![]() |
![]() |
|
| (شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر) |
|
عيدتون مبارك، شب چلّهتون مبارك! بچّه كه بوديم شب چلّه عمواينا مياومدن خونمون. بازي و بازي و بازي؛ يادمه يك بار با بچّههاي عمو نمايش بازي كرديم، چقدر تمرين كرديم و چقدر خوش گذشت. هر كدوم دو- سه نقش داشتيم. يادمه با دختراي دايي برنامه راديويي مثل قصّه روي نوار ضبط ميكرديم، يادش بخير بچّهگي و بازيهاي كودكانه! حالا چند سالي است كه شب چلّه ميريم خونه ماماناينا، امشب همه ميرن اونجا و بساط فال حافظ و شاهنامهخوني راه ميافته. بچّهها بازي ميكنند و نميدونن مامان و باباهاشون سالها پيش همين كار را ميكردند. و من چقدر دلم تنگ است براي كودكيم و بازيهاي عجيب و غريبش، يادمه كه با خواهر و برادر كوچكم تمام تابستان و عيد را يك بازي مي كرديم و آن بازي " آدم كاغذي" بود. با كاغذ نقاشي ميكرديم و بعد براي هر يك اسم ميگذاشتيم و هر روز از صبح تا شب با همانها مشغول بوديم، يادم ميآيد كه گاه آنقدر سر يك آدم كاغذي دعوا ميكرديم كه خواهر بزرگترم همه آنها را پاره ميكرد و ما مجبور بوديم دوباره آنها را نقّاشي كنيم. يادش بخير كودكي زيبايم با خاطرات دلنشيناش. و امشب فال حافظ خواهم گرفت، شاهنامه خواهم خواند و شايد هر كسي از خاطرات سالهاي پيش و كودكيش بگويد، زنده باد شب چلّه بلندترين شب سال. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/09/30ساعت 14:21 توسط پریا |
|
|
آقاى جك، رفته بود استخدام شود. صورتش را شش تيغه كرده بود و كراوات تازهاش را به گردنش بسته بود و لباس پلوخورىاش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسشهاى مدير شركت جواب بدهد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/29ساعت 13:7 توسط پریا |
|
|
چقدر خوشمزه بود آن روز و یا همین دوشنبه، تهیه غذای شام با تربچه بود و من خسته و خوشحال تلویزیون می دیدم. شاید غذایی که تربچه درست کرد؛ خوشمزه ترین غذایی بود که خورده بودم هر چند خیلی ساده و با مواد اولیه ابتدایی درست شده بود ولی من در هنگام خوردن آنچنان مبهوت بودم که با خوردن هر لقمه احساس خوشبختی بیشتری می کردم؛ تربچه عزیز و دوست داشتنی از این همه لطف و خوشمزگی ممنونم؛ کاش می توانستم بگویم چه احساسی داشتم و یا دارم، آنقدر خوشحال بودم که نفهمیدم چقدر خوردم و چقدر خندیدم. خدایا لطف و کرمت را از ما دریغ مدارم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/29ساعت 9:33 توسط پریا |
|
|
ديشب در پي زنگ تلفن و خبر وجود كارت بنزين، نياز به حضور در صف بنزين بعد از 12 شب لازم بود. به درخواست تربچه و توافق من تصميم به رفتن به پارك و زدن بنزين گرفته شد و تربچه آني و ثانيهاي آماده رفتن شد و من هم سريع و نصف نيمه به راه افتادم، و صد البته در پي اين عجله پالتوي اينجانب جا مانده و با لباسي كاملا تابستاني به راه افتادم. در مسير تصميم گرفتيم به پارك ملت برويم ، چون هم خاطره زيادي از آنجا داشتيم و هم روشنايي آنجا نسبت به پاركهاي ديگر خيلي بيشتر بود. نمنم باران و قدمزنان راه ميرفتيم و من خوشحال و خندان و بدون حس كمترين سرماني از خاطرات روز و سر كار صحبت ميكردم و بس لذت ميبردم؛ چرا كه هر يك از همكارانم داستاني مخصوص خود دارد و شنيدن آن جذاب و گاه عبرتآموز است. همانا صحبت و خنده و نمنم باران و قدم زدن و پايين آمدن از پلهها و زمين خوردن پريا و گذر از چند پله! شايد شبيه شياي كه روي پلهها پايين ميرود و ميغلتد و شايد ميشكند!!! البته اين شيء بلند شده و خنديده و خوشحال از اين كه سزاي عمل غيبت خود را بلافاصله چشيده كه ناگهان دوباره ميافتد و چند پلهاي و ....! چشمتان روز بد نبيند، كه لباسم خيس و بدنم درد ميكرد و امروز تماما درد سزاي عمل غيبتم را چشيدم و اصلا نفهميدم كه چگونه گذشت. مواظب خودتان باشيد و از غيبت در باران و راه رفتن روي پلهها بپرهيزيد. ;-) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/09/27ساعت 23:32 توسط پریا |
|
|
از وقتی خونه پرپریاینا اومده نزدیک خونه ما چند روز یک بار این پرپری(برادرزاده 3سال و 3ماههام) میاد خونه ما. حالا موندم این بچه چی تو خونه ما چی دیده و یا چه رفتاری از من و تربچه دیده که خونه آرزوهاش شده اینجا! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/09/26ساعت 20:41 توسط پریا |
|
|
امشب اگر شبکه 3 تلویزیون را نگاه میکردی، حتما برنامهای که درباره سنت ازدواج پخش میشد، میدیدی. من با دیدن این برنامه احساس غریبی داشتم؛ احساس گذر از این مرحله در زمانی بسیار دور و دوست داشتی و روزی سخت و به یاد ماندنی. امروز بر حسب اتّفاق بعد از مدتها هوس کردم که فیلم عروسی خودمان را ببینم و با دیدن آن چقدر احساس خوبی داشتم، فیلمبرداری زیبا، آرایشی بینظیر و لباسی فاخر و دوست داشتی و خاطراتی تکرار ناپذیر شاید تنها یادگار از 808 روز پیش و روز عروسی من و تربچه باشد. هرگز یادم نمیرود چقدر من و تربچه زحمت کشیدیم و همه کارها را خودمان سروسامان دادیم، بدون کمک هیچ فردی از خانواده ما و یا آنها؛ از خرید تا اجاره خانه، از پیدا کردن آرایشگاه تا سفارش میوه و ... ؛ کاملا مستقل و عاشقانه. امروز خوشحالم، خوشحالم بعد از گذر سالها از آشنایی، عقد و ازدواجمان شعله عشقمان هر روز شعلهورتر میشود و روزی نیست که من به وجود تربچه قشنگم افتخار نکنم. شاید تنها و بزرگترین موهبت زندگیم وجود پر فروغ او در زندگیم باشد. برنامه امروز تلویزیون من را در قطار زندگیم دوباره حرکت داد و خاطراتم را از سالها پیش زنده کرد، از روز آشنایی تا خواستگاری و خرید پر خاطره آینه و شمعدان و ... . امیدوارم همه دوستانم، اطرافیانم و تمام کسانی که شاید لحظه یا لحظاتی از زندگیم با وجود آنها رنگ گرفته؛ همه خوشبخت و امیدوار زندگی خود را پیش ببرند و هر روز خوشحال از به ثمر رسیدن یکی از اهدافشان باشند. آمین |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/22ساعت 21:52 توسط پریا |
|
|
دیروز خوشحال و خندان به امید دو روز تعطیلی آخر هفته از همکارانم خداحافظی کردم، همکارانی که به جد تک تکشان آدمهای دوست داشتنی هستند.
سوار تاکسی که شدم، اوّل حالم خوب بود ولی بعد ... احساس سرگیجه و حالت تهوع داشتم، اول کاپشن و دستکشمو در آوردم ولی باز بهتر نشدم. تا رسیدم خونه انگار یک عالمه دود خورده بودم، دهنم گس شده بود. تازه فهمیدم ای دل غافل این هوا اینقدر کثیفه که ما حالمون اینقدر بد شده. بعدش تربچه برام شربت آبلیمو درست کرد و.... کم کم حالم خوب شد. این روزا هم هوا خیلی سرده و بارش برفی، بارونی چیزی نیست برای همین بیش از اندازه هوای تهران کثیفه، مواظب خودتون باشید و تا می تونید از خونه بیرون نرید، آب فراوان فراموش نشه. پریای از هوای آلوده مریض شده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/22ساعت 12:0 توسط پریا |
|
|
سلام دوستان
اونقدر سرم شلوغه که اصلا وقت نوشتن ندارم. همه خوبن، من و تربچه و دوستان و فک و فامیل. امیدوارم شما هم خوب و سلامت باشید. زندگی بر وفق مرا است خدایا شکرت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/09/21ساعت 17:6 توسط پریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم. تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید. |
| آرشیو موضوعی |
|
دوستان زندگی تربچه اقوام سفر فیلم و سریال و خداوند عشق را آفرید کتاب شعر و جملات خاص هنر عکس موضوعات روز احساسات آشپزی |
|
RSS
|