![]() |
![]() |
|
| (شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر) |
|
وای این عکس چقدر زیبا و جذاب و معرکه است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/08/30ساعت 17:10 توسط پریا |
|
|
زندگي كوتاهتر از آن است كه به خصومت بگذرد
و قلب ها گرامي تر از آنند كه بشكنند آنچه از روزگار به دست مي آيد با خنده نمي ماند و آنچه از دست برود با گريه جبران نمي شود فردا خورشيد طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/08/30ساعت 16:45 توسط پریا |
|
|
هر روز عصر وقتي کارم را شروع ميکردم، به بخشهاي مختلف خانه سالمندان ميرفتم، در کنار هر اتاق ميايستادم، صحبت ميکردم و اوضاع و احوال را بررسي ميکردم. اغلب مواقع کيت و کريس را ميديدم که آلبوم قديمي را روي زانوهايشان گذاشتهاند و عکسهاي سالها پيش را نگاه ميکنند و در مورد هر کدام از عکسها چند دقيقهاي نيز با هم صحبت ميکنند. کيت با غرور عکسهاي قديمي را به من نيز نشان ميداد. کريس در آن موقع مرد جوان بلند قد خوش سيما و کيت هم يک خانم جوان زيبا با موهايي تيره و صورتي خندان بود. آنها سالها بود که با هم ازدواج کرده بودند و در تمام اين سالها عاشقانه يکديگر را دوست داشته بودند. در عکسها با هم دست در دست و خندان ايستاده بودند. حتي حالا پس از گذشت سالها که برف سفيد آب نشدني روي موهايشان و رد پاي گذر زمان روي صورتشان نشسته بود بسيار دوست داشتني و خواستني به نظر ميرسيدند. با ديدن و يادآوري خاطرات گذشته در هر عکسي تبسم ميکردند و به ياد آن روزها ميافتادند. با ديدن آنها هميشه فکر ميکردم نسل جوان چقدر از معني دوست داشتن بياطلاع است. و چقدر يک نفر خام و بيتجربه است که ازدواج و مفهوم عميق آنرا فقط يک همزيستي قلمداد کند و در اينجاست که تفاوت بين نسل جوان و پير مشخص ميشود چرا که افراد سالخورده معناي واقعي دوست داشتن را ميدانند اما افراد جوان فقط ميتوانند مفهوم آنرا حدس بزنند . گاهي از اوقات شبها وقتي خدمه و کارکنان شام خود را ميخوردند، کيت و کريس دست در دست آرام با هم قدمزنان از کنار سالن غذا خوري ميگذشتند و همين باعث ميشد باز بحث عشق و رابطه عاشقانه و دوست داشتن پيش کشيده بشود و اينکه اگر زماني يکي از آنها بميرد چه خواهد شد؟ همه ميدانستيم که کريس قويتر است و کيت واقعا به او وابسته است. اين سوال هميشه در ذهنها وجود داشت که اگر روزي کريس نباشد واکنش و قدرت تحمل کيت چگونه خواهد بود؟ ..... ادامه دارد....... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/08/30ساعت 12:20 توسط پریا |
|
|
سردمه، خیلی سردمه؛
شما چی سردتون نیست، دیگه از دیروز پالتومو افتتاح کردم، شما چی؟ اینقدر سرده که آدم دوست نداره بره خیابون، یا اگه بره دوست داره زودی بره تو یک جای گرم و نرم، منم عاشق چایی شما هم مواظب خودتون باشید. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/08/30ساعت 9:9 توسط پریا |
|
|
خدایا دلم را همچون نیلبکی چوبین بر لبهای خود بگذار و زیباترین نغمههایت را در فضای زندگی انسانها مترنم کن. چنان بنواز دلم را: که هر جا نفرتی هست، عشق باشم من! هر جا زخمی هست، مرهم باشم من! هر جا تردید هست، ایمان باشم من! هر جا ناامیدی هست، امید باشم من! هر جا تاریکی هست، روشنایی باشم من! هر جا غمی هست، شادمانی باشم من! خدایا توانم ده دوست بدارم بدون هیچ چشمداشت و بفهمم دیگران را حتی اگر نفهمند مرا! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/08/29ساعت 14:35 توسط پریا |
|
|
اون می گه: بابا خسته نشدی، یک لحظه ام استراحت نداری؛ همش یک برنامه ای، کاری، چیزی هست که بهش برسی و تا حالا عصرا نخوابیدی و شبها هم همیشه دیر خوابیدی و صبح زود پا شدی؟
من می گم: نه، خسته نیستم، عاشق تلاشم، از تلاش و تغییر لذت می برم. اون می گه: بابا دوست نداری یک روز بشینی و استراحت کنی و هیچ کاری نکنی و یکی دیگه کاراتو بکنه؟ من می گم: نه، من اگه کار می کنم، اگه غذا درست می کنم، هر روز چای دم می کنم، و هزارتا کار دیگه؛ خسته نمی شم، چون اول برای تربچه و دوم برای خودم این کارا رو می کنم. اون می گه: خیلی خنگی، وایسا چند سال بگذره، دیگه اون پریای سابق نیستی، حال نداری، حوصله نداری و.... من می گم: باز شروع کردی، بس کن دیگه، پریا اگه تلاش نکنه انگار مرده است، اگه کار نکنه انگار وجود نداره، تازه یک عالمه برنامه جدید داره که بعدا بهت می گه. اون می گه: اصلا به من ربطی نداره، هر کاری می خوای بکنی بکن، از ما گفتن؛ بعدا نگی نگفتی.... من می گم: باشه تو نگران من نباش و زندگی تو زیبا بگذرون و برای منم دعا کن و مطمئن باش من خیلی راضیم و بینهایت لذت می برم و ... و این گفتگوها بین من و اون همیشه وجود داره. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/08/29ساعت 9:28 توسط پریا |
|
|
( لطفا ابتدا پست تدي ستالرد قسمت دوم (8508280230) را بخوانید.) مدت زيادي بود که خانم تامپسون خبري از تدي نداشت تا اينکه يک روز يادداشتي از تدي براي او رسيد : خانم تامپسون عزيز : دلم مي خواهد شما اولين کسي باشيد که اين خبر را ميشنويد و در شادي من شريک ميشويد. من با رتبه دوم امروز ازدبيرستان فارغالتحصيل ميشوم. با نهايت علاقه و احترام تدي استالرد چهار سال بعد يادداشت ديگري رسيد : خانم تامپسون عزيز : همين الان مسئولين دانشگاه به من اطلاع دادند رتبه اول دانشگاه خود را بدست آاورده ام . دلم ميخواست شما اولين کسي باشيد که اين خبر را ميشنويد و در شادي من شريک ميشويد. دانشگاه خيلي آسان نبود اما دوران خوبي بود. با عشق تدي ستالرد و چهار سال بعد : خانم تامپسون عزيز : امروز با محبت و توجه شما من دکتر تئودور ستالرد هستم. دلم ميخواهد بدانم از اينکه زحمات شما به بار نشسته است چه حسي داريد؟ و مثل هميشه اولين کسي باشيد که خبر ازدواج من در ماه آينده را ميشنويد. دوست دارم بخاطر من روز بيست و هفتم ماه بياييد و در جايي که اگر مادرم زنده بود مينشست بعنوان يک مادر بنشينيد. شما براي من مانند او و تنها کسي هستيد که من در اين دنيا دارم. چون پدرم هم سال پيش فوت کرد . با عشق تدي ستالرد .... پایان ..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/08/29ساعت 8:23 توسط پریا |
|
|
(لطفا ابتدا تدي ستالرد قسمت اول (8508280229) را مطالعه نمایید.) تعطيلات سال نو فرا رسيد و بچههاي کلاس هر يک هديهاي براي خانم تامپسون آوردند. آنها هداياي خود را کنار هم روي ميز خانم معلم چيدند و دور او جمع شدند تا باز شدن آنها را شاهد باشند. در ميان هديهها يکي هم از سمت تدي بود. خانم تامپسون خيلي شگفت زده شد که او هم چيزي آورده است اصلا فکرش را هم نميکرد. هديه تدي در کاغذ قهوهاي کلفتي پيچيده شده بود و با چسب بادباک چسبانده شده بود. روي کاغذ فقط يک جمله ساده کودکانه بود. از سمت تدي براي خانم تامپسون. وقتي او هديه تامي را باز کرد يک دستبند رنگ و رو رفته که نصفي از سنگهاي روي آن ريخته شده بود و يک شيشه عطر ارزان قيمت را ديد. وقتي بچهها شروع به مسخره کردن و پوزخندزدن به هديه تدي کردند. خانم تامپسون براي ساکت کردن آنها و نشکستن دل تدي دستبند را به دست خود بست و به مچ خود نيز کمي عطر زد. مچ خود را کنار صورت بچهها برد تا آنها هم بو کنند از آنها پرسيد بويش خيلي خوبه اينجور نيست؟ شاگردان در حالي که بيني خود را گرفته بودند با حالتي که معلوم بود ساختگي و مصنوعي است گفتند: بله اما در چشمان و رفتار همه عدم موافقت با اين جمله به چشم ميخورد. در پايان روز وقتي کلاس تمام شد و مدرسه تعطيل شد، بچه ها همه به خانههاي خود رفتند؛ تدي به ميز خانم تامسون نزديک شد به آرامي کنار ميز او رفت و آهسته گفت: خانم تامپسون شما بوي مادرم را ميدهيد دستبند او هم در دستان شما واقعا زيباست. خيلي خوشحالم که از هديههاي من خوشتان آمد. وقتي تدي رفت خانم تامپسون روي زمين زانو زد و از خدا طلب بخشايش کرد. روز بعد وقتي بچهها به مدرسه آمدند خانم تامسون ديگر آن معلم ديروز نبود او حس ميکرد ديگر يک معلم معمولي نيست بلکه متعهد و ملزم شده بود که تک تک شاگردان خود از جمله تدي را دوست داشته باشد و کارهايي براي آنها انجام بدهد که اثر ان بعد از رفتن بچهها نيز در قلب و روح آنها باقي بماند. او حالا خود را نماينده خدا روي زمين ميديد. روش تدريس خود را تغییر داد، با بچههايي که در يادگيري کند بودند با صبر و حوصله خاصي رفتار ميکرد و آنها را در دروس بسيار کمک ميکرد مخصوصا تدي را. در پايان سال در رفتار و درس تدي تغييرات شگرفي حاصل شد. او حالا ديگر با اغلب شاگردان درسخوان کلاس برابري ميکرد و حتي از برخي از آنها نيز موفقتر و کوشاتر شده بود. مدرسه تمام شد و سالها گذشت. ......ادامه دارد ..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/08/28ساعت 15:4 توسط پریا |
|
|
تدي ستالرد يکي از بچههايي بود که در مدرسه نظر کمتر کسي را به خود جلب ميکرد. حتي مسئولين مدرسه هم توجهي به او نميکردند. او به مدرسه هيچ علاقهاي نشان نميداد. لباسهايي چروکيده، موهايي که هرگز رنگ شانه را به خود نديدهاند و صورتي بيرنگ و کم خون داشت. بانگاه متعجب و بدون حس خاصي ساعتها خيره به جايي نگاه ميکرد. وقتي خانم تامپسون، معلم کلاس، با تدي صحبت ميکرد او هميشه کم حرف مي زد و کلمات يك بخشي بکار ميبرد. بچهاي فاقد هرگونه جذابيت بدون حس و انگيزه و دور افتاده از جو مدرسه بود حتي دوست داشتن و در قلب جاي گرفتن او سخت و دشوار به نظر ميرسيد. اگر چه معلم او هميشه به زبان ميآورد تمام بچههاي کلاس را به يک نسبت دوست دارد اما در باطن ميدانست اين جمله حقيقت ندارد. هرگاه او ورقه تدي را صحيح ميکرد، لذت خاصي از علامت گذاشتن کنار جوابهاي غلط ميبرد و هنگامي که عبارت ناموفق يا خيلي بد را در بالاي ورقه او مينوشت، انگار با اشتياق خاصي اين کار را انجام ميداد. او چند سالي بود که معلم تدي بود و همه چيز را راجع به تدي و زندگيش ميدانست. خانم تامپسون هر سال کارنامه و نحوه فعاليت تدي را گزارش ميکرد در اين پرونده همه نکات راجع به نحوه زندگي و فعاليتهاي مدرسه نوشته شده بود. مثلا در کلاس اول نوشته شده بود: به نظر ميرسد تدي در آينده فرد موفقي بشود در تکاليف و رفتارش علائم پيشرفت را از خود نشان ميدهد اما وضعيت خانوادگي خوبي ندارد. کلاس دوم: تدي ميتواند بهتر از اين باشد. به دليل بيماري شديد مادر و نبود شخص ديگر، کسي در خانه نيست که به او در حل تکاليف کمک کند و نظارتي روي آنها داشته باشد . کلاس سوم: تدي پسر بسيار خوبي است اما بسيار جدي است در يادگيري کند است و مسائل را دير ياد ميگيرد. مادرش امسال فوت کرد. کلاس چهارم: تدي خيلي کند است اما بچه باادب و سربراهي است. پدرش هيچ علاقه و توجهي به او نشان نميدهد . ادامه دارد..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/08/28ساعت 11:12 توسط پریا |
|
|
زنگ تلفن که به صدا درآمد، حال بلند شدن نداشتم ولی نمی شود که تلفن را برنداشت.
پریا: الو، بفرمایید؟ صدای پشت تلفن: الو سلام خانم، ببخشید می تونید کد ورامین رو به من بگید؟ پریا: خوب زنگ بزنید مرکز اطلاعات؟ مرد پشت خط: زنگ می زنم، نمی گیره، ببخشید تو خیابون موندیم و می خوایم زنگ بزنیم خونه فامیلمون پریا: (شماره افتاد برای شهری دیگر بود) باشه، پنج دقیقه دیگه زنگ بزنید پیدا می کنم می گم. مرد پشت خط: باشه. و چند دقیقه بعد مرد زنگ زد و تربچه کد ورامین را به او داد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/08/28ساعت 9:32 توسط پریا |
|
|
دیروزکه رفتیم خونه الهام خیلی خوشگذشت خدایا به دوستانم محبت، عشق، شادی و خوشبختی ارزانی دار. خدایا به من هم عشق بیشتر ارزانی دار. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/08/27ساعت 12:25 توسط پریا |
|
|
به خورشيد گفتم: گرميات را به من بده، تا آن را به تو بدهم، به آسمان گفتم: پاکيات را به من بده، از دشت، سبزي زندگياش را خواستم، گفت: زندگي تو سبزتر از اوست. از دريا بزرگي و آرامشش را خواستم باز براي اينکه به تو بدهم اما دريا گفت: قلب تو به اندازهي اقيانوس است و آرامشت نيز. از ماه تابندگي صورتش را خواستم، گفت: وقتي تو را نگاه ميکند خجل ميشود. به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزي زندگيات، بزرگي و آرامش قلبت و صورت ماهت هيچ ندارم که به تو هديه کنم جز... اين ... بگير نترس، ميتپيد براي تو و من چيزي ندارم جز قلبم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/08/27ساعت 9:30 توسط پریا |
|
|
صبح کلاس رفتم ( البته قسمت شد منم برم سفره) و آمدم و با مامان رفتیم سفره ابوالفضل خونه خاله،همه بودند از خاله و خالهزادهها و نوه خالهها تا زنداییها و داییزادهها و نوه داییها، بیشتر اقوام دور مادری هم بودند |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/08/26ساعت 13:50 توسط پریا |
|
|
هر چند خودم انتخاب کردم، بین ماندن و رسیدن به کارهایم و آمادن و در کنار تو بود، هر چند اصلا پشیمان نشدم و وقتم کاملا پر بود و به قول مهرناز به اندازه کل سال کار دارم که در این دو روز انجام دهم، هر چند در این دو روز خیلیها را دیدم و خیلیها را خواهم دید، از دوست و فامیل و آشنا، هر چند غذایی نپختم و کار خانه نکردم، هر چند وقت تلفن زدن به دوستانم را هم نداشتم، ولی جایت در خانه خیلی خالی است. از وقتی که خانه عشقمان شکل گرفته و من و تو مستقل، ما شدیم هیچگاه تنهایم نگذاشتی و تنهایت نگذاشتم و به قولمان عمل کردیم، هر چند............................. ولی دلم برایت تنگ شده است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/08/25ساعت 21:23 توسط پریا |
|
|
امروز از صبح که پا شدم هی کار داشتم، خیلی زیاد، خیلی زیاد. و رفتم، رفتم برای شهناز عکس گرفتم و سعی کردم عکسهایش خوب شود ولی خیلی حرفهای نبود. آنجا که نشسته بودم یک اس ام اس نوشتم که برای مریم بفرستم ولی نمیدانم چرا پاک شد. خدایا مرا ببخش اگر روزی دلی را شکستم، |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/08/25ساعت 17:30 توسط پریا |
|
|
خدایا، نمیدانم خوابی یا بیداری، ولی من بیدارم؛ هرچند خوابم میآید. آری دوست دارم مثل آن سالهای دور، آن سالهای غمبار و دوست نداشتنی چیزی آماده کنم، خدای خوبم بیا و پا درمیانی کن و آنها را راضی کن که یک شب فقط یک شب به خواب من بیایند، البته اراسته و پرنشاط و ... . خدای خوبم ببخشید که خستهات کردم. ممنونم که گوش دادی و به کارات نرسیدی. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/08/24ساعت 16:26 توسط پریا |
|
|
دیروز ساعت شش عصر رسیدم خانه، تصمیم داشتم که غذا سوپ درست کنم چون تربچه خیلی سوپ دوست داره، ولی طی یک تصمیم آنی
پریا: آخه نه اینکه می خوای بری سفر، می خوام طعم دست پختم تو دهنت بمونه و زودِ زود برگردی. تربچه: دست شما درد نکنه، راضی به این همه زحمت نبودیم. پریا: خواهش می کنم و ... . و دیروز پریا تا دوازده شب فقط کار کرد از ظرف و لباس و اتو تا هزارتا کار دیگر و مثل روزهای قبل صبح ساعت ۵.۳۰ بیدار شد بره ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/08/24ساعت 11:11 توسط پریا |
|
|
(لطفا ابتدا پست احساس یک نابینا "قسمت سوم" (8508230219) را بخوانید.) امروز كه روز سوم است را بايد صرف دنياي عادي و زندگي روزمره سازم. رفتن به سوي مقصدهاي هميشگي انسانهايي كه به دنبال كسب و كار و حرفه خود هستند. حال، شهر جايي است كه به سوي آن قدم بر ميدارم. هنگام ورود ابتدا در گوشهاي پر ازدحام ميايستم و فقط به مردم نگاه مي كنم. سعي ميكنم تا با نگريستن به آنها چيزهايي از زندگي روزانه آنها متوجه بشوم. هنگامي كه تبسم روي لبها را ميبينم خوشحال ميشوم، عزم و اراده راسخ را ميبينم و مغرور ميشوم و رنج را ميبينم و همدرد ميشوم. آرام آرام به سمت خيابان پنجم قدم بر ميدارم. چشمانم را از تمركز بر نقطهاي باز ميدارم تا هيچ موضوع خاصي بجز شهر فرنگ خروشان رنگها را شاهد نباشم. مطمئنا رنگ پيراهن زنان كه در جمعيت موج ميزند بايد صحنه تماشايي زيبايي باشد كه از ديدن آن هيچگاه خسته نميشوم اما شايد اگر من نيز بينا بودم مانند اكثر زنان ديگر بيش از آن كه به دنياي رنگارنگ و با شكوه رنگها علاقهمند باشم به نوع لباس و پوشش خود اهميت ميدادم. از خيابان پنجم در شهر به محلههاي فقيرنشين، كارخانهها و پاركهايي كه بچهها در آنجا بازي ميكنند گشتي ميزنم. با ديدن محلههاي زندگي افراد با مليتهاي ديگر مسافرتي به كشورهاي ديگر اما در كشور خود انجام ميدهم. چشمان من هميشه آنچنان براي ديدن تمام مناظر شادي و غم كاملا باز هستند كه بتوانم عميقانه به كندوكاو چگونگي زندگي و كار مردم بپردازم و آنرا به دريافتهايم اضافه سازم. روز سوم بينا بودنم رو به اتمام است البته هنوز كارهاي جدي زيادي وجود دارد كه بايد ساعات باقي مانده را به آنها اختصاص بدهم. اما ميترسم روز آخر دوباره به سوي تئاتر بروم، يك نمايش خندهدار و سرگرم كننده تا بتوانم اشارات طنز و شوخي را در روح انسان تشخيص بدهم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/08/24ساعت 9:30 توسط پریا |
|
|
(لطفا ابتدا پست احساس یک نابینا "قسمت دوم" (8508230216) را بخوانید.) روز بعد بايد با طلوع آفتاب بيدار بشوم و شاهد ديدن معجزه هيجانانگيز تبديل شب به روز باشم. با بهت و حيرت به چشمانداز با شكوه روشنايي كه خورشيد بوسيله آن زمين خفته را بيدار ميكند. امروز را بايد صرف نگاهي سريع به گذشته و آينده دنيا كنم. توقفگاه بعدي من، موزه هنر است. از طريق دستانم با مجسمههاي خدايان و الهههاي سرزمين نيل باستان خوب آشنا هستم. من نمونههاي كتيبههاي «پارتنون» را لمس كردهام و زيبايي آهنگين يورش جنگجويان «آتني» را حس كردهام. سيماي شكسته هومر براي من عزيز است چرا كه او هم مانند من كوري را مي شناخت. در روز دوم، بايد بكوشم تا راهي براي كاوش روح انسان از طريق هنرش بيابم. نكاتي را كه از طريق لمس كردن دانستم حال بايد ببينم. اگر بينا بشوم، نكته با شكوهتر آن است كه دنياي با شكوه نقاشي بر من گشوده خواهد شد. اما باز هم فقط قادر به دريافت تاثيرات سطحي خواهم بود، زيرا هنرمندان به من ميگويند جهت درك عميق و حقيقي از هنر فرد بايد چشم خويش را آموزش بدهد و ياد بگيرد از راه تجربه ارزش خطوط تركيب قالب و رنگ را بسنجد. اگر من چشم داشتم، چه شادمان براي آن مطالعه جذاب راه در پيش ميگرفتم. عصر دومين روز را بايد صرف رفتن به تئاتر يا سينما سازم. چقدر دوست دارم سيماي جذاب هاملت يا شوخ طبعي شخصيت خندهدار داستانهاي هملت «فال ستاف» در ميان يراقها و نشانهاي متعلق به دوره اليزابت را شاهد باشم. من فقط زماني از زيبايي موزون و آهنگين لذت میبرم، كه در محدوده لمس دستانم باشد عليرغم اينكه چيزهايي درباره لذت ريتم ميدانم، فقط به طور ضعيفي زيبابي حركات بالرين معروف «پاولوا» را درك ميكنم؛ زيرا اغلب ضرباهنگهاي ريتم را هنگام جاري شدن در كف زمين حس ميكنم. به خوبي ميتوانم تصور كنم كه حركت موزون بايد يكي از خوشايندترين صحنههاي دنيا باشد. با دنبال كردن انگشتانم بر خطوط مجسمههاي مرمر قادر به درك حسي شبيه به اين موضوع بودهام اما اگر اين زيبايي ثابت آنقدر دوستداشتني است پس هيجان ناشي از ديدن زيبايي چه عميق و شديد است. صبح روز بعد بايد دوباره به صبحگاه خوشامد بگويم. مشتاق به كشف شاديهاي جديد و پردهبرداري از زيباييها |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/08/23ساعت 16:30 توسط پریا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/08/23ساعت 13:28 توسط پریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم. تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید. |
| آرشیو موضوعی |
|
دوستان زندگی تربچه اقوام سفر فیلم و سریال و خداوند عشق را آفرید کتاب شعر و جملات خاص هنر عکس موضوعات روز احساسات آشپزی |
|
RSS
|