تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید
(شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر)

امشب اگر شبکه 3 تلویزیون را نگاه می‌کردی، حتما برنامه‌ای که درباره سنت ازدواج پخش می‌شد، می‌دیدی. من با دیدن این برنامه احساس غریبی داشتم؛ احساس گذر از این مرحله در زمانی بسیار دور و دوست داشتی و روزی سخت و به یاد ماندنی. امروز بر حسب اتّفاق بعد از مدتها هوس کردم که فیلم عروسی خودمان را ببینم و با دیدن آن چقدر احساس خوبی داشتم، فیلم‌برداری زیبا، آرایشی بی‌نظیر و لباسی فاخر و دوست داشتی و خاطراتی تکرار ناپذیر شاید تنها یادگار از 808 روز پیش  و روز عروسی من و تربچه باشد. هرگز یادم نمی‌رود چقدر من و تربچه زحمت کشیدیم و همه کارها را خودمان سروسامان دادیم، بدون کمک هیچ فردی از خانواده ما و یا آنها؛ از خرید تا اجاره خانه، از پیدا کردن آرایشگاه تا سفارش میوه و ... ؛ کاملا مستقل و عاشقانه.

امروز خوشحالم، خوشحالم بعد از گذر سالها از آشنایی، عقد و ازدواج‌مان شعله عشق‌مان هر روز شعله‌ورتر می‌شود و روزی نیست که من به وجود تربچه قشنگم افتخار نکنم. شاید تنها  و بزرگترین موهبت زندگیم وجود پر فروغ او در زندگیم باشد.

برنامه امروز تلویزیون من را در قطار زندگیم دوباره حرکت داد و خاطراتم را از سالها پیش زنده کرد، از روز آشنایی تا خواستگاری و خرید پر خاطره آینه و شمع‌دان و ... .

امیدوارم همه دوستانم، اطرافیانم و تمام کسانی که شاید لحظه یا لحظاتی از زندگیم با وجود آنها رنگ گرفته؛ همه خوشبخت و امیدوار زندگی خود را پیش ببرند و هر روز خوشحال از به ثمر رسیدن یکی از اهدافشان باشند.

 آمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22ساعت 21:52  توسط پریا | 
حتما گله می کنید چرا اینقدر کم می نویسم؟ خودم هم می دانم. خوب دم عید است و سر آدم شلوغ دلم می خواد خیلی بنویسم، از همه جا، از شرکت، از خونه، از اخبار، از همه چی...

دیروز سبزه گذشتم، عدس؛ آخه عدس خیلی قشنگه، گل می ده، قر داره، با ناز و کرشمه می ره بالا.

امروز با تلاش می خوام خونه تکونیو تموم کنم، خرید کنم و فردا حسابی از تربچه عزیز پذیرایی کنم، یک نهار خوشمزه با دسرهای فراوان.

دلم می خواد برای عید با تربچه ایران گردی کنیم، شمال و جنوب و شرق و غرب، چه زیباست و چقدر جالب

امروز بی نهایت خسته ام، دلم استراحت می خواهد ولی مگر می شود برنامه هایم به هم می ریزد.

خدایا شکرت به خاطر تمام زندگیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/16ساعت 15:57  توسط پریا | 
چند روز پیش چقدر هوا گرم بود و توی برنامه های تلویزیون و رادیو هی اعلام می کرد که بهار دارد می آید و هوا بهاری است، ولی یکی دو روز است که زمستان بر بهار پیروز شده و هوا خیلی سرد است؛ و برف می آید. عجب برفی است و سرما، دستانم کرخت شده و چای گرم می خواهم و پتو، از اینجا هیچ چیز معلوم نیست و فقط مه می بینی و برف، و درختان پارک پر از برف است و آدمهای پارک همه کز کرده و شهر نیاز به منقبض شدن دارد.

در آخرین روزهای فصل زمستان، در آخرین روزهای نیمه اول آخرین ماه سال برف می بارد و سرما کولاک کرده است و چه زیباست این جدال زمستان و بهار

حالا برنامه های تلویزیون و رادیو هی می گن " زمستان آمد زمستان آمد، برف و سرما آمد. "

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/08ساعت 10:18  توسط پریا | 
این داستان واقعی را وقتی می خوانی، احساس غرور می کنی و اصالت و زندگی، همراه کلمات می روی به آن سالها، می خندی، اشک در چشمانت جمع می شود و تعجب می کنی ... .

داستان نوشته شده در این وبلاگ کتابی است که اجازه چاپ نگرفته و در دنیای مجازی به رشته تحریر درآمده، به نظرم خیلی زیبا و جذاب است، بخوانید احساس پاکی به شما هم دست می دهد.

وبلاگ " آلوچه خانم"

آن سالها چه دورانی بود، هر چند محدودتر ولی پاک تر و ساده تر، امیدواریم عشقشان جاوید و همچنان پاک بماند.

خدایا شکرت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/02ساعت 16:13  توسط پریا | 
از بچگی از خواب زیاد خوشم نمی آمد، یعنی احساس می کردم که وقتم هدر می رود؛ هر چند خواب نیاز است و اگر نخوابیم مریض می شویم، ولی همیشه سعی کرده ام کم بخوابم و از بیشتر زمانی که در اختیار دارم استفاده کنم. کمتر پیش آمده در این سالهای عمرم ظهرها بخوابم، مگر در بچگی، آنهم به زور و کلک مامان و خواهرهایم. یادم می آید کودک که بودم، تابستانها که خواهرها تعطیل بودند و مدرسه نمی رفتند در خانه برنامه مفصلی داشتیم، برنامه تمیزکاری، بازی، نهار و خواب و بعد عصرانه... و بدترین قسمتش همین خواب بود که از دستش فرار می کردم. و این در ذهنم مانده است.

الان که الانه، شبها سعی می کنم دیرتر بخوابم و صبها هم زودتر از خواب بیدار شود و در سالهای پس از ازدواج هرگز ظهرها نخوابیدم. نظر شخصی من در این خصوص خیلی فرق دارد و وقتی ظهرها می خوابم دچار عذاب می شودم و اینکه روزم هدر رفته است، مخصوصا اگر وقتی از خواب بیدار شوم خورشید غروب کرده باشد.

فکر می کنم اگر نیاز به خواب نبود، من هرگز نمی خوابیدم و از همه زمانهایم استفاده می کردم؛ مگر چقدر عمر می کنم که یک سومش را بخوابم، کاش نیاز به خواب نبود!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/29ساعت 9:4  توسط پریا | 
امروز روز دیگری است، چون می خواهم بیاندیشم که متفاوت باشم؛ کارهای جدید بکنم و تصمیمات جدید داشته باشم، امروز می خواهم برنامه بریزم، جدید باشم، شاد باشم و سردم نباشد؛ امروز دلم می خواهد بیاندیشم به خودم، به او، به دنیا، به فکر، به کودکی، به تلاش، به نوجوانی، به خنده های ریزریز از شنیدن چیزهای جدید، به جوانی، به عاشقی، به عشق، به پیری، به روزگاری که تجربه اش را ندارم، به اکنون، اکنون که می نویسم، به همه، به او که هر روز در کنار می نشیدند، به دوستانم، به اقوامم، به همکارانم، به آرامشم، به زندگی عاشقانه ام، به  .... .

امروز خیلی کار دارم، می خواهم خوب بیاندیشم؛ خوبِ خوب، همین!

می خواهم فکرم را نو کنم، تازه و نو

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/23ساعت 8:50  توسط پریا | 
فعلا دوست ندارم بنویسم.

فعلا خداحافظ تا شاید روزی دیگر!

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/14ساعت 11:36  توسط پریا | 
از روز اوّل محرم جلوی خونه ما از این چای خوری های صلولتی زدند، این ور یکی، اونور یکی... همه جا شلوغ و پر و هر روز بساط این نوارهای نوحه و چای خورون به راهه. از ۳ روز پیشم این زنجیرزنی ها شروع شد و من دیشب تونستم ببینم! خوب دیگه مثل قدیمها برام اونقدر جذاب نبود، مراسمها و عزاداریها، اونقدر دوستداشتنی و لذت بخش یادم می آید بچه که بودیم حداقل محرم که می شد همه اقوام دور و نزدیکمان را می دیدیم؛ همه را، ولی حالا... . یادم می آید محرمها همه می رفتیم هیئت ولی حالا، وقت نیم شود... اونقدر کار سرم ریخته که اگر برنامه ریزی نداشته باشم که به هیچ کدامشان نمی رسم، خدا را شکر که من مهندسی صنایع- برنامه ریزی و تحلیل سیستم خوندم،

آری احساسم نسبت به محرم کمتر شده، یادش بخیر قدیمها، اسپند دود کردن ها و نذری ها، یادش بخیر آن شبهای عاشورا که خونه خاله فاطمه می خوابیدم تا صبح زود به مراسم عاشورا برسم، یادش بخیر.... چه زود زندگیمان تغییر می کند، آنچنان که اصلا نمی فهمیم! دوست داشتم هم اکنون هم مثل سالهای پیش، همه را می دیدیم، حتی خاله فاطمه را که چند سالی است به دیار باقی رفته، عمو را، مهدیه را، و مادر بزرگ را کاش زندگی نبودن نداشت.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/07ساعت 9:14  توسط پریا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم.
تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید.

نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
دوستان
زندگی
تربچه
اقوام
سفر
فیلم و سریال
و خداوند عشق را آفرید
کتاب
شعر و جملات خاص
هنر
عکس
موضوعات روز
احساسات
آشپزی





Powered by WebGozar

پیوندها
Link001- ویولت!!!
Link002- داغ ترین خبر حوادث
Link003- آیا شغل می خواهید؟
Link004- مهندسی صنایع
Link005- همه چیز در آفتاب
Link006- زیتون
Link007- زینب خانم
Link008- ناکجا آباد
Link009- فعلا بدون عنوانه
Link010- گوشزد
Link011- دخترمون رژینا
Link012- سوال من و جواب تو
Link013- هوادار عشق
Link014- شراگیم زند
Link015- خوابگرد
Link016- دخترم غزل
Link017- بابای فردا
Link018- ساحل نشین
Link019- به نام تک راهب قلبهای تصادفی
Link020- من نامه
Link021- دل نگرون
Link022- روزهای توت فرنگیئی من
Link023- باور کن رفتنم را
Link024- آلبوم جدید، موزیک جدید و نرم افزار
Link025- دنیای ان. ال. پی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان