تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید
(شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر)
آری، وقتی چند روزی نیستم دوست دارم یک خداحافظی کوچک با شما بکنم و بگویم که وبلاگم را تنها نگذارید، مواظب خود و خانواده تان باشید و برایم نظرات خود را بنویسید. به شما می گویم که به خدا می سپارمتان و حتما برایتان دعا می کنم، دعا می کنم که دعایتان مستجاب گردد. 

به خدا می سپارمتان، خدایی که هرگز تنهایتان نمی گذارد،

به خدا می سپارمتان، خدایی که هر وقت کسی نبود او هست و اگر کسی بود او مواظب است.

به خدا می سپارمتان، امیدوارم این چند روز به شما خوش بگذرد.

به خدا می سپارمتان.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/26ساعت 16:34  توسط پریا | 
دیروز اوّلین راز عشق را گفتم، و امروز راز دوم عشق را می گویم:

"راز عشق در احترام متقابل است.

احساسات متغیرند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند.

اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است،

با احترام به نظراتش گوش کن.

احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد."

همه با هم بلند تکرار می کنیم: راز عشق در احترام متقابل است....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/26ساعت 16:18  توسط پریا | 
خوب اینم برنامه سفر که توسط تربچه تهیه شده است.

خیلی برنامه خوبیه، اگه خدا بخواد و طبق برنامه پیش بریم؛ خیلی خوبه!

ببینید و نظرتون و بگید.

اینم برنامه روز اوّل سفر:

 

عجب برنامه ریزیی  

پ.ن: استفاده از این برنامه با اجازه گرفتن از مدیریت سایت " و خداوند عشق را آفرید" مجاز می باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/26ساعت 14:38  توسط پریا | 
خوب، امروز صبح اومدم بگم که یک ۵ - ۶ روزی نیستم. از فردا تا جمعه یک سفر مشهد در پیش داریم، نمی دونم اونجا وقت می کنم از کافی نت هتل استفاده کنم یا نه ولی به هر حال مثل سفرهای قبلی همه چیز را برایتان خواهم نوشت. من از سال ۱۳۷۷ تا حالا مشهد نرفتم و خیلی دوست داشتم برم ولی الان که کمتر از ۲۴ ساعت به رفتنم بیشتر نموده، احساس بدی دارم، شاید به خاطر شرایط آب و هوایی و خستگی خودم و تربچه و صبا و .... 

خداییش من عاشق سفرم و تربچه هم همین طور، ولی نمی دونم چرا این بار برای اوّلین بار همچین احساسی دارم. ولی دوست دارم بهم خوش بگذره و البته امروز تو یک پست دیگه برنامه فردا یعنی دوشنبه رو براتون می فرستم.

خدایا شکرت

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/26ساعت 9:48  توسط پریا | 
از امروز هر روز یکی از رازهای عشق را برایتان می گویم، آن را با خود تکرار کنید تا همه با هم عشقی عمیق تر و زیباتر داشته باشیم.

اولّین را عشق، روز اوّل:

"راز عشق در تواضع است، این صفت به هیچ وجه نشانه ی تظاهر نیست؛ بلکه نشان دهنده ی احساس و تفکری قوی است.

تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه ی محبت آنها را تازه و باطراوت نگه می دارد.  "

پس همه با هم تکرار می کنیم: راز عشق در تواضع است.....

+ نوشته شده در  شنبه 1385/09/25ساعت 16:33  توسط پریا | 

دیروز که تلویزیون برنامه جذابی نداشت، خدا کمک کرد و تونستیم با تربچه قشنگم یک فیلم که خیلی وقت پیش گرفته بودیم ببینیم.

این فیلم که فیلم جذاب و خنده­داری بود، واقعا آدم را به فکر وا می­داشت و یکی از شخصیّت­های اصلی آن "مرحوم منوچهر نوزری" بود که من ایشان را خیلی دوست داشتم.

فیلم در مورد مرد پولداری بود که همه اقوامش در خارج از کشور بودند و دکترها مرد را جواب کرده بودند و مرد پولدار می­خواست مراسم تدفین باشکوهی بگیرد و فیلم آن را برای اقوام خود در خارج کشور بفرستند و بگوید که اینجا تنها نیست. مرد پولدار به یکی از موسسات مراسم تدفین می­رود و با آنها قرار مراسم تدفین سوری می­گذارد. موسسه به دنبال کسانی می­گردند که پول بگیرند و گریه کنند و نقش دکتر و مهندس و پرافسور را بازی کنند.....

 این فیلم بسیار زیبا بود و برخی جملات آن واقعا آدم را به فکر وا می­داشت، مثلا سخن گورکن وقتی مرد پولدار از او می­خواهد قبرش را بزرگتر بکند! یا زمانیکه رئیس موسسه آموزش گریه کردن می­دهد، این فیلم سینمایی واقعا احساس انسان را برمی­انگیزد و انسان به فکر فرو می­رود و شاید این جمله بازیگر اصلی فیلم خیلی تاثیر برانگیز باشد: " همه ما در انتظار مرگیم، ولی خود نمی­دانیم." وقتی کودکیم انتظار بزرگتر شدن را داریم، بعد انتظار ازدواج و کار، بعد بچه و امکانات زندگی، بعد انتظار برای پیشرفت و آرامش و در پیری و در آخر وقتی پیر شدی می­فهمی فقط منتظر رسیدن به مرگ بودی، وقتی امروز انتظار فردا را می­کشی، فردا انتظار پس فردا را و بعد انتظار ماه بعد و سال بعد و .... . خیلی زیباست نه؟

+ نوشته شده در  شنبه 1385/09/25ساعت 13:49  توسط پریا | 

که دلم می­خواهد بروم از اینجا، به همان جا که نیست هیچ­کس، هست ولی نیست آدمی، انسانی و کسی...

که دلم می­خواهد بروم در باغ گلی، بنشینم با گل و ببویم گل را و ببینم بلبل،

که دلم می­خواهد که در آن دشت پر از خاک بدوم چون آهو و بخوابم در خاک،

که دلم می­خواهد که از کوه بلند، تک و تنها بروم بالا و لذت ببرم از آن،

و چه خوب است اگر هرچه بخواهی، بشود؛ دوست دارم نباشد هیچ­کس و من تک وتنها باشم و بیاندیشم بیشتر.

چه خوب است اگر هر چه بخواهی بشود، بعد از آن باغ گل و دشت و دمن، بعد از آن اندیشه ژرف، کوه را پایین بروم و احساس کنم، که دلم می­خواهد بگویم: ای کسانم به بَرَم سر بزنید.

فی البداهه ای از پریا

+ نوشته شده در  شنبه 1385/09/25ساعت 10:7  توسط پریا | 
امروز هم مثل همیشه، مثل روزهای قبل، مثل ماههای قبل خواهم نوشت؛ فقط کمی منتظر بمانید.

خیلی متشکرم.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/09/25ساعت 7:54  توسط پریا | 
تو شرکت ما ۹۰٪ خانم ها مجردند، اولین خانمی که مجرد بود و می خواهد عقد کنه؛ یکی از همکارای مهربون و خوب شرکته. روز جمعه عقدکنونش است و من خیلی خوشحالم، هم چون همکارم داره عقد می کنه با کسی که خیلی دوسش داره و هم اینکه اولین باره بین همکارا تو جزئیات ازدواج یکی هستم، خیلی لذت بخش و شیرین است. منم هی سعی کردم از تجربیات خودم و توصیه های خودم بهش بگم و روشهایی رو بهش بگم که بیشتر به شوهرش نزدیک بشه. به نظر اونا ما زندگی خوب و عاشقانه ای رو داریم و تجربیاتمون براشون خوبه. ( ایول به خودم با این تجربه کردنم.)

خدایا شکرت که بقیه این نظرو دارند،

خدایا شکرت که همسر و خانواده همسر خوبی دارم،

خدایا شکرت که زندگی دارم سرشار از عشق، پیشرفت و توسعه و البته اول همه اینا برنامه ریزی

تربچه قشنگم ازت ممنونم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/22ساعت 17:38  توسط پریا | 
دیروز بعد از دکتر با صحبا رفتیم که مانتو ببینیم، البته نه تنها مانتویی وجود نداشت بلکه پالتوها هم چشم گیر نبود، بیشتر پالتوها ما ۲-۳ سال پیش بود و با قیمت خیلی بیشتر. به هر حال دست خالی برگشتم خانه. گفتم حالا که تنهام برم به مامانم سرم بزنم و شال و کلاه کردم و رفتم خونه مامانم این، و چای تازه دم و میوه و شغم خوردم و گفتم چقدر خوبه آدم از سرکار و خرید بیاد و یکی جلوش غذاها و خوراکی های گرم بزاره، چه کیفی داره! 

از اونجا هم رفتم استخر! عذرا هم آمد؛ سالن استخر خیلی زیبا بود و من و عذرا از شنا کردن خیلی لذت بردیم و خیلی صحبت می کردیم...

می دونید خانواده همسر یکی از دوستام خیلی تو کارشون دخالت می کنن و این خیلی بده، یادمه من و تربچه همه کارامونو خودمون کردیم و حتی بخش کردن بیشتر کارتهای عروسی، چون بنظر ما عروسی ما دو نفر بود و همه چی دست خودمون بود. از خرید تا آرایشگاه و ... و آخرش من خیلی راضی بودم، از همه انتخاب هام، ولی نمی دونم بعضی آدمها چرا دوست دارند اول زندگی تو کار دوتا جوون دخالت کنند و هی گلایه کنند و دو تا جوون و اذیت کنند. خدایا عاقبت این خانواده ها رو بخیر کن، و عاقبت این زندگی ها رو که با این همه دعوا و مشکل شروع می شه!

خدایا شکرت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/22ساعت 12:56  توسط پریا | 
می دونم می دونید که تقریبا در چه ساعاتی از روز در کشور ما پیک مصرف برق است،

ساعت ۱۱.۲۰ دقیقه صبح و ۸.۳۰ دقیقه شب

همان طور که می بینید ساعت پیک صبحگاهی ۱۱.۲۰ دقیقه است و کاملا معلوم است که ما کارمان را چقدر دیر شروع می کنیم و چقدر خواب آلو و بی برنامه هستیم، فکر کنید اون کشورهایی که پیک ساعت مصرف برقشان ۸ صبح است، چقدر مردم سحرخیز و پر کاری هستند. خوب معلوم است زنان خانه دار ما اکثرا تا ساعت ۱۰-۱۱ صبح می خوابند و بعد شروع به کار می کنند و این چقدر بد و ناامید کننده است. خوب کمی فکر کنید و ببینید چقدر همه چیز به هم پیچیده است.

خدایا عاقبت ما ایرانی ها را بخیر گردان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/22ساعت 9:50  توسط پریا | 
آیا شما به چشم زدن اعتقاد دارید؟

مثلا اگر مهمان خانه تان بیاید و ناگهان چراغ لوسترتان بترکد و یا یکی از ظرفهای زیبایتان بشکند، فکر می کنید مهمانتان چشمتان زده است؟

اگر هر وقت به دیدار کسی می روید، روز بعد مریض می شوید؛ تصور می کنید چشمتان زده اند؟

اگر بعد از یک اتفاق خوب در زندگیان، چند اتفاق بد پشت سر هم بیافتد، فکر می کنید چشمتان زده اند؟

به تخم مرغ شکاندن برای از بین بردن چشم زخم اعتقاد دارید؟ اگر اعتقاد دارید چگونه این کار را انجام می دهید؟

من زیاد اعتقاد ندارم، نه به چشم زدن و ... ولی دوست دارم نظراتتونو بدونم، شاید نظرم عوض شد و توجیه شدم.

از همراهیتون ممنونم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/21ساعت 10:49  توسط پریا | 

امروز خیلی کار دارم، صبح زود رفتم کلاس و کلاس هم خیلی خوب بود، بعد هم که کار؛ عصر هم با صبا و خواهرش می­خواهیم بریم دکتر (البته نگران نشید، برای چک آپ می ریم.) و بعدش هم با عذرا می­خواهیم بریم استخر. البته این استخری که می­خواهیم برویم سانس ساعت 19.30 به بعد داره و من و عذرا می­خواهیم همون سانسشو بریم، اونقدر اون دفعه به من خوش گذشت که دلم می­خواهد حداقل هفته­ای دوبار برم؛ اگه دوستان خوبم دوست دارند، ما خوشحال می­شیم همراهیمون کنند.

این روزها خیلی سرم شلوغه، نمی­دونم چرا؟ ولی خوشحالم و احساس خوبی دارم. خوشبختانه تربچه هم خوبه و حسابی داره تلاش می­کنه.

خدایا شکرت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/21ساعت 9:27  توسط پریا | 

مامانم که زنگ زد خیلی خوشحال شدم، ولی وقتی خبر دست اولش رو بهم داد یک لحظه قلبم وایستاد و دوباره شروع کرد به زدن، خبر اونقدر برام عجیب بود که من فکرم هم از کار افتاد.

این پسر فامیل ما که فامیل نسبی هم می­شود، یک بار سال 1381 نامزد کرد و یک روز پنچ شنبه من از راه دانشگاه به مراسم نامزدی مفصل آنها رفتم؛ خوب این دو نفر مثل دو مرغ عشق بودند و عاشقانه دوران نامزدی خود را طی می­کردند، چند روز بعد از عقد من و تربچه در مهر ماه 382خبر رسید نامزدی این پسر بهم خورده است. ناراحت شدیم و دلیلش را پرسیدیم ولی چیز خاصی جز اختلاف فرهنگی فاحش پیدا نکردیم. تیر ماه سال 1384 دوباره مراسم عقدی با یک دختری بسیار محجبه از اقوام دورشان برپا کردند و ما هی منتظر مراسم عروسی بودیم و خوشحال که این بار اختلاف فرهنگی وجود ندارد و چون از اقوام مادر پسر بودند خوب باید به خوبی آبشان در یک جوب می­رفت. خوب چشمتان روز بد نبیند که در آبان ماه امسال خبر رسید که این دختر دو ماهیست طلاق گرفته و رفته و حتی مهرش را بخشیده و ما ز تعجب شاخ درآوریم و هی ناراحت شدیم و علت را جویا شدید و چیزی جز نارضایتی دختر از این عقد دستمان نیامد، دلمان برای دختر و پسر بیچاره سوخت و هی فکر کردیم که چرا اینچنین شد، و چون پسر از فامیل نزدیکمان بود دوست داشتیم همه تقصیرها را به گردن دختر دوم بیاندازیم که نتوانستیم.

و امروز خبر رسید که این پسر با دختری از اقوام بسیار نزدیکشان دوباره می­خواهد عقد کند! و من این دفعه دیگر نه شاخ درآوردم و نه ناراحت و خوشحال شدم، فقط قلبم یک لحظه ایستاد و دوباره زد. تعجب کردم و مغزم از کار افتاد و ماندم انگشت بر دهان!

نمی­دانم چه بگویم، فقط می­گویم خدا عاقبتشان را بخیر کند و عشقشان را پایدار.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/20ساعت 16:31  توسط پریا | 

دیروز یک خبر خیلی خوب به من رسید، خبر رسید که یک موجود کوچولوی دیگه به اقوام­مون اضافه شده و اوّلین نتیجه بابای تربچه بدنیا آمده و اون یک پسر خوشگله که فامیلهای مامانش می­گن به باباش رفته و فامیلهای باباش می­گن به مامانش رفته، این موضوع شکل و قیافه نوزاد در هنگام تولد خیلی جالبه و من تو این چند سال اخیر همین موضوع را دیده­ام که هر طرف می­گه شبیه طرف مقابله!

من می­شم، زن عموی مامان این نی­نی تازه متولد شده، که مجبور شده از راهی غیرطبیعی وارد دنیا بشه! من که موفق به دیدنش نشدم ولی دوست دارم دنیا رو قشنگ ببینه، بازی­های خوب خوب بکنه و فکرهای خوب خوب داشته باشه، آرزوهای بزرگ بزرگ داشته باشه و آدم موفق و خوشبختی بشه درست مثل عموی مامانش!

کاش این نی­نی تازه متولد شده هیچ وقت رنگ بدی نبینه و سختی نکشه و تا آخر عمر خوشحال و سرحال زندگی کنه، و البته مامان و باباش یک اسم خوب و برازنده براش انتخاب کنند.

خدایا برای این نعمت بزرگ، که به معجزه­ای می­ماند ازت ممنونیم. خدایا شکرت!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/20ساعت 14:11  توسط پریا | 

اینو دیروز تایپ کردم، هر چی امروز گشتم پیداش نکردم.

فکر کنید یکی مریض می­شود و پیش دکتر شماره یک می­رود و دکتر دارو می­دهد. دارو به مریض نمی­سازد و معده­اش به قول دکتر شماره دو تعطیل می­شود و دکتر شماره دو باز دارو می­دهد و آمپول و سرم و ... . مریض کمی بهتر می­شود ولی سوزش معده­اش قطع نمی­شود و مجبور می­شود دو روز بعد بیش دکتر شماره 3 برود؛ دکتر شماره 3 دارو و آمپول می­دهد، جای آمپول درد می­کند و مریض که دیگر نمی­تواند راحت راه برود، مجبور می­شود دو روز بعد بیش دکتر شماره چهار برود و دکتر شماره چهار می­گوید: " یا دست آمپول زن کثیف بوده یا سرنگ آلوده بوده است." دکتر چهارم یک آمپول 12 سی­سی در رگ مریض که به شدت بدنش عفونت کرده می­زند و مریض حالش کمی بهتر می­شود. دقت کنید این همه زمان، پول، نگرانی و ... .

به نظر شما مریض باید چکار کند، شکایت کند یا نکند، اصلا مریض شود یا نشود، دکتر برود یا نرود، دارو بخرد یا نرود، آمپول بزند یا نزد، ..... خدایا چکار کند

خدایا عاقبت ما را، دکترهایمان را و مریض­های ما را بخیر گردان.

خدایا شکرت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/20ساعت 10:40  توسط پریا | 

( لطفا ابتدا پست از ایمیل های ارسالی: "گمشده" قسمت اوِّل (8509190272) را بخوانید.)

مادربزرگ مي­گفت كار زن­ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن­ها آدرسش را داشتند و يك راست مي­رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي­مان گم كرديم.

به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي­شويم. رئيس شركت به­مان بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي­كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده­ايم و داريم به زحمت نايلون­ها را مي­بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آنها هم بن داشته­اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي­كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي­آوريم و بلندبلند مي­خنديم و بارهايمان را مي­كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي­شست و مي­پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.
افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي­اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي­شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي­كنند. ما مي­توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را مي­گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي­كنيم. افتخارآميز است.

دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده­ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي­مان شب توي رختخواب مثل كنده­اي چوب راحت مي­خوابد و آن يكي مدام غلت مي­زند، چون دست و پاهايش درد مي­كنند. چون صورت اشك­آلود بچه­اي مي­آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك. همه رفته­اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي­ها او را ببرد پيش بچه­هاي خودش. نيمة گمشده شب­ها خواب ندارد. مي­افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي­زند.

مادربزرگ سنت­زده و عقب­افتادة من كجا مي­توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده­ايم. زنده باد تساوي!

پ.ن: خوانندگان عزیز لازم می دانم که بگویم گذاشتن این مطلب در وبلاگ به معنی اعتقاد به آن نیست، و حتی ممکن است نظر مدیریت وبلاگ ۱۸۰ درجه متفاوت باشد. همانطور که نوشتم از ایملهای ارسالی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/20ساعت 9:50  توسط پریا | 
قسمت دوم این سریال دیشب بخش شد، احتمالا هدف این سریال تشویق مردم به کتاب خواندن و تبلیغ بعضی کتابها است.

کتابخانه هدهد یک اتوبوس است که در آن کتاب می فروشند، قسمت اول تشویق مردم به خواندن کتاب " آشپزی آسان" و کتاب" مردان مریخی- زنان ونوسی" بود و قسمت دوم تبلیغ کتاب " روی ماه خداوند را ببوس" بود. این سریال علاوه بر این کمی هم حالت طنز دارد ولی این حالت زیاد به چشم نمی خورد.

امیدواریم این سریال به اهداف خود برسد، مثلا من که آشپزیم خوبه و کتاب مردان مریخی- زنان ونوسی رو هم تو خونه دارم، دوست دارم این کتاب آخری رو بخرم و اگه همین طوری پیش بره حسابی فروش کتابها زیاد می شه و در نتیجه آمار کتابخوانی بالا می ره، به همین راحتی.

کاش یک فیلمی بسازند این وبلاگارو تبلیغ کنه، اون وقت آمار وبلاگم خیلی بالا می ره و بعدشم خیلی معروف می شم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/19ساعت 16:12  توسط پریا | 
خوب، خرید حلقه یکی از مواردی است که کمتر زوجی از خرید آن می گذرد، حلقه نشانی از وجود عشقی یا تعهدی در زمانی خاص است، یکی عاشق می شود و حلقه اش را با عشق می خرد و یکی حلقه می خرد که شاید بعدها عاشق شود، در هر صورت حلقه ازدواج یک تعهدی است برای من و برای تو که متاهلی. وقتی که این انگشتر در انگشت دست چپت نمایان باشد نشان تعهدی است نسبت به انسانی خاص که روزگاری زندگی را با وی شروع کرده اید؛ برای همین به نظر من دست کردن حلقه چه برای مرد و چه برای زن خیلی ضروری است.

من و تربچه قشنگم از همان ابتدا تصمیم گرفتیم حلقه ای مادام العمر دست کنیم و در این ۱۱۸۷ روز که از روز عقدمان می گذرد روزی نیست که حلقه ازدواج مان را دستمان نکرده باشیم و این حلقه ازدواج جزئی از زندگیمان و وجودمان شده است. بنظر من حلقه ازدواج گاهی احساسی آرام بخش به انسان می دهد و هر وقت به آن بنگری یاد عشق پایدار و محکم خود می افتی. آیا نظر شما همین طور است؟ فکر کنید امروز می خواهید برای خرید حلقه به بازار بروید چه نوع حلقه ای انتخاب می کنید، مخصوصا برای آقایون، چطور انتخاب می کنید، حلقه ای می خرید که همیشه بتوانید دستتان کنید؟ یا حلقه ای که فقط چند ماه اول دستتان کنید و بعد کنارش بگذارید؟ فکر کنید، به نظرم موضوع مهم و تاثیرگذاری است. خوب فکر کنید!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/19ساعت 14:14  توسط پریا | 

ما به مردها گفتيم: مي­خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي­كنيد، قبول! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.
وقتي به خود آمديم، عين آن­ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به آن رسيدگي مي­كرديم و دسته چك و حساب و كتاب­هايي كه مهم بودند. با رئيس دعوايمان مي­شد و اخم و تَخم­اش را مي­آورديم خانه سر بچه­ها خالي مي­كرديم. ماشين ما هم خراب مي­شد، قسط وام­هاي ما هم دير مي­شد. ديگر با هم مو نمي­زديم. آن­ها به وعده­شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي­هاي بي­پايان يك مرد را بخشيده بودند. همة كارهايمان مثل آن­ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب­هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره­اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه­اي كه با آن سر مردها را مي­بريديم، گم كرده بوديم. همان ارثيه­اي كه هر مادري به دخترش مي­داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي­ها به آن مي­گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي­آورديم، در عضله­هاي روحمان جاري نبود.

سال­ها بود حسودي­شان مي­شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي­توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله­اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي­توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي­حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي­ديدند و ما مي­ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم­ها بعضي از ما اين را مي­دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي­دانست. وقتي زني از شوهرش از بي­ملاحظگي­ها و درشتي­هاي شوهرش شكايت داشت و هق­هق گريه مي­كرد، مادربزرگ خيلي آرام مي­گفت: مرد است ديگر، نمي­فهمد. مردها نمي­فهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف مي­زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي­دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم­اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.

.... ادامه دارد..........

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/19ساعت 12:35  توسط پریا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم.
تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید.

نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
دوستان
زندگی
تربچه
اقوام
سفر
فیلم و سریال
و خداوند عشق را آفرید
کتاب
شعر و جملات خاص
هنر
عکس
موضوعات روز
احساسات
آشپزی





Powered by WebGozar

پیوندها
Link001- ویولت!!!
Link002- داغ ترین خبر حوادث
Link003- آیا شغل می خواهید؟
Link004- مهندسی صنایع
Link005- همه چیز در آفتاب
Link006- زیتون
Link007- زینب خانم
Link008- ناکجا آباد
Link009- فعلا بدون عنوانه
Link010- گوشزد
Link011- دخترمون رژینا
Link012- سوال من و جواب تو
Link013- هوادار عشق
Link014- شراگیم زند
Link015- خوابگرد
Link016- دخترم غزل
Link017- بابای فردا
Link018- ساحل نشین
Link019- به نام تک راهب قلبهای تصادفی
Link020- من نامه
Link021- دل نگرون
Link022- روزهای توت فرنگیئی من
Link023- باور کن رفتنم را
Link024- آلبوم جدید، موزیک جدید و نرم افزار
Link025- دنیای ان. ال. پی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان