تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید
(شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر)
چند روزه همش با این "اون" درگیری دارم. حالا سر چی:

من: بابا این وبلاگ چیه؟ هی می نویسم؟ نه کسی می خونه؟ نه فایده داره؟

اون: چرا فایده نداره؟ به جای دفتر خاطرات اینجا می نویسی دیگه.

من: خوب همه چیز رو نمی شه نوشت، تازه خیلی هم آشنا و دوست و فامیل آدرسشو دارند به درد نمی خوره؟

اون: خوب می خواستی ندی؟

من: خوب اونوقت کی می خواست بخونه؟

اون: خوب یک وبلاگ با ادرس جدید بساز و آدرسشو به کسی نده؟

من: فکر خوبیه؟ شاید این کارو بکنم، ولی به خوانندگانم عادت کردم.

اون: خوب خوانندگان جدید پیدا می کنی؟

من: نمی دونم؟ نمی دونم چیکار کنم شاید این کارو کردم، دوست دارم ... . 

...

بی خیال این حرفها، از الان گفتم، حالا اگه یک روزی دیگه اینجا ننویسم منتظر برگشتم نباشید، شاید رفتم به مکانی تازه تر و شاید از این کار خسته شده ام.

خدایا کمکم کن تا راحت تر تصمیم بگیرم.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/30ساعت 16:41  توسط پریا | 
پنج شنبه به هر کس گفتم بیا بریم استخر، نیامد و خودم تنهایی رفتم. ولی خیلی خوش گذشت و حسابی شنا کردم. وای دخترای دبستانی اومده بودند یک شنایی می کردند که نگو و نپرس آدم لذت می برد، مخصوصا یکی که اسمش "نیلوفر" بود، مثل ماهی شنا می کرد.

خوب وقتی رسیدم خونه گفتم یک نهار حاضری درست کنیم، شروع کردم به پیتزا درست کردن و البته پیتزای خوشمزه ای بود. عصر که حوصله مون سر رفته بود بارو بندیل بستیم بریم خونه صحبا اینا و رفتیم اونجا. بعد از شام، با صحبا و عموش رفتیم پارک، خوب اول تربچه ما رو برد پارک جمشیدیه، یک کم تخمه خوردیم، یک کم چای نوشیدیم و بعد رفتیم پارک گفتگوو ساعت ۲ نیمه شب برگشتیم، البته چون صحبا یادش رفته بود کلید خونشونو برداره و باباشم نبود، اومدن خونه ما خوابیدن! اینم از گردش برون روز پنج شنبه. عجب گردش برون باهالی

نمی دونید تو هوای سرد، تو پارک چای خوردن چه لذّتی می ده، خیلی دل نواز و روح پروره!

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/30ساعت 15:48  توسط پریا | 
" راز عشق در این است که بیشتر با نگاه حرف یزنی، زیرا چشم ها پنجره های روح هستند.

اگر هنگام صحبت از نگاه استفاده کنی، مثل آن است که پنجره ها را با پرده های زیبا بیارایی و به خانه گرما و جذابیت ببخشی."

پس با هم تکرار می کنیم: " راز عشق در این است که با نگاه حرف بزنیم"

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/30ساعت 13:30  توسط پریا | 

چهارشنبه بعد از ساعت کار تربچه قشنگم اومد دنبالم، بعد رفتیم خرید کادوی عروسی برای وحیده و بعد هم خانه؛ بعدش منم آماده شدم و رفتم خونه وحیده­اینا. خونه­اش بد نبود ولی خیلی دلگیر بود، و پرده­های آبی دلگیرترش کرده بود، و اصلا دلگرم کننده نبود.  فائقه و شقایق و عذرا اومده بودند و نشستیم به حرف زدن! خوب حرف رضایت از شوهر و خانواده شوهر شد، من از همشون راضی­تر بودم، خدایش خانواده تربچه اونقدر به من احترام می­گذارند که تا حالا از " پریا خانم" و "پریا جان" کمتر به من نگفتن. خوب شیما و الهام هم اومدند و جمع 7 نفره ما دوباره تشکیل شد. خوب همه بچه ها یا عقد کرده بودند یا ازدواج کرده به جز فائقه که من اسمشو گذاشتم " دُردونه" ، خوب شیما یک جمله گفت که گفتن یا نگفتنش برام زیاد مهم نیست ولی حسابی دوستامو شناختم و از جوابهاشون نه تنها شکّه شدم بلکه بسیاری از خاطرات بد دوران سوّم دبیرستانم و حسادت دوستانم تداعی شد. جمله شیما همین بود، ساده و پر احساس: " به نظر من زندگی پریا از همه بهتر و پریا از همه راضی­تره" ، خوب این جمله خیلی برایم شیرین آمد و حرف برخی دیگر از دوستانم که در آنجا نبودند، برایم تداعی شد! خوب جوابهای دو تا از بچه ها آنقدر عجیب و نسنجیده بود که دلم نیامد با آنها بحث کنم، مخصوصا جوابهای ... !!!!!!!!! بگذریم از این مهمانی­های پر از زخم­زبان و پر از حسادت، پر از بدگویی و پر از غیبت، پر از ظاهرسازی و ... .

با تمام این تفاسیر با آنکه با شیما رابطه نزدیکی ندارم، ولی او به من گفت: " خوش به حالت، تو رمز زندگی را متوجه شدی، رمزی که برخی از دوستانمان شاید 10 سال دیگر، شاید دیرتر متوجّه شوند و ..." ،  و این برایم خیلی جذابیت داشت، حرفی که هر دختری، هر زنی بعد از ازدواج دوست دارد حداقل از زبان یک نفر بشنود. حالا دوست دارم یک روز شیما را به خانه­مان دعوت کنم تا او بیشتر و از نزدیکتر زندگیمان را ببیند، و البته شیرینی سخن شیرینش را به او بدهم، خدایا شکرت.

پ.ن۱ : شاید یک روز تجربیاتم رو براتون بنویسم ولی هنوز زوده

پ.ن۲: من از نوشتن این نوشته فقط جهت رفع ناراحتیم استفاده کردم و منظورم شخص خاصی نیست.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/30ساعت 10:58  توسط پریا | 
امروز تو یک وبلاگ یک مطلبی خوندم، که فکرمو مشغول کرد و اون فراموش کردن آدمهایی که فراموشم کرده اند است. خوب دوستان و آشنایان زیادی داشته ام که که الان دیگر نمی بینمشان و سعی هایم هم دوامی نداشته است و من هنوز فراموششان نکرده ام. و امروز تصمیم گرفته ام، همه را فراموش کنم؛ دوستان قدیمیم که دیگر حتی از یک تماس دریغ نموده اند، آشنایانی که فقط موقع کار به یادمان می افتند، و اقوامی که سال به سال به ما سر نمی زنند. خوب الان چشمانم را خواهم بست و خاطره همه کسانی که ماههاست ندیدمشان انچنان بایگانی می کنم که دیگر نه یادی در ذهنم باشد، و نه شوق دیداری! .....

خوب آخیش راحت شدم، خیلی خوب بود. فراموش کردن و نفس عمیق کشیدن

خدایا شکرت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/27ساعت 13:33  توسط پریا | 
خوب دیروز ساعتهای ۴ بود که تربچه زنگ زد که برای شام صحبااینا می یان خونمون. با تربچه رفتیم خونه و شروع کردیم به جمع و جور و تهیه غذا و خرید، ساعت ۷ صحبااینا آمدند و دست جمعی فیلم "چند می گیری گریه کنی " رو دیدیم، خیلی قشنگ بود، با اونکه دفعه دوّمی بود که می دیدم برام جذّاب بود. نشستم با صحبا در مورد سالهای دبیرستان و درس برای کنکور گفتم، از طرز درس خواندنم و خلاصه نویسی هایم. چندتا از کتابهام رو، نزدیک ۲۰تا کتاب هم بهش دادم که اگه به دردش بخوره بخونه، خوب این خیلی خوبه که صحبا حرف آدمو گوش می کنه و هر کاری که زن عموش می گه انجام می ده. البته هر کی زن عمویی مثل من داشت همین کارو می کرد! مهربون نیستم، که هستم کمکش نمی کنم که می کنم. هم زبونش نیستم که هستم. حرف دلشو به کسی می گم که نمی گم. خوب شما بگید زن عمو به این خوبی دیده بودید! 

ساعت ۱۱ شب هم همگی خوشحال و خندان رفتند و منم بعد از کمی جمع و جور از خستگی فکر کنم بیهوش شدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/27ساعت 9:41  توسط پریا | 
" راز عشق در توجه کردن به لحن صداست.

برای تقویت گیرایی صدا، باید آن را از قلب بیرون بیاوری،

سپس رهایش کنی تا بلند شود و به سمت پیشانی برود.

تارهای صوتی را آرام و رها نگه دار.

اگر احساسات قلبی ات را به وسیله ی صدا بیان کنی، آن صدا باعث ایجاد شادی در دیگری خواهد شد."

پس با هم تکرار می کنیم: " راز عشق در توجه کردن به لحن صداست."

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/26ساعت 16:33  توسط پریا | 
هنوز که هنوزه، بچه ها همش دور و برم می گردند، حالا یکی از دلایلش مهربانی بی حد من به آنهاست و دلیل دوّمش بازی کردن با آنها، همه بازی های کودکانه، از اتل و متل، قایم باشک، چشم بستنی، دختره اینجا نشسته گریه می کنه، گل یا پوچ، علی بابا می گه هب هب و خاله بازی، ... . دویدن با بچه ها از این ور به اونور، برای همین هر جا که می رم یک بچه کوچولو به پاهام می چسبه، البته من زیاد عاشق و شیفته بچه ها نیستم ولی بهشون احترام می گذارم و بنا به حرف اونا یک کاری می کنم، مثلا باهاشو بازی می کنم، یا غذای مورد علاقه شونو می پزم، یا حرف دلشونو می رم به مامانشون می گم و ... .

حالا این کودکان گاه یک بچه ۲ ساله و گاه یک پسر ۱۸ ساله می باشد. خوب همه و همه در کنار من آرامش دارند و احساس دوستی می کنن، می بینید عجب اخلاق فوق العاده ای دارم (جون خودم)، که از مرد و زن، کودک و نوجوان، پیر و جوان، آشنا و غریبه همه دوستم دارند، خدایا شکرت به خاطر این همه نعمت، دوستی، مهربانی و محبّت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/26ساعت 12:26  توسط پریا | 
وقتی خوشحالی، وقتی سرشار از عشقی، وقتی دلت لبریز از شادی است، وقتی رها می کنی و می نشینی بدون هیچ فکری، آن موقع است که احساسا خوشبختی می کنی! 

احساس خوشبختی می کنی که اول سالمی،

احساس خوشبختی می کنی چون همسری داری چون شاهزاده ها،

احساس خوشبختی می کنی که دلت آرام است و دلهره ای نداری،

احساس خوشبختی می کنی چون با عشق ازدواج کردی، با عشقی آتشین و داغ،

و احساسا خوشبختی می کنی چون هر روز عاشق تر می شوی و هر روز از عشق لبریزتر؛

خدایا برای همه ی چیزهایی که آفریدی از تو ممنونم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/26ساعت 8:49  توسط پریا | 
نمی دانم چرا امروز کمی غمگینم دلم گرفته و ناراحتم، نمی دانم  شاید به خاطر خواندن وبلاگ آرین کوچولو بود. که چند روز پیش رفته به سرزمین فرشته ها، خوب باید یک کمی روحیه ام را بهتر کنم، آری بهتر خدایا کمکم کن!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/25ساعت 16:35  توسط پریا | 
" راز عشق در این است که به عشق بیش از یکدیگر احترام بگذارید.

زیرا عشق هدیه ازلی خداوند است."

پس همه با هم تکرار می کنیم: " به عشق بیش از یکدیگر احترام می گذاریم."

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/25ساعت 15:6  توسط پریا | 
نمی دونم شما برای خرید ملزومات منزل، منظورم خرید روزمره به بازار می روید یا نه؟ خوب اگر می روید که هیچ، اگر نمی روید برایتان می گویم. وقتی به بازار می روی تا خرید روزمره انجام دهید خوب حتما یک لیستی به همراه دارید و اکثر مغازه های بازار هم قیمتها را زده اند. خوب تصمیم گرفتی فلفل دلمه بخری، همان فلفلهایی که گاهی بعضی در سالاد هم می ریزند، و بعضی دیگر شاید همراه غذا میل کنند، خوب می دانید یک کیلو فلفل دلمه ای چند بود؟  ناقابل، کیلویی ۱۲۰۰ تومان خوب حالا تصمیم می گیری سبزی خوردن هم بخری، این که دیگر باید ارزان باشد، دیگر نان و سبزی یک چیز واقعا معمولی و برای کسانی که وسع کمتری دارند، قابل خریداری است، ولی می دانید کیلویی چند بود، ۱۰۰۰ تومان، سبزی خوردن کیلوی ۱۰۰۰ تومان، دلم سوخت برای آن آدم محتاج، بی پولی که دلش را به نان سبزی خوش کرده بود، دیگر نان و سبزی هم غذای لوکسی است. وای خدا به داد ما برسد. یادتان باشد دیگر همه چیز غذای لوکس است، سبزی، سیب زمینی و ...  دیگر به مادرانتان غرّ نزنید! این را می خواهیم، آن را می خواهیم.... خدایا بر ما چه می شود.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/25ساعت 8:54  توسط پریا | 

همون طور که بعضی خوانندگان می دانند الان فصل اسفناج است و اگر اسفناج استفاده می کنید بهتره در همین روزها خریداری کنید. منم یک دو کیلویی خریدم و گذاشتم فریزر ولی امروز که حساب کردم،دو کیلو خیلی کمه؟ حالا حتما می پرسید چرا کمه؟ خوب تربچه من عاشق برانی اسفناجه و خیلی دوست داره، اصلا من به خاطر اون اسفناج خریدم. خوب اگر با هر کیلو اسفناج آماده شده ۸ بار دو نفری برانی اسفناج بخوریم، تا چند روز دیگه این اسفناجهای من تموم می شه، خوب با حساب حسابای من باید ۱۱ کیلو دیگه اسفناج بخرم تا سال دیگه این موقع برانی اسفناج بتونیم درست کنیم؟ وای ۱۱ کیلو خیلی زیاده، هم پاک کردنش سخته، هم کجا بزارم، وقتی فریزم پر از مواد غذایی، هویچ خورد شوده، بادنجان سرخ شده، نخود پخته شده و انواع سبزی و گوشت و مرغ و ماهی است دیگه جایی برای این اسفناجها نمی مونه؟ خوب شاید بگید که خوب نخر؟ ولی من تابستون باقالی کم خریدم، باقالی هام تموم شد و دیگه نمی تونم باقالی پلو درست کنم. حالا موندم چیکار کنم؟ بی خیال شم و بگم حالا می خوریم بعدا نه؟ یا یک فکر دیگه بکنم؟ باید فکر کنم و بعد برم بخرم. فکر فکر فکر و پریا باید حتما یک راه حلی پیدا کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/25ساعت 7:50  توسط پریا | 
آره من عاشق مهمون بازیم، وای دوست دارم مهمون بیاد غذاهای خوشمزه بپزم، مدل به مدل، با نوشیدنی ها ، دسرها، خوراکی ها و ... .

بیشتر دوست دارم مهمون بیاد تا برم مهمونی، آخه مهمون اومدن خیلی مزه می ده، مدیرنش پای خودته، همه چیز زیر دست خودته،

البته مهمونی رفتن هم مزه می ده! خوب شما چی دوست داری هی مهمون بازی کنید؟ هی مهمون بیاد، هی مهمونی برید؟

دوست دارم نظرتونو بدونم؟ منتظرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/24ساعت 17:37  توسط پریا | 
" راز عشق در این است که در سکوت دست یکدیکر را بگیرید.

کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید."

پس همه با هم تکرار می کنیم که " راز عشق در این است که بدون کلام رابطه برقرار کنیم."

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/24ساعت 15:54  توسط پریا | 
پریا: آخ جون امروز از دست این PC راحت می شم.

اون: چرا؟

پریا: خوب معلومه، قراره امروز یک PC جدید و بروز برام بیارن و بهم تحویل بدن.

اون: خوش به حالت

پریا: آره، راحت می شم از دست این PC، احتمالا سرعتم هم بالا بره و امکانات بیشتری هم داشته باشه!

اون: خدا رو شکر؟ منم می خوام

پریا:نه بابا، مگه الکیه؟ فقط برای من این PC خوب رو خریدن!

اون: عجب رویی داری ها

پریا: این مایم دیگه، پریای پررو

اون: بی خیال بابا، مبارکت باشه

پریا: ممنونم

ولی در دل پریا: خداحافظ PC عزیزم، که مدتها با من بودی، در غمها و مشکلاتم همراهم بودی، در کارهایم کمکم کردی و گاهی در اوج کار و سختی هنگ کردی، ریاستارت شدی، و مجبورم کردی ویندوز عوض کنم، گاهی ویروس گرفتی و مجبورم کردی که آنتی ویروس سرچ کنم، گاهی هم مثل یک فرشته کمکم کردی و حجم بالای کار را برایم کم کردی. PC عزیزم هر جا می روی خوش باشی، همه از دستت راضی باشند و صاحب جدیدت مثل من مهربان و مراقب باشد. خداحافظ PC  عزیزم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/24ساعت 10:16  توسط پریا | 
امروز صبح رفتم صندوق رفاه دانشجویی و برگ تسویه گرفتم، همان صندوق رفاه تو خیابان پاکستان! خوب وقتی برگ تسویه رو گرفتم یک احساس خوشایند و یک احساس دلتنگی در وجودم رخنه کرد؛ دوست داشتم هنوز این وابستگی ادامه یابد و بزرگتر از این که هستم نشوم! یعنی به نظر خودم بهترین سنین و بهترین روزگار را می گذرانم و اگر زمان همین طوری مثل باد بگذرد، خوب دیگر به چه امید داشته باشم! آنچه می ماند خاطرات است و مرگ! از جهت دیگر حال می توانم یک روز مرخصی بگیرم و بروم دانشگاه و کمی گشت بزنم و لذت ببرم، باید چند نفر از دوستانم را مطلع کنم که تنها نباشم، چقدر لذت بخش و شیرین است دیدن دوستان دانشگاه در همان دانشگاه که درس خواندی، آن موقع که کوچکتر بودی و فکر پاس کردن واحدها بودی و خوشبختانه واحدی نبوده که پاس نکنی یا بیافتی! حالا باید یک روز را مرخصی بگیرم و سفر کنم به گذشته ای نزدیک، به دوران دانشجویی، به دانشگاه، به سلف، به آن مکان سرسبز زیبا، و چقدر دلتنگ چای خوردنهایم هستم، چای داغ با کلوچه، به جای صبحانه! لذیز بود نه؟ فقط مانده مرخصی گرفتن و راضی کردن دوستان به همراهی خودم، پس پیش به سوی برنامه ریزی!
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/24ساعت 9:17  توسط پریا | 
روز جمعه تا دیر وقت خواب بودیم و حسابی استراحت کردیم. عصر هم با هم رفتیم خرید تا طبق هوس پریا مواد لازم برای تهیه پیتزارو بخریم، چون از آخرین باری که رفتیم پیتزای بیرون خوردیم، تربچه حسابی بدش اومد و در نتیجه گفتیم خونه درست کنیم. خوب تهیه پیتزا کار راحتیه و حسابی هم خوشمزه شد و پریا خیلی لذت برد و یک پیتزای کامل رو خورد. خوب دیدن سریال بانوان دربار هم که خیلی لذت بخش بود و حسابی از دیدنش لذت بردیم و آخرسر هم پریا هوس چای نبات کرد و یک چای نبات دبش خوردیم و روز تعطیلمان تمام شد.

خدایا زندگیمان را شادتر و خوشبختیمان را افزون تر بفرما آمین

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/23ساعت 16:20  توسط پریا | 

در پست "خدا عاقبت ما را بخیر کند(8510200324)" نوشتم که پنج­شنبه دو جا دعوت شدیم. خوب پنج­شنبه روز عذاب­آوری باید می­شد.

پنج­شنبه صبح از خواب که پا شدیم دو تایی با تربچه رفتیم آرایشگاه، البته من آرایشگاه زنانه و تربچه ارایشگاه مردانه! تو راه برگشت هم یک کادو برای حاجی­خورون خریدم. بعد هم آمدم خانه و نهار را خانه مامانم­اینا دعوت بودیم که رفتیم و منم از فرصت استفاده کردم و موهای مامانمو رنگ کردم، خدایش خیلی قشنگ شد. بعد هم آمدم خانه خودمان و شروع کردم به آماده شدن، خوب به نظر خودم که خیلی خوشگل شدم. عصر با تربچه رفتیم خونه حاجی­ها و کادو بردیم و بعد با مامان و بابا دست­جمعی رفتیم تالار مربوط به حاجی­خوران؛ خوب مجبور شدیم سریع بلند شویم و برسیم به مراسم عقد، خوب تو ترافیک هم گیر کردیم و یک کمی دیر کردیم. عروس بسیار زیبا شده بود و مراسم بدی نبود. اونجا هم همه هی به من می­گفتند چقدر خوشگل شدی، چقدر ناز شدشی، وای ... . خوب ساعت 11 شب خداحافظی کردیم و از پله­ها امدیم پایین که من ناگهان جواب همه اون تعریفها را گرفتم، آره یک دفعه 6 تا پله افتادم پایین؛ حالا هم اشک می­ریختم و هم می­خندیدم، حسابی هم بدن درد گرفتم، خدایش هنوز هم خیلی بدنم درد می­کنه؟ بعد آمدیم خونه و با تربچه چای و فلاسک و تخمه برداشتیم بریم گردش، خوب رفتیم سمت پارک گفتگو، و خیلی خلوت بود و حسابی توش قدم زدیم، چای خوردیم، تخمه خوردیم و صحبت کردیم، پارک گفتگو پارک زیبایی است که سال 1382 افتتاح شده و هر قسمت از پارک مربوط به یک کشور است، باغ فرانسوی، باغ ایتالیایی، باغ انگلیسی و روبروی آن باغ ژاپنی و حسابی از هنر و معماری و سنّت کشورهای مختلف استفاده شده است. و برای من سنت­طلب و وطن­پرست بسیار جذاب بود و چقدر عاشقانه بود که قدم می­زدیم، چای می­خوردیم و حرف می­زدیم، دیگر دیروقت بود، ساعت 2.5 صبح روز جمعه تصمیم گرفتیم به خانه برگردیم، و راه برگشت را سریع آمدیم.

چقدر خسته بودیدم و چقدر خوش­گذشت، خدایا شکرت.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/23ساعت 12:36  توسط پریا | 
" راز عشق در این است که طرف مقابلت را تحسین کنی. هرگز با فرض اینکه خودش این چیزها را می داند، از تحسین کردن غافل مشو.

مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص نیّت بگویی: دوستت دارم.

گرچه احساسات بشری به قدمت نسل بشر است، امّا کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند. "

پس همه تکرار می کنیم: " راز عشق در این است که طرف مقابلمان را تحسین کنیم."

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/23ساعت 11:5  توسط پریا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم.
تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید.

نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
دوستان
زندگی
تربچه
اقوام
سفر
فیلم و سریال
و خداوند عشق را آفرید
کتاب
شعر و جملات خاص
هنر
عکس
موضوعات روز
احساسات
آشپزی





Powered by WebGozar

پیوندها
Link001- ویولت!!!
Link002- داغ ترین خبر حوادث
Link003- آیا شغل می خواهید؟
Link004- مهندسی صنایع
Link005- همه چیز در آفتاب
Link006- زیتون
Link007- زینب خانم
Link008- ناکجا آباد
Link009- فعلا بدون عنوانه
Link010- گوشزد
Link011- دخترمون رژینا
Link012- سوال من و جواب تو
Link013- هوادار عشق
Link014- شراگیم زند
Link015- خوابگرد
Link016- دخترم غزل
Link017- بابای فردا
Link018- ساحل نشین
Link019- به نام تک راهب قلبهای تصادفی
Link020- من نامه
Link021- دل نگرون
Link022- روزهای توت فرنگیئی من
Link023- باور کن رفتنم را
Link024- آلبوم جدید، موزیک جدید و نرم افزار
Link025- دنیای ان. ال. پی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان