![]() |
![]() |
|
| (شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر) |
|
امروز اخرین روز کارم است، در سال ۸۵ و درساختمان که الان هستم.
خوشحالم کسی هستم که در ظهور هر سیستم جدیدی دست به کار می شوم برای سازماندهی و بهینه کردن. خدایا شکرت سال هم که تمام می شود با تمام اتفاقات ریز و درشتش و من می مانم و کوهی از خاطره، آنقدر دلم گرفته که دوست دارم زار زار گریه کنم ولی گریه سودی ندارد. خدایا شکرت که همه چیز بهتر از آن است که فکرش را می کنیم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/12/23ساعت 10:24 توسط پریا |
|
|
روزي ، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت. او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود .با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار مي کرد و او را با جامه هاي گران قيمت و فاخر مي آراست و به او از بهترينها هديه مي کرد. همسر سومش را نيز بسيار دوست مي داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي مي کرد. اما هميشه مي ترسيد که مبادا او را ترک کند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني قابل اعتماد ،مهربان،صبور و محتاط بود. هر گاه که اين پادشاه با مشکلي مواجه مي شد ، فقط به او اعتماد مي کرد و او نيز همسرش را در اين مورد کمک مي کرد. همسر دوم پادشاه ، شريکي وفادار و صادق بود که سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حکومت همسرش داشت.او همسرش را از صميم قلب دوست مي داشت ، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع مي شد. روزي پادشاه احساس بيماري کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود مي گفت " من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام." بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت " من از همه بيشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهاي فاخر کرده ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم ، آيا با من همراه مي شوي ؟" او جواب داد " به هيچ وجه!" و در حالي که چيز ديگري مي گفت از کنار او گذشت.جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگين ،از همسرسوم سئوال کرد و به او گفت" در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده ام ، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا توبا من همراه مي شوي؟" او جواب داد "نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد. بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت " من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي . اکنون در حال مرگ هستم . آيا تو همراه من مي آيي؟ او گفت " متأ سفم ، در اين مورد نمي توانم کمکي به تو بکنم ، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار همراهت بيايم." جواب او همچون گلوله اي از آتش پادشاه را ويران کرد. ناگهان صدايي او را خواند،" من با تو خواهم آمد ، همراهت هستم ، فرقي نمي کند به کجا روي ، با تو مي آيم." پادشاه نگاهي انداخت ،همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت : اي کاش زماني که فرصت بود به تو بيشتر توجه مي کردم.
در حقيقت ، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اينکه تا چه حد برايش زمان و امکانات صرف کرده ايم و به او پرداخته ايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها مي گذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است که بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نمي کند چقدر با هم بوده ايم ، بيشترين کاري که مي توانند انجام دهند اين است که ما را تا محل بعدي همراهي کنند. همسر اول ما عملكرد ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشي از آن غفلت مي نماييم. در صورتيکه تنها کسي است که همه جا همراهمان است. همين حالا احيائش کنيد ، بهبود سازيد و مراقبتش كنيد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/12/21ساعت 11:10 توسط پریا |
|
|
تربچه می گه از پنج شنبه همین هفته سفرمون رو شروع کنیم.
نمی دونم، از وقتی گفته یک دلشوره حسابی گرفتم؛ خیلی سخت و دردناک، کم کم انگار می خواد گریه ام دربیاد، وای چه کار کنم. تازه اگه از پنج شنبه بریم تا ۱۳ در سفر می مونیم و دلم برای مامانم اینا تنگ می شه! حالا چیکار کنم، شدم مثل این ضرب المثل " هم خر می خواد، هم خرما" چکار کنم، دلشوره رو
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/12/20ساعت 12:32 توسط پریا |
|
|
حتما گله می کنید چرا اینقدر کم می نویسم؟ خودم هم می دانم. خوب دم عید است و سر آدم شلوغ
دیروز سبزه گذشتم، عدس؛ آخه عدس خیلی قشنگه، گل می ده، قر داره، با ناز و کرشمه می ره بالا. امروز با تلاش می خوام خونه تکونیو تموم کنم، خرید کنم و فردا حسابی از تربچه عزیز پذیرایی کنم، یک نهار خوشمزه با دسرهای فراوان. دلم می خواد برای عید با تربچه ایران گردی کنیم، شمال و جنوب و شرق و غرب، چه زیباست و چقدر جالب امروز بی نهایت خسته ام، دلم استراحت می خواهد ولی مگر می شود برنامه هایم به هم می ریزد. خدایا شکرت به خاطر تمام زندگیم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/12/16ساعت 15:57 توسط پریا |
|
|
این چند وقته همش تو کار خونه تکونیم، و حسابی دارم خونمونو تمیز می کنم؛ البته سبزه هم گذاشتم. مکالمه تلفنی با تربچه:
پریا: نمی دونی خونه چقدر داره تمیز می شه؟ همه چی بوی گل می ده؟ تربچه: بوی گل چی؟ پریا: بوی گل؟؟؟؟ بوی گل وایتکس!! تربچه: عجب، حالا از بوش خفه نشی الان دو شیفت کار می کنم: یک شیف تو اینجا و یک شیفت تو خونه! همش کار و کار و فقط شبها با خستگی استراحت می کنم. خدا رو شکر فعلا که مثل جت دارم کار می کنم، اگه خدا بخواد تا آخر هفته تمیز می شه و از اخر هفته دیگه بوی گل وایتکس تو خونه نمی یاد. امسال که هنوز چیز خاصی نخریدم، فقط یک ۴۰ -۵۰ هزار تومنی پول لوازم آرایش دادم و قراره تا اخر هفته یک ۳۰-۴۰ تومنی پول آرایشگاه بدم خدایا شکرت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/12/16ساعت 9:42 توسط پریا |
|
|
دیروز با مهرناز جان داشتیم پیاده روی می کردیم، یک کفش فروشی دیدیم ای کفشها بد نبود ولی به نظر من خیلی پیرزنونه و بی کلاس بود، قیمت روش زده بود؛ اول فکر کردیم۱۱۸۰۰ تومنه بعد دیدیم نه بابا ۱۱۸۰۰۰ تومانه
نمی دونم کی آ می یان این کفشها رو می خرن واقعا بعد از شنیدن پالتو بیست ملیونی این کفشها رو از نزدیک دیدن زیادم عجیب نبود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/12/15ساعت 11:16 توسط پریا |
|
|
ماموریت تربچه،
نبودن فرش ها، سر وقت سر کار آمدن، آرایشگاه رفتن ها، خانه تکانی عصرها، صبحانه آماده کردن مامان کار و کار و کار ... سرم خیلی شلوغه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/12/14ساعت 9:22 توسط پریا |
|
|
تولدم مبارک
امروز روز تولدم است، ۲۷ ساله شده ام، تولد ۲۷ سالگیم مبارک. خدایا ازت می خواهم تک تک روزهای بیست و هشتمین سال زندگیم پر از شادی و پیشرفت باشد. تولدم مبارک
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/12/12ساعت 9:28 توسط پریا |
|
|
فردا تولد تربچه قشنگم است، این پنجمین سال تولدی است که من و تربچه با همیم. سالها مثل باد می گذرد و عمر شتابان تر و وقتی شمردم، ماندم از این که پنچمین سالی است که با هم روز تولدش را جشن می گیریم.
فردا روز تولد تو ست، تو که برایم زیبایی، دل نشینی و دلربا، نگاهت مثل کودکی معصوم و رفتارت عاشقانه ترین رفتار عالم، تو برایم مثل کوهی قدرتمندای، تو که هر روز امیدم را بیشتر می کنی و هر روز برایم جذاب تر می شوی، تربچه قشنگم تولدت مبارک. پ.ن: هنوز کادوی تولد برای تربچه نخریدم ولی فکرای خوب خوب دارم. یک کادو، یک کیک ( خامه زیاد نداشته باشد)، یک جفت شمع به شماره ۲ و ۷ ، یک کلاه تولد پسرانه، و پفک و ... . یک شام خوشمزه و یک عالمه عکس و رقص و ... پایان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/12/09ساعت 16:23 توسط پریا |
|
|
آلو خانم خواهرزاده ام است که دیگه ۱۳ بدر سال ۱۳۸۶ چهار سالش تموم می شه!
آلو خانم: وای خاله چه دستکش خوشگلی، چه صورتیه؟ خاله پریا: آره خاله خیلی صورتیه، خوشت می یاد. آلو خانم: خاله این دستکش برای چیه؟ خاله پریا: دستکش ظرفشویی، باهاش ظرف می شورم. آلو خانم: خاله پریا، مامان من از این دستکشها نداره، روز تولدم برام دستکش صورتی ظرفشویی می خری خاله پریا: آلوخانم: مرسی خاله از دست این بچه ها پ.ن: البته منم عاشق رنگ صورتیم و یک عالمه چیزای صورتی دارم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/12/09ساعت 10:5 توسط پریا |
|
|
چند روز پیش چقدر هوا گرم بود و توی برنامه های تلویزیون و رادیو هی اعلام می کرد که بهار دارد می آید و هوا بهاری است، ولی یکی دو روز است که زمستان بر بهار پیروز شده و هوا خیلی سرد است؛ و برف می آید.
در آخرین روزهای فصل زمستان، در آخرین روزهای نیمه اول آخرین ماه سال برف می بارد و سرما کولاک کرده است و چه زیباست این جدال زمستان و بهار حالا برنامه های تلویزیون و رادیو هی می گن " زمستان آمد زمستان آمد، برف و سرما آمد. " |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/12/08ساعت 10:18 توسط پریا |
|
|
دیروز یک ساعت مرخصی گرفتم و رفتم یک کادوی عاشقانه بخرم.
همه برنامه ها به خوبی اجرا شد، فقط یادمان رفته بود که چتر برداریم تا بتونیم تو پارک قدم بزنیم و فقط دم در پارک نشستیم و بارش برف رو دیدیم. شام هم به زیبایی و خوشمزگی سرو شد و ساعتهای ۱۱.۳۰ شب برگشتیم خانه. روز قشنگی را پشت سر گذاشته بودیم و حسابی خوشحال و پر عشق چهارمین سالگرد را گرفتیم. تربچه قشنگم بینهایت خوشحالم و ممنون. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/12/08ساعت 9:7 توسط پریا |
|
|
امروز سالگرد اولّین دیدار من و تربچه است، چهار سال پیش در هفتم اسفند تربچه قشنگم را برای اولّین بار دیدم؛ با آن پیراهن صورمه ای و شلوار طوسی، یادش بخیر چهار سال پیش در راهی قدم گذاشتم که هرگز فکر نمی کردم که به این زیبایی هموار شود.
چهار سال چه زود گذشت، پر از فراز و نشیب و همواره پر از عشق و " دوستت دارم" تربچه قشنگم، در این راه زیبا و پر از فراز و نشیب، همواره پشتیبانم بودی و همفکرم، تربچه زیبایم، آنچنان قلبم را به تو سپردم که جای خالیش را حس می کنم و ان چنان تو در آن جا گرفتی که جای خالی باقی نمانده است. تربچه عزیزتر از جانم، آنچنان دوستت دارم که چون آن دوست داشتنی نیست. خدایا شکرت به خاطرت عشقی که در وجود من و تربچه قشنگم قرار دادی. تربچه عزیزم چهارمین سالگرد عشقمان مبارک. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/12/07ساعت 9:34 توسط پریا |
|
|
چیزی به پایان زمستان سال ۱۳۸۵ نمانده، و من تازه احساس می کنم که دوست دارم به خواب زمستانی برم؛ آن هم نه یک روز، نه دو روز، بلکه ۶ ماه!
کاش در برهه ای از زمان آدم به خواب زمستانی می رفت، مثلا سالی یک ماه، مثلا متولد فروردین هر سال فروردین ماه به خواب زمستانی می رفت و در ماه اردیبهشت، متولدین اردیبهشت به خواب زمستانی می رفتند و آن وقت در هر لحظه یک دوازدهم افراد خواب بودند و چقدر خوب می شد. چقدر زیبا می شد وقتی بعد از یک ماه خواب زمستانی بیدار می شدی و احساس می کردی تازه متولد شده ای، قطعا دنیا برایت جدیدتر می بود و زندگی شیرین تر می شد و هدفهایت عمیق تر. و من پریا متولد اسفند ماه هم اکنون دوست دارم به خواب زمستانی بروم تا پایان اسفند ماه، روی آن خوشخواب خوشرنگ و نرم خوابهای خوش ببینم و استراحت کنم. پریا به خواب زمستانی می رود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/12/06ساعت 14:38 توسط پریا |
|
|
امروز روز بزرگداشت خواجه نصیرالدین طوسی است که چند سالی است به نام " روز مهندس" نام گذاری شده است.
خوب منم یک مهندس به قول معلم هندسه دبیرستانمان " هندسه دان" هستم. امروز روز خوبی است، امروز برای همه دوستانم که رشته مهندسی خوانده اند مسیج فرستادم، امروز ۵ اسفند روز مهندس است، یعنی من، یعنی تو و ... روزمان مبارک |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/12/05ساعت 9:50 توسط پریا |
|
|
این داستان واقعی را وقتی می خوانی، احساس غرور می کنی و اصالت و زندگی، همراه کلمات می روی به آن سالها، می خندی، اشک در چشمانت جمع می شود و تعجب می کنی ... .
داستان نوشته شده در این وبلاگ کتابی است که اجازه چاپ نگرفته و در دنیای مجازی به رشته تحریر درآمده، به نظرم خیلی زیبا و جذاب است، بخوانید احساس پاکی به شما هم دست می دهد. آن سالها چه دورانی بود، هر چند محدودتر ولی پاک تر و ساده تر، امیدواریم عشقشان جاوید و همچنان پاک بماند. خدایا شکرت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/12/02ساعت 16:13 توسط پریا |
|
|
آخرین راز عشق از سری رازهای عشق نوشته شده:
" راز عشق در استواری است. در فصول مختلف زندگی، عشق تان را مانند کوه بلندی استوار، مانند خاک حاصلخیزی پر ثمر و مانند آفتاب چنان در مرکزیت نگه دارید، که همه ی ستارگان گسترده ی زمان و فضا به دور آن گردش کنند. " پس همه با هم تکرار می کنیم: " راز عشق در استواری است. " این دیگر آخرین راز عشق بود و چه زیبا و غرور افرین " استواری" در عشق و مرکزیت قرار دادن عشق در همه حال. خوشحالم که همه رازهای عشق را خواندید. امیدوارم به آنها عمل کنید و اعتقاد پیدا کنید. خدایا شکر به خاطر وجود عشقی که آفریدی که با عشق آرامش بیابیم و زندگی کنیم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/12/02ساعت 14:1 توسط پریا |
|
|
چند دقیقه پیش رئیسمون که یک مرد میانسال است داشت با همکارها در مورد تاریخ تولدش که سال پیش تاریخ قمری و میلادیش، مثل تاریخ شمسیش روز و ماهش با هم یکی بوده و ۱۲/۱۲ متولد شده!
رئیس: " شوخی می کنی؟؟ پریا: نه رئیس: " من تا به حال با یک ۱۲/۱۲ هی روبرو نشدم. پریا: رئیس: " خوب می تونی بری خونه چون هم روز تولد من برنیا اومدی. پریا: |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/12/02ساعت 11:38 توسط پریا |
|
|
امروز صبح همه که اومدن سر کار حسابی عصبانی بودند، به خاطر اینکه شنیدن که بنزین می خواهد بشه لیتری ۱۵۰ تومان!
دیروز شنیده ایم قیمت نان سال جدید اضافه نمی شود، خوب خوب است حداقل می توانیم آب به همراه نان بخوریم. شنیده ایم حقوق ها را امسال یک دفعه اضافه نمی کنند بلکه به صورت پلکانی اضافه می کند و اول سال هم ۸.۵٪ اضافه می شود و ما چقدر دلمان می سوزد از این اتفاق و هزاران اتفاق دیگر که شروع سال را برایت زشت نشان دهد! عجب دنیایی است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/12/02ساعت 8:57 توسط پریا |
|
|
دیروز تو راه خونه تربچه می گفت که امشب من زیاد شام نمی خورم، می خواهم کمی رژیم بگیرم.
عجب روزگاری است ها، نمی گذارند آدم برنامه هاشو اجرا کنه، ولی جدای از این حرفها خیلی خوش گذشت. مضرات دعوت غیرمنتظره: - رژیم بی رژیم - خانه تکانی بی خانه تکانی - عکس بی عکس |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/12/01ساعت 11:27 توسط پریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم. تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید. |
| آرشیو موضوعی |
|
دوستان زندگی تربچه اقوام سفر فیلم و سریال و خداوند عشق را آفرید کتاب شعر و جملات خاص هنر عکس موضوعات روز احساسات آشپزی |
|
RSS
|