![]() |
![]() |
|
| (شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر) |
|
خوب برای هدیه از چند تا از دوستان از این سکه ها گرفتم ولی نمی دونم چنده. یکی از دوستای دانشگام یکی از اینا رو با وزن ۸/۰ برام با یک عروسک موزیکال آورده و سه تا از دوستای دبیرستانیم یکی از اینا رو با وزن ۰.۵ آورده اند. فهمیدم که سکه اولی از دومی گرون تره ولی نمی دونم قیمتش چندهُ تو اینترنتم جستجو کردم چیزی عایدم نشد. خواستم اگه کسی میدونه کمکم کنه.
ممنون البته مهم نیست کی چی آورده ولی خوب آدم قیمتشو بدونه بهتره. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/03/05ساعت 16:16 توسط پریا |
|
|
امروز روز خوبی است،
امروز با مهرناز و پانته آ دو تا از دوستای خوبم قرار دارم و خیلی خوشحالم که می بینمشون. آخرین باری که دیدمشون اسفند 86 بود؛ خیلی خوش گذشت و حسابی با هم خندیدیم و لذت بردیم. این دو دوستم از همکارای قدیمیام هستند. دو دختر مهربان و بسیار شیرین. یادش بخیر آن سالها چقدر با هم درد و دل میکردیم و چقدر لذت میبردیم. یادش بخیر آن روزگار دور، که همه آمدند و من برایشان آش رشته هم درست کرده بودم. چقدر خوشحالم که امروز دوباره میبینمشون، خدایا شکرت. فردا از دیدارمون براتون می نویسم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/06/05ساعت 12:9 توسط پریا |
|
|
نمی دونم جدیداها چی شده که همه می رن مالزی، یکی واسه ماه عسل، یکی واسه تعطیلات تابستانی و خیلی ها هم برای ادامه تحصیل. از بین همین همکارای خود یک 10 نفری تا حالا رفتن مالزی اونم برای ماندن، اولین نفری که من یادم می یاد، نوشزاد بود که اونم مثل من کنترل پروژه بود؛ رفته بود مالزی و حسابی ازش تعریف می کرد، عکسهایی که از محل اقامتش فرستاده بود مثل بهشت بود، زیبا، آرام و دوست داشتنی. بعدش شنیدم که آقای ابطحی و سپیده و... هم رفتند و امروز هم شنیدم منصوره می خواهد بره! انگار حسابی رفتن به مالزی داغ شده، تازه چند روز پیش که با مهرناز عریز صحبت می کردم شنیدم دوستش ندا هم رفته مالزی، البته اون تنها رفته و شوهرشو نبرده!!!
البته اگه بخوای خروج افراد رو به کشورهای دیگر ببینم، این چند وقته چند نفری رفتند استرالیا، زهره و شوهرش و آقای درانی و خانمش هم می خوان برن. البته فریبا جانم رفت سوئد............. ای دل غافل، همه دارن کم کم می رن، و من حسابی احساس دلتنگی می کنم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/06/03ساعت 11:49 توسط پریا |
|
|
مریم-ع یکی از همکاران زیبا، مهربان و خوش تیبی یه که روز پنج شنبه مامان شده. البته از 19 تیر رفته بود مرخصی استحلاجی و من خیلی وقته ندیدمش. مریم قبل از دوران بارداری خیلی به خودش می رسید و فقط به فکر تیپ وقیافه و چیزای دیگه بود. همه همکارا می گفتند، مریم اگه مامان بشه مامان خوبی نمی شه ولی کم کم که زمان بارداریش بیشتر می شد؛ خیلی از روحیات مامانارو پیدا کرده بود و این آخرا که یک مامان کامل شده بود.
حالا حتما یک پسر خوشگل و تپل مپل داره، آخه مریم عاشقه پسر بود و خدا هم بهش پسر داد. مریم و امیر 6 سالی بود ازدواج کرده بوند و مریم سی و خرده ای سالش بود ولی در کل دوران بارداریش خیلی خوب و راحت بود. امیدوارم خانواده سه نفرشون الان خوب و خوش سلامت باشند. خدایا شکرت |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/06/02ساعت 16:25 توسط پریا |
|
|
امروز صبح خبر رفتن آزاده عزیز از شرکت رو شنیدم و خیلی دلم گرفت. آزاده دختر خوش پوش، مهربان، دوست داشتی و بسیار مهربانی بود که هنوز یک سال از حضورش نمی گذرد، خیلی دلم سوخت که ندیدمش. چند هفته پیش هم فریبای عزیز و دوست داشتنی رفت سوئد و ما را با خاطرات زیبای خود تنها گذاشت.
دلم بسیار برای آزاده تنگ شده است، آخرین بار در نمازخانه دیدمش؛ مثل بیشتر اوقات مانتوی سفیدش تنش بود و نماز می خواند و بعد کمی استراحت کرد، همان چهره مهربان و لبخندی بر لب. کاش آزاده را دوباره ببینم و بتوانم با او خداحافظی کنم. آزاده عزیز هر جا هستی خوش باشی و موفق |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/05/30ساعت 15:2 توسط پریا |
|
|
نمی دانم چرا اینقدر دلتنگم،
شاید به خاطر شرایط جدید باشد و شاید واقعا دلتنگم؛ دل تنگ دوستانم، دلم برای دوستانم که از دبیرستان با هم بودیم،عذرا و بقیه تنگ شده است، به خصوص فائقه که همیشه در حال تعریف کردن داستان است؛ دلم برای دوستان دوران راهنمایم، مریم و شهناز تنگ شده است، مدتهاست که آنها را ندیده ام. دلم برای دوستان دانشگاهم تنگ شده است به خصوص برای سارا و مریم-غ، برای دوست سمنانیم که هم اکنون نامش را فراموش کرده ام، آها طاهره! دلم برای همکاران سابقم، مهرناز و پانته آ تنگ شده است، خیلی زیاد، قرار بود هفته پیش همدیگر را ببینیم، ولی گویا نشد. دلم برای برخی از اقوامم تنگ شده است مثل صحبا و لیلون و مینا، به خصوص افسانه عزیز دلم برای همکارم که به مرخصی استحلاجی رفته نیر بسیار تنگ شده است، آری مریم-ع دلم می خواهد، مهمانی ای داشته باشم بزرگ و بی دلیل، تک تک شان را دعوت کنم و بر روی کارت دعوت بنویسم، " فقط برای رفع دلتنگی"، مهمانی ای باشد با شکوه، زیبا و دوست داشتنی، تک تکشان را بغل کنم، ببوسم و نگاه کنم و با هر کدامشان ساعتها صحبت کنم، درباره هر چیزی، درباره خاطرات مان، درباره خوبی ها و درباره خودم و خودش، چقدر دلتنگ مهمانی ام. چقدر دلم می خواهد باز افسانه را ببینم، باز مریم-غ را ببینم- باز مهرناز را ببینم و باز هرکسی را که در دلم دلتنگشان هستم ببینم. شاید باشد چند روز آینده و یا در ماه آینده با همه این دوستان تجدید دیدار کنم ولی اکنون من دلتنگم، دلتنگ دوستانم. خدایا تک تک دوستانم را مورد لطف خود قرار ده و مگذار مشکلات زندگیشان آنچنان باشد که نباید. آمین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/05/28ساعت 12:4 توسط پریا |
|
|
عجب خوابی دیدم- دیشب!
بیشتر بچه ها بودند. مریم ها- زهراها- سمیه ها- فهیمه- سارا- و.... خواب دیدم رفتیم یک جایی مثل مکانهای چینی ها- خیلی جالب بود- موقع رفتن با ماشین رفتیم ولی موقع برگشت از کوهها می گذشتیم. زیباترین قسمتش همین دیدار با دوستانی بود که ماهها است و سالهاست ندیدمشان و دیشت در خواب آنها را دیدم مثل فهیمه -نع... - خدایا تمام دوستانم را موفق- شاد و پیروز بگردان. خدایا دیدارمان را تازه تر بنما. خدایا زندگیشان را شاد بنما. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/05/28ساعت 9:47 توسط پریا |
|
|
این چند روز همش دنبال خرید و مهمونی بود، اونقدر خرید کردم که فکر کنم تا یکی دو ماه هوس خرید کردن نکنم
عجب داستانی! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/11/28ساعت 8:40 توسط پریا |
|
|
دیروز از سر کار رفتم سرقرار با همکلاسی های دانشکده؛ بچه ها اومده بودند و حسابی خوش گذشت، برخی مجرد و برخی متاهل بودند و همه دور هم نشستیم و گل گفتیم و گل شنیدیم.البته من پایه دوربین هم برده بودم که همه تو عکس باشند و تند و تند عکس می نداختم.
نگران نشید، اون دست که انگشتش باندپیچی شده، دست یکی از بچه های متاهله که با کره یخ زده انگشتشو بریده و چندتا بخیه هم خورده. جاتون خالی خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/11/25ساعت 10:21 توسط پریا |
|
|
پریا: امروز روز خوبی است برای من
اون: چرا؟ پریا: خوب امروز می خواهم یک سری از دوستانم را ببینم. اون: خوش به حالت، چه چیزی زیباتر از دیدن دوستان خوب قدیم. پریا: آره وقتی این مجموعه از دوستانم را می بینم، حسابی تا چند وقت خوشحالم. اون: آره! می دونم این گروه از دوستات خیلی خوبن. پریا: آره بابا، یک گروه دوست دارم که یک ماه پیش دیدمشون ولی هنوز از دستشون ناراحتم، دلگیرم و بعضیاشونو اصلا دیگه دوست ندارم. اون: بی خیال، بعضی ها را باید فراموش کرد پریا: همین کارو کردم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/11/24ساعت 10:5 توسط پریا |
|
|
خوب اون پست رو که نوشتم، گفتم شاید بچه ها ناراحت شده باشند، یعنی اون موقع من ناراحت بودم ولی خوب اوّل ناراحتیم بود و حسابی دلخور بودم.
خدایا شکرت که دل انسانها را آنقدر ظریف آفریدی که زودتر از آن که فکر می کنند، ناراحتیشان را فراموش می کنند. عذرا جان واقعا متاسفم که باعث شدم که چند روزی دلگیر باشی! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/11/08ساعت 10:25 توسط پریا |
|
|
هی تبلیغ کرد، هی تعریف کرد و هی اومد تعرفه هاشو آورد پایین و حالا:
فردا آخرین مهلت انتخاب شماره است. تعرفه ها افزایش می یابد، همه مزیتها فقط تا پایان سال ۸۵ است و .... . حالا یکی از دوستای من رفته سیم کارت TCI رو فروخته و سیم کارت ایرانسل خریده، نمی دونم کار درستی کرده یا نه خدایا عاقبت ما را بخیر گردان! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/11/07ساعت 11:44 توسط پریا |
|
|
چهارشنبه بعد از ساعت کار تربچه قشنگم اومد دنبالم، بعد رفتیم خرید کادوی عروسی برای وحیده و بعد هم خانه با تمام این تفاسیر با آنکه با شیما رابطه نزدیکی ندارم، ولی او به من گفت: " خوش به حالت، تو رمز زندگی را متوجه شدی، رمزی که برخی از دوستانمان شاید 10 سال دیگر، شاید دیرتر متوجّه شوند و ..." پ.ن۱ : شاید یک روز تجربیاتم رو براتون بنویسم ولی هنوز زوده پ.ن۲: من از نوشتن این نوشته فقط جهت رفع ناراحتیم استفاده کردم و منظورم شخص خاصی نیست. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/10/30ساعت 10:58 توسط پریا |
|
|
دیروز رفتم خونه و با آرامش شروع کردم به آماده شدن برای رفتن به عروسی دوست دوران دبیرستانم، وحیده! ساعتهای هشت شب رسیدیم عروسی و تقریبا من و شیما و الهام و شقایق با هم رسیدیم. عذرا و فائقه هم زودتر اومده بودند.
امیدوارم که امروز که روز اوّل زندگی مشترک وحیده است زیبا شروع شود و هر روز زندگی شیرین تر از روز قبل داشته باشند! آمین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/10/12ساعت 10:32 توسط پریا |
|
|
این متن را به خاطر تو مینویسم، آری به خاطر تو و به خاطر روز تولدت، تولدی شیرین و جذاب، و تو دوستی مهربان و شاداب. آری سارای خوب، امروز تو آخرین روز 25 سالگیت را میگذرانی و از فردا وارد 26 سالگی میشوی، سارای خوبم تولدت مبارک خدای بزرگ، ای خدای مهربان؛ سایه رحمتت را بر سر سارا و ما بیشتر بفرما، آمین. از طرف پریا و تربچه تولدت مبارک سارای مهربان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/10/06ساعت 15:40 توسط پریا |
|
|
دیروز بعد از دکتر با صحبا رفتیم که مانتو ببینیم، البته نه تنها مانتویی وجود نداشت بلکه پالتوها هم چشم گیر نبود، بیشتر پالتوها ما ۲-۳ سال پیش بود و با قیمت خیلی بیشتر.
از اونجا هم رفتم استخر! عذرا هم آمد؛ سالن استخر خیلی زیبا بود و من و عذرا از شنا کردن خیلی لذت بردیم و خیلی صحبت می کردیم... می دونید خانواده همسر یکی از دوستام خیلی تو کارشون دخالت می کنن و این خیلی بده، یادمه من و تربچه همه کارامونو خودمون کردیم و حتی بخش کردن بیشتر کارتهای عروسی، چون بنظر ما عروسی ما دو نفر بود و همه چی دست خودمون بود. از خرید تا آرایشگاه و ... و آخرش من خیلی راضی بودم، از همه انتخاب هام، ولی نمی دونم بعضی آدمها چرا دوست دارند اول زندگی تو کار دوتا جوون دخالت کنند و هی گلایه کنند و دو تا جوون و اذیت کنند. خدایا عاقبت این خانواده ها رو بخیر کن، و عاقبت این زندگی ها رو که با این همه دعوا و مشکل شروع می شه! خدایا شکرت. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/09/22ساعت 12:56 توسط پریا |
|
|
دیروزکه رفتیم خونه الهام خیلی خوشگذشت خدایا به دوستانم محبت، عشق، شادی و خوشبختی ارزانی دار. خدایا به من هم عشق بیشتر ارزانی دار. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/08/27ساعت 12:25 توسط پریا |
|
|
امروز از صبح که پا شدم هی کار داشتم، خیلی زیاد، خیلی زیاد. و رفتم، رفتم برای شهناز عکس گرفتم و سعی کردم عکسهایش خوب شود ولی خیلی حرفهای نبود. آنجا که نشسته بودم یک اس ام اس نوشتم که برای مریم بفرستم ولی نمیدانم چرا پاک شد. خدایا مرا ببخش اگر روزی دلی را شکستم، |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/08/25ساعت 17:30 توسط پریا |
|
|
یادش بخیر، آن روز را میگویم، روز قرعهکشی سردبیری مجله در دانشگاه. و حالا، وقتی که از دست خوانندگانم در پست (8508140194) ناراحت بودم و حسابی عصبانی بودم و چند روز بعد دیدم مریم برایم نوشته که تصمیم گرفته برایم نظر بنویسد خیلی خوشحال شدم و همان احساس حمایتی که آن روز در رایگیری برای سردبیری مجله از من کرده بود، حس کردم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/08/20ساعت 9:35 توسط پریا |
|
|
امروز که میرفتیم خونه آلوخانم اینا سفره انعام، شهناز زنگ زد؛ پ.ن: این پست باعث نشود فکر کنید اگه با من دوست شوید، به زودی ازدواج میکنید یا اتفاق خوب دیگری برایتان میافتد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/08/18ساعت 21:35 توسط پریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم. تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید. |
| آرشیو موضوعی |
|
دوستان زندگی تربچه اقوام سفر فیلم و سریال و خداوند عشق را آفرید کتاب شعر و جملات خاص هنر عکس موضوعات روز احساسات آشپزی |
|
RSS
|