![]() |
![]() |
|
| (شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر) |
|
پنج شنبه و جمعه با آلوخانم اینا و پرپری اینا و مامانم اینا رفتیم شمال! خیلی خوب بود، یک شب هم آنجا خوابیدیم. امکان شنا تو دریا نبود ولی یک کم آب بازی حسابی چسبید. حسابی بازی کردیم، فوتبال، تاب، سرسره، الکلنگ و ... .
جمعه روز برگشت تو پارک میرزا کوچک خان توقف کردیم، و من برای اوّلین بار سوار اسب شدم، خیلی باحال و جالب بود. این اسبها چقدر محکم و سفتند و مثل یک ستون می مونن، دوست داشتم سواری بلد بودم و می دویدیم و حسابی لذت می بردیم ولی زهی خیال باطل. البته بقیه هم اسب سواری کردند مثل عرفان ۱۰ ساله، آلوخانم ۴ ساله و پرپری ۲.۵ ساله!!!!!!! خدا رو شکر خیلی خوش گذشت جای همتون خالی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/02/30ساعت 8:10 توسط پریا |
|
|
از نمایشگاه کتاب، کتاب صمد بهرنگی رو خریدم، وای چقدر قشنگه. شاید یک روز کم کم براتون نوشتم. مخصوصا قصه " افسانه محبّت
توی محل کار جدیدم همه هدفن دارند و موزیک گوش می دن و منم دارم گوگوش گوش می دم و حسابی دلم واسه همه دوستام تنگ شده! مهرناز، سارا، عذرا، فائقه و مریم غفوری. اون روز با تربچه حرف ازدواج و نبودن جنسیت بود! آخرش تربچه گفت: " اگه زن و مردی نبود، تو حتما با مریم غفوری عروسی می کردی!!!! خدایا شکرت از همه نعمت هایت بازم می نویسم، سعی می کنم هر روز بنویسم، منتظرم باشید. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/02/25ساعت 13:25 توسط پریا |
|
|
از بس هوا گرمه دیگه شبها خوابم نمی بره؟ خوب یک کمی سخته. دیگه عادت کردم هر روز ساعت ۶ از خواب بیدار شم. ای بابا روزهای جمعه که دوست دارم بخوابم هم نمی شه؟ از دست این سیستم ساعتی بدن آدم، حرص آدمو در می آره.
دوست دارم برم دریا یک عالمه شنا کنم ولی دریغ از تعطیلی، امسال که اصلا تعطیلی نیست. بیچاره این یاکریم خونمونو که خیلی مظلوم بود و گربه سیاهه خورده و خونشو آش و لاش کرده، حسابی دلم براش تنگ شده؟آخه داشت کم کم مامان می شد. اینم از امروز |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/02/22ساعت 13:32 توسط پریا |
|
|
سلام، عجب غیبت طولایی بود؟؟؟؟؟؟؟
ولی دیگه می خواب بنویسم، از همه چیز. نمایشگاه کتاب که رفتید، همون جا که هیچ آدرسی نداره، غرفه ها شماره ندارند، همه چیز قاطی پاتیه. حالا بگذریم، تربچه و همه خوبند و منم خوبم، اما امروز، امروز عروسی یکی از دوستای دبیرستانمه، شیما، خیلی دوست دارم برم و خدا کنه برسم. یکی از دوستای دانشگاهم هم نامزد کرده و حسابی کیف کردم. خودمم حسابی بزرگ شدم و دلم برای مهرناز عزیز خیلی تنگ شده. فعلا بای |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/02/19ساعت 15:15 توسط پریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم. تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید. |
| آرشیو موضوعی |
|
دوستان زندگی تربچه اقوام سفر فیلم و سریال و خداوند عشق را آفرید کتاب شعر و جملات خاص هنر عکس موضوعات روز احساسات آشپزی |
|
RSS
|