![]() |
![]() |
|
| (شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر) |
|
چند روزه همش با این "اون" درگیری دارم.
من: بابا این وبلاگ چیه؟ هی می نویسم؟ نه کسی می خونه؟ نه فایده داره؟ اون: چرا فایده نداره؟ به جای دفتر خاطرات اینجا می نویسی دیگه. من: خوب همه چیز رو نمی شه نوشت، تازه خیلی هم آشنا و دوست و فامیل آدرسشو دارند به درد نمی خوره؟ اون: خوب می خواستی ندی؟ من: خوب اونوقت کی می خواست بخونه؟ اون: خوب یک وبلاگ با ادرس جدید بساز و آدرسشو به کسی نده؟ من: فکر خوبیه؟ شاید این کارو بکنم، ولی به خوانندگانم عادت کردم. اون: خوب خوانندگان جدید پیدا می کنی؟ من: نمی دونم؟ نمی دونم چیکار کنم شاید این کارو کردم، دوست دارم ... . ... بی خیال این حرفها، از الان گفتم، حالا اگه یک روزی دیگه اینجا ننویسم منتظر برگشتم نباشید، شاید رفتم به مکانی تازه تر و شاید از این کار خسته شده ام. خدایا کمکم کن تا راحت تر تصمیم بگیرم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/10/30ساعت 16:41 توسط پریا |
|
|
پنج شنبه به هر کس گفتم بیا بریم استخر، نیامد و خودم تنهایی رفتم.
خوب وقتی رسیدم خونه گفتم یک نهار حاضری درست کنیم، شروع کردم به پیتزا درست کردن و البته پیتزای خوشمزه ای بود. نمی دونید تو هوای سرد، تو پارک چای خوردن چه لذّتی می ده، خیلی دل نواز و روح پروره! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/10/30ساعت 15:48 توسط پریا |
|
|
" راز عشق در این است که بیشتر با نگاه حرف یزنی، زیرا چشم ها پنجره های روح هستند.
اگر هنگام صحبت از نگاه استفاده کنی، مثل آن است که پنجره ها را با پرده های زیبا بیارایی و به خانه گرما و جذابیت ببخشی." پس با هم تکرار می کنیم: " راز عشق در این است که با نگاه حرف بزنیم" |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/10/30ساعت 13:30 توسط پریا |
|
|
چهارشنبه بعد از ساعت کار تربچه قشنگم اومد دنبالم، بعد رفتیم خرید کادوی عروسی برای وحیده و بعد هم خانه با تمام این تفاسیر با آنکه با شیما رابطه نزدیکی ندارم، ولی او به من گفت: " خوش به حالت، تو رمز زندگی را متوجه شدی، رمزی که برخی از دوستانمان شاید 10 سال دیگر، شاید دیرتر متوجّه شوند و ..." پ.ن۱ : شاید یک روز تجربیاتم رو براتون بنویسم ولی هنوز زوده پ.ن۲: من از نوشتن این نوشته فقط جهت رفع ناراحتیم استفاده کردم و منظورم شخص خاصی نیست. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/10/30ساعت 10:58 توسط پریا |
|
|
امروز تو یک وبلاگ یک مطلبی خوندم، که فکرمو مشغول کرد و اون فراموش کردن آدمهایی که فراموشم کرده اند است.
خوب آخیش راحت شدم، خیلی خوب بود. خدایا شکرت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/10/27ساعت 13:33 توسط پریا |
|
|
خوب دیروز ساعتهای ۴ بود که تربچه زنگ زد که برای شام صحبااینا می یان خونمون.
ساعت ۱۱ شب هم همگی خوشحال و خندان رفتند و منم بعد از کمی جمع و جور از خستگی فکر کنم بیهوش شدم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/10/27ساعت 9:41 توسط پریا |
|
|
" راز عشق در توجه کردن به لحن صداست.
برای تقویت گیرایی صدا، باید آن را از قلب بیرون بیاوری، سپس رهایش کنی تا بلند شود و به سمت پیشانی برود. تارهای صوتی را آرام و رها نگه دار. اگر احساسات قلبی ات را به وسیله ی صدا بیان کنی، آن صدا باعث ایجاد شادی در دیگری خواهد شد." پس با هم تکرار می کنیم: " راز عشق در توجه کردن به لحن صداست." |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/10/26ساعت 16:33 توسط پریا |
|
|
هنوز که هنوزه، بچه ها همش دور و برم می گردند، حالا یکی از دلایلش مهربانی بی حد من به آنهاست
حالا این کودکان گاه یک بچه ۲ ساله و گاه یک پسر ۱۸ ساله می باشد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/10/26ساعت 12:26 توسط پریا |
|
|
وقتی خوشحالی، وقتی سرشار از عشقی، وقتی دلت لبریز از شادی است، وقتی رها می کنی و می نشینی بدون هیچ فکری، آن موقع است که احساسا خوشبختی می کنی!
احساس خوشبختی می کنی که اول سالمی، احساس خوشبختی می کنی چون همسری داری چون شاهزاده ها، احساس خوشبختی می کنی که دلت آرام است و دلهره ای نداری، احساس خوشبختی می کنی چون با عشق ازدواج کردی، با عشقی آتشین و داغ، و احساسا خوشبختی می کنی چون هر روز عاشق تر می شوی و هر روز از عشق لبریزتر؛ خدایا برای همه ی چیزهایی که آفریدی از تو ممنونم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/10/26ساعت 8:49 توسط پریا |
|
|
نمی دانم چرا امروز کمی غمگینم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/10/25ساعت 16:35 توسط پریا |
|
|
" راز عشق در این است که به عشق بیش از یکدیگر احترام بگذارید.
زیرا عشق هدیه ازلی خداوند است." پس همه با هم تکرار می کنیم: " به عشق بیش از یکدیگر احترام می گذاریم." |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/10/25ساعت 15:6 توسط پریا |
|
|
نمی دونم شما برای خرید ملزومات منزل، منظورم خرید روزمره به بازار می روید یا نه؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/10/25ساعت 8:54 توسط پریا |
|
|
همون طور که بعضی خوانندگان می دانند الان فصل اسفناج است و اگر اسفناج استفاده می کنید بهتره در همین روزها خریداری کنید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/10/25ساعت 7:50 توسط پریا |
|
|
آره من عاشق مهمون بازیم، وای دوست دارم مهمون بیاد غذاهای خوشمزه بپزم، مدل به مدل، با نوشیدنی ها ، دسرها، خوراکی ها و ... .
بیشتر دوست دارم مهمون بیاد تا برم مهمونی، آخه مهمون اومدن خیلی مزه می ده، مدیرنش پای خودته، همه چیز زیر دست خودته، البته مهمونی رفتن هم مزه می ده! خوب شما چی دوست داری هی مهمون بازی کنید؟ هی مهمون بیاد، هی مهمونی برید؟ دوست دارم نظرتونو بدونم؟ منتظرم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/10/24ساعت 17:37 توسط پریا |
|
|
" راز عشق در این است که در سکوت دست یکدیکر را بگیرید.
کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید." پس همه با هم تکرار می کنیم که " راز عشق در این است که بدون کلام رابطه برقرار کنیم." |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/10/24ساعت 15:54 توسط پریا |
|
|
پریا: آخ جون امروز از دست این PC راحت می شم.
اون: چرا؟ پریا: خوب معلومه، قراره امروز یک PC جدید و بروز برام بیارن و بهم تحویل بدن. اون: خوش به حالت پریا: آره، راحت می شم از دست این PC، احتمالا سرعتم هم بالا بره و امکانات بیشتری هم داشته باشه! اون: خدا رو شکر؟ منم می خوام پریا:نه بابا، مگه الکیه؟ فقط برای من این PC خوب رو خریدن! اون: عجب رویی داری ها پریا: این مایم دیگه، پریای پررو اون: بی خیال بابا، مبارکت باشه پریا: ممنونم ولی در دل پریا: خداحافظ PC عزیزم، که مدتها با من بودی، در غمها و مشکلاتم همراهم بودی، در کارهایم کمکم کردی و گاهی در اوج کار و سختی هنگ کردی، ریاستارت شدی، و مجبورم کردی ویندوز عوض کنم، گاهی ویروس گرفتی و مجبورم کردی که آنتی ویروس سرچ کنم، گاهی هم مثل یک فرشته کمکم کردی و حجم بالای کار را برایم کم کردی. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/10/24ساعت 10:16 توسط پریا |
|
|
امروز صبح رفتم صندوق رفاه دانشجویی و برگ تسویه گرفتم، همان صندوق رفاه تو خیابان پاکستان!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/10/24ساعت 9:17 توسط پریا |
|
|
روز جمعه تا دیر وقت خواب بودیم و حسابی استراحت کردیم.
خدایا زندگیمان را شادتر و خوشبختیمان را افزون تر بفرما |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/10/23ساعت 16:20 توسط پریا |
|
|
در پست "خدا عاقبت ما را بخیر کند(8510200324)" نوشتم که پنجشنبه دو جا دعوت شدیم. خوب پنجشنبه روز عذابآوری باید میشد. پنجشنبه صبح از خواب که پا شدیم دو تایی با تربچه رفتیم آرایشگاه، البته من آرایشگاه زنانه و تربچه ارایشگاه مردانه! تو راه برگشت هم یک کادو برای حاجیخورون خریدم. بعد هم آمدم خانه و نهار را خانه مامانماینا دعوت بودیم که رفتیم و منم از فرصت استفاده کردم و موهای مامانمو رنگ کردم، خدایش خیلی قشنگ شد. بعد هم آمدم خانه خودمان و شروع کردم به آماده شدن، خوب به نظر خودم که خیلی خوشگل شدم. چقدر خسته بودیدم و چقدر خوشگذشت، خدایا شکرت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/10/23ساعت 12:36 توسط پریا |
|
|
" راز عشق در این است که طرف مقابلت را تحسین کنی. هرگز با فرض اینکه خودش این چیزها را می داند، از تحسین کردن غافل مشو.
مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص نیّت بگویی: دوستت دارم. گرچه احساسات بشری به قدمت نسل بشر است، امّا کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند. " پس همه تکرار می کنیم: " راز عشق در این است که طرف مقابلمان را تحسین کنیم." |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/10/23ساعت 11:5 توسط پریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم. تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید. |
| آرشیو موضوعی |
|
دوستان زندگی تربچه اقوام سفر فیلم و سریال و خداوند عشق را آفرید کتاب شعر و جملات خاص هنر عکس موضوعات روز احساسات آشپزی |
|
RSS
|