تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید
(شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر)

امروز صبح با صداي زيباي تربچه از خواب بيدار شدم كه مي­گفت: "حواست باشه، آب قطع شده!!!" منم با خواب­آلودگي گفتم: " اي بابا چرا؟" گفت: "مثل اينكه لوله­ها يخ بسته!!!" من از تعجب ديگه داشتم شاخ در مي­آوردم، چون از زمان تولد تا كنون كه در اين شهر دراندشت زندگي مي­كنم همچين چيزي نديده بود!؟؟؟ هر روز صبح با آب فراوان صورتم را مي­شستم، ظرفها را با آب گرم و حسابي مي­شستم و ... ولي امروز دچار يك محدوديت شدم، محدوديت يكي از منابع يعني آب؛ وقت استفاده بايد حواسم جمع مي­بود كه چقدر  مصرف شده و چقدر باقي مانده و اينكه كي تمام مي­شود و چه زماني نياز به منابع جديد داريم و اين موضوع يكي از موارد اساسي در كنترل و مديريت پرو‍‍ژه مي­­باشد، و منم كه سالهاست در اين زمينه كار مي­كنم و كشته و مردهء برنامه­ريزي و ... هستم. امروز دقيقا كارم را در خانه­ام حس كردم و احساس كردم كه اگر مديريت و كنترل پروژه نباشد هيچ پرو‍ژه­اي به نتيجه مطلوب نمي­رسد.

به كارم و پستي كه مشغول ان هستم افتخار مي­كنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/20ساعت 22:15  توسط پریا | 
چند وقتي است كه تربچه به خاطر ضرورت كاري و اين جمله كه ديروز از زبانش شنيدم " من خيلي مهم شده ام امروز بايد برم نامه دو تا .... را تاييد كنم تا بره دست يكي ديگشون" دير به خونه مي ياد! البته من مدتهاست مي دونم كه تربچه شغل مهم و كليدي دارد و به روي خودش نمي آورد ولي ديروز بالاخره خودش اعتراف كرد! و من كمي ذوق كردم و كمي هم ناراحت شدم چون بايد چند وقتي روز پنج شنبه و جمعه هم بره سر كار! ديروز دير وقت آمد و گفت بيا بريم بيرون، و منم از خدا خواسته زود از خونه مامانم اينا خداحافظي كردم و با هم حركت كرديم. تربچه مسيرش را به سوي پارك ساعي در پيش گرفت و همانجا پارك كرد. برف بود و سروصداي بچّه ها!! نمي دونم اين نيمه شبي بچّه ها تو پارك چيكار مي كردند؟؟؟؟ ساعتي قدم زديم و بستني خوشمزه اي در ميان برفها خورديم و چقدر جذاب و دلچسب بود. ديروز احساس اوايل آشناييمان در تمام وجودم اوج گرفته بود و خاطره هايي كه تربچه مي گفت بر آن دامن مي زد! و من مي دانم كه زندگي و گذر زمان ذرّه اي از آن نكاست و هر روز عشقمان پر جلاتر گرديد.

خدايا شكرت

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/14ساعت 12:47  توسط پریا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم.
تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید.

نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
دوستان
زندگی
تربچه
اقوام
سفر
فیلم و سریال
و خداوند عشق را آفرید
کتاب
شعر و جملات خاص
هنر
عکس
موضوعات روز
احساسات
آشپزی





Powered by WebGozar

پیوندها
Link001- ویولت!!!
Link002- داغ ترین خبر حوادث
Link003- آیا شغل می خواهید؟
Link004- مهندسی صنایع
Link005- همه چیز در آفتاب
Link006- زیتون
Link007- زینب خانم
Link008- ناکجا آباد
Link009- فعلا بدون عنوانه
Link010- گوشزد
Link011- دخترمون رژینا
Link012- سوال من و جواب تو
Link013- هوادار عشق
Link014- شراگیم زند
Link015- خوابگرد
Link016- دخترم غزل
Link017- بابای فردا
Link018- ساحل نشین
Link019- به نام تک راهب قلبهای تصادفی
Link020- من نامه
Link021- دل نگرون
Link022- روزهای توت فرنگیئی من
Link023- باور کن رفتنم را
Link024- آلبوم جدید، موزیک جدید و نرم افزار
Link025- دنیای ان. ال. پی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان