![]() |
![]() |
|
| (شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر) |
|
آری، وقتی چند روزی نیستم دوست دارم یک خداحافظی کوچک با شما بکنم و بگویم که وبلاگم را تنها نگذارید
به خدا می سپارمتان، خدایی که هرگز تنهایتان نمی گذارد، به خدا می سپارمتان، خدایی که هر وقت کسی نبود او هست و اگر کسی بود او مواظب است. به خدا می سپارمتان، امیدوارم این چند روز به شما خوش بگذرد. به خدا می سپارمتان. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/09/26ساعت 16:34 توسط پریا |
|
|
دیروز اوّلین راز عشق را گفتم، و امروز راز دوم عشق را می گویم:
"راز عشق در احترام متقابل است. احساسات متغیرند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند. اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است، با احترام به نظراتش گوش کن. احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد." همه با هم بلند تکرار می کنیم: راز عشق در احترام متقابل است.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/09/26ساعت 16:18 توسط پریا |
|
|
خوب اینم برنامه سفر که توسط تربچه تهیه شده است.
خیلی برنامه خوبیه، اگه خدا بخواد و طبق برنامه پیش بریم؛ خیلی خوبه! ببینید و نظرتون و بگید. اینم برنامه روز اوّل سفر:
عجب برنامه ریزیی پ.ن: استفاده از این برنامه با اجازه گرفتن از مدیریت سایت " و خداوند عشق را آفرید" مجاز می باشد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/09/26ساعت 14:38 توسط پریا |
|
|
خوب، امروز صبح اومدم بگم که یک ۵ - ۶ روزی نیستم.
خداییش من عاشق سفرم و تربچه هم همین طور، ولی نمی دونم چرا این بار برای اوّلین بار همچین احساسی دارم. خدایا شکرت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/09/26ساعت 9:48 توسط پریا |
|
|
از امروز هر روز یکی از رازهای عشق را برایتان می گویم، آن را با خود تکرار کنید تا همه با هم عشقی عمیق تر و زیباتر داشته باشیم.
اولّین را عشق، روز اوّل: "راز عشق در تواضع است، این صفت به هیچ وجه نشانه ی تظاهر نیست؛ بلکه نشان دهنده ی احساس و تفکری قوی است. تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه ی محبت آنها را تازه و باطراوت نگه می دارد. پس همه با هم تکرار می کنیم: راز عشق در تواضع است..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/09/25ساعت 16:33 توسط پریا |
|
|
دیروز که تلویزیون برنامه جذابی نداشت، خدا کمک کرد و تونستیم با تربچه قشنگم یک فیلم که خیلی وقت پیش گرفته بودیم ببینیم. این فیلم که فیلم جذاب و خندهداری بود، واقعا آدم را به فکر وا میداشت و یکی از شخصیّتهای اصلی آن "مرحوم منوچهر نوزری" بود که من ایشان را خیلی دوست داشتم. فیلم در مورد مرد پولداری بود که همه اقوامش در خارج از کشور بودند و دکترها مرد را جواب کرده بودند و مرد پولدار میخواست مراسم تدفین باشکوهی بگیرد و فیلم آن را برای اقوام خود در خارج کشور بفرستند و بگوید که اینجا تنها نیست. مرد پولدار به یکی از موسسات مراسم تدفین میرود و با آنها قرار مراسم تدفین سوری میگذارد. موسسه به دنبال کسانی میگردند که پول بگیرند و گریه کنند و نقش دکتر و مهندس و پرافسور را بازی کنند..... این فیلم بسیار زیبا بود و برخی جملات آن واقعا آدم را به فکر وا میداشت، مثلا سخن گورکن وقتی مرد پولدار از او میخواهد قبرش را بزرگتر بکند! یا زمانیکه رئیس موسسه آموزش گریه کردن میدهد، این فیلم سینمایی واقعا احساس انسان را برمیانگیزد و انسان به فکر فرو میرود و شاید این جمله بازیگر اصلی فیلم خیلی تاثیر برانگیز باشد: " همه ما در انتظار مرگیم، ولی خود نمیدانیم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/09/25ساعت 13:49 توسط پریا |
|
|
که دلم میخواهد بروم از اینجا، به همان جا که نیست هیچکس، هست ولی نیست آدمی، انسانی و کسی... که دلم میخواهد بروم در باغ گلی، بنشینم با گل و ببویم گل را و ببینم بلبل، که دلم میخواهد که در آن دشت پر از خاک بدوم چون آهو و بخوابم در خاک، که دلم میخواهد که از کوه بلند، تک و تنها بروم بالا و لذت ببرم از آن، و چه خوب است اگر هرچه بخواهی، بشود؛ دوست دارم نباشد هیچکس و من تک وتنها باشم و بیاندیشم بیشتر. چه خوب است اگر هر چه بخواهی بشود، بعد از آن باغ گل و دشت و دمن، بعد از آن اندیشه ژرف، کوه را پایین بروم و احساس کنم، که دلم میخواهد بگویم: ای کسانم به بَرَم سر بزنید. فی البداهه ای از پریا |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/09/25ساعت 10:7 توسط پریا |
|
|
امروز هم مثل همیشه، مثل روزهای قبل، مثل ماههای قبل خواهم نوشت؛ فقط کمی منتظر بمانید.
خیلی متشکرم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/09/25ساعت 7:54 توسط پریا |
|
|
تو شرکت ما ۹۰٪ خانم ها مجردند، اولین خانمی که مجرد بود و می خواهد عقد کنه؛ یکی از همکارای مهربون و خوب شرکته.
خدایا شکرت که بقیه این نظرو دارند، خدایا شکرت که همسر و خانواده همسر خوبی دارم، خدایا شکرت که زندگی دارم سرشار از عشق، پیشرفت و توسعه و البته اول همه اینا برنامه ریزی تربچه قشنگم ازت ممنونم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/09/22ساعت 17:38 توسط پریا |
|
|
دیروز بعد از دکتر با صحبا رفتیم که مانتو ببینیم، البته نه تنها مانتویی وجود نداشت بلکه پالتوها هم چشم گیر نبود، بیشتر پالتوها ما ۲-۳ سال پیش بود و با قیمت خیلی بیشتر.
از اونجا هم رفتم استخر! عذرا هم آمد؛ سالن استخر خیلی زیبا بود و من و عذرا از شنا کردن خیلی لذت بردیم و خیلی صحبت می کردیم... می دونید خانواده همسر یکی از دوستام خیلی تو کارشون دخالت می کنن و این خیلی بده، یادمه من و تربچه همه کارامونو خودمون کردیم و حتی بخش کردن بیشتر کارتهای عروسی، چون بنظر ما عروسی ما دو نفر بود و همه چی دست خودمون بود. از خرید تا آرایشگاه و ... و آخرش من خیلی راضی بودم، از همه انتخاب هام، ولی نمی دونم بعضی آدمها چرا دوست دارند اول زندگی تو کار دوتا جوون دخالت کنند و هی گلایه کنند و دو تا جوون و اذیت کنند. خدایا عاقبت این خانواده ها رو بخیر کن، و عاقبت این زندگی ها رو که با این همه دعوا و مشکل شروع می شه! خدایا شکرت. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/09/22ساعت 12:56 توسط پریا |
|
|
می دونم می دونید که تقریبا در چه ساعاتی از روز در کشور ما پیک مصرف برق است،
ساعت ۱۱.۲۰ دقیقه صبح و ۸.۳۰ دقیقه شب همان طور که می بینید ساعت پیک صبحگاهی ۱۱.۲۰ دقیقه است و کاملا معلوم است که ما کارمان را چقدر دیر شروع می کنیم و چقدر خواب آلو و بی برنامه هستیم، فکر کنید اون کشورهایی که پیک ساعت مصرف برقشان ۸ صبح است، چقدر مردم سحرخیز و پر کاری هستند. خدایا عاقبت ما ایرانی ها را بخیر گردان. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/09/22ساعت 9:50 توسط پریا |
|
|
آیا شما به چشم زدن اعتقاد دارید؟
مثلا اگر مهمان خانه تان بیاید و ناگهان چراغ لوسترتان بترکد و یا یکی از ظرفهای زیبایتان بشکند، فکر می کنید مهمانتان چشمتان زده است؟ اگر هر وقت به دیدار کسی می روید، روز بعد مریض می شوید؛ تصور می کنید چشمتان زده اند؟ اگر بعد از یک اتفاق خوب در زندگیان، چند اتفاق بد پشت سر هم بیافتد، فکر می کنید چشمتان زده اند؟ به تخم مرغ شکاندن برای از بین بردن چشم زخم اعتقاد دارید؟ اگر اعتقاد دارید چگونه این کار را انجام می دهید؟ من زیاد اعتقاد ندارم، نه به چشم زدن و ... ولی دوست دارم نظراتتونو بدونم، شاید نظرم عوض شد و توجیه شدم. از همراهیتون ممنونم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/09/21ساعت 10:49 توسط پریا |
|
|
امروز خیلی کار دارم این روزها خیلی سرم شلوغه، نمیدونم چرا؟ خدایا شکرت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/09/21ساعت 9:27 توسط پریا |
|
|
مامانم که زنگ زد خیلی خوشحال شدم، ولی وقتی خبر دست اولش رو بهم داد یک لحظه قلبم وایستاد و دوباره شروع کرد به زدن، خبر اونقدر برام عجیب بود که من فکرم هم از کار افتاد این پسر فامیل ما که فامیل نسبی هم میشود، یک بار سال 1381 نامزد کرد و یک روز پنچ شنبه من از راه دانشگاه به مراسم نامزدی مفصل آنها رفتم و امروز خبر رسید که این پسر با دختری از اقوام بسیار نزدیکشان دوباره میخواهد عقد کند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/09/20ساعت 16:31 توسط پریا |
|
|
دیروز یک خبر خیلی خوب به من رسید، خبر رسید که یک موجود کوچولوی دیگه به اقواممون اضافه شده و اوّلین نتیجه بابای تربچه بدنیا آمده و اون یک پسر خوشگله که فامیلهای مامانش میگن به باباش رفته و فامیلهای باباش میگن به مامانش رفته، این موضوع شکل و قیافه نوزاد در هنگام تولد خیلی جالبه و من تو این چند سال اخیر همین موضوع را دیدهام که هر طرف میگه شبیه طرف مقابله! من میشم، زن عموی مامان این نینی تازه متولد شده، که مجبور شده از راهی غیرطبیعی وارد دنیا بشه! من که موفق به دیدنش نشدم ولی دوست دارم دنیا رو قشنگ ببینه، بازیهای خوب خوب بکنه و فکرهای خوب خوب داشته باشه، آرزوهای بزرگ بزرگ داشته باشه و آدم موفق و خوشبختی بشه درست مثل عموی مامانش! کاش این نینی تازه متولد شده هیچ وقت رنگ بدی نبینه و سختی نکشه و تا آخر عمر خوشحال و سرحال زندگی کنه، و البته مامان و باباش یک اسم خوب و برازنده براش انتخاب کنند. خدایا برای این نعمت بزرگ، که به معجزهای میماند ازت ممنونیم. خدایا شکرت! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/09/20ساعت 14:11 توسط پریا |
|
|
اینو دیروز تایپ کردم، هر چی امروز گشتم پیداش نکردم. فکر کنید یکی مریض میشود و پیش دکتر شماره یک میرود و دکتر دارو میدهد. به نظر شما مریض باید چکار کند، شکایت کند یا نکند، اصلا مریض شود یا نشود، دکتر برود یا نرود، دارو بخرد یا نرود، آمپول بزند یا نزد، ..... خدایا چکار کند خدایا عاقبت ما را، دکترهایمان را و مریضهای ما را بخیر گردان. خدایا شکرت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/09/20ساعت 10:40 توسط پریا |
|
|
( لطفا ابتدا پست از ایمیل های ارسالی: "گمشده" قسمت اوِّل (8509190272) را بخوانید.) مادربزرگ ميگفت كار زنها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زنها آدرسش را داشتند و يك راست ميرفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديميمان گم كرديم. به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه ميشويم. رئيس شركت بهمان بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت ميكنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريدهايم و داريم به زحمت نايلونها را ميبريم و با بقية همكارهاي شركت كه آنها هم بن داشتهاند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را ميكنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درميآوريم و بلندبلند ميخنديم و بارهايمان را ميكشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه ميشست و ميپخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم. دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شدهايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكيمان شب توي رختخواب مثل كندهاي چوب راحت ميخوابد و آن يكي مدام غلت ميزند، چون دست و پاهايش درد ميكنند. چون صورت اشكآلود بچهاي ميآيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك. همه رفتهاند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربيها او را ببرد پيش بچههاي خودش. نيمة گمشده شبها خواب ندارد. ميافتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا ميزند. مادربزرگ سنتزده و عقبافتادة من كجا ميتوانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيدهايم. زنده باد تساوي! پ.ن: خوانندگان عزیز لازم می دانم که بگویم گذاشتن این مطلب در وبلاگ به معنی اعتقاد به آن نیست، و حتی ممکن است نظر مدیریت وبلاگ ۱۸۰ درجه متفاوت باشد. همانطور که نوشتم از ایملهای ارسالی است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/09/20ساعت 9:50 توسط پریا |
|
|
قسمت دوم این سریال دیشب بخش شد، احتمالا هدف این سریال تشویق مردم به کتاب خواندن و تبلیغ بعضی کتابها است.
کتابخانه هدهد یک اتوبوس است که در آن کتاب می فروشند، قسمت اول تشویق مردم به خواندن کتاب " آشپزی آسان" و کتاب" مردان مریخی- زنان ونوسی" بود و قسمت دوم تبلیغ کتاب " روی ماه خداوند را ببوس" بود. این سریال علاوه بر این کمی هم حالت طنز دارد ولی این حالت زیاد به چشم نمی خورد. امیدواریم این سریال به اهداف خود برسد، مثلا من که آشپزیم خوبه و کتاب مردان مریخی- زنان ونوسی رو هم تو خونه دارم، دوست دارم این کتاب آخری رو بخرم و اگه همین طوری پیش بره حسابی فروش کتابها زیاد می شه و در نتیجه آمار کتابخوانی بالا می ره، به همین راحتی. کاش یک فیلمی بسازند این وبلاگارو تبلیغ کنه، اون وقت آمار وبلاگم خیلی بالا می ره |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/09/19ساعت 16:12 توسط پریا |
|
|
خوب، خرید حلقه یکی از مواردی است که کمتر زوجی از خرید آن می گذرد، حلقه نشانی از وجود عشقی یا تعهدی در زمانی خاص است، یکی عاشق می شود و حلقه اش را با عشق می خرد و یکی حلقه می خرد که شاید بعدها عاشق شود، در هر صورت حلقه ازدواج یک تعهدی است برای من و برای تو که متاهلی.
من و تربچه قشنگم از همان ابتدا تصمیم گرفتیم حلقه ای مادام العمر دست کنیم و در این ۱۱۸۷ روز که از روز عقدمان می گذرد روزی نیست که حلقه ازدواج مان را دستمان نکرده باشیم و این حلقه ازدواج جزئی از زندگیمان و وجودمان شده است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/09/19ساعت 14:14 توسط پریا |
|
|
ما به مردها گفتيم: ميخواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار ميكنيد، قبول! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند. سالها بود حسوديشان ميشد. چشم نداشتند ببينند فقط ما ميتوانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معاملهاي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. ميتوانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بيحساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نميديدند و ما ميديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديمها بعضي از ما اين را ميدانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را ميدانست. وقتي زني از شوهرش از بيملاحظگيها و درشتيهاي شوهرش شكايت داشت و هقهق گريه ميكرد، مادربزرگ خيلي آرام ميگفت: مرد است ديگر، نميفهمد. مردها نميفهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف ميزد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ ميدانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروماند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است. .... ادامه دارد.......... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/09/19ساعت 12:35 توسط پریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم. تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید. |
| آرشیو موضوعی |
|
دوستان زندگی تربچه اقوام سفر فیلم و سریال و خداوند عشق را آفرید کتاب شعر و جملات خاص هنر عکس موضوعات روز احساسات آشپزی |
|
RSS
|