![]() |
![]() |
|
| (شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر) |
|
بازی فوتبال ایران و آنگولا بود که سارا اومده بود خونمون
پریا: من مایع دستشویی AVE و مایع ظرف شویی Prill و ... استفاده می کنم و راضیم. سارای مهربان: ما قبلا از همه چیز گلرنگ استفاده می کردیم ولی کم کم خوشمون نیامد و الان فقط بابام از شامپوی گلرنگ استفاده می کنه و بقیه افراد خانواده از شامپوی ... . پریا: وا چرا فقط بابات از شامپوی گلرنگ استفاده می کنه؟؟؟؟ سارای مهربان: (با اجازه سارا خانم) چون بابام خیلی مو کم داره و به عبارتی ک...ه پریا: وای از دست تو سارا و شلیک خنده پریا و سارا که در خانه پیچید و صدای گزارشگر بازی دیگر شنیده نمی شد. یادش بخیر. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/07/30ساعت 9:38 توسط پریا |
|
|
دیروز که رفته بودیم خونه آلوخانم اینا( خواهرزادهام که 3 سال و 7 ماهشه) همه درباره یک موضوعی صحبت میکردند؛ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/07/29ساعت 10:1 توسط پریا |
|
|
اون روز که میخواستم سوار اتوبوس بشم، یک دختر 17 یا 18 ساله که یک بقچه دراز دستش بود هم میخواست سوار شه؛ حالا اتوبوس پرِ پر بود. منم یک نگاهی به بسته تو دست دختره کردم و دیدم ای وای که که یک بچه موشه؟ نمیدونید چقدر دلم سوخت، و چقدر احساس بدی کردم وقتی این صحنه رو دیدم، |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/07/27ساعت 12:1 توسط پریا |
|
|
نه اتفاقی نیفتاده، هیچی نشده؟ نه نگران نشید؟ نه کسی چیزیش نشده؟ این یک اتفاق خوبه که عملی شده خیلی خوب و هیجان انگیز.
آره یادتونه گفتم که یک تصمیمی داریم که اگه عملی بشه خوب می شه؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/07/26ساعت 15:43 توسط پریا |
|
|
ای وای، خدایا، ای وای خدایااااااااااااااا
وای پریا خیلی ... شده، یعنی خیلی خنگ شده، آخه می دونید چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمی دونم چیکار کنم، آخر خودمو تنبیه می کنم، یا یک تهدیدنامه ای، بازخواستی، چیزی برای خودم می نویسم، عجب ... حالا می بینید. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/07/26ساعت 11:20 توسط پریا |
|
|
اینم یک عکس بسیار جالب که از دوست خوبم، پانی عزیز
وای عجب بچّه گربه هایی هستند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/07/25ساعت 14:0 توسط پریا |
|
|
شنبه با سارا قرار گذاشته بودم و من که راه افتادم، سارا زنگ زد گفت ده دقیقه دیرتر بیا
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/07/25ساعت 12:58 توسط پریا |
|
|
موضوع انشاء: اشک حال آشفتهای داشتم و ساعتها بود که در کنج خانه نشسته بودم و به پنجرهء غبار گرفته اتاق خیره شده بودم. ناگهان بر روی دستهای یخزدهام، گرمایی را حس کردم. تازه متوجه شدم که مدتهای زیادی است که ابر دلم طاقت ماندن بر آسمان هستی را ندارد و میبارد شاید که از عرصه هستی محو شود. یاد کردم از نوزادی که بیتابی میکند و زار زار میگرید تا شاید مادرش به هستی برگردد و او را به سینه بفشارد و نوزاد از صدای قلب مادر آرامش پیدا کند. یعقوبی که از دوری یوسف خود چشمانش را کمکم از دست میدهد. مریضی که از درد ناله میکند و قطرات اشک برای هم دردی و تسکین دردش میبارد. دوستانی که بعد از سالها دوری و فراق، همدیگر را در آغوش میگیرند و نگاهشان به هم گره میخورد؛ در حالی که هیچیک جز قطرات اشک خود چیز دیگری نمیبیند. کودکی که از یاد برده مادرش مجبور است گاهی اوقات با او بد رفتاری کند تا در آینده بتواند کمال او را مشاهده کند. جوانی که بر لب حوض نشسته و به عکس ماه در آب مینگرد و یاد معشوقهء خود میکند، که او چه گستاخانه او را تنها گذاشته و رفته؛ معشوقی که خود عاشق دیگری است. یاد شاگردی افتادم که از دوری تنها استاد محبوب و تنها راهنمای زندگیش آلبوم عکس خود را ورق میزند و بارش اشکهایش دو چندان میشود. یاد اشکهایی افتادم که مادر پیری در فراق فرزندانش میریزد، فرزندانی که بعد از سالها مراقبت و نوازش او را تنها گذاشته بودند. یاد اشکهایی افتادم که دخترک جوان وقتی نام خود را در میان قبولشدگان دانشگاه نمیبیند، فرو میریزد؛ لبخندی به تمسخر بر روی لبهایم نشست ولی باز یاد اشکهایم افتادم. دوست داشتم با اشکهایم سخن بگویم. به آنها بگویم که شما برایم تنها دوست هستید. شاید بتوانم با شما پشت هیچستان سهراب را پیدا کنم. آرزو میکردم ای کاش اشکهایم موقعی شروع به بارش میکرد که با تنها خالق هستی صحبت میکنم. زمانی که جز او کسی را ندارم. موقعی که از او میخواهم که مرا به خود نزدیکتر کند. موقعی که از او میخواهم به کسانیکه دوستشان دارم محبتش را افزایش دهد. گویی با احساسترین لحظات را میگذراندم. از جایم بلند شدم، با دستمالی که از اشکهایم خیس شده بود، پنجره غبارگرفتهء اتاق را تمیز کردم. و از پشت پنجره خیره به تنها گل سرخ باغچهء حیاط گفتم: " چه اشکهایی که نریختنشان عذاب است." نظر دبیر ادبیات: تو همان مصداق کم گوی و گزیده گوی چون دُر هستی مظاهری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/07/25ساعت 11:51 توسط پریا |
|
|
چقدر امروز هوا دلگیره
برای من که خیلی از این اتفاقا افتاده، برای شما چی؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/07/24ساعت 15:43 توسط پریا |
|
|
من هر موقع میرم بهشتزهرا و بخصوص اگر کسی تازه فوت کرده باشه و پام به قسمت شستشو برسه، همش فکر میکنم مردهها همونجان و دارن ما رو میبینن. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/07/24ساعت 13:5 توسط پریا |
|
|
دیروز بابای صحبا میخواست چندتا CD رایت کنه و چندتا نوار برای ماشینش، زنگ زده بود به تربچه قشنگم و قرار گذاشته بود بیاد خونهمون |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/07/24ساعت 9:49 توسط پریا |
|
|
من خودم وقتی بچه بودم مهد کودک نرفتم
بزی نشست تو ایوونش نامه نوشت به مامانش "من بزی تو هستم نازنازی تو هستم دیروز رفتم به جنگل شیر و کلافه کردم با این شاخ های تیزم شکمشو پاره کردم" این شعر را به همه خوانندگانم وقتی کودکی ۳ ساله بوده اند، تقدیم می کنم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/07/22ساعت 15:53 توسط پریا |
|
|
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/07/22ساعت 14:56 توسط پریا |
|
|
آخرین گناه: فخّار و دور و بریاش همشون میافتن زندان و پسردایی با آوا و دکتر با نامزدش ازدواج میکنه و قرنیه برمیگرده به صاحبش و یا چشم پدر آوا یک دفعه خوب میشه. زیرزمین: پولا پیدا نمیشه صاحبدلان: از عمو گرفته تا محمود و بقیه همه آدمهای خوبی میشن بوی خوش زندگی: رامین به سزای عملش میرسه اگه شما نظر دیگه ای دارید بگید. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/07/22ساعت 13:14 توسط پریا |
|
|
این چند روزه من و تربچه رکورد شکستیم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/07/22ساعت 9:55 توسط پریا |
|
|
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد، نمیخواهم بدانم کوزهگر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؛ ولی بسیار مشتاقم که از خاکِ گلویم سوتکی سازد، گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش، و او یک ریز و پیدرپی دم گرمِ خموشش را در گلویم سخت بفشارد، و خوابِ خفتگانِ خفته را آشفتهتر سازد، بدینسان بشکند دائم سکوتِ مرگبارم را.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/07/22ساعت 8:40 توسط پریا |
|
|
به نظر من روش اشتباه، بدتر از کار نکردنه. امروز جلسه مدیران ارشد تو شرکت بود و من چون از روش بدست آمدن اطلاعات و تهیه آن کاملا آگاه بودم دلم خیلی برای مدیرعاملمون سوخت، میدونید اطلاعات غلط مدیر رو به اشتباه میاندازد و حتی باعث دنبال کردن مسیری غلط میشود. یعنی همون مثل معروف که می گوید: خشت اول را کج بزاری دیوار تا ثریا کج میره. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/07/20ساعت 15:55 توسط پریا |
|
|
امروز صبح در شرکت: خانم الف: سلام خانم ... خوبید، بهتر شدید. پریا: آره خوبم آقای ب: بهتر شدید خانم ... پریا: خوبم، ممنون نزدیک ظهر: خانمی از مشهد: ان شاء ا... که بهترید؟ پریا: خوبم مرسی! خانم ج:.... چند ساعت بعد: آقای و: .... خانم ز:..... پریا در همه حال بعد از این همه احوال پرسی مشکوک، فهمیدم که دیروز که 2 ساعت مرخصی گرفته بودم رفته بودم ... شایعه شده بوه مریض بودم و ... از دست این مردم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/07/19ساعت 20:36 توسط پریا |
|
|
این دو عکس توسط ایمیل از دوست خوبم لیلا-ع به دستم رسید و چون برام خیلی جالب بود براتون گذاشتم تا ببینید.
عکس اول آگهی استخدام یک نفر مسلط به نرم افزار Word است که املای آن اشتباه است و عکس دوم، وای این عکس دوم معلومه توضیح نداره، آخه تو این عکس چه چیز معلوم خواهد بود. عکس اوّل
عکس دوم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/07/19ساعت 12:45 توسط پریا |
|
|
دیروز با صحبا و الناز رفته بودیم بیرون، هم کار مهمی داشتیم و هم رفتیم یک کم خرید کنیم؛ وای این النازم میخواهد خرید کنه خیلی اعصاب آدمو خورد میکنه! دیروز سر سفره شام بحث روزه شد و به نظر بابای صحبا مردم قدیم خیلی بیشتر روزه میگرفتند و بیاعتقادی الان بین مردم وجود نداشت، |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/07/19ساعت 11:5 توسط پریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم. تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید. |
| آرشیو موضوعی |
|
دوستان زندگی تربچه اقوام سفر فیلم و سریال و خداوند عشق را آفرید کتاب شعر و جملات خاص هنر عکس موضوعات روز احساسات آشپزی |
|
RSS
|