 
این چند روز همش دنبال خرید و مهمونی بود، اونقدر خرید کردم که فکر کنم تا یکی دو ماه هوس خرید کردن نکنم، بعضی وقتها آدم اونقدر خرید می کنه که دچار نوعی عذاب وجدان می شه! ولی خریدی که هر چی بخوای بخرید و هر چند تا از هر چی خیلی مزه می ده! موقع خرید هم همش یاد یک داستان می افتادم که توی یک مجله نوجوان خوندم؛ همین چند وقت پیش، پدر و پسری می روند خرید، خرید از این فروشگاههایی که " از شیر مرغ تا جون آدمیزاد" دارند. این خانواده که از قشر پایین جامعه بودند هی خرید می کنند، هی خرید می کنند و چند سبد را پر می کنند، پسر کوچک در حین خرید همش یک سبد پر از اجناس را می بیند که صاحبی ندارد و در فکرش دنبال صاحبش می گردد و اینکه چرا سبد را رها کرده اند. پدر و پسر همه خریدهایشان را می کنند و در آخر که پای صندوق می روند می بینند نوشته: " دستگاه کارت خوان خراب است" پدر و پسر ناراحت شده و سبدشان را در کنار سبد رها شده قبلی می گذارند و تازه پسر جواب سوال خود را پیدا می کند.

عجب داستانی! 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/28ساعت 8:40  توسط پریا | 
دیروز از سر کار رفتم سرقرار با همکلاسی های دانشکده؛ بچه ها اومده بودند و حسابی خوش گذشت، برخی مجرد و برخی متاهل بودند و همه دور هم نشستیم و گل گفتیم و گل شنیدیم.البته من پایه دوربین هم برده بودم که همه تو عکس باشند و تند و تند عکس می نداختم. چون عکس بچه ها رو نمی شد گذاشت تو وبلاگ گفتم از دست هاشون عکس بگیرم و بزارم اینجا ( مثل وبلاگ ویولت) خوب عکس بدی هم نشد.

نگران نشید، اون دست که انگشتش باندپیچی شده، دست یکی از بچه های متاهله که با کره یخ زده انگشتشو بریده و چندتا بخیه هم خورده. و اونم یک پارچه به رنگ روسریش روی باند بسته و خیلی خوش تیپ شده. عکس جالب و پر از خاطره ایه، بچه ها می گفتند مثل یک پیمان می مونه، یک عهد و یادگاری زیبا است.

جاتون خالی خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/25ساعت 10:21  توسط پریا | 
پریا: امروز روز خوبی است برای من،

اون: چرا؟

پریا: خوب امروز می خواهم یک سری از دوستانم را ببینم.

اون: خوش به حالت، چه چیزی زیباتر از دیدن دوستان خوب قدیم.

پریا: آره وقتی این مجموعه از دوستانم را می بینم، حسابی تا چند وقت خوشحالم.

اون: آره! می دونم این گروه از دوستات خیلی خوبن.

پریا: آره بابا، یک گروه دوست دارم که یک ماه پیش دیدمشون ولی هنوز از دستشون ناراحتم، دلگیرم و بعضیاشونو اصلا دیگه دوست ندارم.

اون: بی خیال، بعضی ها را باید فراموش کرد

پریا: همین کارو کردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/24ساعت 10:5  توسط پریا | 
خوب اون پست رو که نوشتم، گفتم شاید بچه ها ناراحت شده باشند، یعنی اون موقع من ناراحت بودم ولی خوب اوّل ناراحتیم بود و حسابی دلخور بودم. روز چهارشنبه به عذرا اس ام اس زدم برای استخر جواب نداد، پنج شنبه، جمعه، به گوشیش زنگ زدم، به محل کارش و به خونه شون ولی دیگه دیشب فهمیدم مثل اینکه واقعا عذرا از دست من ناراحت شده! خوب منم که کَنه دوست ندارم دوست قدیمی مو از دست بدم، تازه عذرا یکی از بهترین دوستامه که رابطه خانوادگی با هم داریم خوب گفتم امروز دوباره زنگ بزنم تا از رو بره و جوواب بده و از دلش در بیارم، و بالاخره جواب داد و من صداشو شنیدم چقدر دلم سوخت که از دست من بیچاره ناراحت شده! من اصولا منظور خاصی نسبت به عذرا نداشتم، چون عذرا به دفعات دوستی خودشو ثابت کرده و در مواقع بسیار سخت زندگی هم همراهم بوده، یادم می آید، آن سال وحشتناک، آن دی ماه نامرد، فقط او بود که در کنارم بود، فقط عذرا، حتی زمانی که خواب بودم در کنارم نشسته بود، هر چند امتحان داشت و ... . و این برایم از هر چیزی با اهمیت تر است، عذرا یکی از بهترین دوستانم، یکی از بهترین هم صحبتهای و یاداور خاطرات کودکیم است. و تا اخر عمر هرگز دوست ندارم او را از دست بدهم. خدایا شکرت که عذرا ناراحتیش را فرو خورد، و منم راحت شدم از این همه دل نگرانی از، از دست دادن یک دوست خوب. خدایا عذرا را به آنچه که دوست دارد برسان، به همه آرزوهایش و من خوشحالم که هنوز او را دارم. 

خدایا شکرت که دل انسانها را آنقدر ظریف آفریدی که زودتر از آن که فکر می کنند، ناراحتیشان را فراموش می کنند.

عذرا جان واقعا متاسفم که باعث شدم که چند روزی دلگیر باشی!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/08ساعت 10:25  توسط پریا | 
هی تبلیغ کرد، هی تعریف کرد و هی اومد تعرفه هاشو آورد پایین و حالا:

فردا آخرین مهلت انتخاب شماره است.

تعرفه ها افزایش می یابد،

همه مزیتها فقط تا پایان سال ۸۵ است و .... .

حالا یکی از دوستای من رفته سیم کارت TCI رو فروخته و سیم کارت ایرانسل خریده، نمی دونم کار درستی کرده یا نه ولی این ایرانسل خیلی مردمو به وجد آورده و چقدر هم مردم زود باورن، خدا کنه این مردم و این دوست من به این نتیجه نرسند که اشتباه کردند و یا ضرر کرند.

خدایا عاقبت ما را بخیر گردان!

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/07ساعت 11:44  توسط پریا | 

چهارشنبه بعد از ساعت کار تربچه قشنگم اومد دنبالم، بعد رفتیم خرید کادوی عروسی برای وحیده و بعد هم خانه؛ بعدش منم آماده شدم و رفتم خونه وحیده­اینا. خونه­اش بد نبود ولی خیلی دلگیر بود، و پرده­های آبی دلگیرترش کرده بود، و اصلا دلگرم کننده نبود.  فائقه و شقایق و عذرا اومده بودند و نشستیم به حرف زدن! خوب حرف رضایت از شوهر و خانواده شوهر شد، من از همشون راضی­تر بودم، خدایش خانواده تربچه اونقدر به من احترام می­گذارند که تا حالا از " پریا خانم" و "پریا جان" کمتر به من نگفتن. خوب شیما و الهام هم اومدند و جمع 7 نفره ما دوباره تشکیل شد. خوب همه بچه ها یا عقد کرده بودند یا ازدواج کرده به جز فائقه که من اسمشو گذاشتم " دُردونه" ، خوب شیما یک جمله گفت که گفتن یا نگفتنش برام زیاد مهم نیست ولی حسابی دوستامو شناختم و از جوابهاشون نه تنها شکّه شدم بلکه بسیاری از خاطرات بد دوران سوّم دبیرستانم و حسادت دوستانم تداعی شد. جمله شیما همین بود، ساده و پر احساس: " به نظر من زندگی پریا از همه بهتر و پریا از همه راضی­تره" ، خوب این جمله خیلی برایم شیرین آمد و حرف برخی دیگر از دوستانم که در آنجا نبودند، برایم تداعی شد! خوب جوابهای دو تا از بچه ها آنقدر عجیب و نسنجیده بود که دلم نیامد با آنها بحث کنم، مخصوصا جوابهای ... !!!!!!!!! بگذریم از این مهمانی­های پر از زخم­زبان و پر از حسادت، پر از بدگویی و پر از غیبت، پر از ظاهرسازی و ... .

با تمام این تفاسیر با آنکه با شیما رابطه نزدیکی ندارم، ولی او به من گفت: " خوش به حالت، تو رمز زندگی را متوجه شدی، رمزی که برخی از دوستانمان شاید 10 سال دیگر، شاید دیرتر متوجّه شوند و ..." ،  و این برایم خیلی جذابیت داشت، حرفی که هر دختری، هر زنی بعد از ازدواج دوست دارد حداقل از زبان یک نفر بشنود. حالا دوست دارم یک روز شیما را به خانه­مان دعوت کنم تا او بیشتر و از نزدیکتر زندگیمان را ببیند، و البته شیرینی سخن شیرینش را به او بدهم، خدایا شکرت.

پ.ن۱ : شاید یک روز تجربیاتم رو براتون بنویسم ولی هنوز زوده

پ.ن۲: من از نوشتن این نوشته فقط جهت رفع ناراحتیم استفاده کردم و منظورم شخص خاصی نیست.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/30ساعت 10:58  توسط پریا | 
دیروز رفتم خونه و با آرامش شروع کردم به آماده شدن برای رفتن به عروسی دوست دوران دبیرستانم، وحیده! ساعتهای هشت شب رسیدیم عروسی و تقریبا من و شیما و الهام و شقایق با هم رسیدیم. عذرا و فائقه هم زودتر اومده بودند. لباس و آرایش عروس بد نبود ولی به نظرم وحیده دختر زیبایی است و می توانست خیلی زیباتر از این شود، خوب برای عروسی هیچ چیز قابل پیش بینی نیست. جمع ۷ نفره ما که همه یا ازدواج کردند یا عقد کردند با سالهای قبل خیلی فرق داره و همه یک طوری نسبت به بقیه سر سنگین شدند، خوب دیروز هم همین طور بود و همه دو تا دو تا نشسته بودند و حرف می زند و به نظرم عمر دوستی ۷ نفره ما رو به افول است، دلم سوخت، الان یک ۸ سالی از فارغ التحصیلی ما می گذرد و ۸ سال است که دوستیمان پایدار مانده ولی فکر کنم ۸۰٪ این دوستی تا ۲ سال دیگر پایان یابد و دیگر جمع ۷ نفره ای که الان ۱۳ نفر شده اند وجود نداشته باشد. البته به قول عذرا هنوز هیچ یک از بچه ها تصمیمی برای داشتن موجودی دیگر را ندارد و همه منتظر این هستند که همه بچه ها ازدواج کنند و بعد یکی یکی بچه دار شوند، نظر عذرا درست است، به قول اون چطور بچه دار شود وقتی دوست صمیمیش هنوز مجرد است  و این خود را درگیر بچه و مشکلاتش بکند و یا بقیه یا تازه ازدواج کرده اند یا نامزد هستند! راست می گوید! تصورش هم کمی مشکل است. 

امیدوارم که امروز که روز اوّل زندگی مشترک وحیده است زیبا شروع شود و هر روز زندگی شیرین تر از روز قبل داشته باشند! آمین

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/12ساعت 10:32  توسط پریا | 

این متن را به خاطر تو می­نویسم، آری به خاطر تو و به خاطر روز تولدت، تولدی شیرین و جذاب، و تو دوستی مهربان و شاداب.

آری سارای خوب، امروز تو آخرین روز 25 سالگیت را می­گذرانی و از فردا وارد 26 سالگی می­شوی، دوست خوبم، سارا مهربان؛ امیدوارم سالهای زندگیت مملو از پیشرفت و شادی باشد، غمهایت اندک و شادیتهایت بیشتر شود.

سارای خوبم تولدت مبارک، امیدوارم که 26 سال زندگیت پر از نقاط به یادماندنی باشد، نقاطی پرهیجان و دل­انگیز.

خدای بزرگ، ای خدای مهربان؛ سایه رحمتت را بر سر سارا و ما بیشتر بفرما، آمین.

 

از طرف پریا و تربچه

تولدت مبارک سارای مهربان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/06ساعت 15:40  توسط پریا | 
دیروز بعد از دکتر با صحبا رفتیم که مانتو ببینیم، البته نه تنها مانتویی وجود نداشت بلکه پالتوها هم چشم گیر نبود، بیشتر پالتوها ما ۲-۳ سال پیش بود و با قیمت خیلی بیشتر. به هر حال دست خالی برگشتم خانه. گفتم حالا که تنهام برم به مامانم سرم بزنم و شال و کلاه کردم و رفتم خونه مامانم این، و چای تازه دم و میوه و شغم خوردم و گفتم چقدر خوبه آدم از سرکار و خرید بیاد و یکی جلوش غذاها و خوراکی های گرم بزاره، چه کیفی داره! 

از اونجا هم رفتم استخر! عذرا هم آمد؛ سالن استخر خیلی زیبا بود و من و عذرا از شنا کردن خیلی لذت بردیم و خیلی صحبت می کردیم...

می دونید خانواده همسر یکی از دوستام خیلی تو کارشون دخالت می کنن و این خیلی بده، یادمه من و تربچه همه کارامونو خودمون کردیم و حتی بخش کردن بیشتر کارتهای عروسی، چون بنظر ما عروسی ما دو نفر بود و همه چی دست خودمون بود. از خرید تا آرایشگاه و ... و آخرش من خیلی راضی بودم، از همه انتخاب هام، ولی نمی دونم بعضی آدمها چرا دوست دارند اول زندگی تو کار دوتا جوون دخالت کنند و هی گلایه کنند و دو تا جوون و اذیت کنند. خدایا عاقبت این خانواده ها رو بخیر کن، و عاقبت این زندگی ها رو که با این همه دعوا و مشکل شروع می شه!

خدایا شکرت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/22ساعت 12:56  توسط پریا | 

دیروزکه رفتیم خونه الهام خیلی خوش­گذشت، 3 عروس بود که هنوز جشن عروسی نگرفته بودند و هی از بقیه سوال می­پرسیدن، یعنی از من و الهام و عذرا. خیلی جالبه که اسم شوهر بچه­ها دو تا دو تا شبیه همه، همه از شوهراشون راضی بودن به خصوص شیما. تو بحث با شقایق و وحیده گفتم، زندگی رو هر جوری بگیری همون­طوری می­گذره و اگه سخت بگیری سخت می­گذره، راحت بگیری راحت می­گذره. البته نیروی ذهن به نظرم خیلی مهمه یعنی به هر چی فکر کنی همون اتفاق می­افته، و اگه خوب فکر کنی، اتفاقای خوب می­افته و اگه بد فکر کنی اتفاقای بد می­افته. و من به این نتیجه رسیدم که هیچگاه ناامید نشوم و برای رسیدن به چیزی که می­خوام تلاش کنم و هر وقت تلاش کردم به نتیجه رسیده است. می­گم زندگی یعنی تلاش برای چیزی که می­خواهی، پس تلاش کن و حسابی لذت ببر، در آن زمان است که به هر نتیجه­ای که بخواهی می­رسی. خدایا ازت ممنونم همیشه پشت و پناهم بودی و همشیه حرف دلم را خوب گوش دادی، خدایا تو چقدر خوبی و عزیز.

خدایا به دوستانم محبت، عشق، شادی و خوشبختی ارزانی دار. خدایا به من هم عشق بیشتر ارزانی دار.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/27ساعت 12:25  توسط پریا | 

امروز از صبح که پا شدم هی کار داشتم، خیلی زیاد، خیلی زیاد. صبح که اول رفتم کلاس، بعد هم رفتم عکاسی و بعد رفتم خونه مامان اینا و نهار خوردم. خونه که اومدم دیدم شهناز زنگ زده و آماده شدم و رفتم گل فروشی و بعد رفتم نامزدی شهناز. اونجا که نشسته بودم، یک احساس خاصی داشتم و یاد نامزدی خودم افتادم و احساس کردم وارد یک اتفاق جالبی شدم. خوب این اتفاق مربوط به نامزدی خودم می­شد که اون روز مریم تعدادی گل زیبای رز در تلقی به شکل قلب آورده بود و رویش نوشته بود: " تقدیم به مهربان­ترین عروس دنیا " و آن روز مریم عزیز برایم چهار حلقه فیلم 36تایی عکس گرفت و گفت یادگاری می­ماند و حتی شام نخورد و رفت. و امروز که پریا به نامزدی شهناز می­رفت احساس کرد باری بر دوشش سنگینی می­کند و تصمیم گرفت کار مریم را ادامه دهد، البته قابل ذکر است اگر مریم دوست داشتنی من را حتی برای یکی از مراسم­هایش دعوت می کرد، حتما جواب محبت­ها و زحمت­هایش را می­دادم. امروز رفتم گل فروشی و مثل مریم گل رز درون قلب تلقی خریدم و رویش نوشتم، ولی جمله مریم را که پر از احساس بود ننوشتم، یعنی دلم خواست خودم مهربان­ترین عروس دنیا باشم، دوست داشتم این جمله فقط برای خودم باشد، فقطِ فقط. نمی­دانم چرا اشکهایم مانع دیدم می­شود و هِی اشتباهی تایپ می­کنم. ..................................

و رفتم، رفتم برای شهناز عکس گرفتم و سعی کردم عکس­هایش خوب شود ولی خیلی حرفه­ای نبود. آنجا که نشسته بودم یک اس ام اس نوشتم که برای مریم بفرستم ولی نمی­دانم چرا پاک شد. آن لحظات احساسم پر از غم و شادی بود، یک احساس شادی از داشتن دوستی قدیمی و پر از لطف و یک احساس غم از ندیدن دوستم. گاهی می­اندیشم چرا این چنین شد و دختر نمی­توانستی مثل قبل بمانی و چیزی نگی و احساست را بیرون نریزی، ولی خودم می­دانم نمی­توانستم ناراحتیم را کتمان کنم. ولی زمان می­گذرد و من دوست دارم این اتفاق ادامه یابد و شهناز برای دختری دیگر، برای دوستی دیگر همین کار را بکند و آن وقت که این اتفاقات گشت و گشت و هزاران عروس برای عروسی دیگر گل خرید و عکس گرفت آن وقت خیالم راحت می­شود که جبران زحمات مریم را کرده­ام.

خدایا مرا ببخش اگر روزی دلی را شکستم، خدایا همه آنها که روزی دلم را شکستند می­بخشم و از همین اکنون، از همین حالا که اشکهایم تنها همراهم هستند همه را می­بخشم، من تحمل ناراحتی از کسی را ندارم. خدایا فقط می­توانم بگویم ازت ممنوم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/25ساعت 17:30  توسط پریا | 

یادش بخیر، آن روز را می­گویم، روز قرعه­کشی سردبیری مجله در دانشگاه. بچه­ها از ورودی­های مختلف بودند، 76، 77، 78، 79 ،80 و ... بودند. آن روز هر یک از داوطلبان سخنرانی کوتاهی کردند، برایم روز جالبی بود چون من هم یکی از داوطلبان بودم. آن روز تنها کسی که خیلی طرفدایم را کرد مریم-غ بود و حسابی دنبال رای جمع کردن بود. البته رای زیادی آورم ولی خوب سردبیر نشدم؛ یادم می­آید آن روز حتی سارا-ر هم به من رای نداد، شاید آن روز دلم گرفت چون اصلا تصورش را نمی­کردم، شاید انتظار دیگری داشتم. مریم-غ خیلی عصبانی شده بود و همش بچه­های دیگر را سرزنش می­کرد و ... . اینها مهم نبود، آنچه که مهم بود طرفداری بی­نقص و پر از غیرت مریم-غ بود. آن زمان هر چند در رای­گیری برنده نشدم ولی فهمیدم دوست خوبی دارم. یادش بخیر، چقدر از داشتن چنین دوستی خوشحال بودم.

و حالا، وقتی که از دست خوانندگانم در پست (8508140194) ناراحت بودم و حسابی عصبانی بودم و چند روز بعد دیدم مریم برایم نوشته که تصمیم گرفته برایم نظر بنویسد خیلی خوشحال شدم و همان احساس حمایتی که آن روز در رای­گیری برای سردبیری مجله از من کرده بود، حس کردم. مریم عزیز خیلی ممنونم که حسی قدیمی را برایم زنده کردی. یادم می­آید که جز این حمایت همیشه از رفتار و درس و تیپم هم تعریف می­کردی... چقدر زود گذشت.

پ.ن: ناگفته نماند هنوز چند دقیقه­ای از گذاشتن پست (8508140194) در وبلاگ نگذشته بود که صدای زنگ تلفن حمایت سارا را برایم به ارمغان آورد، همان سارایی که مهربان و شیرین و دلرباست.
+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/20ساعت 9:35  توسط پریا | 

امروز که می­رفتیم خونه آلوخانم ­اینا سفره انعام، شهناز زنگ زد؛ همون دوست دوران راهنماییم که چندین بار در موردش نوشتم. صدایش صدایی سرشار از انرژی و احساس بود و احساس کردم حتما خبر خوبی دارد. آری خبرش را که گفت خیلی خوشحال شدم و خیلی بزرگتر و مهم­تر از آن بود که فکر می­کردم؛ آری باز هم خبری از ازدواج یکی از دوستانم و خوشحالی و شادی، و چه وصف ناپذیر است این احساس، احساسی پر از شادی و غرور و احساسی که پایانش خوشبختی است. آری ازدواج­های دوستانم مثل "قتل­های زنجیره­ای" شده یعنی ازدواج­های زنجیره­ای! آری تعجب نکنید، وقتی فرشته خوشبختی سعی دارد خودش را به رخ بکشد، دیگر هیچ خبر خوشی غیرممکن نیست و می­تواند خبر ازدواج دوستت باشد، خبر ازدواج دومین دوستت باشد و خبر ازدواج .... دوستت باشد، گاهی فاصله این خبرها به چهار روز هم نمی­کشد. و تو احساس می­کنی خوشبختی با تمام بالهایش سایه گسترانیده تا بگوید "چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید." و من پریا یقین دارم، یقین دارم معجزه­ای اتفاق افتاده و خدا سایه رحمتش را بیشتر بر ما گسترانیده که در عرض این چند ماه هر روز یکی از دوستانم ازدواجی موفق می­کنند. نمی­دانم، خدایا واقعا نمی­دانم که چه کرده­ام که اینچنین بنده­ای شده­ام که هر روز، هر روز از روزهای عمرم را با خبر خوشی آغاز می­کنم و یا به پایان می­رسانم. خدایا در این هنگام که اشکهای شوق از دیدگانم جاری ست در این اندیشه­ام که واقعا چه کرده­ام. خدایا تو را شکر می­گویم که برای من و دوستانم لحظاتی پر از شادی و عشق آفریدی. خدایا واقعا ممنونم.

پ.ن: این پست باعث نشود فکر کنید اگه با من دوست شوید، به زودی ازدواج می­کنید یا اتفاق خوب دیگری برایتان می­افتد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/18ساعت 21:35  توسط پریا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم.
تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید.

نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
دوستان
زندگی
تربچه
اقوام
سفر
فیلم و سریال
و خداوند عشق را آفرید
کتاب
شعر و جملات خاص
هنر
عکس
موضوعات روز
احساسات
آشپزی





Powered by WebGozar

پیوندها
Link001- ویولت!!!
Link002- داغ ترین خبر حوادث
Link003- آیا شغل می خواهید؟
Link004- مهندسی صنایع
Link005- همه چیز در آفتاب
Link006- زیتون
Link007- زینب خانم
Link008- ناکجا آباد
Link009- فعلا بدون عنوانه
Link010- گوشزد
Link011- دخترمون رژینا
Link012- سوال من و جواب تو
Link013- هوادار عشق
Link014- شراگیم زند
Link015- خوابگرد
Link016- دخترم غزل
Link017- بابای فردا
Link018- ساحل نشین
Link019- به نام تک راهب قلبهای تصادفی
Link020- من نامه
Link021- دل نگرون
Link022- روزهای توت فرنگیئی من
Link023- باور کن رفتنم را
Link024- آلبوم جدید، موزیک جدید و نرم افزار
Link025- دنیای ان. ال. پی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان