تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید
(شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر)
هفته دیگه قراره سعید و سامان و مامانشون بیان خونه ما. حالا باید یک عالمه کار کنم، یکی از کارها، تمیز کردن یخچاله، یکی دیگه تمیز کردن و خونه حیاطه و یک کار مهم خرید کردنه. خوب فکر کنم یک سه - چهار روزی خونه ما بمونن. خیلی خوشحالم می یان خونمون و حسابی روحیمون عوض میشه.

خدا کنه من و تربچه عزیز، بتونیم به خوبی ازشون پذیرایی کنیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/06ساعت 14:58  توسط پریا | 
امروز روز خوبی است،

امروز با مهرناز و پانته آ دو تا از دوستای خوبم قرار دارم و خیلی خوشحالم که می بینمشون. آخرین باری که دیدمشون اسفند 86 بود؛ خیلی خوش گذشت و حسابی با هم خندیدیم و لذت بردیم. این دو دوستم از همکارای قدیمیام هستند. دو دختر مهربان و بسیار شیرین. یادش بخیر آن سالها چقدر با هم درد و دل میکردیم و چقدر لذت میبردیم. یادش بخیر آن روزگار دور، که همه آمدند و من برایشان آش رشته هم درست کرده بودم. چقدر خوشحالم که امروز دوباره میبینمشون، خدایا شکرت.

فردا از دیدارمون براتون می نویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/05ساعت 12:9  توسط پریا | 
آخر نفهمیدیم چی استاندارده چی استاندارد نیست؟ بعد یک مدت طولانی که پاستیل جی بوبو خوردی یک دفعه تلویزیون می گه که غیر استاندارد و غیر بهداشتیه؟ میری به بقال سر کوچه میگی، بقاله میگه، اصلا هم نیست. این همه ما فروختیم هیچی نشده، تازه از تو مغازهاش هم جمع نشده. امروزم یک عالمه چیز رو شنیدم که غیر بهداشتیه، همین شیر کاکائو پاکبان! نمی دونید چقدر از این چیزا خوردم. و خیلی چیزای دیگه که آدم نمی دونه بخوره یا نخوره؟ نمیدونه استاندارده و یا استاندارد نیست؟ نمیدونه اگه امروز استاندارده، فردا هم استاندارده و یا نه؟

خدایا عاقبت ما را بخیر بگردان! آمین آمین آمین

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/04ساعت 15:9  توسط پریا | 
نمی دونم جدیداها چی شده که همه می رن مالزی، یکی واسه ماه عسل، یکی واسه تعطیلات تابستانی و خیلی ها هم برای ادامه تحصیل. از بین همین همکارای خود یک 10 نفری تا حالا رفتن مالزی اونم برای ماندن، اولین نفری که من یادم می یاد، نوشزاد بود که اونم مثل من کنترل پروژه بود؛ رفته بود مالزی و حسابی ازش تعریف می کرد، عکسهایی که از محل اقامتش فرستاده بود مثل بهشت بود، زیبا، آرام و دوست داشتنی. بعدش شنیدم  که آقای ابطحی و سپیده و... هم رفتند و امروز هم شنیدم منصوره می خواهد بره! انگار حسابی رفتن به مالزی داغ شده، تازه چند روز پیش که با مهرناز عریز صحبت می کردم شنیدم دوستش ندا هم رفته مالزی، البته اون تنها رفته و شوهرشو نبرده!!!

البته اگه بخوای خروج افراد رو به کشورهای دیگر ببینم، این چند وقته چند نفری رفتند استرالیا، زهره و شوهرش و آقای درانی و خانمش هم می خوان برن. البته فریبا جانم رفت سوئد.............

ای دل غافل، همه دارن کم کم می رن، و من حسابی احساس دلتنگی می کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03ساعت 11:49  توسط پریا | 
مریم-ع یکی از همکاران زیبا، مهربان و خوش تیبی یه که روز پنج شنبه مامان شده. البته از 19 تیر رفته بود مرخصی استحلاجی و من خیلی وقته ندیدمش. مریم قبل از دوران بارداری خیلی به خودش می رسید و فقط به فکر تیپ وقیافه و چیزای دیگه بود. همه همکارا می گفتند، مریم اگه مامان بشه مامان خوبی نمی شه ولی کم کم که زمان بارداریش بیشتر می شد؛ خیلی از روحیات مامانارو پیدا کرده بود و این آخرا که یک مامان کامل شده بود.

حالا حتما یک پسر خوشگل و تپل مپل داره، آخه مریم عاشقه پسر بود و خدا هم بهش پسر داد. مریم و امیر 6 سالی بود ازدواج کرده بوند و مریم سی و خرده ای سالش بود ولی در کل دوران بارداریش خیلی خوب و راحت بود.

امیدوارم خانواده سه نفرشون الان خوب و خوش سلامت باشند. خدایا شکرت
+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/02ساعت 16:25  توسط پریا | 
از روز چهارشنبه تا جمعه رفته بودیم آبعلی، هوا خیلی خوب بود و حسابی دلپذیر بود. هر چند یک بار به اشتباهی به جای کشک آبلیمو تو آش ریختم ولی خوب غذاهای خوشمزه و تازهای خوردیم. مثلا سبزی از همان باغچه  توی باغ چیده شد و چقدر خوشمزه و تازه بود؛ این سبزیها با سبزیهایی که توی مغازهها میفروشند خیلی فرق داشت. گوجهها هم معرکه بود و وقتی نمک میزدی و گاز میگرفتی بینهایت لذتبخش بود.

روز جمعه هم دایی اومد آبعلی-البته تنها- دایی مرد آرام و مهربانی است. و هر چی ازش سوال میکردی، میگفت هرجور که خودتون میخواهید همان کار رو میکنیم. دایی، برعکس باباست؛ بابا همیشه میگه زود باشید این کار و کنید، اون کارو کنید، ولی دایی نه زیاد حرف میزنه و نه زیاد غرّ میزنه. از وقتی بچه بودیم، دایی همینطوری بود، ساکت و مهربان ولی زن دایی پر جنب و جوش و مهربان؛ ولی دایی و زن دایی و دختر دایی ها در تمام دوران کودکی من همراهم بوند. یادش بخیر با بچههای دایی خاله بازی میکردیم. مینا دختر کوچک دایی بهترین هم بازی من بود، البته چند سالی از من کوچکتر است.

آبعلی اونقدری هوا سرد بود که مجبور بودیم شبها لحاف رویمان بیاندازیم. فکر کنم دفعه بعد باید بخاری روشن کنیم: خداحافظ گرمای تابستانی

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/02ساعت 12:30  توسط پریا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم.
تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید.

نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
دوستان
زندگی
تربچه
اقوام
سفر
فیلم و سریال
و خداوند عشق را آفرید
کتاب
شعر و جملات خاص
هنر
عکس
موضوعات روز
احساسات
آشپزی





Powered by WebGozar

پیوندها
Link001- ویولت!!!
Link002- داغ ترین خبر حوادث
Link003- آیا شغل می خواهید؟
Link004- مهندسی صنایع
Link005- همه چیز در آفتاب
Link006- زیتون
Link007- زینب خانم
Link008- ناکجا آباد
Link009- فعلا بدون عنوانه
Link010- گوشزد
Link011- دخترمون رژینا
Link012- سوال من و جواب تو
Link013- هوادار عشق
Link014- شراگیم زند
Link015- خوابگرد
Link016- دخترم غزل
Link017- بابای فردا
Link018- ساحل نشین
Link019- به نام تک راهب قلبهای تصادفی
Link020- من نامه
Link021- دل نگرون
Link022- روزهای توت فرنگیئی من
Link023- باور کن رفتنم را
Link024- آلبوم جدید، موزیک جدید و نرم افزار
Link025- دنیای ان. ال. پی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان