تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید
(شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر)
بازی فوتبال ایران و آنگولا بود که سارا اومده بود خونمون، یعنی من ازش خواسته بودم. یک عالمه خوراکی خریده بودیم و دوتایی نشستیم فوتبال ببینیم. یک دفعه حرف از مایع دستشویی و ... شد و هر کدوم می گفتیم از چه مارکی استفاده می کنیم:

پریا: من مایع دستشویی AVE و مایع ظرف شویی Prill و ... استفاده می کنم و راضیم.

سارای مهربان: ما قبلا از همه چیز گلرنگ استفاده می کردیم ولی کم کم خوشمون نیامد و الان فقط بابام از شامپوی گلرنگ استفاده می کنه و بقیه افراد خانواده از شامپوی ... .

پریا: وا چرا فقط بابات از شامپوی گلرنگ استفاده می کنه؟؟؟؟

سارای مهربان: (با اجازه سارا خانم) چون بابام خیلی مو کم داره و به عبارتی ک...ه

پریا: وای از دست تو سارا

و شلیک خنده پریا و سارا که در خانه پیچید و صدای گزارشگر بازی دیگر شنیده نمی شد.

یادش بخیر.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/30ساعت 9:38  توسط پریا | 

دیروز که رفته بودیم خونه آلوخانم ­اینا( خواهرزاده­ام که 3 سال و 7 ماهشه) همه درباره یک موضوعی صحبت می­کردند؛ یعنی یک اتّفاقی افتاده که آدم از تعجب متحّیر می­شه. حالا اینا مهم نیست. تو جمع تربچه یک ضرب­المثلی گفت که من خیلی خوشم آمد، ضرب­المثل این بود: "زمستون که تموم شده، رو سیاهیش برای زغال می­مونه." واقعا هم همینه ضرب­المثلی زیبا، یک چیزی مثل "قاشق نشسته" عامیانه، فکر کن اگه همه به این اعتقاد داشته باشند حسابی دنیا گلستان می­شه من که مطمئنم. این آلوخانمم بزرگ شده و دیگه تو همه چیز و همه کار کمک می­کنه و خیلی مزه می­ده. حتی تو نقاشی داداشی، تو غذا درست کردن مامان، و ... . عجب بچّه­ای این آلوخانم.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/29ساعت 10:1  توسط پریا | 

اون روز که می­خواستم سوار اتوبوس بشم، یک دختر 17 یا 18 ساله که یک بقچه دراز دستش بود هم می­خواست سوار شه؛ حالا اتوبوس پرِ پر بود. منم یک نگاهی به بسته تو دست دختره کردم و دیدم ای وای که که یک بچه موشه؟ نه که بچه موش باشه، یک بچه آدم اندازه موشه. سوار اتوبوس شدیم و اونم وایستاد، ازش پرسیدم: بچه­ات چند وقتشه؟ گفت: 16 روز، دلم کباب شد و حسابی دلم سوخت. حالا یک خانمی می­خواست جاشو بده به این دختره، دختره هی تعارف می­کرد و من حرصم دراومده بود و بهش گفتم برو بشین دیگه، آخر یک بلایی سر بچه­ات می­یادآ! آره دختره رفت نشست و تو تکونای اتوبوس هی مردم به این بچه­هه می­خوردن و هی همه نگاه این دختر نوجوان با یک بچه 16 روزه اندازه کف دست(نه یک کم بزرگتر) می­کردند و ...

نمی­دونید چقدر دلم سوخت، و چقدر احساس بدی کردم وقتی این صحنه رو دیدم، دختر بسیار ساده و مهربانی بود و معلوم بود جزء قشر زیر خط فقر است. خیلی دلم گرفت و اومدم خونه و برای همه تعریف کردم و همه یک لحظه خیلی دلشون گرفت. خدایا ... شکرت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/27ساعت 12:1  توسط پریا | 
نه اتفاقی نیفتاده، هیچی نشده؟ نه نگران نشید؟ نه کسی چیزیش نشده؟ این یک اتفاق خوبه که عملی شده خیلی خوب و هیجان انگیز.

آره یادتونه گفتم که یک تصمیمی داریم که اگه عملی بشه خوب می شه؟ خوب امروز این تصمیم من و تربچه عملی شد. و من خیلی خوشحالم، خیلی ... . البته سارای عزیز هم تو اجرای این تصمیم گیری خیلی کمک کردن و من خیلی ازش ممنونم. امروز خیلی بارون امد و از پنجره هیچی معلوم نبود ولی بعد هوا صاف شده و تا قله کوهها هم از پنجره معلوم میشد. وای چه هوایی. روح آدم می ره البته اگه وسط رفتن سرمانخوره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/26ساعت 15:43  توسط پریا | 
ای وای، خدایا، ای وای خدایااااااااااااااا

وای پریا خیلی ... شده، یعنی خیلی خنگ شده، آخه می دونید چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه بعد سه روز از اینکه قیمه بادمجان درست کرده، وقتی دیگه غذا تموم شده بوده، متوجه می شه، آره متوجه می شه، یادش رفته توش رب بریزه، وای چقدر خنگ شده، چقدر کم حواس شده، چه آبرو ریزیی؟ چه زندگیی، چه غذایی، چه آشی، چه کشکی، واییییییییییییییی خدایااااااااااااااااااا

نمی دونم چیکار کنم، آخر خودمو تنبیه می کنم، یا یک تهدیدنامه ای، بازخواستی، چیزی برای خودم می نویسم، عجب ...

حالا می بینید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/26ساعت 11:20  توسط پریا | 
اینم یک عکس بسیار جالب که از دوست خوبم، پانی عزیز به دستم رسیده است.

وای عجب بچّه گربه هایی هستند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/25ساعت 14:0  توسط پریا | 
شنبه با سارا قرار گذاشته بودم و من که راه افتادم، سارا زنگ زد گفت ده دقیقه دیرتر بیا، منم چون دیگه اومده بودم بیرون، رفتم سر قرار و بعد گفتم برم یک کم آجیل هندی بخرم.  آره باز اومدم سر قرار و منتظر سارا شدم و حرکت کردم به سمت مسیری که سارا از اون مسیر می آمد. خوب خیلی آدم رد می شد و من هی نگاه می کردم. از اون دور دورا، خیلی دور، انگار هاله ای از سارا می آمد، مطمئن نبودم و نحوه راه رفتن و حرکت بدنش انگار سارا بود. هاله کم کم نزدیک می شد و من هی منتظر بودم که ببینم این هاله سارا ست یا نه؟ آره هاله اومد نزدیک و دیدم: آخ جون این سارا ست که آمده و خیلی خوشحال شدم که تونستم از خیلی دور سارا رو بشناسم، یعنی هاله سارا رو. وقتی به سارا گفتم، سارا گفت: مگه من چه جوری راه میرم؟ منم گفتم: خوب مثل خودت دیگه سارا. اینم از شناسایی هاله سارا
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/25ساعت 12:58  توسط پریا | 

موضوع انشاء: اشک

حال آشفته­ای داشتم و ساعت­ها بود که در کنج خانه نشسته بودم و به پنجرهء غبار گرفته اتاق خیره شده بودم. ناگهان بر روی دست­های یخ­زده­ام، گرمایی را حس کردم. تازه متوجه شدم که مدتهای زیادی است که ابر دلم طاقت ماندن بر آسمان هستی را ندارد و می­بارد شاید که از عرصه هستی محو شود.

یاد کردم از

نوزادی که بیتابی می­کند و زار­ زار می­گرید تا شاید مادرش به هستی برگردد و او را به سینه بفشارد و نوزاد از صدای قلب مادر آرامش پیدا کند.

یعقوبی که از دوری یوسف خود چشمانش را کم­کم از دست می­دهد.

مریضی که از درد ناله می­کند و قطرات اشک برای هم دردی و تسکین دردش می­بارد.

دوستانی که بعد از سالها دوری و فراق، همدیگر را در آغوش می­گیرند و نگاهشان به هم گره می­خورد؛ در حالی که هیچ­یک جز قطرات اشک خود چیز دیگری نمی­بیند.

کودکی که از یاد برده مادرش مجبور است گاهی اوقات با او بد رفتاری کند تا در آینده بتواند کمال او را مشاهده کند.

جوانی که بر لب حوض نشسته و به عکس ماه در آب می­نگرد و یاد معشوقهء خود می­کند، که او چه گستاخانه او را تنها گذاشته و رفته؛ معشوقی که خود عاشق دیگری است.

یاد شاگردی افتادم که از دوری تنها استاد محبوب و تنها راهنمای زندگیش آلبوم عکس خود را ورق می­زند و بارش اشکهایش دو چندان می­شود.

یاد اشکهایی افتادم که مادر پیری در فراق فرزندانش می­ریزد، فرزندانی که بعد از سالها مراقبت و نوازش او را تنها گذاشته بودند.

یاد اشکهایی افتادم که دخترک جوان وقتی نام خود را در میان قبول­شدگان دانشگاه نمی­بیند، فرو می­ریزد؛ لبخندی به تمسخر بر روی لبهایم نشست ولی باز یاد اشکهایم افتادم.

دوست داشتم با اشکهایم سخن بگویم. به آنها بگویم که شما برایم تنها دوست هستید. شاید بتوانم با شما پشت هیچستان سهراب را پیدا کنم.

آرزو می­کردم ای کاش اشکهایم موقعی شروع به بارش می­کرد که با تنها خالق هستی صحبت می­کنم. زمانی که جز او کسی را ندارم. موقعی که از او می­خواهم که مرا به خود نزدیکتر کند. موقعی که از او می­خواهم به کسانیکه دوستشان دارم محبتش را افزایش دهد.

گویی با احساس­ترین لحظات را می­گذراندم. از جایم بلند شدم، با دستمالی که از اشکهایم خیس شده بود، پنجره غبارگرفتهء اتاق را تمیز کردم. و از پشت پنجره خیره به تنها گل سرخ باغچهء حیاط گفتم: " چه اشکهایی که نریختنشان عذاب است."

 

نظر دبیر ادبیات: تو همان مصداق کم گوی و گزیده گوی چون دُر هستی

مظاهری

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/25ساعت 11:51  توسط پریا | 
چقدر امروز هوا دلگیره، بارون می یاد؛ قشنگه، نه؟ تا حالا تو بارون اونقدر راه رفتید که همه لباساتون خیس شه و آب ازتون سرازیر شه و وقتی می خواهید کلید از تو کیفتون بردارید مجبور باشید دستتون رو پاک کنید؟ تا حالا زیر بارون تند وقتی شلوارتون به زمین کشده می شده و نمی تونستید راه برید، کسی بوده کمکتون کنه؟ تا حالا شده درو باز کنید و بشینید بارون رو که به شدت می باره تماشا کنید و یک چای داغ بنوشید، تا حالا شده از مدرسه که می آیید با دوستاتون شیر کاکائو بخرید و بارون توش بریزه و از خوردنش حسابی لذت ببری؟ تا حالا شده وقتی بارون بیاد و چترم داشته باشید ولی دوست نداشته باشید اونو باز کنید؟ تا حالا شده تو بارون راه برید و گریه کنید مثل فیلمها؟ تا حالا شده یک مسیر خیلی طولانی رو زیر بارون تند با دوستتون قدم بزنید و اصلا خسته نشید و اونقدر خیس بشید که از روسری دو تاتون آب بچکه؟ تا حالا شده بارون بیاد و حسابی حالتونو بگیره و مجبور بشید جایی که دوست داشتید برید دیگه نرید؟ تا حالا شده بارون بیاد و تو پارک باشید مجبور باشد همه وسایلها رو جمع کنید و ...؟ تا حالا شده ...

برای من که خیلی از این اتفاقا افتاده، برای شما چی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/07/24ساعت 15:43  توسط پریا | 

من هر موقع می­رم بهشت­زهرا و بخصوص اگر کسی تازه فوت کرده باشه و پام به قسمت شستشو برسه، همش فکر می­کنم مرده­ها همون­جان و دارن ما رو می­بینن. وقتی تو خونه نشستم و صدای تشعیع جنازه می­شنوم، احساس بدی می­کنم و اشکم در می­یاد و تا چند وقت یاد شخص مرده­ای که هیچگاه ندیده­ام، هستم. همش فکر می­کنم اون مرده­هه داره اذیت می­شه و داد می­زنه و باورش نمی­شه که مرده­ و ... . چقدر برای آدم سخته؛ آدم از وقتی بچّه است همیشه با یکی است، با مادر و پدر، با بچّه­های فامیل، با بچّه­های مهدکودک، با همکلاسی مدرسه، با دوستان، با اقوام، در ماشین با راننده و دیگر مسافران، در بانک با آدمهاست، در صف نون با آدم­هاست، در بیمارستان با همراه و بقیه بیماران و پرستاران و ...، در دانشگاه با همکلاسی­هاست، در محل کار با همکاران است، در خانه با همسر، فرزند یا فرزندان است و ... حتی اگر تنها باشد این امید را دارد که چند روز دیگر یا چند ساعت دیگر با دیگران خواهد بود، مثل کشاورز تنهایی که مجبور است زمینش را به تنهایی آبیاری کند، و امید دارد زودتر سحر شود و اون به خانه رود و یک چای داغ از همسرش هدیه بگیرد. همیشه امیدِ با دیگران بودن در وجود مان هست تا، تا، تا زمانیکه مرگ امیدمان را از بین می­برد و یکّه و تنها می­شویم. چقدر سخت است تنهایی و امیدی نداشتن، کدامیک از شما می­توانید این تنهایی را درک کنید، تنهایی ابدی، تنهایی همیشگی و ... . برایم غیرقابل درک است، همیشه امیدی داشته­ام و همیشه شخصی در کنارم بوده است؛ خانواده­ام، دوستانم، مردم شهرم، مردم کشورم و ... . خدایا نمی­دانم این تنهایی ابدی را روزگاری خواهم توانست درک کنم یا نه؟ فقط دوست دارم تنها نباشم، حداقل قبل از مرگ.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/07/24ساعت 13:5  توسط پریا | 

دیروز بابای صحبا می­خواست چندتا CD رایت کنه و چندتا نوار برای ماشینش، زنگ زده بود به تربچه قشنگم و قرار گذاشته بود بیاد خونه­مون و منم زنگ زدم گفتم که واسه افطار بیان. خوب هر چند سحر بیدار نشده بودیم و یک ناشناس با زنگ و ایمیل خواسته بود ما رو بیدار کنه و ما بازم بیدار نشده بودیم، ولی خیلی جون داشتم کار کنم. از پاک کردن سبزی خوردن و سبزی آش و شستن و خورد کردن تا درست کردن آش رشته و شام و ... . بابای صحبا زیاد آدم مذهبی نبود ولی نرگس خانم (خدا بیامرز) کمی مذهبی بود. بابای صحبا نه اهل نماز بود و نه روزه بود و به چیز خاصی اعتقاد نداشت و صبح تا شب ماهواره نگاه می­کرد و ... . یک شب بابای صحبا خواب نرگس خانم و ... می­بینه و از این رو به اون رو می­شه. از اون روز هر پنج شنبه می­ره یک هیئت و تا صبح اونجا می­مونه. اون نماز می­خونه و حتی بقیه رو هم ارشاد می­کنه و حتی دیگه نوار موسیقی هم گوش نمی­ده و همش مرثیه امام علی(ع) و امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل و .. رو گوش می­ده. خیلی روحش لطیف و مهربون و آزاد شده و آدم از صحبت کردن با او لذت می­بره، می­دونم الان داره زیاده روی می­کنه ولی، ولی وقتی به حد نرمالش رسید خیلی راحت زندگی خواهد کرد. البته وقتی من دیشب ازش پرسیدم چه احساسی دارید؟ گفت: " خیلی آروم شدم و احساس می­کنم یک پشتیبان بزرگ دارم." منم از دیروز همش تو فکرشم، دیشبم خواب خیلی ها رو دیدم؛ از زن­دایی و دختر دایی­ها و ... تا دوستای دبیرستانم و ... . خدایا کمکم کن تا بتوانم به راحتی تجزیه و تحلیل کنم. آمین

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/07/24ساعت 9:49  توسط پریا | 
من خودم وقتی بچه بودم مهد کودک نرفتم ولی عرفی کوچیکه(ژسر خواهرم که ده سالشه) از ۱۰ ماهگی می رفت و منم یک دنیا دوستش دارم. آره شعرای زیادی بلد بود و برامون می خوند. ولی الان من این شعر یادمه و یک دفعه هوس کردم که اینجا بنویسم:

بزی نشست تو ایوونش

نامه نوشت به مامانش

"من بزی تو هستم

نازنازی تو هستم

دیروز رفتم به جنگل

شیر و کلافه کردم

با این شاخ های تیزم

شکمشو پاره کردم" 

این شعر را به همه خوانندگانم وقتی کودکی ۳ ساله بوده اند، تقدیم می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/22ساعت 15:53  توسط پریا | 
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد. از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد. تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد. دختر جوان و زيبائي در را باز كرد. پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت: «چقدر بايد به شما بپردازم؟ ». دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ديگران  ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد. پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.دكتر هوارد كلي، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد. لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد. در اولين نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود. به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چيزي نوشت. آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد. چيزي توجه اش را جلب كرد. چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود. آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/22ساعت 14:56  توسط پریا | 

آخرین گناه: فخّار و دور و بریاش همشون می­افتن زندان و پسردایی با آوا و دکتر با نامزدش ازدواج می­کنه و قرنیه برمی­گرده به صاحبش و یا چشم پدر آوا یک دفعه خوب می­شه.

زیرزمین: پولا پیدا نمی­شه و معلوم میشه قبلا یکی یک جوری آنها رو برداشته. خانواده فرج به خودشون می­یان و پریا کم­کم عاشق صمدآقا می­شه نه آقاصمد.

صاحبدلان: از عمو گرفته تا محمود و بقیه همه آدمهای خوبی می­شن و دینا با شاهین ازدواج می­کنه، البته دکی جون هم به سزای عمل می­رسه.

بوی خوش زندگی: رامین به سزای عملش می­رسه و نرگس و مریم و زهرا همه متاهل می­شن و سه تا زوج با هم زندگی خوب و پر از خوشبختی رو شروع می­کنن.

اگه شما نظر دیگه ای دارید بگید.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/22ساعت 13:14  توسط پریا | 

این چند روزه من و تربچه رکورد شکستیم، یعنی از سه­شنبه تا همین سحر همش مهمون بودیم و منم راحت غذا درست نکردم. پنج­شنبه افطار رفته بودیم خونه افی­اینا؛ افی به قول خودش دانشجوی است و داره دوره پودمانی گرافیک کامپیوتری رو در مقطع به اصطلاح کاردانی می­گذرونه. بعد از افطار هی با ذوق گفت: پریا بیا بریم بالا،من فردا تحویل دارم؛ باید تو نرم­افزار کُرِل و تری­دی­مکس کار تحویل بدم؛ منم گفتم باشه! با هم رفتیم بالا و خانم شروع کرد به کار کردن! ای وای یک نمای آشپزخانه کشیده بود، از خنده روده­بر شدم، انگار نقاشی یک بچه 4 ساله بود و تو کرل می­خواست یک کارت تبریک درست کنه خودشو کُشت و آخرم من براش درست کردم. حالا بیچاره ترم آخرم هست و داره کم­کم فارغ­التحصیل می­شه. نمی­دونم وقتی اینا ترماشون شروع می­شه، بهشون کار کردن با Pain و ... یاد نمی­دن تا پایه­شون قوی شه ... ای وای تازه چقدرم شهریه می­ده!!!!! من اون دوره­هارو نگذرونده و از گرافیک کامپیوتری چیزی ندونسته بهتر از اون می­دونم چیکار کنم، خدایا عاقبت این بچه­ها رو بخیر کن که الکی دلشونو خوش کردن. هی بهش می­گفتم بابا این نرم­افزارا رو ضایع نکن، من یک دوستی داشتم تو تری­دی­مکس محشر کار می­کرد ولی بازم می­گفت بلد نیستم بازم کار خوشو می کرد. خدایا همه ما را به راه راست هدایت فرما، آمین

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/22ساعت 9:55  توسط پریا | 

نمی­دانم پس از مرگم چه خواهد شد،

نمی­خواهم بدانم کوزه­گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؛

ولی بسیار مشتاقم که از خاکِ گلویم سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش، و او

یک ریز و پی­در­پی دم گرمِ خموشش را در گلویم سخت بفشارد،

و خوابِ خفتگانِ خفته را آشفته­تر سازد،

بدین­سان بشکند دائم سکوتِ مرگبارم را.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/22ساعت 8:40  توسط پریا | 

به نظر من روش اشتباه، بدتر از کار نکردنه. امروز جلسه مدیران ارشد تو شرکت بود و من چون از روش بدست آمدن اطلاعات و تهیه آن کاملا آگاه بودم دلم خیلی برای مدیرعامل­مون سوخت، می­دونید اطلاعات غلط مدیر رو به اشتباه می­اندازد و حتی باعث دنبال کردن مسیری غلط می­شود. دلم آنقدر برای مدیرعامل­مون سوخت که تو همون جلسه می­خواستم بگم که این اطلاعات اصلا صحت نداره ولی روم نشد، ولی تو دو یا سه مورد دیگه گفتم که بابا روش جمع­آوری خیلی قابل استناد نیست. نمی­دونید چقدر این آمار خشک و خالی آدمو اذیت می­کنه و حتی کسی که این آمارو تهیه کرده خودش نمی­دونه آمار چیه؟ چقدر برای خودم و شرکتم متاسفم، کاش می­توانستم حرفی بزنم. کاش می­گفتم بیشترش دروغ است و سندسازی است و کاش ... ولی بی­خیال به من ربطی نداره...

یعنی همون مثل معروف که می گوید: خشت اول را کج بزاری دیوار تا ثریا کج میره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/20ساعت 15:55  توسط پریا | 

امروز صبح در شرکت:

خانم الف: سلام خانم ... خوبید، بهتر شدید.

پریا: آره خوبم

آقای ب: بهتر شدید خانم ...

پریا: خوبم، ممنون

نزدیک ظهر:

خانمی از مشهد: ان شاء ا... که بهترید؟

پریا: خوبم مرسی!

خانم ج:....

چند ساعت بعد:

آقای و: ....

خانم ز:.....

پریا در همه حال

بعد از این همه احوال پرسی مشکوک، فهمیدم که دیروز که 2 ساعت مرخصی گرفته بودم رفته بودم ... شایعه شده بوه مریض بودم و ... بیچاره پریا حق نداره 2 ساعت مرخصی بگیره همه فکر نکنن مریضه. حالا ایندفعه خوبه دفعه پیش ...

از دست این مردم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/19ساعت 20:36  توسط پریا | 
این دو عکس توسط ایمیل از دوست خوبم لیلا-ع به دستم رسید و چون برام خیلی جالب بود براتون گذاشتم تا ببینید.

عکس اول آگهی استخدام یک نفر مسلط به نرم افزار Word است که املای آن اشتباه است و عکس دوم، وای این عکس دوم معلومه توضیح نداره، آخه تو این عکس چه چیز معلوم خواهد بود.

عکس اوّل

عکس دوم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/19ساعت 12:45  توسط پریا | 

دیروز با صحبا و الناز رفته بودیم بیرون، هم کار مهمی داشتیم و هم رفتیم یک کم خرید کنیم؛ وای این النازم می­خواهد خرید کنه خیلی اعصاب آدمو خورد می­کنه! اونقدر اینور و اونور می­کنه که آدم دیوونه می­شه؛ مثلا دیروز خواست یک آویز گوشی موبایل بخره، فکر کنم یک بیست نفری اومدن خریدن رفتن و ما مثل مجسمه هی وایستادیم و نگاه کردیم، هر چی هم ما انتخاب می­کردیم می­گفت نه و آخر با زور من و صحبا یکیشو خرید، البته به نظرم خیلی خوشگل بود. وقتی رفتیم خونه­شون بابای صحبا و الناز می­گفت که الناز از بچّگی اینطوری بوده و خیلی سخت انتخاب می­کرده، مثلا وقتی الناز 4 سالش بوده (سال 1365) وقتی رفته بودند کفش بخرند اونقدر گشته و گشته تا آخر یک کفش 12هزار تومنی پیدا کرده و گفته اینو بخر و اون موقع همچین قیمتی برای کفش یک بچّه خیلی زیاد بوده. آره اینم از دست الناز، هر کاری می­کنه و هر چی می­خره بعدش ازش بدش می­یاد، نمی­دونم این چه اخلاقیه اون داره، بیچاره شوهرش!

دیروز سر سفره شام بحث روزه شد و به نظر بابای صحبا مردم قدیم خیلی بیشتر روزه می­گرفتند و بی­اعتقادی الان بین مردم وجود نداشت، تربچه می­گفت: " اوایل ماه رمضان امسال مردم بیشتر روزه می­گرفتند، و الان خیلی کمتر شده." موقع افطارم این رستورانها و کافی شاب­ها و فست­فودها و همه مکانهایی که آشی، حلیمی و چیزی برای خوردن دارند، قل­قله می­شن؛ حالا فکر می­کنید همه اینها روزه­اند؟ نه بابا! به نظر من که 99%شون روزه نیستن؛ من و تربچه خودمون روزه می­گیریم، دوست داریم موقع افطار خونه باشیم، چون آدم یک ذره می­خوره و بعد استراحت می­کنه خستگی از تنش می­ره بیرون، ولی اگه ادم بیرون باشه وقتی غذا رو خورد باید تازه بره تو ترافیک و ...؛ اصلا با حال و روز آدم روزه­دار جور در نمی­یاد. اینم از دست آدمهایی که روزه نمی­گیرند و از موقعیت روزه­دارا استفاده میکنن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/19ساعت 11:5  توسط پریا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم.
تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید.

نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
دوستان
زندگی
تربچه
اقوام
سفر
فیلم و سریال
و خداوند عشق را آفرید
کتاب
شعر و جملات خاص
هنر
عکس
موضوعات روز
احساسات
آشپزی





Powered by WebGozar

پیوندها
Link001- ویولت!!!
Link002- داغ ترین خبر حوادث
Link003- آیا شغل می خواهید؟
Link004- مهندسی صنایع
Link005- همه چیز در آفتاب
Link006- زیتون
Link007- زینب خانم
Link008- ناکجا آباد
Link009- فعلا بدون عنوانه
Link010- گوشزد
Link011- دخترمون رژینا
Link012- سوال من و جواب تو
Link013- هوادار عشق
Link014- شراگیم زند
Link015- خوابگرد
Link016- دخترم غزل
Link017- بابای فردا
Link018- ساحل نشین
Link019- به نام تک راهب قلبهای تصادفی
Link020- من نامه
Link021- دل نگرون
Link022- روزهای توت فرنگیئی من
Link023- باور کن رفتنم را
Link024- آلبوم جدید، موزیک جدید و نرم افزار
Link025- دنیای ان. ال. پی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان