![]() |
![]() |
|
| (شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر) |
|
ستاره، یا سیّاره، همان که ما بر روی آن ایستاده ایم. راه می رویم، نفس می کشیم یا همان که در آسمان می درخشد. امشب که به آسمان نگاه می کردم یک ستاره و فقط یک ستاره در آسمان دیدم، در شمال غربی آسمان، چقدر زیبا و پر نور سوسو می کرد. شاید آن تک ستاره در آسمان تربچه باشد، تک ستاره زندگی من. آری همین احساس را دارم، چقدر دلم برای تربچه تنگ شده است، می دانید گاهی آدم در کنار کسی است ولی باز هم احساس دلتنگی دارد، درست شنیدید احساس دلتنگی؛ نه برای اکنون و حال، برای فردا و فرداها، ما نمی دانیم در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد، و این دلتنگیم را بیشتر می کند.
آرزو دارم تک ستاره زندگیم همیشه پر نور باشد و آسمان زندگیمان همیشه پر از عشق. شب بخیر. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/06/31ساعت 23:34 توسط پریا |
|
|
تربچه می خواست بره جزوه از دوستش بگیره، گفتم تربچه جان، منم بیام، |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/06/30ساعت 22:51 توسط پریا |
|
|
امروز، پنج شنبه صبح زود از خواب بیدار شدم، همه خواب بودند. خدایا این چه دلیه به پریا دادی؟ این چه چشمی است که به پریا دادی؟ که دلش زود می گیرد و اشکش زود سرازیر می شود. کاش می شد، گاهی دلی داشتم چون سنگ، و چشمی چون بیابان. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/06/30ساعت 21:22 توسط پریا |
|
|
دیروز من برای شام تصمیم داشتم لوبیا پلو و سوپ درست کنم، ولی تربچه قشنگم گفت چون من زودتر می رسم خورشت می گذارم. منم خوشحال شدم و گفتم باشه. وقتی آمدم خانه خورشت قورمه سبزی گذاشته بود و هادی و رضا و لیلون با مامانشون خونمون بودن. منم شربت درست کردم و آوردم. و دوتایی سوپ درست کردیم، و برنج گذاشتم. مهمانان فیلم عروسی و عکس های عروسی رو دیدند، و من کارامو کردم. صحبا اینا و الناز اینا هم آمدند و بعد سفره رو انداختیم. بعد از شام چای و میوه و سان شاین خوردیم. صحبا اینا و الناز اینا شب رفتند و هادی اینا موندند. ما هم نشستیم کمی تو اینترنت گشتیم و کمی هم کلیپ هایی رو که تربچه از اینترنت قبلا دانلود کرده بود، دیدیم و شیرقهوه و تخمه نوش جان کردیم. و دیر وقت خوابیدیم.
بازم تربچه قشنگم دست تنهام نگذاشت و خیلی کمک کرد و مهمونا هم خیلی لذت بردند. تربچهء بی همتا تو از همه نظر بی نظیری مامان هادی می گفت: " وقتی هادی بچه بوده، حدود ۴ سال، مامانش دعواش می کرده، اون به جای ترسیدن، فرار می کرده و داد می زده: " می ترسم می ترسم، مریمو می پرستم. " اینم از هادی ما. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/06/30ساعت 9:36 توسط پریا |
|
|
آلو خانم خواهرزاده ام است که ۳ سال و ۶ ماهشه،
حالا یک روز صبح خونشون سر صبحانه: آلو خانم( زیر زبونی با خودش): خجالت نمی کشه، این همه طولش می ده... پریا: خاله جان چی شده، چرا ناراحتی؟؟ آلو خانم: هیچی خاله، این بابای بهار یک ساعته رفته ریشش و بزنه، این بهارم همش گریه می کنه می گه بابامو می خوام، خجالت نمی کشه این همه طولش می ده. پریا: آلو خانم: خاله عروسکمو می گم دیگههههههههه، وا مگه نمی شناسیش؟ پریا: آره، آره می شناسمش ولی باباشو نمی شناسم... آلو خانم: باباشو هیچ کس نمی بینه فقط من می بینم. پریا: جل الخالق، عجب موجودیه این بابای بهار از دست بچه های این دور زمانه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/06/29ساعت 15:49 توسط پریا |
|
|
دیشب هوس کردم که برم تو دفترات خاطراتم بگردم و ببینم ۲۸ شهریور سالهای گذشته چه کار می کردم و نتیجه این شد:
جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۸۲: من و تربچه و سامان اینا در ادامه سفر تبریز به سوی مرند رفتیم، مرند شهری زیبا و سرد و پر از باغهای زیبا بود. مرند شهر بزرگی نیست ولی زیبایش خیلی بزرگ است. شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۳: در محل کار سرم خیلی شلوغ بود و عصر با تربچه رفیتم گردش و تو یک Fast food هات داگ خوردیم و بعد آمدیم خانه و من چمدانی که از دیروز بسته مانده بود باز کرده ام. ( روز قبل از سفر برگشته بودیم.) دوشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۴: صبح کمی دیرتر رفتم سرکار، آخه دیشب حنابندان الناز برادرزاده تربچه بود و حسابی دیر رسیدیم خونه. سرکار حسابی کار کردم چون از فردا برای عروسی خودم مرخصی گرفتم و خیلی دلهره و اضطراب دارم. عصر هم با تربچه رفتیم خونه خودمون و کمی جمع و جور کردیم. سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۵: روز پر کاری را گذراندم و عصر هم همش کار کردم، چون فردا مهمان داریم کمی از مقدمات پذیرایی را مثل شربت و ژله و خیس کردن برنج و ... رو انجام دادم تا فردا که از سر کار اومدم شروع کنم به غذا درست کردن برای مهمانهای عزیز و دوست داشتنی. چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۶: روز آخر هفته است، و ماه رمضان و چون اولین روزهای روزه گیری است برایم کمی سخت است. احتمالا افطار به خانه مامان اینا می روم و فردا شب افطار خونه آلو خانم اینا دعوتیم، ... وای ببینید چه آینده نگری کردم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/06/29ساعت 11:50 توسط پریا |
|
|
من می گم: بی خیال بابا همیشه باید درکشون کنم.
اون می گه: بابا تا کی، پس کی اونا می خوان تو رو درک کنند. من می گم: من مهربانم، سرشار از محبت و انرژی که به اطرافیانم منتقل کنم. اون میگه: برو بابا، یک کم پا به سن بزاری دیگه نمی تونی ... من میگم: مهم نیست، تا وقتی که می تونم انجام می دهم وقتی نتونستم خوب انجام نمی دهم اون میگه: پس خودت چی؟ من میگم: از محبّت کردن به دیگران لذت می برم. اون می گه: آیا جوابشم می گیری. من می گم: بعضی وقتها آره، بعضی وقتها نه، بعضی وقتها خیلی غیرمنتظره جواب می گیرم. اون می گه: بابا تو دیگه کی هستی، من که نتونستم قانعت کنم ... و بین من و اون همیشه بحث است، این اون اگه نباشه خیلی راحت ترم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/06/28ساعت 22:23 توسط پریا |
|
|
امروز که پست الکترونیکی خودم رو باز کردم، میلی دریافت کرده بودم از مهربان، مهربان یکی از همکلاسی های دوران دانشگاهم بود، با هم رابطه صمیمانه ای نداشتیم، مهربان دختر بسیار متین و خوش بخورد و البته خیلی آرامی بود، امروز هر چی خواستم براش ایمل بزنم این yahoo جواب نداد که نداد، فکر کنم سایت کمی مشکل داشت. مهربان خیلی محبت کرده بود و مثل نام خانوادگیش، میلش هم پر از محبت و مهربانی بود.
" سلام مهربان خوبم حالت چطور است؟ خوبی؟ با زندگی چه می کنی؟ از محبت بی دریغت ممنونم و از اینکه هر روز به وبلاگم سر می زنی خیلی خوشحالم، و سرشار از غرورم که دوستانی مثل تو نوشته های ناچیز من را می خوانند. به امید دیدار پریا پ.ن: راستی وقتی وقت دیدار رسید حتما عکسهای عروسی خودم و تربچه رو می آورم. دوستان عزیز قابل ذکر است که هر یک از شما خواستید، شرحی از خودتان برایم ایمیل کنید تا در وبلاگ بگذارم. اگر اینکار را انجام دهید، خیلی خوشحال می شوم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/06/28ساعت 14:30 توسط پریا |
|
|
آره دیروز از سر کار، رفتم سر قرار
پریا: سلام آقا هادی گل و گلابتون هادی: سلام زن داییییییییی، خوبی زن دایییییییی پریا: آره، خوبم هادی: زن داییییییییییی از مدرسه زنگ می زنی، خوشبحالت مدرسه ما تلفن نداره پریا: هادی: زن دایییییییی، چرا دوست نداری مدرسه بری؟ دوست نداری درس بخونی؟؟؟؟ پریا: نه هادی جان من درسم تموم شده، الان سر کارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/06/28ساعت 10:20 توسط پریا |
|
|
در اواسط زمستان 25 سال پیش، در سردترین ماه سال، در بیستوپنجم بهمن دختری پا به جهان هستی نهاد، پدر و مادرش خوشحال بودند که فرزند دوّمشان دختر است. پریا: کجا؟ پدر مهربان مریم: خانه خودش. پریا: به من نگفت!!!! خبر نداشتم.... پدر مهربان مریم: پریا جان خوب، حتما سرش شلوغ بوده و ... پریا هیچ چیز دیگر نشنید، اشکهایش سرازیر شد، دلش بیشتر از همیشه شکست و نتوانست درک کند چرا؟ پریا سر کار بود، گریهاش گرفت، دقیقا مثل آن زمان که آدم یکی از نزدیگانش میمیرد، دلش پاره شد، قلبش ریخت و چشمش دیگر جایی ندید. رفت گوشهای، کناری پیدا کرد و نشست گریه کرد، گریه کرد و گریه کرد و ... و گذشت چند سال، مریم ازدواج کرده بود، دختری داشت و همسری و ... . و پریا اگر زمانی میلی میزد، مسیجی میزد و هیچگاه جوابی نمیگرفت، دیگر تمام شد. دیگر مریم از دلش رفت، از قلبش پاک شد و تصمیم گرفت برای کسی پیش از حدّ در بانک مساعدت سرمایه گذاری نکند. با همه این حرفها، باز هم مریم را چون خواهری دوست دارم و همیشه خندههایش و آن نگاه پر از شیطنتش در ذهنم ماندگار است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/06/28ساعت 9:30 توسط پریا |
|
|
دیروز از سر کار رفتم شیرینی فروشی و ۱۰ تا از این پرچمهای روی بستنی خریدم، بعد رفتم آرایشگاه وقت حضوری گرفتم، بعد رفتم خانه: برنج خیس کردم، شربت درست کردم، لباسها رو اتو کردم، چای درست کردم و خوردیم، شیرقهوه درست کردم. داداشم آمد، چای خوردیم، شام لوبیا پلو با سالاد شیرازی درست کردم و یک سفره زیبا چیدم. بعد از شام چای خوردیم و بستنی آماده کردم و خوردیم. سه تایی با تربچه و داداشم چندتا عکس گرفتیم، حمام رفتم، موهامو سشوآر کشیدم. کتاب شازده کوچولو رو خوندم و بعد خوابم برد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/06/27ساعت 16:40 توسط پریا |
|
|
وقتی زندگی ساده و پر از فلسفه شازده کوچولو را میخوانی، واقعا مشتاق میشوی بارها و بارها این کار را تکرار کنی، و خواندن دوباره شازده کوچولو و نوشته های آن را، به روحت وقتی که دختری شش ساله بود تقدیم میکنی. شازده کوچولو از ستارهای که در آن پادشاهی منزل داشت که رعیت نداشت میگذرد، از ستارهای که خودپسندی در آن منزل داشت که ستایشگر نداشت میگذرد، از ستاره ای که میخوارهای در آن منزل داشت که از میخوارگی شرمنده بود و میخورد تا شاید شرمندگیش را فراموش کند میگذرد، از ستارهای که کارفرمایی در آن منزل داشت که ستارگان را میشمرد و کارش را جدی میدانست میگذرد، از ستارهای که فانوسافروزی در آن منزل داشت که چون سرعت سیارهاش زیاد بود هر لحظه فانوس را روشن و خاموش میکرد میگذرد، از ستارهای که جغرافیدانی در آن منزل داشت که کاشفی نداشت تا دریاها و رودخانه ها و ... را کشف کند و او آنها را ثبت کند میگذرد، و هنگامی که همه آنها را ترک می کند، با خود می گوید: " این آدم بزرگها چه عجیبند." از ستاره ای که زمین بود، آدم داشت، روباه داشت، گل داشت، مار داشت، هواپیما داشت، ... میگذرد. روباه در زمین از اهلیشدن میگوید. اهلیشدن یعنی " علاقه ایجاد کردن..." روباه میگوید: " تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود... " برای اهلی کردن باید "صبور " بود. باید یادمان باشد که " زبان سرچشمه سوء تفاهم است." روباه رازش را برای شازده کوچولو میگوید: " بدان که جز با چشم دل نمیتوان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است." و " آنچه به گل تو چندان ارزش داده عمری است که تو به پای او صرف کردهای" و " تو هر چه را اهلی کنی همیشه مسئول آن خواهی بود." کتاب شازده کوچولو سرشار از مفاهیم ارزمند انسانی و اخلاقی است، و من اهلیکردن را به روشنی از آن درک کردهام. این مطالب را تقدیم میکنم به همه دوستانم، وقتی دختر (پسر) بچه ای شش ساله بودند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/06/27ساعت 13:15 توسط پریا |
|
|
سردم است، آری سردم است، این اولین باری است که در سال ۸۵ سردم می شود، شاید پاییز دارد می آید؟ شاید درختان خسته شده اند از بیدار بودن، شاید برگها می خواهند زیر پای عابر پیاده باشند تا از صدای خش خش آن لذت ببرند، شاید ابرها می خواهند سبک شوند.
سردم است، هوا هوای پاییزی است و من چقدر پاییز را دوست دارم. پاییز برایم گذشته را، حال را و آینده را تداعی می کند. از پنجره که پارک را می بینم از همیشه خلوت تر است، حتما همه سردشان بوده که کسی به پارک نیامده. کم کم از سبزی پارک کاسته می شود. سردم است، ولی درونم گرم است، پر از هیجانم، پر از شور عشقم و پر از افکار گرمم. سردم است دلم چای می خواهد، لیوان لیوان، آش رشته می خواهد، کاسه کاسه،... سردم است، گرمم کن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/06/27ساعت 11:26 توسط پریا |
|
|
آری بالاخره دیشب ساعت ۸ برای آخرین بار این مجموعه را دیدیم، مجموعه نرگس را می گویم. نمی دانم به نظرم بیشتر به مجموعه نسرین می آمد تا نرگس، شاید حواسشان نبوده، شاید دلشان برای نرگس سوخته، شاید از نام نرگس بیشتر از نسرین خوششان می آمده. می گویم اگر اسمش " جدال شوکت" یا " بدبختی نسرین" یا " شوکت و نسرین" و یا ... بود بهتر نبود.
به نظر من فیلم خوب شروع شد، در همان قسمتهای اولیه به اوج رسید و بعد نزول کرد، نزول کرد و نزول کرد. درست است که محتوای فیلم نزول کرده بود ولی مردم بر طبق عادت فیلم را می دیدند. فکر کنید اگر یک کانال دیگر همزمان فیلمی دیگر پخش می کرد، آیا باز هم، همه مجموعه نرگس را می دیدند؟ من که بعید می دانم. در هر صورت بالاخره راحت شدیم و کم کم این عادتمان را هم ترک می کنیم، مثل تمام عادتهای ترک شده. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/06/27ساعت 8:57 توسط پریا |
|
|
صبح زود رسیدم سرکار، مهرناز یک کمی دیرتر آمد و نشست روی صندلیش، یک دفعه زد زیر گریه، نفهمیدم چی شد منم یکهو دلم ریخت، ترسیدم و حسابی هول کردم:
پریا: مهرناز چی شده مهرناز: هیچی پریا: چرا گریه می کنی مهرناز: هیچی، صبح فهمیدم داییم فوت کرده پریا: خدا بیامرزتش ... و پریا احساس او را کامل درک می کرد، خودش هم هر وقت کسی فوت می کند ناراحت و غمگین می شود، نمی خواهد باور کند مرگ حق است و همیشه برایش غیرقابل درک است. پریا اصلا مرگ را دوست ندارد و دوست ندارد بمیرد، کاش هیچ کس نمی مرد، کاش همه آنها که دوستشان داریم تا ابد با ما باشند، کاش می شد که آنها را از دست فرشته مرگ نجات دهیم، ... ولی، ولی این حق است، برای من، برای تو، برای همه موجودات زنده، که متولد شوند؛ رشد کنند؛ فوت کنند و به دنیایی دیگر وارد شوند. خدایا، فرشته مرگ را مهربان و شاداب بر ما نازل بگردان. آمین |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/06/26ساعت 16:36 توسط پریا |
|
|
دیروز داشتم تو دیتابیس Life Cost دنبال یک تاریخ می گشتم و هم زمان آهنگ های هایده رو هم گوش می دادم، که به آهنگ " کو ساغر و کو ساقی رسید" یک دفعه دیدم تربچه اومد صداشو زیاد کرد و شروع کرد به انجام دادن حرکات موزون و یا همون رقصیدن.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/06/26ساعت 14:14 توسط پریا |
|
|
مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید، تا معجزهای شگفتانگیز را متوجه شوید. (این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است) "1- ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دستهای چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید. 2- چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید. 3- به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند. 5- لطفا مجددا انگشتهای شست را به هم متصل کنید. سپس سعی کنید انگشتهای دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که آنها ما را ترک کنند. 6- اکنون انگشتهای اشاره را روی هم بگذارید و انگشتهای کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک میکنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند. 7- انگشتهای کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشتهای چهارم (همانها که در آن حلقه ازدواج را قرار میدهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که میبینید به هیچ عنوان نمیتوانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی میمانند. " این مطلب را از وبلاک " از پنچره های زندگانی" گرفته ام که بنظرم بسیار جذاب آمد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/06/26ساعت 11:15 توسط پریا |
|
|
آره، بالاخره به یکی از خواسته هام جامه عمل پوشوندم و نشستم و فیلم ژاندارک رو که یک ۱۰-۲۰ باری قبلا دیده بودم، دوباره ببینم.
فیلم در کلیسا شروع می شود و یک دختر کوچک با یک روحانی کلیسا در حال صحبت است و به گفته روحانی کلیسا دختر روزی دو سه بار برای اعتراف به کلیسا می آید و در نهایت این گفتگو ژاندارک به روحانی می گوید که صدایی او را می خواند و به او می گوید: که به دیگران بدی نکند و به همه کمک کند و روحانی می گوید که این صدا حرف درستی می زند و... . ژاندارک دختری است روستایی که خود را فرستاده خدا می داند و می گوید صدایی از طرف خدا، او را راهنمایی می کند. در کودکی دشمن به ده آنها حمله کرده و خواهرش نامردانه کشته می شود و ژاندارک که هر روز برای اعتراف به کلیسا می رود، باز هم به کلیسا رفته و از مرگ خواهرش شکایت می کند و روحانی داخل کلیسا برای آن که او را آرام کند به او می گوید شاید تو کار مهمتری داشتی که زنده مانده ای. ژاندارک در نوجوانی وقتی که فرانسه در حال سقوط است به دربار می رود و آمادگی خود را اعلام می کند تا با اتکّا به خداوند پیروزی را برای سپاه فرانسه به ارمغان بیاورد. این موضوع برای سرداران سپاه سخت است که از دختری کم سن و سال حمایت کنند ولی بعد از پیروزی پی در پی دوشیزه اورلئان یا همان ژاندارک همه به او ایمان می آوردند و فرانسه پیروز می شود ولی در انتهای فیلم به دلیل خیانت بعضی از فرانسوی ها ژاندارک به دست نیروهای متخاصم می افتد و ناجوانمردانه او را در آتش می سورانند. صحنه هایی از فیلم آنچنان احساس آدم را برمی انگیزد که انسان فراموش می کند که این موضوع مربوط به سالها پیش است. برای من صحنه های که آن مرد را می بیند و آن موقع که در کلیسا از مرگ خواهرش اعتراض می کند قلبم را به درد می آورد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/06/26ساعت 9:47 توسط پریا |
|
|
بابای من امروز خوشحال است، چون نتیجه یک امتحان دیگر که مرداد ماه داده، آمده و او پیروز شده. او ۵۸ سال دارد و هر وقت در هر آزمونی که شرکت می کند موفق می شود، گاهی به او حسودیم می شود.
بابای خوشحال من پیروزیت را تبریک می گویم، هر چند بابای خوشحال هیچ وقت اینترنت نمی آید و وبلاگ من را نمی شناسد. بابا منم خوشحالم، البته تربچه هم خوشحال است. خدایا شکرت |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/06/25ساعت 22:23 توسط پریا |
|
|
دوستان عزیز این متن زیبا را مدتها پیش به دست آورده ام ولی متاسفانه نویسنده آن را نمی دانم چه کسی است. در هر صورت هر که هست بسیار نکته سنج و نازک دل است.
من تو او من درس مي خواندم تو درس مي خواني او سر چهار راه آدامس مي فروشد من شام مي خورم تو رستوران مي روي او گرسنه است من به ييلاق مي روم تو با دوستانت همه ي بعد از ظهر را قدم مي زنيد او با دستمالش شيشه ي ماشين ها را تميز مي كند من پول تو جيبي ام را از مادرم مي گرفتم تو ماهيانه ات را از پدرت مي گيري او ترازويش را در پياده رو جلويش گذاشته و 10 تومني هايش را نگاه مي كند ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/06/25ساعت 16:15 توسط پریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم. تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید. |
| آرشیو موضوعی |
|
دوستان زندگی تربچه اقوام سفر فیلم و سریال و خداوند عشق را آفرید کتاب شعر و جملات خاص هنر عکس موضوعات روز احساسات آشپزی |
|
RSS
|