![]() |
![]() |
|
| (شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر) |
|
همه زيبايیهای بیپيرايه ازعشق سرچشمه میگيرند،اماعشق از چه چيز سرچشمه میگيرد؟ عشق از جنس چيست ؟ اين فرا طبيعی از کدامين طبيعت جاری شده است؟ زيبايی زادهی عشق است. عشق زاده ی توجه و اعتناست ، توجهای ساده به سادهها . توجهای متواضعانه به هر آنچه که متواضع و بیپيرايه است. توجهای زنده به همهی زندگیها بوبن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/05/30ساعت 16:4 توسط پریا |
|
ساده دل دل ساده حسين پناهي |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/26ساعت 11:31 توسط پریا |
|
|
آقاى جك، رفته بود استخدام شود. صورتش را شش تيغه كرده بود و كراوات تازهاش را به گردنش بسته بود و لباس پلوخورىاش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسشهاى مدير شركت جواب بدهد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/29ساعت 13:7 توسط پریا |
|
|
روزي ، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت. او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود .با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار مي کرد و او را با جامه هاي گران قيمت و فاخر مي آراست و به او از بهترينها هديه مي کرد. همسر سومش را نيز بسيار دوست مي داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي مي کرد. اما هميشه مي ترسيد که مبادا او را ترک کند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني قابل اعتماد ،مهربان،صبور و محتاط بود. هر گاه که اين پادشاه با مشکلي مواجه مي شد ، فقط به او اعتماد مي کرد و او نيز همسرش را در اين مورد کمک مي کرد. همسر دوم پادشاه ، شريکي وفادار و صادق بود که سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حکومت همسرش داشت.او همسرش را از صميم قلب دوست مي داشت ، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع مي شد. روزي پادشاه احساس بيماري کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود مي گفت " من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام." بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت " من از همه بيشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهاي فاخر کرده ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم ، آيا با من همراه مي شوي ؟" او جواب داد " به هيچ وجه!" و در حالي که چيز ديگري مي گفت از کنار او گذشت.جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگين ،از همسرسوم سئوال کرد و به او گفت" در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده ام ، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا توبا من همراه مي شوي؟" او جواب داد "نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد. بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت " من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي . اکنون در حال مرگ هستم . آيا تو همراه من مي آيي؟ او گفت " متأ سفم ، در اين مورد نمي توانم کمکي به تو بکنم ، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار همراهت بيايم." جواب او همچون گلوله اي از آتش پادشاه را ويران کرد. ناگهان صدايي او را خواند،" من با تو خواهم آمد ، همراهت هستم ، فرقي نمي کند به کجا روي ، با تو مي آيم." پادشاه نگاهي انداخت ،همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت : اي کاش زماني که فرصت بود به تو بيشتر توجه مي کردم.
در حقيقت ، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اينکه تا چه حد برايش زمان و امکانات صرف کرده ايم و به او پرداخته ايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها مي گذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است که بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نمي کند چقدر با هم بوده ايم ، بيشترين کاري که مي توانند انجام دهند اين است که ما را تا محل بعدي همراهي کنند. همسر اول ما عملكرد ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشي از آن غفلت مي نماييم. در صورتيکه تنها کسي است که همه جا همراهمان است. همين حالا احيائش کنيد ، بهبود سازيد و مراقبتش كنيد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/12/21ساعت 11:10 توسط پریا |
|
|
اینم یک مطلب برای قشر کثیری از جامعه ما:
تنبلهاي عزيز توجه فرمائيد راهكارهاي جديد رسيد: 1. روزها استراحت كنيد تا شبها بتوانيد راحت بخوابيد. 2. در نزديكي تختتان صندلي راحتي بگذاريد، تا اگر از خواب بيدار شديد، روي آن بنشينيد و استراحت كنيد. 3. خوابيدن به نشستن، نشستن به ايستادن، ايستادن به راه رفتن اولويت دارد. 4. جايي كه ميتوانيد بنشينيد چرا ميايستيد. 5. كار امروز را به فردا موكول كنيد و كار فردا را به پس فردا. 6. اگر حس كار كردن به شما دست داد، كمي صبر كنيد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/11/23ساعت 10:8 توسط پریا |
|
|
این مطلب توسط ایمل به دستم رسیده است استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم. استاد گفت: من هم بدون وزن کردن نمیدانم دقیقا" وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/10/09ساعت 13:7 توسط پریا |
|
|
که دلم میخواهد بروم از اینجا، به همان جا که نیست هیچکس، هست ولی نیست آدمی، انسانی و کسی... که دلم میخواهد بروم در باغ گلی، بنشینم با گل و ببویم گل را و ببینم بلبل، که دلم میخواهد که در آن دشت پر از خاک بدوم چون آهو و بخوابم در خاک، که دلم میخواهد که از کوه بلند، تک و تنها بروم بالا و لذت ببرم از آن، و چه خوب است اگر هرچه بخواهی، بشود؛ دوست دارم نباشد هیچکس و من تک وتنها باشم و بیاندیشم بیشتر. چه خوب است اگر هر چه بخواهی بشود، بعد از آن باغ گل و دشت و دمن، بعد از آن اندیشه ژرف، کوه را پایین بروم و احساس کنم، که دلم میخواهد بگویم: ای کسانم به بَرَم سر بزنید. فی البداهه ای از پریا |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/09/25ساعت 10:7 توسط پریا |
|
|
( لطفا ابتدا پست از ایمیل های ارسالی: "گمشده" قسمت اوِّل (8509190272) را بخوانید.) مادربزرگ ميگفت كار زنها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زنها آدرسش را داشتند و يك راست ميرفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديميمان گم كرديم. به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه ميشويم. رئيس شركت بهمان بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت ميكنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريدهايم و داريم به زحمت نايلونها را ميبريم و با بقية همكارهاي شركت كه آنها هم بن داشتهاند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را ميكنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درميآوريم و بلندبلند ميخنديم و بارهايمان را ميكشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه ميشست و ميپخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم. دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شدهايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكيمان شب توي رختخواب مثل كندهاي چوب راحت ميخوابد و آن يكي مدام غلت ميزند، چون دست و پاهايش درد ميكنند. چون صورت اشكآلود بچهاي ميآيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك. همه رفتهاند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربيها او را ببرد پيش بچههاي خودش. نيمة گمشده شبها خواب ندارد. ميافتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا ميزند. مادربزرگ سنتزده و عقبافتادة من كجا ميتوانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيدهايم. زنده باد تساوي! پ.ن: خوانندگان عزیز لازم می دانم که بگویم گذاشتن این مطلب در وبلاگ به معنی اعتقاد به آن نیست، و حتی ممکن است نظر مدیریت وبلاگ ۱۸۰ درجه متفاوت باشد. همانطور که نوشتم از ایملهای ارسالی است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/09/20ساعت 9:50 توسط پریا |
|
|
ما به مردها گفتيم: ميخواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار ميكنيد، قبول! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند. سالها بود حسوديشان ميشد. چشم نداشتند ببينند فقط ما ميتوانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معاملهاي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. ميتوانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بيحساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نميديدند و ما ميديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديمها بعضي از ما اين را ميدانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را ميدانست. وقتي زني از شوهرش از بيملاحظگيها و درشتيهاي شوهرش شكايت داشت و هقهق گريه ميكرد، مادربزرگ خيلي آرام ميگفت: مرد است ديگر، نميفهمد. مردها نميفهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف ميزد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ ميدانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروماند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است. .... ادامه دارد.......... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/09/19ساعت 12:35 توسط پریا |
|
|
خانمي با لباس کتان راهراه و شوهرش با کت و شلوار نخنما شده خانهدوز در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در کمبريج هم نيستند. مرد به آرامي گفت: « مايل هستيم رييس را ببينيم.» منشي با بيحوصلگي گفت: «ايشان تمام روز گرفتارند.» خانم جواب داد: «ما منتظر خواهيم شد. » منشي ساعتها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند. اما اين طور نشد. منشي به تنگ آمد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييس شود، هرچند که اين کار نامطبوعي بود که همواره از آن اکراه داشت. وي به رييس گفت: «شايد اگر چند دقيقهاي آنان را ببينيد، بروند.» رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و سرتکان داد. معلوم بود شخصي با اهميت او وقت بودن با آنها را نداشت. به علاوه از اينکه لباسي کتان و راه راه و کت و شلواري خانهدوز دفترش را به هم بريزد، خوشش نميآمد. رييس با قيافهاي عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوي آن دو رفت. خانم به او گفت: «ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اما حدود يک سال پيش در حادثهاي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم؛ بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم. » رييس تحت تاثير قرار نگرفته بود ... او يکه خورده بود. با غيظ گفت: «خانم محترم ما نميتوانيم براي هر کسي که به هاروارد ميآيد و ميميرد، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم، اينجا مثل قبرستان ميشود.» خانم به سرعت توضيح داد: «آه، نه. نميخواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم.» رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانهدوز آن دو را برانداز کرد و گفت: «يک ساختمان! ميدانيد هزينهي يک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمانهاي موجود در هاروارد هفت و نيم ميليون دلار است.» خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا ميتوانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آيا هزينه راهاندازي دانشگاه همين قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم؟» شوهرش سر تکان داد. قيافه رييس دستخوش سر درگمي و حيرت بود. آقا و خانم "ليلاند استفورد" بلند شدند و راهي پالوآلتو در ايالت کاليفرنيا شدند، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که نام آنها را برخود دارد: دانشگاه استنفورد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/09/18ساعت 15:37 توسط پریا |
|
|
(لطفا ابتدا پست اثر تغییر رفتار در خانه قسمت اول (8509120260) را مطالعه نمایید.) - عزيزم از کنار تو بودن و روزهاي زندگيم را در کنار تو و بچهها سپري کردن خيلي خوشحال هستم. با شما دنيا براي من رنگ و بوي ديگري دارد. اصلا با شما زندگي من معنا و مفهوم پيدا ميکند. در ابتدا تمام اين مکالمات باور نکردني و مسخره به نظر ميرسيد. حرفهايي که سالها بود به زبان آورده نشده بود، زينتبخش خانه آنها شده بود. چند روز ديگر گذشت. حالا رفتار مرد خانه با بچهها نيز عوض شده بود. - دخترم اين لباس چقدر به تو مي آيد. چه نمرات خوبي در کارنامهات ديده ميشود. تو باعث افتخار من و مادرت هستي. سرانجام وضعيت به جايي رسيد که دختر به مادرش گفت: مادر من فکر ميکنم پدر دچار نوعي بيماري روحي شده است. آيا براي او اتفاقي افتاده است؟ شب و روز ميگذشت. حالا ديگر همسر و بچه هاي مرد خانه به خصوصيات و نقاط مثبت مرد علاقهمند شده بودند. از شنيدن آنها لذت ميبردند و علاقه خاصي به بودن در کنار او و تلاش براي داشتن لحظاتي شاد پيدا کرده بودند. اندک اندک آنها نيز شروع به تشکر از بابت محبتهاي پدر کردند. اعتماد به نفس در چشمان، افکار و اعمال تک تک اعضاي خانواده به چشم ميخورد و از همه مهمتر هر کس متوجه جايگاه عظيم خود در دل ديگري شده بود . نوع روابط مرد و زن نيز عوض شده بود. ديگر به چشم سابق به هم نگاه نميکردند. تا اينکه يک روز صبح اتفاقي رخ داد که مرد را شگفتزده کرد. خانم خانه از او به خاطر تلاشهاي پايانناپذيرش براي خوشبختي رفاه و آسايش افراد خانواده تشکر ميکرد. مثبتانديشي در بند بند وجود او نيز ريشه دوانده بود. - همسرم دوست دارم براي زحمات بيدريغت تشکر کنم. يادم نمي آيد تا بحال از تو تشکر کرده باشم. مرد هيچ گاه علت تغيير رفتار خود را آشکار نکرد. اما از روزي که کلمات سرد خشک جاي خود را به واژههاي دلانگيز داد و نگاههاي پر محبت جايگزين نگاههاي بيروح شد، ابرهاي تيره از آسمان مه گرفته زندگي آنها کنار رفت و روزهاي آفتابي شروع شد. زن و مرد ديگر مثل خيلي از انسانها معمولي نبودند. همه چيز عوض شده بود. نکات منفي جاي خود را به مهرباني، قدرشناسي و محبت داده بود. واژههايي که شايد امروزه براي خيلي از انسانهاي معمولي نامانوس است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/09/13ساعت 12:28 توسط پریا |
|
|
آنها يک زن و شوهر معمولي بودند. مثل صدها نفر ديگر. خانهاي کوچک در يک کوچه منزل آنها بود. مثل بسياري از زوجهاي ديگر که عشق و علاقه نسبت به ديگر را به ورطه فراموشي سپرده بودند، به همزيستي مسالمتآميز در کنار يکديگر ادامه ميدادند. نه اثري از نگاههاي عاشقانه و نه ردي از تلاش براي شکستن حصارهاي بيگانگي در بين آنها به چشم ميخورد. آنچه بود فقط تلاش براي رفع نيازهاي زندگي روزانه و کار و تلاش براي زندگي بچههاي خود بود. خيلي وقت بود يکديگر را فراموش کرده بودند. نقطه مشترک آنها با بسياري از زوجهاي ديگر به دنبال متهم گشتن در روابط و پيدا کردن مقصر و سرزنش او بود. اکثر صحبتهاي آنها بر پايه امور بيارزش بود. تا اينکه يک روز اتفاقي غير عادي براي آنها رخ داد. مرد: هر وقت کشوي لباسهايم را باز ميکنم پر از لباسهاي اطو کشيده و مرتب است. جورابهاي تميز، پيراهنهايي که بوي خوش تميزي را ميدهند. سالهاست که من از درک اين مسئله غافل هستم. اما امروز دلم ميخواهد از بابت اين لطفت تشکر کنم . زن با تعجب به همسرش نگاه کرد مرد: نه من فقط خواستم بداني که قلب من از بابت اين همه زحمت تو مملو از سپاس و قدرداني است. اين حرکت آنقدر تعجبآور و غيرقابل پيشبيني بود که زن آن را به حساب اتفاقي ناشي از يک هيجان زود گذر گذاشت و آن را خيلي زود فراموش کرد. چند روز گذشت و شبيه اين حرکت به گونهاي ديگر تکرار شد. زن نتوانست جلوي کنجکاوي خود را بگيرد و از مرد پرسيد : تو هميشه از نحوه انجام دادن کارهاي من شکايت داشتي. دليل اين کارت چيه؟ فقط خواستم بداني که اين تلاش و زحمت تو را تقدير و درک ميکنم و اين مسئله براي من بسيار مهم است. زن با خود فکر کرد حتما چيزي شده است. چند روز گذشت. حالا ديگر هر روز يک رفتار عجيب از مرد سر ميزد. يک شب پس از خوردن شام باز اتفاق ديگري رخ داد. مرد رو به همسرش کرد و گفت: عزيزم از بابت غذاي خوشمزهاي که زحمت کشيدي درست کردي متشکرم. پانزده سال است که از نعمت در کنار تو بودن بهرهمند هستم. در اين مدت بيش از چهارده هزار بار غذا براي من و بچه ها درست کردي. هر روز که ميگذشت صحبتهاي جديدي بر زبان مرد جاري ميشد . - چه بوي خوشي از خانه ميآيد. بوي تميزي! همه جا برق ميزند. حتما خيلي خسته شدي چون معلوم است خيلي زحمت کشيدهاي . .... ادامه دارد..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/09/12ساعت 12:27 توسط پریا |
|
|
آن روز سرانجام خواهد رسيد. روزي كه ملحفه سفيدي كه چهار گوشه آن زير يكي از تختهاي بيمارستان شلوغي مملو از مردگان و زندگان تاشده است روي بدن من قرار بگيرد. وقتی زمان بودن من در اين دنيا به پايان رسيد دكتر رسما از كار افتادن مغز مرا اعلام خواهد کرد. وقتي اين اتفاق افتاد سعي نكنيد با استفاده از دستگاه، زندگي مصنوعي به من بدهيد. تخت بيمارستان را بستر مرگ من نخوانيد. بلكه در عوض آنرا بستر زندگي من بخوانيد و اجازه دهيد تا جسم من خاکي از اين بستر براي كمك به ديگران جهت داشتن زندگي بهتر، به کار گرفته شود بينايي مرا به آن مردي بدهيد كه هرگز طلوع خورشيد، صورت يك كودك يا برق عشق در چشمان يك زن را نديده است قلب مرا به كسي بدهيد كه تپش قلب خودش براي او جز روزهاي بيپايان درد سبب نشده است خون جاري در رگ هاي مرا به آن نوجواني بدهيد كه از ويرانه ماشينش بيرون كشيده شده است ممكن است با اين كار آنقدر زنده بماند تا روياها ارزوهاي مقدس دلش را جامه عمل بپوشاند كليههاي مرا به كسي بدهيد كه زندگي پر از رنج هفته به هفتهاش محتاج وابستگي او به دستگاه دياليز است. استخوانهاي مرا، هر ماهيچه بدنم را و هر سلول و عصبي را بگيريد، و با اين كار روشي بيابيد تا يك كودك فلج راه برود هر نقطهاي از مغز مرا كند و كاو كنيد. اگر لازم است سلولهاي مرا بگيريد و آنها را پرورش بدهيد تا روزي يك پسر لال بتواند از شنيدن صداي بلند چوگان فرياد بزند و دخترک ناشنوا صداي خوردن دانه هاي باران بر پنجره اتاقش بشنود آنچه از من مانده است را بسوزانيد و خاكستر آنرا با باد پراكنده سازيد تا كمك به رشد گلها كند. گلهايي که در زمان حيآت خود پر پر کردم. اگر قرار است چيزي را مدفون سازيد بگذاريد آنچه دفن ميشود، خطاهاي من، نقاط ضعف من و تمام لطمات من به همنوعانم باشد گناهان مرا به شيطان و روح مرا به خدا بدهيد. اگر بر حسب اتفاق آرزو كرديد مرا به خاطر بياوريد. آنرا با يك عمل مهربانانه يا گفتن يك كلمه به كسي كه محتاج شنيدن آن است انجام دهيد. اگر تمام آنچه خواستم را انجام دهيد من براي هميشه زنده و جاويد خواهم بود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/09/07ساعت 12:29 توسط پریا |
|
|
پیرمردی تنها در مینهسوتا زندگی میکرد. او میخواست مزرعه سیبزمینیاش را شخم بزند، اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که میتوانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کردهام. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/09/06ساعت 9:14 توسط پریا |
|
|
(لطفا ابتدا پست ارزش لحظات قسمت اول(8509040243) را بخوانید.) بعد از مرخص شدن از بيمارستان زندگي و زنده بودن را جشن گرفتيم . کيک تولد مجدد پختم و لحظات زيبايي را در کنار خانواده و عزيزانم سپري کردم. از هر دقيقهاي مانند خوش آمد گفتن و احوال پرسي با پستچي تا تکان دادن گهواره نوهام نهايت استفاده را ميبردم. هر لحظهاي موهبت و زيبايي خاص خود را داشت. دقايق ميگذشت و به پايان شش سال نزديک ميشدم يواش يواش دردها شروع ميشد. دوباره همان بيمارستان و همان دکترها، دکترها گفتند: کار زيادي نميتوانند برايم انجام بدهند و دوباره همان درد آشناي قديمي در من بوجود آمد. يک روز پسرم سرش را روي سينهام ميگذاشت و گريه ميکرد و روز ديگر دخترم با چشمان اشکآلود به من ميگفت: مادر همه ما به تو احتياج داريم حتي نوههاي کوچکت براي آرام کردن او در جواب ميگفتم: تا وقتي بتوانم طاقت بياورم نبرد ميکنم و پيش شما ميمانم . شش سال را زمان زيادي ديده بودم اما براي برخورداري از نعمت با آنها بودن آيا حتي بيست سال هم کافي بود؟ از درون به خود ميگفتم بايد بجنگم و عقب نشيني نکنم. شروع به خواندن کتابهايي در مورد نحوه تغذيه صحيح و مثبتانديشي کردم. به خود قول داده بودم که در اين نبرد ذرهاي کم نگذارم. شايد لطف و هديه خدا بود و شايد هم انرژي درون من، اما از تاريخ تعيين شده دو سال گذشت حالم از آنچه فکر ميکردم هم بهتر شده بود. در شروع هر صبح از خداوند شکرگذاري کردم. از کارهاي خوب و لطفي که همسر و بچههايم در طول روز در حقم انجام ميدادند تشکر ميکردم، حتي از سادهترين و کوچکترين آنها. ميدانم آن روز ميرسد که چشمان من طلوع خورشيد را نخواهد ديد. دلم ميگيرد از اينکه شايد بزرگ شدن نوهها، اولين روز مدرسه يا بازي آنها در مدرسه را نبينم، اما خداوند تا به حال از آنچه من طلب کردهام بيشتر به من موهبت و لطف روا داشته است. و مهمترين چيزي که آموختهام فقط يک چيز بوده است: من ياد گرفتهام هر لحظه چقدر قيمتي است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/09/05ساعت 14:19 توسط پریا |
|
|
صبح روز عمل، طلوع خورشيد بر روي درياچه نزديک بيمارستان را نگاه ميکردم. در دور دستها قايقي روي آب شناور بود سعي کردم حس آرامش بخش داخل اين قايق بودن را در ذهن خود مجسم کنم. اما همانطور که ساعت عمل نزديک ميشد حس ترس جاي آن آرامش را ميگرفت.قبل از بيهوش شدن سر به آسمان برداشتم: خدايا اگر بزرگ شدن بچههايم را شاهد باشم ديگر دقيقهاي را تلف نخواهم کرد. در حالي به هوش آمدم که همسرم دستم را گرفته بود و بچههايم در اتاق ايستاده بودند چقدر لبخند آنها دلگرمکننده بود. دوباره اين فرصت به من داده شده بود که از بودن با آنها در دنيا لذت ببرم. دو روز پس از عمل پزشک معالجم گفت: متاسفانه عمل انجام شده فقط تا شش سال فرصت زندگي و زنده بودن را به شما ميدهد و دريچههاي قلب دوباره بسته خواهند شد و در عين حال قلب هم توانايي تحمل عمل ديگري را ندارد. فقط شش سال! ميدانستم که مثل يک چشم به زدن زمان خوهد گذشت بدون لحظهاي توقف ! نفسم تنگ شد بغض راه گلويم را گرفت. ناگهان يادم افتاد شش سال همان زماني بود که براي آن به درگاه خدا دعا کرده بودم و ملتمسانه آن را طلب کرده بودم. تا آن زمان پسر کوچکم هجده ساله ميشد و ميتوانستم لذت زندگي، همراهي و همدلي با همسر و فرزندانم را حس کنم. خدا به قول خود عمل کرده بود و من مديون او بودم حالا اين من بودم که بايد به تعهد خود عمل ميکردم و از روزها نه بلکه از دقايق حداکثر استفاده ممکن را ببرم. .........ادامه دارد............. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/09/04ساعت 11:9 توسط پریا |
|
|
(لطفا ابتدا پست کیت و کریس قسمت دوم (8509010239) را بخوانید.)
تا چند وقت پس از اين حادثه سعي همه بر اين شد براي کيت شرايط راحتي فراهم کنيم. همه تلاش ميکردند توجه خاصي به او نشان دهند اما پس از مدتي دوباره به دليل کار و مسايل فراوان نبود کريس عادي شد. آهسته آهسته همه گرفتار کارها و وظايف خود شدند. اما اغلب اوقات وقتي از کنار اتاقش رد ميشدم ميديدم که آلبوم عکس را روي پاهايش گذاشته و با غم فراواني به عکس هاي کريس نگاه ميکند. بدترين زمان براي کيت زمان خواب بود اگر چه بنا به خواسته او از اتاق خود به اتاق کريس منتقل شده بود و همه ميکوشيدند تا او را شاد کنند، اما کيت همچنان کيت ساکت و غمگين باقي مانده بود. گاهي اوقات در حالي که يک ساعت از زمان خواب او گذشته بود ميديدم کاملا بيدار است و به سقف اتاق خيره مانده است. هفتهها گذشت و هيچ تغييري در او به وجود نیامد. اين سوالي بود که از خودم مي پرسيدم: چرا در اين ساعت حال او خيلي بدتر از ساعات ديگه شبانه روز است؟ يک شب وقتي به اتاق او رفته بودم؟ در دلم گفتم: شايد دل کيت براي آن حس و محبت لحظه خواب تنگ شده. خم شدم و گونهاش را بوسيدم. ناگهان انگار مانع در برابر يک سد بزرگ برداشته شد. اشک از چشمانش سرازير شد. دستانم را گرفت. با گريه گفت: کريس هم هميشه اين احساسات را در دل من بوجود ميآورد . به آرامي گفتم: ميدانم -دلم برايش تنگ شده، دلم براي حسهايي که او سالها به من هديه داد خيلي تنگ شده. شبها نميتونم بخوابم چون به آن حسها احتياج دارم. نگاهي با چشماني مملو از قدر شناسي به من انداخت و گفت: متشکرم که باعث شدي من براي بار ديگر آن احساسات زيبا را لمس کنم. لبخند زيبايي روي لبهايش نشسته بود. يک لحظه حس کردم کريس هم از آن بالا ميخندد و براي ما دست تکان ميدهد. ............. پایان........ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/09/01ساعت 16:50 توسط پریا |
|
|
زندگي كوتاهتر از آن است كه به خصومت بگذرد
و قلب ها گرامي تر از آنند كه بشكنند آنچه از روزگار به دست مي آيد با خنده نمي ماند و آنچه از دست برود با گريه جبران نمي شود فردا خورشيد طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/08/30ساعت 16:45 توسط پریا |
|
|
هر روز عصر وقتي کارم را شروع ميکردم، به بخشهاي مختلف خانه سالمندان ميرفتم، در کنار هر اتاق ميايستادم، صحبت ميکردم و اوضاع و احوال را بررسي ميکردم. اغلب مواقع کيت و کريس را ميديدم که آلبوم قديمي را روي زانوهايشان گذاشتهاند و عکسهاي سالها پيش را نگاه ميکنند و در مورد هر کدام از عکسها چند دقيقهاي نيز با هم صحبت ميکنند. کيت با غرور عکسهاي قديمي را به من نيز نشان ميداد. کريس در آن موقع مرد جوان بلند قد خوش سيما و کيت هم يک خانم جوان زيبا با موهايي تيره و صورتي خندان بود. آنها سالها بود که با هم ازدواج کرده بودند و در تمام اين سالها عاشقانه يکديگر را دوست داشته بودند. در عکسها با هم دست در دست و خندان ايستاده بودند. حتي حالا پس از گذشت سالها که برف سفيد آب نشدني روي موهايشان و رد پاي گذر زمان روي صورتشان نشسته بود بسيار دوست داشتني و خواستني به نظر ميرسيدند. با ديدن و يادآوري خاطرات گذشته در هر عکسي تبسم ميکردند و به ياد آن روزها ميافتادند. با ديدن آنها هميشه فکر ميکردم نسل جوان چقدر از معني دوست داشتن بياطلاع است. و چقدر يک نفر خام و بيتجربه است که ازدواج و مفهوم عميق آنرا فقط يک همزيستي قلمداد کند و در اينجاست که تفاوت بين نسل جوان و پير مشخص ميشود چرا که افراد سالخورده معناي واقعي دوست داشتن را ميدانند اما افراد جوان فقط ميتوانند مفهوم آنرا حدس بزنند . گاهي از اوقات شبها وقتي خدمه و کارکنان شام خود را ميخوردند، کيت و کريس دست در دست آرام با هم قدمزنان از کنار سالن غذا خوري ميگذشتند و همين باعث ميشد باز بحث عشق و رابطه عاشقانه و دوست داشتن پيش کشيده بشود و اينکه اگر زماني يکي از آنها بميرد چه خواهد شد؟ همه ميدانستيم که کريس قويتر است و کيت واقعا به او وابسته است. اين سوال هميشه در ذهنها وجود داشت که اگر روزي کريس نباشد واکنش و قدرت تحمل کيت چگونه خواهد بود؟ ..... ادامه دارد....... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/08/30ساعت 12:20 توسط پریا |
|
|
خدایا دلم را همچون نیلبکی چوبین بر لبهای خود بگذار و زیباترین نغمههایت را در فضای زندگی انسانها مترنم کن. چنان بنواز دلم را: که هر جا نفرتی هست، عشق باشم من! هر جا زخمی هست، مرهم باشم من! هر جا تردید هست، ایمان باشم من! هر جا ناامیدی هست، امید باشم من! هر جا تاریکی هست، روشنایی باشم من! هر جا غمی هست، شادمانی باشم من! خدایا توانم ده دوست بدارم بدون هیچ چشمداشت و بفهمم دیگران را حتی اگر نفهمند مرا! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/08/29ساعت 14:35 توسط پریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم. تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید. |
| آرشیو موضوعی |
|
دوستان زندگی تربچه اقوام سفر فیلم و سریال و خداوند عشق را آفرید کتاب شعر و جملات خاص هنر عکس موضوعات روز احساسات آشپزی |
|
RSS
|