تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید
(شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر)

همه زيبايی‌های بی‌پيرايه ازعشق سرچشمه می‌گيرند،اماعشق از چه چيز سرچشمه می‌گيرد؟ عشق از جنس چيست ؟ اين فرا طبيعی از کدامين طبيعت جاری شده است؟ زيبايی زاده‌ی عشق است. عشق زاده ی توجه و اعتناست ، توجه‌ای ساده به ساده‌ها . توجه‌ای متواضعانه به هر آنچه که متواضع و بی‌پيرايه است. توجه‌ای زنده به همه‌ی زندگی‌ها

بوبن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/30ساعت 16:4  توسط پریا | 

ساده دل

 دل ساده
 
برگرد و در ازای  یک حبه کشک سیاه شور
 
گنجشک ها را
از دور و بر شلتوک ها کیش کن
 
که قند شهر
دروغی بیش نبوده است

                                                                               حسين پناهي

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/26ساعت 11:31  توسط پریا | 

آقاى جك، رفته بود استخدام شود. صورتش را شش تيغه كرده بود و كراوات تازه‌‌اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو‌خورى‌اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش‌هاى مدير شركت جواب بدهد.
  آقاى مدير شركت، بجاى اينكه مثل نكير و منكر از آقاى جك سين جيم بكند، يك ورقه كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك سئوال پاسخ بدهد . سئوال اين بود:
 "شما در يك شب بسيار سرد و طوفانى، در جاده‌اى خلوت رانندگى مي‌كنيد، ناگهان متوجه مي‌شويد كه سه نفر در ايستگاه اتوبوس، به انتظار رسيدن اتوبوس، اين پا و آن پا مي‌كنند و در آن باد و باران و طوفان چشم براه معجزه‌اى هستند .يكى از آنها پير زن بيمارى است كه اگر هر چه زود تر كمكى به او نشود ممكن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند. دومين نفر، صميمى‌ترين و قديمىظترين دوست شماست كه حتى يك بار شما را از مرگ نجات داده است. و نفر سوم، دختر خانم بسيار زيبايى است كه زن رويايى شماست و شما همواره آرزو داشته ايد او را در كنار خود داشته باشيد. اگر اتومبيل شما فقط يك جاى خالى داشته باشد، شما از ميان اين سه نفر كداميك را سوار ماشين‌تان مى‌كنيد؟؟ پيرزن بيمار؟؟ دوست قديمى؟؟ يا آن دختر زيبا را؟؟ جوابى كه آقاى جك به مدير شركت داد، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضى، برنده شود و به استخدام شركت در آيد.
  راستى، مي‌دانيد آقاى جك چه جوابى داد؟؟ اگر شما جاى او بوديد چه كار مي‌كرديد؟؟


  و اما پاسخ آقاى جك:


  آقاى جك گفت: من سويچ ماشينم را مي‌دهم به آن دوست قديمى‌ام تا پير زن بيمار را به بيمارستان برساند، و خود من با آن دختر خانم زيبا در ايستگاه اتوبوس مي‌مانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار كند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 13:7  توسط پریا | 
روزي ، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت. او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود .با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار مي کرد و او را با جامه هاي گران قيمت و فاخر مي آراست و به او از بهترينها هديه مي کرد. همسر سومش را نيز بسيار دوست مي داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي مي کرد. اما هميشه مي ترسيد که مبادا او را ترک کند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني قابل اعتماد ،مهربان،صبور و محتاط بود. هر گاه که اين پادشاه با مشکلي مواجه مي شد ، فقط به او اعتماد مي کرد و او نيز همسرش را در اين مورد کمک مي کرد. همسر دوم پادشاه ، شريکي وفادار و صادق بود که سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حکومت همسرش داشت.او همسرش را از صميم قلب دوست مي داشت ، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع مي شد. روزي پادشاه احساس بيماري کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود مي گفت " من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام."


بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت " من از همه بيشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهاي فاخر کرده ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم ، آيا با من همراه مي شوي ؟" او جواب داد " به هيچ وجه!" و در حالي که چيز ديگري مي گفت از کنار او گذشت.جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگين ،از همسرسوم سئوال کرد و به او گفت" در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده ام ، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا توبا من همراه مي شوي؟" او جواب داد "نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد. بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت " من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي . اکنون در حال مرگ هستم . آيا تو همراه من مي آيي؟ او گفت " متأ سفم ، در اين مورد نمي توانم کمکي به تو بکنم ، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار همراهت بيايم." جواب او همچون گلوله اي از آتش پادشاه را ويران کرد. ناگهان صدايي او را خواند،" من با تو خواهم آمد ، همراهت هستم ، فرقي نمي کند به کجا روي ، با تو مي آيم." پادشاه نگاهي انداخت ،همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت : اي کاش زماني که فرصت بود به تو بيشتر توجه مي کردم.
در حقيقت ، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اينکه تا چه حد برايش زمان و امکانات صرف کرده ايم و به او پرداخته ايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها مي گذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است که بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نمي کند چقدر با هم بوده ايم ، بيشترين کاري که مي توانند انجام دهند اين است که ما را تا محل بعدي همراهي کنند. همسر اول ما عملكرد ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشي از آن غفلت مي نماييم. در صورتيکه تنها کسي است که همه جا همراهمان است. همين حالا احيائش کنيد ، بهبود سازيد و مراقبتش كنيد
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/21ساعت 11:10  توسط پریا | 

اینم یک مطلب برای قشر کثیری از جامعه ما:

 

تنبل­هاي عزيز توجه فرمائيد راهكارهاي جديد رسيد:

 1. روزها استراحت كنيد تا شبها بتوانيد راحت بخوابيد.

 2. در نزديكي تخت­تان صندلي راحتي بگذاريد، تا اگر از خواب بيدار شديد، روي آن بنشينيد و استراحت كنيد.

 3. خوابيدن به نشستن، نشستن به ايستادن، ايستادن به راه رفتن اولويت دارد.

 4. جايي كه مي­توانيد بنشينيد چرا مي­ايستيد.

 5. كار امروز را به فردا موكول كنيد و كار فردا را به پس فردا.

 6. اگر حس كار كردن به شما دست داد، كمي صبر كنيد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/23ساعت 10:8  توسط پریا | 

این مطلب توسط ایمل به دستم رسیده است:

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.  استاد گفت: من هم بدون وزن کردن نمی­دانم دقیقا" وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی­افتد .
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین­طور نگه دارم، چه اتفاقی می­افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست­تان کم کم درد می­گیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟ شاگرد دیگری جسارتا" گفت: دست­تان بی­حس می­شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می­گیرند و فلج می­شوند. و مطمئنا" کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده­است؟
شاگردان جواب دادند: نه.
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می­شود؟
در عوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آن­ها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقا" مشکلات زندگی هم مثل همین است .
اگر آن­ها را چند دقیقه در ذهن­تان نگه دارید .
اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی­تری به آن­ها فکر کنید، به درد خواهند آمد .
اگر بیشتر از آن نگه­شان دارید، فلج­تان می­کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم­تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آن­ها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی­گیرید، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می­­شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می­آید، برآیید.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/09ساعت 13:7  توسط پریا | 

که دلم می­خواهد بروم از اینجا، به همان جا که نیست هیچ­کس، هست ولی نیست آدمی، انسانی و کسی...

که دلم می­خواهد بروم در باغ گلی، بنشینم با گل و ببویم گل را و ببینم بلبل،

که دلم می­خواهد که در آن دشت پر از خاک بدوم چون آهو و بخوابم در خاک،

که دلم می­خواهد که از کوه بلند، تک و تنها بروم بالا و لذت ببرم از آن،

و چه خوب است اگر هرچه بخواهی، بشود؛ دوست دارم نباشد هیچ­کس و من تک وتنها باشم و بیاندیشم بیشتر.

چه خوب است اگر هر چه بخواهی بشود، بعد از آن باغ گل و دشت و دمن، بعد از آن اندیشه ژرف، کوه را پایین بروم و احساس کنم، که دلم می­خواهد بگویم: ای کسانم به بَرَم سر بزنید.

فی البداهه ای از پریا

+ نوشته شده در  شنبه 1385/09/25ساعت 10:7  توسط پریا | 

( لطفا ابتدا پست از ایمیل های ارسالی: "گمشده" قسمت اوِّل (8509190272) را بخوانید.)

مادربزرگ مي­گفت كار زن­ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن­ها آدرسش را داشتند و يك راست مي­رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي­مان گم كرديم.

به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي­شويم. رئيس شركت به­مان بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي­كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده­ايم و داريم به زحمت نايلون­ها را مي­بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آنها هم بن داشته­اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي­كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي­آوريم و بلندبلند مي­خنديم و بارهايمان را مي­كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي­شست و مي­پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.
افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي­اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي­شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي­كنند. ما مي­توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را مي­گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي­كنيم. افتخارآميز است.

دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده­ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي­مان شب توي رختخواب مثل كنده­اي چوب راحت مي­خوابد و آن يكي مدام غلت مي­زند، چون دست و پاهايش درد مي­كنند. چون صورت اشك­آلود بچه­اي مي­آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك. همه رفته­اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي­ها او را ببرد پيش بچه­هاي خودش. نيمة گمشده شب­ها خواب ندارد. مي­افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي­زند.

مادربزرگ سنت­زده و عقب­افتادة من كجا مي­توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده­ايم. زنده باد تساوي!

پ.ن: خوانندگان عزیز لازم می دانم که بگویم گذاشتن این مطلب در وبلاگ به معنی اعتقاد به آن نیست، و حتی ممکن است نظر مدیریت وبلاگ ۱۸۰ درجه متفاوت باشد. همانطور که نوشتم از ایملهای ارسالی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/20ساعت 9:50  توسط پریا | 

ما به مردها گفتيم: مي­خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي­كنيد، قبول! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.
وقتي به خود آمديم، عين آن­ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به آن رسيدگي مي­كرديم و دسته چك و حساب و كتاب­هايي كه مهم بودند. با رئيس دعوايمان مي­شد و اخم و تَخم­اش را مي­آورديم خانه سر بچه­ها خالي مي­كرديم. ماشين ما هم خراب مي­شد، قسط وام­هاي ما هم دير مي­شد. ديگر با هم مو نمي­زديم. آن­ها به وعده­شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي­هاي بي­پايان يك مرد را بخشيده بودند. همة كارهايمان مثل آن­ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب­هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره­اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه­اي كه با آن سر مردها را مي­بريديم، گم كرده بوديم. همان ارثيه­اي كه هر مادري به دخترش مي­داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي­ها به آن مي­گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي­آورديم، در عضله­هاي روحمان جاري نبود.

سال­ها بود حسودي­شان مي­شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي­توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله­اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي­توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي­حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي­ديدند و ما مي­ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم­ها بعضي از ما اين را مي­دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي­دانست. وقتي زني از شوهرش از بي­ملاحظگي­ها و درشتي­هاي شوهرش شكايت داشت و هق­هق گريه مي­كرد، مادربزرگ خيلي آرام مي­گفت: مرد است ديگر، نمي­فهمد. مردها نمي­فهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف مي­زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي­دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم­اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.

.... ادامه دارد..........

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/19ساعت 12:35  توسط پریا | 

این مطلب توسط دوست خوبم شیما-ح به دستم رسید.

خانمي با لباس کتان راه­راه و شوهرش با کت و شلوار نخ­نما شده خانه­دوز در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در کمبريج هم نيستند.   مرد به آرامي گفت: « مايل هستيم رييس را ببينيم.» منشي با بي­حوصلگي گفت: «ايشان تمام روز گرفتارند.» خانم جواب داد: «ما منتظر خواهيم شد. » منشي ساعت­ها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند. اما اين طور نشد. منشي به تنگ آمد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييس شود، هرچند که اين کار نامطبوعي بود که همواره از آن اکراه داشت. وي به رييس گفت: «شايد اگر چند دقيقه­اي آنان را ببينيد، بروند.» رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و سرتکان داد.

معلوم بود شخصي با اهميت او وقت بودن با آنها را نداشت. به علاوه از اينکه لباسي کتان و راه راه و کت و شلواري خانه­دوز دفترش را به هم بريزد، خوشش نمي­آمد. رييس با قيافه­اي عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوي آن دو رفت. خانم به او گفت: «ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اما حدود يک سال پيش در حادثه­اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم؛ بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم. » رييس تحت تاثير قرار نگرفته بود ... او يکه خورده بود. با غيظ گفت: «خانم محترم ما نمي­توانيم براي هر کسي که به هاروارد مي­آيد و مي­ميرد، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم، اينجا مثل قبرستان مي­شود.» خانم به سرعت توضيح داد: «آه، نه. نمي­خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم.» رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه­دوز آن دو را برانداز کرد و گفت: «يک ساختمان! مي­دانيد هزينه­ي يک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان­هاي موجود در هاروارد هفت و نيم ميليون دلار است.» خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي­توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آيا هزينه راه­اندازي دانشگاه همين قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم؟» شوهرش سر تکان داد. قيافه رييس دستخوش سر درگمي و حيرت بود. آقا و خانم "ليلاند استفورد" بلند شدند و راهي پالوآلتو در ايالت کاليفرنيا شدند، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که نام آنها را برخود دارد: دانشگاه استنفورد

+ نوشته شده در  شنبه 1385/09/18ساعت 15:37  توسط پریا | 

(لطفا ابتدا پست اثر تغییر رفتار در خانه قسمت اول (8509120260) را مطالعه نمایید.)

- عزيزم از کنار تو بودن و روزهاي زندگيم را در کنار تو و بچه­ها سپري کردن خيلي خوشحال هستم. با شما دنيا براي من رنگ و بوي ديگري دارد. اصلا با شما  زندگي من معنا و مفهوم پيدا مي­کند.  

 در ابتدا تمام اين مکالمات باور نکردني و مسخره به نظر مي­رسيد. حرفهايي که سالها بود به زبان آورده نشده بود، زينت­بخش خانه آنها شده بود. چند روز ديگر گذشت. حالا رفتار مرد خانه با بچه­ها نيز عوض شده بود.

- دخترم اين لباس چقدر به تو مي آيد. چه نمرات خوبي در کارنامه­ات ديده مي­­شود. تو باعث افتخار من و مادرت هستي.

سرانجام وضعيت به جايي رسيد که دختر به مادرش گفت:  مادر من فکر مي­کنم پدر دچار نوعي بيماري روحي شده است. آيا براي او اتفاقي افتاده است؟

شب و روز مي­گذشت. حالا ديگر همسر و بچه هاي مرد خانه به خصوصيات و نقاط مثبت مرد علاقه­مند شده بودند. از شنيدن آنها لذت مي­بردند و علاقه خاصي به بودن در کنار او و تلاش براي داشتن لحظاتي شاد پيدا کرده بودند. اندک اندک آنها نيز شروع به تشکر از بابت محبت­هاي پدر کردند. اعتماد به نفس در چشمان، افکار و اعمال تک تک اعضاي خانواده به چشم مي­خورد و از همه مهم­تر هر کس متوجه جايگاه عظيم خود در دل ديگري شده بود .

نوع روابط مرد و زن نيز عوض شده بود.  ديگر به چشم سابق به هم نگاه نمي­کردند. تا اينکه يک روز  صبح اتفاقي رخ داد که مرد را شگفت­زده کرد. خانم خانه از او به خاطر تلاشهاي پايان­ناپذيرش براي خوشبختي رفاه و آسايش افراد خانواده تشکر مي­کرد. مثبت­انديشي در بند بند وجود او نيز ريشه دوانده بود.

 

- همسرم دوست دارم براي زحمات بي­دريغت تشکر کنم. يادم نمي آيد تا بحال از تو تشکر کرده باشم.

مرد هيچ گاه  علت تغيير رفتار خود را  آشکار نکرد. اما از روزي که کلمات سرد خشک  جاي خود را به واژه­هاي دل­انگيز داد و نگاه­هاي پر محبت جايگزين نگاه­هاي بي­روح شد، ابرهاي تيره از آسمان مه گرفته زندگي آنها کنار رفت و روزهاي آفتابي شروع شد. زن و مرد ديگر مثل خيلي از انسانها معمولي نبودند. همه چيز عوض شده بود. نکات منفي جاي خود را به مهرباني، قدرشناسي و محبت داده بود. واژه­هايي که شايد  امروزه براي خيلي از انسانهاي معمولي نامانوس است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/13ساعت 12:28  توسط پریا | 

آنها يک زن و شوهر معمولي بودند. مثل صدها نفر ديگر. خانه­اي کوچک در يک کوچه منزل آنها بود. مثل بسياري  از زوج­هاي ديگر که عشق و علاقه نسبت به ديگر را به ورطه فراموشي سپرده بودند، به همزيستي مسالمت­آميز در کنار يکديگر ادامه مي­دادند. نه اثري از نگاه­هاي عاشقانه و نه ردي از تلاش براي شکستن حصارهاي بيگانگي در بين آنها به چشم مي­خورد. آنچه بود فقط تلاش براي رفع نيازهاي زندگي روزانه و کار و تلاش براي زندگي بچه­هاي خود بود. خيلي وقت بود يکديگر را فراموش کرده بودند. نقطه مشترک آنها با بسياري از زوج­هاي ديگر به دنبال متهم گشتن در روابط و پيدا کردن مقصر و سرزنش او بود. اکثر صحبت­هاي آنها بر پايه امور بي­ارزش بود. تا اينکه يک روز اتفاقي غير عادي براي آنها رخ داد.

مرد: هر وقت کشوي لباسهايم را باز مي­کنم پر از لباسهاي اطو کشيده و مرتب است. جورابهاي تميز، پيراهن­هايي که بوي خوش تميزي را مي­دهند. سالهاست که من از درک اين مسئله غافل هستم. اما امروز دلم مي­خواهد از بابت اين لطفت تشکر کنم .

زن با تعجب به همسرش نگاه کرد و گفت: چيزي از من مي­خواهي؟

مرد: نه من فقط خواستم بداني که قلب من از بابت اين همه زحمت تو مملو از سپاس و قدرداني است.

اين حرکت  آنقدر تعجب­آور و غيرقابل پيش­بيني بود که زن آن را به حساب اتفاقي ناشي از يک هيجان زود گذر گذاشت و آن را خيلي زود فراموش کرد. چند روز گذشت و شبيه اين حرکت به گونه­اي ديگر تکرار شد.  زن نتوانست جلوي کنجکاوي خود را بگيرد و از مرد پرسيد :

 تو هميشه از نحوه  انجام دادن کارهاي من شکايت داشتي. دليل اين کارت چيه؟

 فقط خواستم بداني که  اين تلاش  و زحمت تو را تقدير و درک مي­کنم و اين مسئله براي من بسيار مهم است. زن با خود فکر کرد حتما چيزي شده است. چند روز گذشت. حالا ديگر هر روز يک رفتار عجيب از مرد سر مي­زد. يک شب پس از خوردن شام باز اتفاق ديگري رخ داد. مرد رو به همسرش کرد و گفت: عزيزم از بابت غذاي خوشمزه­اي که زحمت کشيدي درست کردي متشکرم. پانزده سال است که از نعمت در کنار تو بودن بهره­مند هستم. در اين مدت بيش از چهارده هزار بار غذا براي من و بچه ها درست کردي.

هر روز که مي­گذشت صحبت­هاي جديدي بر زبان مرد جاري مي­شد .

 -  چه بوي خوشي از خانه مي­آيد. بوي تميزي! همه جا برق مي­زند. حتما خيلي خسته شدي چون معلوم است خيلي زحمت کشيده­اي .

.... ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/12ساعت 12:27  توسط پریا | 

آن روز سرانجام خواهد رسيد. روزي كه ملحفه سفيدي كه چهار گوشه آن زير يكي از تختهاي بيمارستان شلوغي مملو از مردگان و زندگان تاشده است روي بدن من قرار بگيرد. وقتی زمان بودن من در اين دنيا  به پايان رسيد دكتر رسما  از كار افتادن مغز مرا اعلام خواهد کرد. وقتي اين اتفاق افتاد سعي نكنيد با استفاده از دستگاه، زندگي مصنوعي به من بدهيد. تخت بيمارستان را بستر مرگ من نخوانيد. بلكه در عوض آنرا بستر زندگي من بخوانيد و اجازه دهيد تا جسم من خاکي از اين بستر براي كمك به ديگران جهت داشتن زندگي بهتر، به کار گرفته شود.

بينايي مرا به آن مردي بدهيد كه هرگز طلوع خورشيد، صورت يك كودك يا برق عشق در چشمان يك زن را نديده است.

   قلب مرا به كسي بدهيد كه تپش قلب خودش براي او جز روزهاي بي­پايان درد سبب نشده است

  خون جاري در رگ هاي مرا به آن نوجواني بدهيد كه از ويرانه ماشينش بيرون كشيده شده است ممكن است با اين كار آنقدر زنده بماند تا روياها ارزوهاي مقدس دلش را جامه عمل بپوشاند .

  كليه­هاي مرا به كسي بدهيد كه زندگي پر از رنج هفته به هفته­اش  محتاج وابستگي او به دستگاه دياليز  است.

  استخوان­هاي مرا، هر ماهيچه بدنم را و هر سلول و عصبي را بگيريد، و با اين كار روشي بيابيد تا يك كودك فلج راه برود.

   هر نقطه­اي از مغز مرا كند و كاو كنيد. اگر لازم است سلول­هاي مرا بگيريد و آنها را پرورش بدهيد تا روزي يك پسر لال بتواند از شنيدن صداي بلند چوگان فرياد بزند و دخترک ناشنوا صداي خوردن دانه هاي باران بر پنجره اتاقش بشنود.

   آنچه از من مانده است را بسوزانيد و خاكستر آنرا با باد پراكنده سازيد تا كمك به رشد گلها كند. گلهايي که در زمان حيآت خود پر پر کردم.

   اگر قرار است چيزي را مدفون سازيد بگذاريد آنچه دفن مي­شود، خطاهاي من، نقاط ضعف من و تمام  لطمات من به همنوعانم باشد.

  گناهان مرا به شيطان و روح مرا به خدا بدهيد.

  اگر بر حسب اتفاق آرزو كرديد مرا به خاطر بياوريد. آنرا با يك عمل مهربانانه يا گفتن يك كلمه به كسي كه محتاج شنيدن آن است انجام دهيد. اگر تمام آنچه خواستم را انجام دهيد من براي هميشه زنده و جاويد خواهم بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/07ساعت 12:29  توسط پریا | 

پیرمردی تنها در مینه­سوتا زندگی می­کرد. او می­خواست مزرعه سیب­زمینی­اش را شخم بزند، اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می­توانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامه­ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب­زمینی بکارم. من نمی­خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت و من برای کار مزرعه خیلی پیر شده­ام. اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می­زدی. دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده­ام. ساعت چهار صبح فردا، دوازده نفر از ماموران اف­پی­آی و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه­ای پیدا کنند. پیر مرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می­خواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب­زمینی­هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می­توانستم برایت انجام بدهم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/06ساعت 9:14  توسط پریا | 

(لطفا ابتدا پست ارزش لحظات قسمت اول(8509040243) را بخوانید.)

بعد از مرخص شدن از بيمارستان زندگي و زنده بودن را جشن گرفتيم . کيک تولد مجدد پختم و لحظات زيبايي را در کنار خانواده و عزيزانم سپري کردم. از هر دقيقه­اي مانند خوش آمد گفتن و احوال پرسي با پست­چي تا تکان دادن گهواره نوه­ام نهايت استفاده را مي­بردم. هر لحظه­اي موهبت و زيبايي خاص خود را داشت. دقايق مي­گذشت و به پايان شش سال نزديک مي­شدم يواش يواش دردها شروع مي­شد. دوباره همان بيمارستان و همان دکترها، دکترها گفتند: کار زيادي نمي­توانند برايم انجام بدهند و دوباره  همان درد آشناي قديمي در من بوجود آمد. يک روز پسرم سرش را روي سينه­ام مي­گذاشت و گريه مي­کرد و روز ديگر دخترم  با چشمان اشک­آلود به من مي­گفت: مادر همه ما به تو احتياج داريم حتي نوه­هاي کوچکت !

 براي آرام کردن او در جواب مي­گفتم: تا وقتي بتوانم طاقت بياورم  نبرد مي­کنم و پيش شما مي­مانم .

شش سال را زمان زيادي ديده بودم اما براي برخورداري از نعمت با آنها بودن آيا حتي بيست سال هم کافي بود؟ از درون به خود مي­گفتم بايد بجنگم و عقب نشيني نکنم. شروع به خواندن کتابهايي در مورد نحوه تغذيه صحيح و مثبت­انديشي کردم. به خود قول داده بودم که در اين نبرد ذره­اي کم نگذارم. شايد لطف و هديه خدا بود و شايد هم انرژي درون من، اما از تاريخ تعيين شده دو سال گذشت حالم  از آنچه فکر مي­کردم هم بهتر شده بود. در شروع هر صبح از خداوند شکرگذاري کردم. از کارهاي خوب و لطفي که همسر  و بچه­هايم در طول روز در حقم انجام مي­دادند تشکر مي­کردم، حتي از ساده­ترين و کوچک­ترين آنها.  مي­دانم آن روز ميرسد که چشمان من طلوع خورشيد را نخواهد ديد. دلم مي­گيرد از اينکه شايد بزرگ شدن نوه­ها، اولين روز مدرسه يا بازي آنها در مدرسه را نبينم، اما خداوند تا به حال از آنچه من طلب کرده­ام بيشتر به من موهبت و لطف روا داشته است. و مهم­ترين چيزي که آموخته­ام فقط يک چيز بوده است: من ياد گرفته­ام  هر لحظه چقدر قيمتي است .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/05ساعت 14:19  توسط پریا | 

صبح روز عمل، طلوع خورشيد بر روي درياچه نزديک بيمارستان را نگاه مي­کردم. در دور دست­ها قايقي روي آب شناور بود سعي کردم حس آرامش بخش داخل اين قايق بودن را در ذهن خود مجسم کنم. اما همانطور که ساعت عمل نزديک مي­شد حس ترس جاي آن آرامش را مي­گرفت.قبل از بيهوش شدن سر به آسمان برداشتم: خدايا اگر بزرگ شدن بچه­هايم را  شاهد باشم ديگر دقيقه­اي را تلف نخواهم کرد. در حالي به هوش آمدم که همسرم دستم را گرفته بود و بچه­هايم در اتاق ايستاده بودند چقدر لبخند آنها دلگرم­کننده بود. دوباره  اين  فرصت به من داده شده بود که از بودن با آنها در دنيا لذت ببرم. دو روز پس از عمل  پزشک معالجم گفت: متاسفانه عمل انجام شده فقط تا شش سال فرصت زندگي و زنده بودن را به شما مي­دهد و دريچه­هاي قلب دوباره بسته خواهند شد و در عين حال قلب هم توانايي تحمل عمل ديگري را ندارد. فقط شش سال! مي­دانستم که مثل يک چشم به زدن زمان خوهد گذشت بدون لحظه­اي توقف !

 

نفسم تنگ شد بغض راه گلويم را گرفت. ناگهان يادم افتاد شش سال همان زماني بود که براي آن به درگاه خدا دعا کرده بودم و ملتمسانه آن را طلب کرده بودم. تا آن زمان پسر کوچکم هجده ساله مي­شد و مي­توانستم لذت زندگي، همراهي و همدلي با همسر و فرزندانم را حس کنم. خدا به قول خود عمل کرده بود  و من مديون او بودم حالا اين من بودم که بايد به تعهد خود عمل مي­کردم و  از روزها نه بلکه از دقايق  حداکثر استفاده ممکن را ببرم.

.........ادامه دارد.............

+ نوشته شده در  شنبه 1385/09/04ساعت 11:9  توسط پریا | 
(لطفا ابتدا پست کیت و کریس قسمت دوم (8509010239) را بخوانید.)

تا چند وقت پس از اين حادثه سعي همه بر اين شد براي کيت شرايط راحتي فراهم کنيم. همه تلاش مي­کردند توجه خاصي به او نشان دهند اما پس از مدتي دوباره به دليل کار و مسايل فراوان نبود کريس عادي شد. آهسته آهسته همه گرفتار کارها و وظايف خود شدند. اما اغلب اوقات وقتي از کنار اتاقش رد مي­شدم مي­ديدم که آلبوم عکس را روي پاهايش گذاشته و با غم فراواني به عکس هاي کريس نگاه مي­کند.

بدترين زمان براي کيت زمان خواب بود اگر چه بنا به خواسته او از اتاق خود به اتاق کريس منتقل شده بود و همه مي­کوشيدند تا او را شاد کنند، اما کيت همچنان کيت ساکت و غمگين باقي مانده بود. گاهي اوقات در حالي که يک ساعت از زمان خواب او گذشته بود مي­ديدم کاملا بيدار است و به سقف اتاق خيره مانده است. هفته­ها گذشت و هيچ تغييري در او به وجود نیامد.

اين سوالي بود که از خودم مي پرسيدم: چرا در اين ساعت حال او خيلي بدتر از ساعات ديگه شبانه روز است؟ يک شب وقتي  به اتاق او رفته بودم؟ در دلم گفتم: شايد دل کيت براي آن حس و محبت لحظه خواب تنگ شده. خم شدم و گونه­اش را بوسيدم. ناگهان انگار مانع در برابر يک سد بزرگ برداشته شد. اشک از چشمانش سرازير شد. دستانم را گرفت. با گريه گفت: کريس هم هميشه اين احساسات را در دل من بوجود مي­آورد .

به آرامي گفتم: مي­دانم

-دلم برايش تنگ شده، دلم براي حس­هايي که او سالها به من هديه داد خيلي تنگ شده. شب­ها نمي­تونم بخوابم چون به آن حس­ها احتياج دارم. نگاهي با چشماني مملو از قدر شناسي به من انداخت و گفت: متشکرم که باعث شدي من براي بار ديگر آن احساسات زيبا را لمس کنم. لبخند زيبايي روي لب­هايش نشسته بود.

 يک لحظه حس کردم کريس هم از آن بالا ميخندد و براي ما دست تکان مي­دهد.

............. پایان........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/01ساعت 16:50  توسط پریا | 
زندگي كوتاهتر از آن است كه به خصومت بگذرد

 و قلب ها گرامي تر از آنند كه بشكنند

 آنچه از روزگار به دست مي آيد با خنده نمي ماند

 و آنچه از دست برود با گريه جبران نمي شود

 فردا خورشيد طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/30ساعت 16:45  توسط پریا | 

هر روز عصر وقتي کارم را شروع مي­کردم، به بخش­هاي مختلف خانه سالمندان مي­رفتم، در کنار هر اتاق مي­ايستادم، صحبت مي­کردم و اوضاع و احوال را بررسي مي­کردم. اغلب مواقع کيت و کريس را مي­ديدم  که آلبوم قديمي را روي زانوهايشان گذاشته­اند و عکس­هاي سالها پيش را نگاه مي­کنند و در مورد هر کدام  از عکس­ها چند دقيقه­اي نيز با هم صحبت مي­کنند. کيت با غرور عکس­هاي قديمي را به من نيز نشان ميداد. کريس در آن موقع مرد جوان بلند قد خوش سيما و کيت هم يک خانم جوان زيبا با موهايي تيره و صورتي خندان بود. آنها سالها بود که با هم ازدواج کرده بودند و در تمام اين سالها عاشقانه يکديگر را دوست داشته بودند. در عکس­ها با هم دست در دست و خندان ايستاده بودند. حتي حالا پس از گذشت سالها که برف سفيد ­آب نشدني روي موهايشان و رد پاي گذر زمان روي صورتشان نشسته بود بسيار دوست داشتني و خواستني به نظر مي­رسيدند. با ديدن و يادآوري خاطرات گذشته در هر عکسي تبسم مي­کردند و به ياد آن روزها مي­افتادند. با ديدن آنها هميشه فکر مي­کردم نسل جوان چقدر از معني دوست داشتن بي­اطلاع است. و چقدر يک نفر خام و بي­تجربه است که ازدواج و مفهوم عميق آنرا فقط يک همزيستي قلمداد کند و در اينجاست که تفاوت بين نسل جوان و پير مشخص مي­شود چرا که افراد سالخورده  معناي واقعي دوست داشتن را مي­دانند اما افراد جوان فقط مي­توانند مفهوم آنرا حدس بزنند .

گاهي از اوقات شبها وقتي خدمه و کارکنان شام خود را مي­خوردند، کيت و کريس  دست در دست آرام با هم قدم­زنان از کنار سالن غذا خوري مي­گذشتند و همين باعث مي­شد باز بحث عشق و رابطه عاشقانه و دوست داشتن پيش کشيده بشود و اينکه اگر زماني يکي از آنها بميرد چه خواهد شد؟  همه مي­دانستيم که کريس قوي­تر است و کيت واقعا به او وابسته است. اين سوال هميشه در ذهن­ها وجود داشت که اگر روزي کريس نباشد واکنش و قدرت تحمل کيت چگونه خواهد بود؟

..... ادامه دارد.......

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/30ساعت 12:20  توسط پریا | 

خدایا دلم را همچون نی­لبکی چوبین بر لبهای خود بگذار و زیباترین نغمه­هایت را در فضای زندگی انسانها مترنم کن.

 

چنان بنواز دلم را:

که هر جا نفرتی هست، عشق باشم من!

هر جا زخمی هست، مرهم باشم من!

هر جا تردید هست، ایمان باشم من!

هر جا ناامیدی هست، امید باشم من!

هر جا تاریکی هست، روشنایی باشم من!

هر جا غمی هست، شادمانی باشم من!

 

خدایا توانم ده دوست بدارم بدون هیچ چشم­داشت

و بفهمم دیگران را حتی اگر نفهمند مرا!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/29ساعت 14:35  توسط پریا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم.
تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید.

نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
دوستان
زندگی
تربچه
اقوام
سفر
فیلم و سریال
و خداوند عشق را آفرید
کتاب
شعر و جملات خاص
هنر
عکس
موضوعات روز
احساسات
آشپزی





Powered by WebGozar

پیوندها
Link001- ویولت!!!
Link002- داغ ترین خبر حوادث
Link003- آیا شغل می خواهید؟
Link004- مهندسی صنایع
Link005- همه چیز در آفتاب
Link006- زیتون
Link007- زینب خانم
Link008- ناکجا آباد
Link009- فعلا بدون عنوانه
Link010- گوشزد
Link011- دخترمون رژینا
Link012- سوال من و جواب تو
Link013- هوادار عشق
Link014- شراگیم زند
Link015- خوابگرد
Link016- دخترم غزل
Link017- بابای فردا
Link018- ساحل نشین
Link019- به نام تک راهب قلبهای تصادفی
Link020- من نامه
Link021- دل نگرون
Link022- روزهای توت فرنگیئی من
Link023- باور کن رفتنم را
Link024- آلبوم جدید، موزیک جدید و نرم افزار
Link025- دنیای ان. ال. پی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان