تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید
(شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر)

وای این عکس چقدر زیبا و جذاب و معرکه است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/30ساعت 17:10  توسط پریا | 
زندگي كوتاهتر از آن است كه به خصومت بگذرد

 و قلب ها گرامي تر از آنند كه بشكنند

 آنچه از روزگار به دست مي آيد با خنده نمي ماند

 و آنچه از دست برود با گريه جبران نمي شود

 فردا خورشيد طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/30ساعت 16:45  توسط پریا | 

هر روز عصر وقتي کارم را شروع مي­کردم، به بخش­هاي مختلف خانه سالمندان مي­رفتم، در کنار هر اتاق مي­ايستادم، صحبت مي­کردم و اوضاع و احوال را بررسي مي­کردم. اغلب مواقع کيت و کريس را مي­ديدم  که آلبوم قديمي را روي زانوهايشان گذاشته­اند و عکس­هاي سالها پيش را نگاه مي­کنند و در مورد هر کدام  از عکس­ها چند دقيقه­اي نيز با هم صحبت مي­کنند. کيت با غرور عکس­هاي قديمي را به من نيز نشان ميداد. کريس در آن موقع مرد جوان بلند قد خوش سيما و کيت هم يک خانم جوان زيبا با موهايي تيره و صورتي خندان بود. آنها سالها بود که با هم ازدواج کرده بودند و در تمام اين سالها عاشقانه يکديگر را دوست داشته بودند. در عکس­ها با هم دست در دست و خندان ايستاده بودند. حتي حالا پس از گذشت سالها که برف سفيد ­آب نشدني روي موهايشان و رد پاي گذر زمان روي صورتشان نشسته بود بسيار دوست داشتني و خواستني به نظر مي­رسيدند. با ديدن و يادآوري خاطرات گذشته در هر عکسي تبسم مي­کردند و به ياد آن روزها مي­افتادند. با ديدن آنها هميشه فکر مي­کردم نسل جوان چقدر از معني دوست داشتن بي­اطلاع است. و چقدر يک نفر خام و بي­تجربه است که ازدواج و مفهوم عميق آنرا فقط يک همزيستي قلمداد کند و در اينجاست که تفاوت بين نسل جوان و پير مشخص مي­شود چرا که افراد سالخورده  معناي واقعي دوست داشتن را مي­دانند اما افراد جوان فقط مي­توانند مفهوم آنرا حدس بزنند .

گاهي از اوقات شبها وقتي خدمه و کارکنان شام خود را مي­خوردند، کيت و کريس  دست در دست آرام با هم قدم­زنان از کنار سالن غذا خوري مي­گذشتند و همين باعث مي­شد باز بحث عشق و رابطه عاشقانه و دوست داشتن پيش کشيده بشود و اينکه اگر زماني يکي از آنها بميرد چه خواهد شد؟  همه مي­دانستيم که کريس قوي­تر است و کيت واقعا به او وابسته است. اين سوال هميشه در ذهن­ها وجود داشت که اگر روزي کريس نباشد واکنش و قدرت تحمل کيت چگونه خواهد بود؟

..... ادامه دارد.......

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/30ساعت 12:20  توسط پریا | 
سردمه، خیلی سردمه؛

شما چی سردتون نیست، دیگه از دیروز پالتومو افتتاح کردم، شما چی؟ اینقدر سرده که آدم دوست نداره بره خیابون، یا اگه بره دوست داره زودی بره تو یک جای گرم و نرم، منم عاشق چایی؛ همش سفارش چایی می دم و همش تو خونه چای دم می کنم. کاش اینقدر زود هوا سرد نمی شد حالا چهار ماه باید یک عالمه لباس بپوشی و وقتی اینور اونور می ری بار ببری، توی سرما ویتامین ث بخوری، هی سوپ داغ درست کنی و هی به خورد خودتو و تربچه بدی تا از سرما خوردگی جلوگیری کنی. 

شما هم مواظب خودتون باشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/30ساعت 9:9  توسط پریا | 

خدایا دلم را همچون نی­لبکی چوبین بر لبهای خود بگذار و زیباترین نغمه­هایت را در فضای زندگی انسانها مترنم کن.

 

چنان بنواز دلم را:

که هر جا نفرتی هست، عشق باشم من!

هر جا زخمی هست، مرهم باشم من!

هر جا تردید هست، ایمان باشم من!

هر جا ناامیدی هست، امید باشم من!

هر جا تاریکی هست، روشنایی باشم من!

هر جا غمی هست، شادمانی باشم من!

 

خدایا توانم ده دوست بدارم بدون هیچ چشم­داشت

و بفهمم دیگران را حتی اگر نفهمند مرا!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/29ساعت 14:35  توسط پریا | 
اون می گه: بابا خسته نشدی، یک لحظه ام استراحت نداری؛ همش یک برنامه ای، کاری، چیزی هست که بهش برسی و تا حالا عصرا نخوابیدی و شبها هم همیشه دیر خوابیدی و صبح زود پا شدی؟

من می گم: نه، خسته نیستم، عاشق تلاشم، از تلاش و تغییر لذت می برم.

اون می گه: بابا دوست نداری یک روز بشینی و استراحت کنی و هیچ کاری نکنی و یکی دیگه کاراتو بکنه؟

من می گم: نه، من اگه کار می کنم، اگه غذا درست می کنم، هر روز چای دم می کنم، و هزارتا کار دیگه؛ خسته نمی شم، چون اول برای تربچه و دوم برای خودم این کارا رو می کنم.

اون می گه: خیلی خنگی، وایسا چند سال بگذره، دیگه اون پریای سابق نیستی، حال نداری، حوصله نداری و....

من می گم: باز شروع کردی، بس کن دیگه، پریا اگه تلاش نکنه انگار مرده است، اگه کار نکنه انگار وجود نداره، تازه یک عالمه برنامه جدید داره که بعدا بهت می گه.

اون می گه: اصلا به من ربطی نداره، هر کاری می خوای بکنی بکن، از ما گفتن؛ بعدا نگی نگفتی....

من می گم: باشه تو نگران من نباش و زندگی تو زیبا بگذرون و برای منم دعا کن و مطمئن باش من خیلی راضیم و بینهایت لذت می برم و ...

و این گفتگوها بین من و اون همیشه وجود داره.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/29ساعت 9:28  توسط پریا | 

( لطفا ابتدا پست تدي ستالرد قسمت دوم (8508280230) را بخوانید.)

مدت زيادي بود که خانم تامپسون خبري از تدي نداشت تا اينکه يک روز يادداشتي از تدي براي او رسيد :

خانم تامپسون عزيز :

دلم مي خواهد شما اولين کسي باشيد که اين خبر را مي­شنويد و در شادي من شريک مي­شويد. من با رتبه دوم امروز  ازدبيرستان فارغ­التحصيل مي­شوم.

                                                                         با نهايت علاقه و احترام تدي استالرد

چهار سال بعد يادداشت ديگري رسيد :

خانم تامپسون عزيز :

همين الان مسئولين دانشگاه  به من اطلاع دادند رتبه اول دانشگاه خود را بدست آاورده ام . دلم مي­خواست شما اولين کسي باشيد که اين خبر را مي­شنويد و در شادي من شريک مي­شويد. دانشگاه خيلي آسان نبود اما دوران خوبي بود.

                                                                 با عشق تدي ستالرد

و چهار سال بعد :

خانم تامپسون عزيز :

امروز با محبت و توجه شما من دکتر تئودور ستالرد هستم. دلم مي­خواهد بدانم از اينکه زحمات شما به بار نشسته است چه حسي داريد؟ و مثل هميشه اولين کسي باشيد که  خبر ازدواج من در ماه آينده را مي­شنويد. دوست دارم  بخاطر من روز بيست و هفتم ماه بياييد و در جايي که اگر مادرم  زنده بود مي­نشست بعنوان يک مادر  بنشينيد. شما براي من مانند او و تنها کسي هستيد که من در اين دنيا دارم. چون پدرم هم سال پيش فوت کرد .

با عشق

تدي ستالرد

.... پایان .....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/29ساعت 8:23  توسط پریا | 

(لطفا ابتدا تدي ستالرد قسمت اول (8508280229) را مطالعه نمایید.)

تعطيلات سال نو فرا رسيد و بچه­هاي کلاس هر يک هديه­اي براي خانم تامپسون آوردند. آنها هداياي خود را کنار هم روي ميز خانم معلم چيدند و دور او جمع شدند تا باز شدن آنها را شاهد باشند. در ميان هديه­ها يکي هم از سمت تدي بود. خانم تامپسون خيلي شگفت زده شد که او هم چيزي  آورده است اصلا فکرش را هم نمي­کرد. هديه تدي در کاغذ قهوه­اي کلفتي پيچيده شده بود و با چسب بادباک چسبانده شده بود. روي کاغذ فقط يک جمله ساده کودکانه بود. از سمت تدي براي خانم تامپسون. وقتي او هديه تامي را باز کرد يک دستبند رنگ و رو رفته که نصفي از سنگهاي روي آن ريخته شده بود و يک شيشه عطر ارزان قيمت را ديد. وقتي بچه­ها شروع به مسخره کردن و پوزخندزدن به هديه تدي کردند. خانم تامپسون براي ساکت کردن آنها و نشکستن دل تدي دستبند را به دست خود بست و به مچ خود نيز کمي عطر زد. مچ خود را کنار صورت بچه­ها برد تا آنها هم بو کنند از آنها پرسيد بويش خيلي خوبه اينجور نيست؟ شاگردان در حالي که بيني خود را گرفته بودند با حالتي که معلوم بود ساختگي و مصنوعي  است گفتند: بله اما در چشمان و رفتار همه عدم موافقت با اين جمله به چشم مي­خورد. در پايان روز وقتي کلاس تمام شد و مدرسه تعطيل شد، بچه ها همه به خانه­هاي خود رفتند؛ تدي به ميز خانم تامسون نزديک شد به آرامي کنار ميز او رفت و آهسته گفت: خانم تامپسون شما بوي مادرم را مي­دهيد دستبند او هم در دستان شما واقعا زيباست. خيلي خوشحالم که از هديه­هاي من خوشتان آمد. وقتي تدي رفت خانم تامپسون روي زمين زانو زد و از خدا طلب بخشايش کرد. روز بعد وقتي بچه­ها به مدرسه آمدند خانم تامسون ديگر آن معلم ديروز نبود او حس مي­کرد ديگر يک معلم معمولي نيست بلکه متعهد و ملزم شده بود که تک تک شاگردان خود از جمله تدي را دوست داشته باشد و کارهايي براي آنها انجام بدهد که اثر ان بعد از رفتن بچه­ها نيز در قلب و روح  آنها باقي بماند. او حالا خود را نماينده خدا روي زمين مي­ديد. روش تدريس خود را تغییر داد، با بچه­هايي که در يادگيري کند بودند با صبر و حوصله خاصي رفتار مي­کرد و آنها را در دروس بسيار کمک مي­کرد مخصوصا تدي را. در پايان سال در رفتار و درس تدي تغييرات شگرفي حاصل شد. او حالا ديگر با اغلب شاگردان درسخوان کلاس برابري مي­کرد و حتي از برخي از آنها نيز موفق­تر و کوشاتر شده بود. مدرسه تمام شد و سالها گذشت.

......ادامه دارد .....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/28ساعت 15:4  توسط پریا | 

تدي ستالرد يکي از بچه­هايي بود که در مدرسه نظر کمتر کسي را به خود جلب مي­کرد. حتي مسئولين مدرسه هم توجهي به او نمي­کردند. او به مدرسه هيچ علاقه­اي نشان نمي­داد. لباسهايي چروکيده، موهايي که هرگز رنگ شانه را به خود نديده­اند و صورتي بيرنگ و کم خون داشت. بانگاه متعجب و بدون حس خاصي ساعتها خيره به جايي نگاه مي­کرد. وقتي خانم تامپسون، معلم کلاس، با تدي صحبت مي­کرد او هميشه کم حرف مي­ زد و کلمات يك بخشي بکار مي­برد. بچه­اي فاقد هرگونه جذابيت بدون حس و انگيزه و دور افتاده از جو مدرسه بود حتي دوست داشتن و در قلب جاي گرفتن او سخت و دشوار به نظر مي­­رسيد. اگر چه معلم او هميشه به زبان مي­آورد تمام بچه­هاي کلاس را به يک نسبت دوست دارد اما در باطن مي­دانست اين جمله حقيقت ندارد. هرگاه او ورقه تدي را صحيح مي­کرد، لذت خاصي از علامت گذاشتن کنار جوابهاي غلط مي­برد و هنگامي که عبارت ناموفق يا خيلي بد را در بالاي ورقه او مي­نوشت، انگار با اشتياق خاصي اين کار را انجام مي­داد. او چند سالي بود که معلم تدي بود و همه چيز را راجع به تدي و زندگيش مي­دانست. خانم تامپسون هر سال کارنامه و نحوه فعاليت تدي را گزارش مي­کرد در اين  پرونده همه نکات راجع به نحوه زندگي و فعاليت­هاي مدرسه نوشته شده بود. مثلا در کلاس اول نوشته شده بود: به نظر مي­رسد تدي در آينده فرد موفقي بشود در تکاليف و رفتارش علائم پيشرفت را از خود نشان مي­دهد اما وضعيت خانوادگي خوبي ندارد. کلاس دوم: تدي مي­تواند بهتر از اين باشد. به دليل بيماري شديد مادر و نبود شخص ديگر، کسي در خانه نيست که به او در حل تکاليف کمک کند و نظارتي روي آنها داشته باشد .

کلاس سوم: تدي پسر بسيار خوبي است اما بسيار جدي است در يادگيري کند است و مسائل را دير ياد مي­گيرد. مادرش امسال فوت کرد. کلاس چهارم: تدي خيلي کند است اما بچه باادب و سربراهي است. پدرش هيچ علاقه و توجهي به او نشان نمي­دهد .

ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/28ساعت 11:12  توسط پریا | 
زنگ تلفن که به صدا درآمد، حال بلند شدن نداشتم ولی نمی شود که تلفن را برنداشت.

پریا: الو، بفرمایید؟

صدای پشت تلفن: الو سلام خانم، ببخشید می تونید کد ورامین رو به من بگید؟

پریا: خوب زنگ بزنید مرکز اطلاعات؟

مرد پشت خط: زنگ می زنم، نمی گیره، ببخشید تو خیابون موندیم و می خوایم زنگ بزنیم خونه فامیلمون

پریا: (شماره افتاد برای شهری دیگر بود) باشه، پنج دقیقه دیگه زنگ بزنید پیدا می کنم می گم.

مرد پشت خط: باشه.

و چند دقیقه بعد مرد زنگ زد و تربچه کد ورامین را به او داد. و من احساس کردم، چه خوب امروز هم یک کمکی به مردم کردیم. و یاد آن روز افتادم که از شرکت درآمدیم و دو خانمی که یکی بچه بغلش بود از ما شماره پلاکی را پرسید و ما گفتیم اگر تا اینجا امدید، شماره پلاک را ندیدید؛ پس بالاتر بروید. وقتی به سمت پایین رهسپار خانه می شدیم، پلاک را دیدیم و من دویدم و به ان خانم ها گفتم و انها چقدر تشکر کردند. و آن روز هم همین احساس را کردم: " امروز هم یک کمکی هر چند کوچک به مردم کردیم."

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/28ساعت 9:32  توسط پریا | 

دیروزکه رفتیم خونه الهام خیلی خوش­گذشت، 3 عروس بود که هنوز جشن عروسی نگرفته بودند و هی از بقیه سوال می­پرسیدن، یعنی از من و الهام و عذرا. خیلی جالبه که اسم شوهر بچه­ها دو تا دو تا شبیه همه، همه از شوهراشون راضی بودن به خصوص شیما. تو بحث با شقایق و وحیده گفتم، زندگی رو هر جوری بگیری همون­طوری می­گذره و اگه سخت بگیری سخت می­گذره، راحت بگیری راحت می­گذره. البته نیروی ذهن به نظرم خیلی مهمه یعنی به هر چی فکر کنی همون اتفاق می­افته، و اگه خوب فکر کنی، اتفاقای خوب می­افته و اگه بد فکر کنی اتفاقای بد می­افته. و من به این نتیجه رسیدم که هیچگاه ناامید نشوم و برای رسیدن به چیزی که می­خوام تلاش کنم و هر وقت تلاش کردم به نتیجه رسیده است. می­گم زندگی یعنی تلاش برای چیزی که می­خواهی، پس تلاش کن و حسابی لذت ببر، در آن زمان است که به هر نتیجه­ای که بخواهی می­رسی. خدایا ازت ممنونم همیشه پشت و پناهم بودی و همشیه حرف دلم را خوب گوش دادی، خدایا تو چقدر خوبی و عزیز.

خدایا به دوستانم محبت، عشق، شادی و خوشبختی ارزانی دار. خدایا به من هم عشق بیشتر ارزانی دار.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/27ساعت 12:25  توسط پریا | 

به خورشيد گفتم: گرمي­ات را به من بده، تا آن را به تو بدهم، گفت: دستانت گرمي خورشيد را دارند.

به آسمان گفتم: پاکي­ات را به من بده، گفت: چشمانت پاکي آسمان را دارند.

از دشت، سبزي زندگي­اش را خواستم، گفت: زندگي تو سبزتر از اوست.

از دريا بزرگي و آرامشش را خواستم باز براي اينکه به تو بدهم اما دريا گفت: قلب تو به اندازه­ي اقيانوس است و آرامشت نيز.

از ماه تابندگي صورتش را خواستم، گفت: وقتي تو را نگاه ميکند خجل ميشود.

به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزي زندگي­ات، بزرگي و آرامش قلبت و صورت ماهت هيچ ندارم که به تو هديه کنم جز...

اين ... بگير نترس، مي­تپيد براي تو و من چيزي ندارم جز قلبم!

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/27ساعت 9:30  توسط پریا | 

صبح کلاس رفتم ( البته قسمت شد منم برم سفره) و آمدم و با مامان رفتیم سفره ابوالفضل خونه خاله،همه بودند از خاله و خاله­زاده­ها و نوه خاله­ها تا زن­دایی­ها و دایی­زاده­ها و نوه دایی­ها، بیشتر اقوام دور مادری هم بودند و شخصی که برای اجرای مراسم آمده بود خانم با کمالاتی بود و خیلی چیزها گفت و ما شنیدم و برای خیلی­ها اطلاعات جدید بود و یک داستان از حضرت عیسی نقل کرد، که برایم جذاب بود.  سفره خاله همه چیز داشت از خرما و نان و پنیر تا حلوا و آش رشته و میوه و ....... و آخر مجلس دخترخاله بزرگم هندوانه­ها را برید و به همه یک قسمت داد و بسیار جالب بود. وقتی آمدم احساس سبکی می­کردم و احساسی پر از شادی و اینکه امروز هم اقوامم را دیدم و هم کمی اندیشیدم. وقتی آمدم خانه آماده شده و می­خوام برم خونه الهام، همون دوستم که مرداد ماه عروسی کرده بود و ما خیلی دیر رسیدیم و با همه بچّه­ها داریم می­رویم خونه اونا، خدا کنه خوش بگذره. خدایا شکرت از چهارشنبه تا الان فکر کنم یک صد نفری از دوستان و آشنایان رو دیدم. عجب روزای است این روزا.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/08/26ساعت 13:50  توسط پریا | 

هر چند خودم انتخاب کردم، بین ماندن و رسیدن به کارهایم و آمادن و در کنار تو بود، هر چند اصلا پشیمان نشدم و وقتم کاملا پر بود و به قول مهرناز به اندازه کل سال کار دارم که در این دو روز انجام دهم، هر چند در این دو روز خیلی­ها را دیدم و خیلی­ها را خواهم دید، از دوست و فامیل و آشنا، هر چند غذایی نپختم و کار خانه نکردم، هر چند وقت تلفن زدن به دوستانم را هم نداشتم، ولی جایت در خانه خیلی خالی است. از وقتی که خانه عشقمان شکل گرفته و من و تو مستقل، ما شدیم هیچ­گاه تنهایم نگذاشتی و تنهایت نگذاشتم و به قولمان عمل کردیم، هر چند............................. ولی دلم برایت تنگ شده است. روزها و ماههاست که برق نگاه عاشقت، روشنایی بخش وجودم و گرمای دستانت، گرم­کننده زندگیم است و امروز از این نعمت بی­نصیب بودم. می­دانی تنها ماندن در خانه دو نفره سخت است، نمی­دانم شاید به تنها بودن در خانه دو نفره عادت ندارم. نمی­دانی چقدر دلم تنگ شده است، واقعا نمی­دانی. یادت می­آید در آن روز بارانی که شدیدا باران می­آمد به من یاد دادی چگونه از خیس شده دمپای شلوارم جلوگیری کنم و آن موقع چه عاشقانه به من می­نگریستی، نمی­دانم تا به حال به تو گفته­ام یا نه، من برعکس بسیاری از مردم که به لباس و قیافه و تیپ و ... آدم­ها نگاه می­کنند، به چشمان مردم می­نگرم، همان چشمانی که دریچه روح است و تو هم از این قاعده مستثنی نبودی، می­دانی اکثر دوستانم روحی مهربان و زیبا دارند و از دیدن نگاهشان لبریز از احساس می­شوم ولی تو عین روح مهربانی، مهربان­ترین روح دنیا، چشمانت آنقدر پاک و صمیمی است که حتی می­توانی آنسوی آن را ببینی و نگاهت آنقدر ساده و عاشقانه است که من می­پرستمشان. و اکنون من که به این نعمت وجودت معتاد شده­ام، بی­قرارم، ناتوانم و مضطرب. کاش بودی و حداقل صدایت را می­شنیدم، برایم تماس تلفنی مثل سراب است، تماس که برقرار می­شود خوشحالم و همه چیز خوب می­شود ولی بعد از آن، وقتی تماس قطع شد، تشنه­تر می­شوم. می­گویم کاش بودی و حداقل یک دعوایی می­کردیم، چایی می­نوشیدیم و به خواب می­رفتیم. کاش بودی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/25ساعت 21:23  توسط پریا | 

امروز از صبح که پا شدم هی کار داشتم، خیلی زیاد، خیلی زیاد. صبح که اول رفتم کلاس، بعد هم رفتم عکاسی و بعد رفتم خونه مامان اینا و نهار خوردم. خونه که اومدم دیدم شهناز زنگ زده و آماده شدم و رفتم گل فروشی و بعد رفتم نامزدی شهناز. اونجا که نشسته بودم، یک احساس خاصی داشتم و یاد نامزدی خودم افتادم و احساس کردم وارد یک اتفاق جالبی شدم. خوب این اتفاق مربوط به نامزدی خودم می­شد که اون روز مریم تعدادی گل زیبای رز در تلقی به شکل قلب آورده بود و رویش نوشته بود: " تقدیم به مهربان­ترین عروس دنیا " و آن روز مریم عزیز برایم چهار حلقه فیلم 36تایی عکس گرفت و گفت یادگاری می­ماند و حتی شام نخورد و رفت. و امروز که پریا به نامزدی شهناز می­رفت احساس کرد باری بر دوشش سنگینی می­کند و تصمیم گرفت کار مریم را ادامه دهد، البته قابل ذکر است اگر مریم دوست داشتنی من را حتی برای یکی از مراسم­هایش دعوت می کرد، حتما جواب محبت­ها و زحمت­هایش را می­دادم. امروز رفتم گل فروشی و مثل مریم گل رز درون قلب تلقی خریدم و رویش نوشتم، ولی جمله مریم را که پر از احساس بود ننوشتم، یعنی دلم خواست خودم مهربان­ترین عروس دنیا باشم، دوست داشتم این جمله فقط برای خودم باشد، فقطِ فقط. نمی­دانم چرا اشکهایم مانع دیدم می­شود و هِی اشتباهی تایپ می­کنم. ..................................

و رفتم، رفتم برای شهناز عکس گرفتم و سعی کردم عکس­هایش خوب شود ولی خیلی حرفه­ای نبود. آنجا که نشسته بودم یک اس ام اس نوشتم که برای مریم بفرستم ولی نمی­دانم چرا پاک شد. آن لحظات احساسم پر از غم و شادی بود، یک احساس شادی از داشتن دوستی قدیمی و پر از لطف و یک احساس غم از ندیدن دوستم. گاهی می­اندیشم چرا این چنین شد و دختر نمی­توانستی مثل قبل بمانی و چیزی نگی و احساست را بیرون نریزی، ولی خودم می­دانم نمی­توانستم ناراحتیم را کتمان کنم. ولی زمان می­گذرد و من دوست دارم این اتفاق ادامه یابد و شهناز برای دختری دیگر، برای دوستی دیگر همین کار را بکند و آن وقت که این اتفاقات گشت و گشت و هزاران عروس برای عروسی دیگر گل خرید و عکس گرفت آن وقت خیالم راحت می­شود که جبران زحمات مریم را کرده­ام.

خدایا مرا ببخش اگر روزی دلی را شکستم، خدایا همه آنها که روزی دلم را شکستند می­بخشم و از همین اکنون، از همین حالا که اشکهایم تنها همراهم هستند همه را می­بخشم، من تحمل ناراحتی از کسی را ندارم. خدایا فقط می­توانم بگویم ازت ممنوم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/25ساعت 17:30  توسط پریا | 

خدایا، نمی­دانم خوابی یا بیداری، ولی من بیدارم؛ هرچند خوابم می­آید. خدای خوبم نمی­دانم اگر بیداری سرت خلوت است یا شلوغ ولی من به خاطر آنکه کلی با تو حرف دارم تصور می­کنم حواست به من هست. می­دانی امروز دلم گرفته، هوس کرده­ام به بهشت­زهرا بروم، هوس کرده­ام سری به یاران سفر کرده بزنم، به عزیزانم و کسانم که در زیر خروارها خاک آرمیده­اند. تو هم می­دانی خیلی وقت است به انجا نرفته­ام، همانجا که مثل شهری است، شهر مرده­ها، شهر آنها که قانع­اند به یک لباس نازک کم ارزش و یک متر جا، که البته آنجا را فقط برای خود نمی­خواهند، اگر حشره­ای، خزنده­ای و ... دوست داشته باشد همسایه یا هم­خانه­شان شود اصلا دلگیر نمی­شوند. آنجا که تا صبح هم که با آنها حرف بزنی، ناراحت نمی­شوند؛ در اصل گوش شنوا دارند نه زبان دراز. خدای عزیز گاهی می­اندیشم کاش ما هم می­توانستیم روزی واقعا صدای انها را بشنویم و از وضعیتشان خبر بگیریم، چه می­کند، بچه­دارند، دانشگاه می­روند، سفر می­کنند، فخر می­فروشند، غیبت میکنند و یا محبت، عشق و دوستی را رواج می­دهند.

آری دوست دارم مثل آن سالهای دور، آن سالهای غم­بار و دوست­ نداشتنی چیزی آماده کنم، مثل حلوایی، آشی، چیزی و ببرم آنجا به مهمانان شهر غمهای­ناتمام چیزی بخورانم که شاید لذت نوشیدن یا خوردنش برای عزیزانم تداعی شود. دوست دارم برم و به آنها بگویم که چقدر جایشان خالی ست، در مهمانی­ها، در جشن­ها، در همه جا، دوست دارم به انها بگویم، خیلی بی­معرفتند که در هیچ یک از جشهای پریا شرکت نکرده­اند، نه جشن تولد 21 سالگش، نه در جشن نامزدیش و نه در جشن عروسیش و حتی یک بار هم تربچه را ندیده اند ... . نمی­دانم چه بگویم، دوست دارم بروم برایشان شمعی روشن کنند تا شبها نترسند و نانی ببرم که اگر گرسنه باشند بخورند، سعی می­کنم از آن نان بربری نزدیک خانه بخرم که نانوایش با مرام است و نان خوبی می­پزد. تازه دوست دارم به آنها بگویم اگر من وقت نمی­کنم بیایم سرم شلوغ است، کار دارم، زندگی دارم، هزارتا برنامه دارم ولی شما چی، شبها که می­خوابم که بیکارید ولی دلتان نمی­آید یک سری به من بزنید، نکند شما از دست من ناراحتید. نمی­دانید چقدر مشتاق دیدارتان هستم و نمی­دانم اگر خواب ببینمتان بزرگتر و سالم­تر شده­اید یا نه.

خدای خوبم بیا و پا درمیانی کن و آنها را راضی کن که یک شب فقط یک شب به خواب من بیایند، البته اراسته و پرنشاط و ... .

خدای خوبم ببخشید که خسته­ات کردم. ممنونم که گوش دادی و به کارات نرسیدی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/08/24ساعت 16:26  توسط پریا | 
دیروز ساعت شش عصر رسیدم خانه، تصمیم داشتم که غذا سوپ درست کنم چون تربچه خیلی سوپ دوست داره، ولی طی یک تصمیم آنی؛ زرشک پلو با مرغ درست کردم؛ از ساعت شش تا ۸.۱۵ تو آشپزخانه بودم و حسابی کار کردم و بعد یک سفره رنگین و زیبا چیدم. بعدم تربچه رو دعوت کردم سر شام. تربچه که آمد سر سفره، حسابی خوشحال شد و از این سفره رنگین و تزئین شده متعجب شد و نشست و پرسید: " چی شده امروز که اینقدر خسته بودی، این همه هم زحمت کشیدی و بیشتر تو آشپزخانه موندی؟؟؟"

پریا: آخه نه اینکه می خوای بری سفر، می خوام طعم دست پختم تو دهنت بمونه و زودِ زود برگردی.

تربچه: دست شما درد نکنه، راضی به این همه زحمت نبودیم.

پریا: خواهش می کنم و ... .

و دیروز پریا تا دوازده شب فقط کار کرد از ظرف و لباس و اتو تا هزارتا کار دیگر و مثل روزهای قبل صبح ساعت ۵.۳۰ بیدار شد بره ... ولی پریا زیاد از اینکه این همه کار کرده ناراضی نیست و خدا را شکر خسته ام نیست. خدای عزیز، ای خدای مهربان، عشقمان را تازه تر و زندگیمان را رنگین تر بفرما. آمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/08/24ساعت 11:11  توسط پریا | 

(لطفا ابتدا پست احساس یک نابینا "قسمت سوم" (8508230219) را بخوانید.)

امروز كه روز سوم است را بايد صرف دنياي عادي و زندگي روزمره سازم.  رفتن به سوي مقصدهاي هميشگي  انسانهايي كه به دنبال كسب و كار و حرفه خود هستند. حال، شهر جايي است كه به سوي آن قدم بر مي­دارم.

هنگام ورود ابتدا در گوشه­اي پر ازدحام مي­ايستم و فقط به مردم نگاه مي كنم. سعي مي­كنم تا با نگريستن به آنها چيزهايي از زندگي روزانه آنها متوجه بشوم. هنگامي كه تبسم روي لبها را مي­بينم خوشحال مي­شوم، عزم و اراده راسخ را مي­بينم و مغرور مي­شوم و رنج را مي­بينم و همدرد مي­شوم.  آرام آرام به سمت خيابان پنجم قدم بر مي­دارم. چشمانم را از تمركز بر نقطه­اي باز مي­دارم تا هيچ موضوع خاصي بجز شهر فرنگ خروشان رنگها را شاهد نباشم. مطمئنا  رنگ پيراهن زنان كه در جمعيت موج مي­زند بايد صحنه تماشايي زيبايي باشد كه از ديدن  آن هيچ­گاه خسته  نمي­شوم اما شايد اگر من نيز بينا بودم مانند اكثر زنان ديگر بيش از آن كه به دنياي رنگارنگ و با شكوه رنگها علاقه­مند باشم به نوع لباس و پوشش خود اهميت مي­دادم.

 از خيابان پنجم در شهر به محله­هاي فقيرنشين، كارخانه­ها و پارك­هايي كه بچه­ها در آنجا بازي مي­كنند گشتي مي­زنم. با ديدن محله­هاي زندگي افراد با مليت­هاي ديگر مسافرتي به كشورهاي ديگر اما در كشور خود انجام مي­دهم. چشمان من هميشه آنچنان براي ديدن تمام مناظر شادي و غم كاملا باز هستند كه  بتوانم عميقانه به كندوكاو  چگونگي زندگي و كار مردم  بپردازم و آنرا به دريافت­هايم اضافه سازم.

روز سوم بينا بودنم رو به اتمام است البته هنوز كارهاي جدي زيادي وجود دارد كه بايد ساعات باقي مانده را به آنها اختصاص بدهم. اما مي­ترسم روز آخر دوباره به سوي تئاتر بروم، يك نمايش خنده­دار و سرگرم كننده تا بتوانم اشارات طنز و شوخي را در روح انسان تشخيص بدهم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/08/24ساعت 9:30  توسط پریا | 

(لطفا ابتدا پست احساس یک نابینا "قسمت دوم" (8508230216) را بخوانید.)

روز بعد بايد با طلوع آفتاب بيدار بشوم و شاهد ديدن معجزه هيجان­انگيز تبديل شب به روز باشم.  با بهت و حيرت به چشم­انداز با شكوه  روشنايي كه  خورشيد بوسيله آن زمين خفته را بيدار مي­كند. امروز را بايد صرف نگاهي سريع به گذشته و آينده دنيا كنم.

توقفگاه بعدي من، موزه هنر است. از طريق دستانم با مجسمه­هاي خدايان و الهه­هاي سرزمين نيل باستان خوب  آشنا هستم. من نمونه­هاي كتيبه­هاي «پارتنون» را لمس كرده­ام و زيبايي آهنگين يورش جنگجويان «آتني» را حس كرده­ام. سيماي شكسته هومر براي من عزيز است چرا كه او هم  مانند من كوري را مي شناخت.

 در روز دوم، بايد بكوشم تا راهي براي  كاوش روح انسان از طريق هنرش بيابم. نكاتي را كه از طريق لمس كردن  دانستم حال بايد ببينم.

  اگر بينا بشوم، نكته با شكوه­تر آن است كه دنياي با شكوه نقاشي بر من گشوده خواهد شد. اما باز هم  فقط قادر به دريافت تاثيرات سطحي خواهم بود، زيرا هنرمندان به من مي­گويند جهت درك عميق و حقيقي  از هنر فرد بايد چشم خويش را آموزش بدهد و ياد بگيرد از راه تجربه ارزش خطوط تركيب قالب و رنگ را بسنجد. اگر من چشم داشتم، چه شادمان براي آن مطالعه جذاب راه در پيش مي­گرفتم.

 عصر دومين روز  را بايد صرف رفتن به تئاتر يا سينما سازم. چقدر دوست دارم  سيماي جذاب هاملت يا شوخ طبعي شخصيت خنده­دار داستانهاي هملت «فال ستاف» در ميان  يراق­ها و نشانهاي متعلق به دوره اليزابت را شاهد باشم. من فقط زماني از زيبايي موزون و آهنگين لذت می­برم، كه در محدوده لمس دستانم باشد عليرغم اينكه چيزهايي درباره لذت ريتم مي­دانم، فقط به طور ضعيفي زيبابي حركات بالرين معروف «پاولوا» را درك مي­كنم؛ زيرا اغلب ضرباهنگ­هاي ريتم را هنگام جاري شدن در كف زمين حس مي­كنم. به خوبي مي­توانم تصور كنم كه حركت موزون بايد يكي از خوشايندترين صحنه­هاي دنيا باشد. با دنبال كردن انگشتانم بر خطوط مجسمه­هاي مرمر قادر به درك حسي شبيه به اين موضوع بوده­ام اما اگر اين زيبايي ثابت آنقدر دوست­داشتني است پس هيجان ناشي از ديدن زيبايي چه عميق و شديد است.

 صبح روز بعد بايد دوباره به صبحگاه خوشامد بگويم. مشتاق به كشف شادي­هاي جديد و پرده­برداري از زيباييها !

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/23ساعت 16:30  توسط پریا | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/23ساعت 13:28  توسط پریا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم.
تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید.

نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
دوستان
زندگی
تربچه
اقوام
سفر
فیلم و سریال
و خداوند عشق را آفرید
کتاب
شعر و جملات خاص
هنر
عکس
موضوعات روز
احساسات
آشپزی





Powered by WebGozar

پیوندها
Link001- ویولت!!!
Link002- داغ ترین خبر حوادث
Link003- آیا شغل می خواهید؟
Link004- مهندسی صنایع
Link005- همه چیز در آفتاب
Link006- زیتون
Link007- زینب خانم
Link008- ناکجا آباد
Link009- فعلا بدون عنوانه
Link010- گوشزد
Link011- دخترمون رژینا
Link012- سوال من و جواب تو
Link013- هوادار عشق
Link014- شراگیم زند
Link015- خوابگرد
Link016- دخترم غزل
Link017- بابای فردا
Link018- ساحل نشین
Link019- به نام تک راهب قلبهای تصادفی
Link020- من نامه
Link021- دل نگرون
Link022- روزهای توت فرنگیئی من
Link023- باور کن رفتنم را
Link024- آلبوم جدید، موزیک جدید و نرم افزار
Link025- دنیای ان. ال. پی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان