تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید
(شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر)

عيدتون مبارك، شب چلّه‌تون مبارك! بچّه كه بوديم شب چلّه عمواينا مي‌اومدن خونمون. بازي و بازي و بازي؛ يادمه يك بار با بچّه‌هاي عمو نمايش بازي كرديم، چقدر تمرين كرديم و چقدر خوش گذشت. هر كدوم دو- سه نقش داشتيم. يادمه با دختراي دايي برنامه راديويي مثل قصّه روي نوار ضبط مي‌كرديم، يادش بخير بچّه‌گي و بازي‌هاي كودكانه! حالا چند سالي است كه شب چلّه مي‌ريم خونه مامان‌اينا، امشب همه مي‌رن اونجا و بساط فال حافظ و شاهنامه‌خوني راه مي‌افته. بچّه‌ها بازي مي‌كنند و نمي‌دونن مامان و باباهاشون سالها پيش همين كار را مي‌كردند. و من چقدر دلم تنگ است براي كودكيم و بازي‌هاي عجيب و غريبش، يادمه كه با خواهر و برادر كوچكم تمام تابستان و عيد را يك بازي مي كرديم و آن بازي " آدم كاغذي" بود. با كاغذ نقاشي مي‌كرديم و بعد براي هر يك اسم مي‌گذاشتيم و هر روز از صبح تا شب با همانها مشغول بوديم، يادم مي‌آيد كه گاه آنقدر سر يك آدم كاغذي دعوا مي‌كرديم كه خواهر بزرگترم همه آنها را پاره مي‌كرد و ما مجبور بوديم دوباره آنها را نقّاشي كنيم. يادش بخير كودكي زيبايم با خاطرات دلنشين‌اش.

و امشب فال حافظ خواهم گرفت، شاهنامه خواهم خواند و شايد هر كسي از خاطرات سالهاي پيش و كودكيش بگويد، زنده باد شب چلّه بلندترين شب سال.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/30ساعت 14:21  توسط پریا | 

آقاى جك، رفته بود استخدام شود. صورتش را شش تيغه كرده بود و كراوات تازه‌‌اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو‌خورى‌اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش‌هاى مدير شركت جواب بدهد.
  آقاى مدير شركت، بجاى اينكه مثل نكير و منكر از آقاى جك سين جيم بكند، يك ورقه كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك سئوال پاسخ بدهد . سئوال اين بود:
 "شما در يك شب بسيار سرد و طوفانى، در جاده‌اى خلوت رانندگى مي‌كنيد، ناگهان متوجه مي‌شويد كه سه نفر در ايستگاه اتوبوس، به انتظار رسيدن اتوبوس، اين پا و آن پا مي‌كنند و در آن باد و باران و طوفان چشم براه معجزه‌اى هستند .يكى از آنها پير زن بيمارى است كه اگر هر چه زود تر كمكى به او نشود ممكن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند. دومين نفر، صميمى‌ترين و قديمىظترين دوست شماست كه حتى يك بار شما را از مرگ نجات داده است. و نفر سوم، دختر خانم بسيار زيبايى است كه زن رويايى شماست و شما همواره آرزو داشته ايد او را در كنار خود داشته باشيد. اگر اتومبيل شما فقط يك جاى خالى داشته باشد، شما از ميان اين سه نفر كداميك را سوار ماشين‌تان مى‌كنيد؟؟ پيرزن بيمار؟؟ دوست قديمى؟؟ يا آن دختر زيبا را؟؟ جوابى كه آقاى جك به مدير شركت داد، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضى، برنده شود و به استخدام شركت در آيد.
  راستى، مي‌دانيد آقاى جك چه جوابى داد؟؟ اگر شما جاى او بوديد چه كار مي‌كرديد؟؟


  و اما پاسخ آقاى جك:


  آقاى جك گفت: من سويچ ماشينم را مي‌دهم به آن دوست قديمى‌ام تا پير زن بيمار را به بيمارستان برساند، و خود من با آن دختر خانم زيبا در ايستگاه اتوبوس مي‌مانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار كند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 13:7  توسط پریا | 

چقدر خوشمزه بود

آن روز و یا همین دوشنبه، تهیه غذای شام با تربچه بود و من خسته و خوشحال تلویزیون می دیدم. شاید غذایی که تربچه درست کرد؛ خوشمزه ترین غذایی بود که خورده بودم هر چند خیلی ساده و با مواد اولیه ابتدایی درست شده بود ولی من در هنگام خوردن آنچنان مبهوت بودم که با خوردن هر لقمه احساس خوشبختی بیشتری می کردم؛ تربچه عزیز و دوست داشتنی از این همه لطف و خوشمزگی ممنونم؛ کاش می توانستم بگویم چه احساسی داشتم و یا دارم، آنقدر خوشحال بودم که نفهمیدم چقدر خوردم و چقدر خندیدم.

خدایا لطف و کرمت را از ما دریغ مدارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 9:33  توسط پریا | 

ديشب در پي زنگ تلفن و خبر وجود كارت بنزين، نياز به حضور در صف بنزين بعد از 12 شب لازم بود. به درخواست تربچه و توافق من تصميم به رفتن به پارك و زدن بنزين گرفته شد و تربچه آني و ثانيه­اي آماده رفتن شد و من هم سريع و نصف نيمه به راه افتادم، و صد البته در پي اين عجله پالتوي اينجانب جا مانده و با لباسي كاملا تابستاني به راه افتادم. در مسير تصميم گرفتيم به پارك ملت برويم ، چون هم خاطره زيادي از آنجا داشتيم و هم روشنايي آنجا نسبت به پارك‌هاي ديگر خيلي بيشتر بود. نم‌نم باران و قدم­زنان راه مي­رفتيم و من خوشحال و خندان و بدون حس كمترين سرماني از خاطرات روز و سر كار صحبت مي­كردم و بس لذت مي‌بردم؛ چرا كه هر يك از همكارانم داستاني مخصوص خود دارد و شنيدن آن جذاب و گاه عبرت‌آموز است. همانا صحبت و خنده و نم­نم باران و قدم زدن و پايين آمدن از پله­ها و زمين خوردن پريا و گذر از چند پله! شايد شبيه شي‌اي كه روي پله‌ها پايين مي‌رود و مي‌غلتد و شايد مي‌شكند!!! البته اين شيء بلند شده و خنديده و خوشحال از اين كه سزاي عمل غيبت خود را بلافاصله چشيده كه ناگهان دوباره مي‌افتد و چند پله‌اي و ....! چشمتان روز بد نبيند، كه لباسم خيس و بدنم درد مي‌كرد و امروز تماما درد سزاي عمل غيبتم را چشيدم و اصلا نفهميدم كه چگونه گذشت. مواظب خودتان باشيد و از غيبت در باران و راه رفتن روي پله‌ها بپرهيزيد. ;-)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 23:32  توسط پریا | 

از وقتی خونه پرپری­اینا اومده نزدیک خونه ما چند روز یک بار این پرپری(برادرزاده 3سال و 3ماهه­ام) میاد خونه ما. این بچه نه تنها عاشق خونه ماست؛ بلکه عاشق این تربچه ما هم هست. خونه خودشون و بقیه آروم و قرار نداره و زمین و آسمونو به هم می­دوزه ولی وقتی می­آد خونه ما خیلی ساکت و متشخص فقط سوال می­پرسه و تقاضای خوراکی و یاد درست کردن هواپیما و قایق و کشتی و ... می­کنه!!! البته ماشین بازی و اتل متل و گل یا پوچ هم از بازی­هاش تو خونه ماست. مامانش­اینا می­گن شماها چیکار می­کنین این بچه خونه شما اینقدر ساکته و شیطنت نمی­کنه؟ ما هم جوابی نداریم. در اصل این پرپری خونه ما رو تنها تفریحش می­دونه و در ازای کارهای زیادی مثل خوردن غذا تا آخرین لقمه، حرف گوش کردن و با ادب بودن، شیطنت نکردن تو سرویس و مهد کودک، اذیت نکردن مامان جانها و بابا جانها و ... جایزهء اومدن خونه ما بهش عطا می­شه.

حالا موندم این بچه چی تو خونه ما چی دیده و یا چه رفتاری از من و تربچه دیده که خونه آرزوهاش شده اینجا! ولی این موضوع در هر صورت رایحه مطبوعی از آینده به مشامم می­رساند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/26ساعت 20:41  توسط پریا | 

امشب اگر شبکه 3 تلویزیون را نگاه می‌کردی، حتما برنامه‌ای که درباره سنت ازدواج پخش می‌شد، می‌دیدی. من با دیدن این برنامه احساس غریبی داشتم؛ احساس گذر از این مرحله در زمانی بسیار دور و دوست داشتی و روزی سخت و به یاد ماندنی. امروز بر حسب اتّفاق بعد از مدتها هوس کردم که فیلم عروسی خودمان را ببینم و با دیدن آن چقدر احساس خوبی داشتم، فیلم‌برداری زیبا، آرایشی بی‌نظیر و لباسی فاخر و دوست داشتی و خاطراتی تکرار ناپذیر شاید تنها یادگار از 808 روز پیش  و روز عروسی من و تربچه باشد. هرگز یادم نمی‌رود چقدر من و تربچه زحمت کشیدیم و همه کارها را خودمان سروسامان دادیم، بدون کمک هیچ فردی از خانواده ما و یا آنها؛ از خرید تا اجاره خانه، از پیدا کردن آرایشگاه تا سفارش میوه و ... ؛ کاملا مستقل و عاشقانه.

امروز خوشحالم، خوشحالم بعد از گذر سالها از آشنایی، عقد و ازدواج‌مان شعله عشق‌مان هر روز شعله‌ورتر می‌شود و روزی نیست که من به وجود تربچه قشنگم افتخار نکنم. شاید تنها  و بزرگترین موهبت زندگیم وجود پر فروغ او در زندگیم باشد.

برنامه امروز تلویزیون من را در قطار زندگیم دوباره حرکت داد و خاطراتم را از سالها پیش زنده کرد، از روز آشنایی تا خواستگاری و خرید پر خاطره آینه و شمع‌دان و ... .

امیدوارم همه دوستانم، اطرافیانم و تمام کسانی که شاید لحظه یا لحظاتی از زندگیم با وجود آنها رنگ گرفته؛ همه خوشبخت و امیدوار زندگی خود را پیش ببرند و هر روز خوشحال از به ثمر رسیدن یکی از اهدافشان باشند.

 آمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22ساعت 21:52  توسط پریا | 
دیروز خوشحال و خندان به امید دو روز تعطیلی آخر هفته از همکارانم خداحافظی کردم، همکارانی که به جد تک تکشان آدمهای دوست داشتنی هستند.

سوار تاکسی که شدم، اوّل حالم خوب بود ولی بعد ... احساس سرگیجه و حالت تهوع داشتم، اول کاپشن و دستکشمو در آوردم ولی باز بهتر نشدم. تا رسیدم خونه انگار یک عالمه دود خورده بودم، دهنم گس شده بود. تازه فهمیدم ای دل غافل این هوا اینقدر کثیفه که ما حالمون اینقدر بد شده. بعدش تربچه برام شربت آبلیمو درست کرد و.... کم کم حالم خوب شد. این روزا هم هوا خیلی سرده و  بارش برفی، بارونی چیزی نیست برای همین بیش از اندازه هوای تهران کثیفه، مواظب خودتون باشید و تا می تونید از خونه بیرون نرید، آب فراوان فراموش نشه.

پریای از هوای آلوده مریض شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22ساعت 12:0  توسط پریا | 
سلام دوستان

اونقدر سرم شلوغه که اصلا وقت نوشتن ندارم. همه خوبن، من و تربچه و دوستان و فک و فامیل. امیدوارم شما هم خوب و سلامت باشید.

زندگی بر وفق مرا است خدایا شکرت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 17:6  توسط پریا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم.
تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید.

نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
دوستان
زندگی
تربچه
اقوام
سفر
فیلم و سریال
و خداوند عشق را آفرید
کتاب
شعر و جملات خاص
هنر
عکس
موضوعات روز
احساسات
آشپزی





Powered by WebGozar

پیوندها
Link001- ویولت!!!
Link002- داغ ترین خبر حوادث
Link003- آیا شغل می خواهید؟
Link004- مهندسی صنایع
Link005- همه چیز در آفتاب
Link006- زیتون
Link007- زینب خانم
Link008- ناکجا آباد
Link009- فعلا بدون عنوانه
Link010- گوشزد
Link011- دخترمون رژینا
Link012- سوال من و جواب تو
Link013- هوادار عشق
Link014- شراگیم زند
Link015- خوابگرد
Link016- دخترم غزل
Link017- بابای فردا
Link018- ساحل نشین
Link019- به نام تک راهب قلبهای تصادفی
Link020- من نامه
Link021- دل نگرون
Link022- روزهای توت فرنگیئی من
Link023- باور کن رفتنم را
Link024- آلبوم جدید، موزیک جدید و نرم افزار
Link025- دنیای ان. ال. پی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان