![]() |
![]() |
|
| (شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر) |
|
نویسنده این کتاب خانم چیستا یثربی، کتاب را به صورت نمایشنامه نوشته و داستانهایش برگرفته از عطار میباشد. نمایشنامهها آنقدر شیرین است که نقشآفرینان کاملا جلوی چشمش ظاهر میشوند و سرشار از زیبایی است، یعنی اگر این نمایشنامه بار دیگر اجرا شود حتما به دیدنش میروم. کتابی سرشار از کلمات عرفانی و عاشقانه و عشق آزاد، رهایی، و زیبایی، پیشنهاد میکنم این کتاب را بخوانید قیمتش هم کم است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/09/15ساعت 15:21 توسط پریا |
|
|
کتاب یازده دقیقه نوشته پائولو کوئلیو ترجمه کیومرث پارسایی کتاب با این جمله شروع میشود: "روزی بود و روزگاری ... و زنی بدنام به نام "ماریا"..." آری کتاب در مورد دختری شهرستانی است که از کشور برزیل برای کار به کشور سوئیس میرود و مجبور به روسپیگری میشود. هیچگاه عاشق مردانی که مشتریش هستند نمیشود، و فقط تصمیم دارد که پولش را جمع کند تا در کشورش خانهای و مزرعهای بخرد و با پدر و مادرش زندگی کند. یک روز در یک کافه مرد نقاشی، از او میخواهد که نقاشیش را بکشد و دختر راضی میشود، مرد نقاش به او میگوید که در چهرهاش نور میبیند. آری دختر کمکم عاشق مرد نقاش میشود، مرد نقاش برایش از تاریخچه روسپیگری میگوید. این دو کمکم عاشق هم میشوند. دختر تصمیم میگیرد هدفش را اجرا کند و به برزیل و شهر کوچکش و پیش پدر و مادرش برگردد.............. داستان برایم خیلی عجیب بود، یعنی در کل داستان هیچگاه احساس نکردم که کتاب یک واقعیت است، آن را فقط نوشتهای دیدم که توسط نویسندهای به رشته تحریر در آمده و اصلا واقعیت ندارد. به نظرم فیلسوف بودن یک روسپی خیلی عجیب است، یعنی کسی که برای خود ارزش قائل نیست میتواند چنین فکر و اندیشهای روشنفکرانه و فیلسوفانه داشته باشد. نمیدانم، به نظرم این کتاب پائولو زیبایی کتابهای قبلیش را ندارد. شاید اگر بخواهم به شما پیشنهاد کنم، میگویم که آن را نخوانید، ولی اگر کسی خواند باید زیاد دربارهاش فکر نکند؛ چون جملاتش خیلی متناقض است. به امیدروزهای گرمتر و خواندن کتابهایی جدابتر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/09/08ساعت 14:30 توسط پریا |
|
|
پشت جلد کتاب نظر نویسنده معروف سیمین دانشور را در مورد این اثر زیبا چاپ نمودهاند: " از خواندن آخرین رمان کوندرا باز هم شگفتزده شدم: مرز رویا و واقعیت به راستی کجاست؟ انسان معاصر چقدر بیپناه و تنهاست؟ نثر شفاف، روان و دقیقِ مترجم را نیز درخور اندیشه و زیباییشناسی نویسنده میدانم و آن را میستایم." آری، وقتی کتاب را به آخر می رسانی و متوجه میشوی از یک قسمتی به بعد رویا بوده ولی نویسنده آن را تعیین نمیکند، و نمیگوید تا کجای کتاب واقعیت و از کجا رویا است؛ تازه نمیدانی رویای شانتال است یا ژانمارک؟ حتما به فکر فرو میروی. از کجا رویا بوده: از آن جا که شانتال در هتل است، از آنجا که در صندوق نامه اولین نامه ژانمارک را میبیند، از آنجا که سوار قطار میشود و قطار به زیر آب میرود، از کجا رویا شروع میشود؟ از کجا؟... شاید رویا در کتاب "هويت" از آن جا شروع شود که شانتال در هتل است و ژان مارک میآید؛ البته این نظر و احساس شخصی من است، شاید درست نباشد. گاهی من هم نمیدانم خاطرهای که در ذهن دارم، واقعیتی در گذشته بوده؟ رویایی در گذشته بوده؟ یا خوابی یا فقط احساسی؛ بعضی از اوقات اصلا نمیدانم واقعا چه بوده! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/07/03ساعت 12:30 توسط پریا |
|
|
در کتاب "هویت" تعبیر قشنگی از چشم شده است: " چشم: پنجرهء روح، مرکز زیبایی رخسار، نقطهای که در آن هویت فرد متمرکز است؛ اما در عین حال وسیلهء بینایی که باید بدون وقفه شسته و خیس گردد و با مقداری مایع ويژه نمکآلود خوب نگهداری شود. نگاه، این بزرگترین و ستایش انگیزترین چیزی که انسان داراست، بدین گونه منظما با حرکتی مکانیکی قطع می گردد؛ همچون شیشهء اتومبیل که به وسیله برفپاککن شسته شود. وانگهی امروز میتوان سرعت و حرکت برفپاککن را به گونهای تنظیم کرد که هر ده ثانیه قطع شود، آنچه تقریبا ضرباهنگ پلک است." ص 68-69 وقتی فکر کردم دیدم من توجه زیادی به پلک زدن ندارم، به تربچه نگاه کردم، چقدر تندتند پلک میزد، ولی من هیچگاه دقّت نکرده بودم. چرایش را نمی دانم. همیشه نگاهش را دیدهام با حذف پلکزدنهایش. وای اگر آدم در چشم کسی نگاه کند و توجهش به پلکزدن او باشد؛ چقدر زشت و چندشآور است و چه خوب که ناخودآگاهم پلکزدن را حذف می کند. شما چطور؟ آیا وقتی در چشم کسی نگاه میکنید پلکزدنهایش توجهتان را جلب میکند یا نه؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/07/01ساعت 12:30 توسط پریا |
|
|
وقتی زندگی ساده و پر از فلسفه شازده کوچولو را میخوانی، واقعا مشتاق میشوی بارها و بارها این کار را تکرار کنی، و خواندن دوباره شازده کوچولو و نوشته های آن را، به روحت وقتی که دختری شش ساله بود تقدیم میکنی. شازده کوچولو از ستارهای که در آن پادشاهی منزل داشت که رعیت نداشت میگذرد، از ستارهای که خودپسندی در آن منزل داشت که ستایشگر نداشت میگذرد، از ستاره ای که میخوارهای در آن منزل داشت که از میخوارگی شرمنده بود و میخورد تا شاید شرمندگیش را فراموش کند میگذرد، از ستارهای که کارفرمایی در آن منزل داشت که ستارگان را میشمرد و کارش را جدی میدانست میگذرد، از ستارهای که فانوسافروزی در آن منزل داشت که چون سرعت سیارهاش زیاد بود هر لحظه فانوس را روشن و خاموش میکرد میگذرد، از ستارهای که جغرافیدانی در آن منزل داشت که کاشفی نداشت تا دریاها و رودخانه ها و ... را کشف کند و او آنها را ثبت کند میگذرد، و هنگامی که همه آنها را ترک می کند، با خود می گوید: " این آدم بزرگها چه عجیبند." از ستاره ای که زمین بود، آدم داشت، روباه داشت، گل داشت، مار داشت، هواپیما داشت، ... میگذرد. روباه در زمین از اهلیشدن میگوید. اهلیشدن یعنی " علاقه ایجاد کردن..." روباه میگوید: " تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود... " برای اهلی کردن باید "صبور " بود. باید یادمان باشد که " زبان سرچشمه سوء تفاهم است." روباه رازش را برای شازده کوچولو میگوید: " بدان که جز با چشم دل نمیتوان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است." و " آنچه به گل تو چندان ارزش داده عمری است که تو به پای او صرف کردهای" و " تو هر چه را اهلی کنی همیشه مسئول آن خواهی بود." کتاب شازده کوچولو سرشار از مفاهیم ارزمند انسانی و اخلاقی است، و من اهلیکردن را به روشنی از آن درک کردهام. این مطالب را تقدیم میکنم به همه دوستانم، وقتی دختر (پسر) بچه ای شش ساله بودند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/06/27ساعت 13:15 توسط پریا |
|
|
درباره زهیر نوشته پائولو کوئلیو در پست 8506110053 نوشته ام و حالا می خواهم بیشتر بنویسم.
" تازگی ها به چیزی پی برده ام: دوست واقعی کسی است که موقع پیشامدهای خوب کنار آدم است. کسی که کنار ما بالا و پایین می پرد و به خاط موفقیت های ما شادی می کند. دوست کاذب کسی است که با آن قیافه غمگین و آن همدردی، فقط در لحظه های سختی ظاهر می شود و در واقع، مشکلات ما تسلایی است برای زندگی نکبت بار خودش." صفحه ۸۳ واقعا من هم همیشه همین احساس را کرده ام، و کسانی را که در شادیهایشان و یا شادیهایم در کنار هم نبودیم، کم کم به باد فراموشی سپرده ام. در صفحه ۲۴۸ کتاب وقتی نویسنده اینترنتش قطع شده است این جمله زیبا را بیان می کند: " اینترنت، بزرگترین کتابخانه دنیا در این لحظه درهایش را به روی من بسته است." در جای دیگر کتاب(صفحه ۲۵۱) در مورد کنترل چی می نویسد:" در زندگی هر کس همواره اتفاقی وجود دارد که عامل اصلی توقف پیشرفت او است." و در صفحه ۳۰۶ کنترل چی را " لحظه ای در زندگی که در آن از پیش رفتن دست می کشیم و با هر چه داریم، می سازیم" تعبیر کرده است. و کنترچی من قدرتش کمتر شده است و دارم کنترلش را به دست می گیرم. در صفحه ۲۹۶ کتاب در مورد قانون یانته می نویسد:" بهترین انتخاب، میان حالی و گمنامی است. اگر میان حال باشید، در زندگی هیچ وقت گرفتار مشکلات بزرگ نمی شوید، اما اگر بخواهید متفاوت باشید..." و در صفه ۳۵۶ در مورد عشق می نویسد:" و سرانجام، به قول یک خردمند ایرانی، عشق بیماری ای است که هیچ کس درمانش را نمی خواهد. آن که عشق بر او هجوم می برد، پس از هجوم میلی به برخاستن ندارد، و آن که از عشق رنج می برد، میل به شفا ندارد." و کتاب خیلی متفاوت تمام می شود. وقتی این کتاب را شروع کردم اول احساس بدی کردم، چون بتی که از نویسنده ساخته بودم شکست، ولی بعد کمی امیدوار شدم ، و در آخر کتاب متعجب که چرا اینطور شد. مگر استر (همسر پائولو) منتظرش نبود، چرا باردار شد؟ آنهم از " کسی که آمد و دیگر رفته است."؟ نمی دانم درست می گویم یا نه، ولی از نظر من و به عقیده من معنی انتظار فرق می کند، انتظار استر، انتظاری همه جانبه نبود و شاید به همین دلیل پائولو خیلی دیر رسید. و کتاب تمام شد و سوالهای زیادی در ذهن من بوجود آمده و دلم می خواهد همه سوالاتم جواب داده می شد ولی نویسنده کتاب در دسترس نیست.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/06/14ساعت 9:9 توسط پریا |
|
|
پائولو کوئلیو رو شما هم می شناسید، حتما می شناسید؛ همان نویسنده معروف که کتابهای زیادی از او در ایران به چاپ رسیده است، کتابهایی مانند کیمیاگر، فرشته نگهبان، ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد، کتار رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم و..... و زهیر، ترجمه آرش حجازی کتابی است که هم اکنون من دارم می خوانم.
" در میان شما کیست که صد گوسفند داشته باشد و یکی از آن ها گم شود، که آن نود و نه را در صحرا وانگذارد و از پی آن گم شده نرود تا آن را بیابد." انجیل لوقا، باب ۱۵، آیه ۴. داستان در مورد زندگی شخصی پائولو کوئلیو می باشد. از همسرش استر که خبرنگار جنگی است می نویسد، و رابطه اش با او. هر چند در ابتدای داستان شخصیت پائولو کوئلیو با آنکه فکر می کردم از زمین تا آسمان فرق دارد، و آن بتی که ساخته ام ویران می شود، ولی کم کم که داستان جلو می رود باز هم جذب این شخصیت می شوم، شخصیت کاملا عامی و عادی و ساده. از بانک مساعدت می گوید، و چه زیباست این کلمه " بانک مساعدت" بانکی که کمک و محبت می دهی و دریافت می کنی، حتی گاهی می توانی وام هم بدهی. گاهی فکر می کنم من سرمایه گذاری زیادی در این بانک کرده ام، وامهای زیادی داده ام، ولی نمی دانم چرا سرمایه ام بازگشت ندارد و اگر دارد به چشم نمی آید، بعضی ها فراموش می کنند که وام گرفته اند و حتی اقساط آن را هم نمیدهند. زهیر چیست؟ زهیر یعنی یاد و خاطره چیزی یا کسی که با یک بار لمس کردن و یا با یک بار دیدن، همیشه و همه جا در ذهن و فکر انسان می ماند، و همیشه با انسان است. پائولو کوئلیو در صفحه ۶۹ کتابش می نویسد: " زهیر را می پذیرم، می گذارم مرا با خود ببرد، به سوی سلامتی یا جنون." نمی دانم چرا احساس می کنم منم زهیری دارم با ارزش و پر فروغ، هر جا می روم با من است، زهیر من تربچه است، آری درست می گویم، وقتی که نیست یادش و خاطره اش همیشه با من است. زهیر من هنگام خوردن، هنگام راه رفتن، هنگام خواب، هنگام ترس، هنگام کار، هنگام شادی، هنگام غم، هنگام ... همیشه هست و خود را نشان می دهد. آری برای من زهیر، تربچه است. پائولو کوئلیو در زیرنویس صفحه ۸۰ می نویسد:" برای هر چیز زمانی است و هر مطلبی را زیر آسمان وقتی است. وقتی برای ولادت و وقتی برای موت. وقتی برای غرس کردن و وقتی برای کندن مغروس. وقتی برای قتل و وقتی برای شفا. وقتی برای انهدام و وقتی برای بنا کردن. وقتی برای گریه و وقتی برای خنده. وقتی برای ماتم و وقتی برای رقص. وقتی برای پراکندن سنگ ها و وقتی برای جمع کردن. وقتی برای دریدن و وقتی برای دوختن. وقتی برای سکوت و وقتی برای گفتن. وقتی برای محبت و وقتی برای نفرت. وقتی برای جنگ و وقتی برای صلح. پس کارکننده را از زحمتش چه منفعت است. " کتاب مقدس: کتاب جامعه،۱۰-۱ :۳ واقعا خیلی جالب است. پائولو کوئلیو در زهیر گفته که کتابی به نام " وقتی برای دریدن و وقتی برای دوختن" نوشته است، من تا به حال اسمش را هم نشنیده ام، دوست دارم آن کتابش را هم بخوانم. وقتی کتاب (زهیر) را می خواندم، فهمیدم که برای هر چیز زمانی است و هیچ چیز زودتر از زمانی که تعیین شده اتفاق نمی افتد، پس باید صبرمان را بیشتر کنیم و علل اتفاق نیفتادن را با صبر پیدا کنیم. گاهی فکر می کنیم که مگر من چه کرده ام که این جریان اتفاق نمی افتد، ولی باید صبر کرد تا خودش چرایش را بگوید. باز هم از این کتاب خواهم نوشت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/06/11ساعت 13:35 توسط پریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم. تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید. |
| آرشیو موضوعی |
|
دوستان زندگی تربچه اقوام سفر فیلم و سریال و خداوند عشق را آفرید کتاب شعر و جملات خاص هنر عکس موضوعات روز احساسات آشپزی |
|
RSS
|