![]() |
![]() |
|
| (شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر) |
|
چهارشنبه رو من و تربچه مرخصی گرفتیم تا به همراه مامان و بابای آلو خانم و عرفی کوچولو و مامان بابای پرپری که جمعا ۹ نفر می شویم به سفر برویم. برنامه ریز سفر تربچه است.
چند وقت پیش تلویزیون نشون می داد که شهردار شهر سرین جوان ترین شهردار ایران است و الان ۲۸ سال سن دارد و دو سه سالی ست که شهردار شده . امیدوارم بهمون خوش بگذره به امید دیدار. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/05/30ساعت 15:38 توسط پریا |
|
|
دیشب صحنه آخر مجموعه نرگس واقعا عالی بود. تقابل نرگس و نسرین، خیر و شر، دو نفر با اعتقادات متضاد، نسرین مثل آتشفشان فریاد زد، مخالفت کرد و در پایان چون انسانی مستاسل گریه کرد، آرام شد و نمی دانست چه بکند.
این صحنه از آن صحنه هایی ست که من خوشم می آید، یعنی آنقدر طبیعی ساخته شده است که آدم اصلا احساس نمی کند که فیلم می بیند، فکر می کند که زندگی کسی است، دوستی، آشنایی و یا انسان دیگری. البته من با بقیه فیلم کار ندارم، به بازی ضعیف نرگس ثانی کار ندارم، به محتوای فیلم کاری ندارم، فقط می دانم که از نظرم دیشب صحنه اخر، نسرین محشر بازی کرد. واقعا عالی بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/05/30ساعت 11:13 توسط پریا |
|
|
کو ساغر و کو ساقی ...، ترانه خوانده معروف قدیمی را هر وقت می شنوم یاد لیلا می افتم.
بعد از دوران دبیرستانش و فارغ التحصیلی برایمان می خواند، همین ترانه هایده را و با احساس و از ته دل می خواند. لیلار ا دوست داشتم و دوست دارم و امیدوار همیشه سالم و سر حال باشد. پدرش همیشه می گفت تو هم مثل دختر من می مانی. خدایا آرزوی خوشبختی و سلامت لیلا را دارم. آمین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/05/30ساعت 10:0 توسط پریا |
|
|
۸ سال از سال ورودمان به دانشگاه می گذرد. یادت می آید چقدر تلاش کردیم، چقدر در سلف دانشگاه غذا خوردیم، و چقدر صبح زود برای انتخاب واحد رفتیم،
یادت می آید چقدر کلاس ها را تعطیل کردیم و چقدر روی سبزه های زیبای دانشکده نشستیم.یادت می آید.... روزگار مثل باد گذشت؛ یادم می آید من تنها برای ثبت نام دانشگاه رفته بودم و اولین باری بود که ان مسیر را می رفتم. اولین نفری که دیدم الهام-خ بود به همراه مادرش، از اراک آمده بود و همه کارش را مادرش انجام می داد. عصر همان روز ما به سفر رفتیم و من در سفری که دانشگاه برای آشنایی تشکیل داده بود شرکت نکردم. و چهار سال مثل باد گذشت. و من آخرین بار زمستان ۸۲ به دانشکده رفتم تا مدرک موقت کارشناسیم را بگیرم. چهار سال تعهد خدمت به کشور شاید باعث شود چند ماه دیگر دوباره به دانشکده برم تا مدرک اصلی را بگیرم. نمیدانم شاید آنقدر ها هم مشتاق نباشم که به دانشکده برم، می دانید اخر دانشکده با دانشجوهایش جان می گیرد و وقتی همه دانشجوهای آشنا فارغ التحصیل شده اند، چطور می شود خیلی مشتاق بود. چطور می شود به دانشکده رفت و اشک در چشمانت جمع نشود که کسانی بودند و هستند که روزگاری هر روز با هم بودیم، حرف می زدیم، می خندیدیم، اعتراض می کردیم،غذا می خودیم، از همه چیز هم خبر داشتیم؛ .... ولی الان از آنها نه خبری داری و نه نشانی، در عصر ارتباطات کسانی هستند که نمی دانیم کجایند، تهرانند، شهرستانند، خارج کشورند و یا خدای نکرده ........ چطور می شود به دانشکده رفت و اشکهایت سرازیر نشود، که چطور می شود آدمها اینقدر بی معرفت باشند. کجایند همکلاسی هایی مثل: سمیه-م، زینت، سمیه-س، زهرا-ا، زهرا-م، مریم-غ، منصوره-ا، راضیه-ا، مژده-د،آیلار-س، آمنه-ص، ریحانه-ص، گیلدا-ع، سپیده-ف، فهیه-ن، طاهره-ه و چقدر دوستیهای قدیمی قشنگند، مثل عتیقه. دوستی مثل عتیقه است، هر چه از آن می گذرد با ارزش تر می شود، زیباتر می شود. و من چقدر دوستیهای قدیمیم را دوست دارم. به امید روزهای بهتر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/05/29ساعت 9:44 توسط پریا |
|
|
ساعت ۱۶.۲۰ شنبه ۲۸ مرداد، گوشیم زنگ زد.
پریا: بفرمایید. صدای پشت خط: خانم............. شما از نمایشگاه الکامپ کارت اینترنت درسا خریدید؟؟؟؟؟؟ پریا: درسا: شما یک کارت اینترنت ۲۰ ساعته نامحدود برنده شدید، لطفا نام و رمز عبور را یادداشت نمایید. پریا: .................... پریا خیلی خوشحال شد نه به خاطر کارت اینترنت بلکه به خاطر برنده شدن، این اولین باری بود که در یک قرعه کشی برنده می شد و چقدر احساس خوبی است برنده شدن. مهرناز جان ازت ممنونم که باعث شدی کارت اینترنت بخرم و حالا برای اولین بار برنده یک قرعه کشی باشم. به نظرم برنده شدن خیلی شیرین است، مخصوصا اگر ندانی که قرعه کشی در کار است. خدایا شکرت |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/05/28ساعت 17:2 توسط پریا |
|
|
گاهی آنقدر انگیزه داری که فقط فکر آن را می کنی که برای بهتر شدن سیستم چکار باید کرد. گاهی آنقدر راضی هستی که تمام ساعات فقط کار می کنی.
ولی گاهی، گاهی احساس می کنی می توانستی در جای بهتری باشی، توانایی بیشتری داری، نمی دانم شاید این احساس برای همه در کار پیش بیاید، ولی من امروز دوست داشتم جای بهتری باشم، احساس می کنم از تمام توانم استفاده نمی کنم. دوست دارم همه ایده هایم را رو کنم، همه فکرم را، ولی مگر می شودف ولی مگر می شود ایده داد تا ایده ای می دهی همه از هر طرف می کشندش که آخر بگویند که ما این کار را انجام داده ایم. نمی دانم شاید سفری حالم را بهتر کند. خدایا شکرت که به من این توانایی را دادی که بتوانم مفید باشم و هر روز کاری از پیش ببرم. خدایا شکرت |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/05/28ساعت 15:28 توسط پریا |
|
|
پنج شنبه در آرایشگاه بودم که مامان الو خانم (خواهر بزرگترم) زنگ زد که می آیید فردا بریم آبعلی پیش مامان اینا
صبح جمعه راه افتادیم که بریم آبعلی : من و تربچه، آلو خانم و عرفی کوچیکه با مامان و باباشون. وقتی رسیدیم مامان برایمون سفره صبحانه رو آماده کرده بود. بعد هم رفتیم با آلو خانم ومامانش و تربچه و داداش آلو خانم قدم زدن، چه زیبا بود از یک طرف کوه های خاکی و از طرف دیگر خانه ها و درختان سر سبز. وقتی از میان درختان رد می شدی نفس می کشیدی، نفسی پر از هوای تازه. آلو خانم که کفش صندل پاش بود هی می گفت: خاله پام می سوزه.!! بچه نمی دونست این خارا می ره تو پاش و گرنه راه نمی رفت. بعد از نهار خوابیدیم، و عصر توی فضای جلوی در داخلی ویلا نشستیم و چای و خربزه خوردیم و چه زیبا بود باران. باران همیشه خود را کم کم نشان می دهد. اول قطره قطره با قطره های کوچک، بعد قطره قطره با قطره های بزرگ و همینطور ادامه دارد. باران وقتی بر سر و صورت آدم می خورد اونم در مرداد ماه آدم احساس خوبی می کند. خیلی خوب خیلی خوب چند تا عکس هم از طبیعت گرفتم ولی چون نزدیک غروب بود خوب نشد، ان شاءا... دفعه بعد خوبشو می گیرم و می زارم اینجا البته نرگس را هم دیدیم، به نظرم نقش نرگس خیلی کم شده در این مورد با چند نفر هم صحبت کردم اونا هم همین نظرو دارند.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/05/28ساعت 8:1 توسط پریا |
|
|
روز پنچ شنبه پریا نهار قیمه درست کرده بود و برای نهار یک سفره زیبا و پر از خوراکی چیده بود. عصر هم رفت آرایشگاه و تربچه گفت که کار ساخت کتابخونه ( البته بعد از کمد دیواری تصمیم گرفت کتاب خانه هم بسازه این تربچه ما
ولی تربچه پریا رو بخشید و بلاخره خونه مرتب نشد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/05/26ساعت 21:46 توسط پریا |
|
|
همون طور که در پست 8505230018 گفتم، ما خانواده پر فامیلی هستیم. حالا می خواهم از دوستانم برایتان بگویم، که شاید در پستهای قبلی یا بعدی از آنها صحبت کنم. دوستانی که هر یک در برهه ای از زمان نزدیگترین دوستانم بوده اند، ولی هنوز با برخی ارتباط دارم و با دیدنشان هر چند یکبار خاطرات گذشته را تکرار می کنم .
- دوستان دوران دبستان: ۱- صفری: دختری بود قد نسبتا بلند و عینکی،بعد از دوران دبستان فقط یک بار دیدمش و الان دیگر ازش خبر ندارم. - دوران راهنمایی: ۱- مریم-۱: راهنمایی هم کلاس بودیم ولی به دلیل هم محل بودن بعد از دوران دبیرستان بسیار با هم جور شدیم و الان یکی از نزدیکترین دوستانم می باشد. -دوران دبیرستان:۱- محسنی: کلاس اول دبیرستان هم کلاس و صمیمی بودیم و بعد از آن او ازدواج کرد و رفت. - دانشگاه: ۱- سارا-ر: دوستش دارم، دوست خوبی است و به وجودش افتخار می کنم. -و افسانه یکی از اقوام دورمان که سالهای زیادی است با هم دوست صمیمی هستیم. -پانی و مهرناز و سمیرا و پریا و نرگس که هر روز همدیگر را می بینیم و با هم حرف می زنیم اینها همه دوستانم هستند و همه را دوست دارم، مخصوصا آنهایی که هنوز با هم رابطه داریم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/05/25ساعت 12:46 توسط پریا |
|
|
دیروز کلاس ...Wi را رفتم و چه کلاس خوبی بود، البته در کلاس با شیرینی تر تاره، آب سرد و نسکافه ازمون پذیرایی شد که این به کیفیت کلاس افزود.
البته خدا رو شکر که عروس و داماد دوباره آمدند برای خداحافظی و الهام منو دید و خیلی هم خوشحال شد خدایا شکرت. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/05/25ساعت 9:24 توسط پریا |
|
|
صبح ساعت ۸.۳۰: پریا خوشحال و خندان وارد شرکت می شود، سلام بلندی می کند و با انگیزه شروع به کار می کند.
ساعت ۱۱ صبح: صدایی بلند:همکاران همه ساعت ۴ کلاس ...Wi ، همگی حتما حضور داشته باشید. کلاس پر بار و خوبی است. قیافه پریا: پریا نمی داند چطور عروسی برود، کلاس مهم ...Wi را برود. تالار عروسی هم که بسیار دور است، تازه لباس ها و کفش ها هم هنوز از ساکها در نیامده است، ای خدای بزرگ حالا نمی دانم چکار کنم، مانده ام... خدا کند وقتی رسیدیم عروسی حداقل عروس و داماد باشند که بتوانیم حضور خود را اعلام کنیم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/05/24ساعت 16:0 توسط پریا |
|
|
همون طور که می دانید ( البته در پست 8505210013 کامل شرح دادم) ما اسباب کشی کردیم، خونه جدید کمد دیواری نداشت و همه خانم ها میدانند اگر کمد دیواری نباشه انگار یه چیز خونه کمه
تربچه: پریا اره، پریا:بفرما، تربچه: دریل پریا: بیا، تربچه: پیچ پریا: بفرما....................... و این کار ادامه داشت تا اینکه دیشب این کار تمام شد و کمد دیواری زیبا افتتاح شد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/05/24ساعت 11:38 توسط پریا |
|
|
دیشب وقتی آخرین صحنه بازی پوپک گلدره را دیدم، پر از احساس شدم. مادر و پدرش ، مزارش، همکارانش و نام هدهد حک شده بر سنگ قبرش، انسان را به فکر وا می داشت. پوپک سن چندانی نداشت، آنچنان هم معروف نبود ولی بازی در سریال نرگس باعث شد که مرگش یادش را ماندگار کند. مرگ هدهد باعث شد که مردم زیادی سریال نرگس را ببینند و این سریال با آن که آخر شب پخش می شود پر بیننده ترین برنامه باشد.
نمی دانم از امشب که بازیگر جایگزین بازی می کند این سریال باز هم جذابیت دارد و همچنان پر بیننده می ماند یا نه؟ بعید می دانم! همیشه همین طور است هنگام مرگ محبوب و معروف و عزیزی می شوی. همه دوستت دارند و همه از خوبیهایت می گویند. چه دنیایی است این دنیا. خدایا خوبیهایم را افزون و بدیهایم را حداقل بفرما. آمین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/05/24ساعت 9:11 توسط پریا |
|
|
امروز چند مطلب را در وبلاگم اضافه کردم.
امیدوارم از این گزینه ها خوش تان بیاید. البته می دانم که نظرات خود را حتما در این مورد بیان می کنید.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/05/23ساعت 16:34 توسط پریا |
|
|
صبح زود بیدار شدم، یعنی اصلا نخوابیده بودم که بیدار شوم.
مهمانها آمدند، با گل و شیرینی شب که رفتند، من و مامان و بابای پرپری رفتیم شهربازی و بازی کردیم و حسابی خوش گذشت. شب هم خانه آنها خوابیدم. چقدر زود گذشت. سه سال، آدم باورش نمی شود. سه سال گذشت
آری اون روز روز خواستگاری تربچه از من بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/05/23ساعت 10:52 توسط پریا |
|
|
دیروز این پست و نوشتم ولی نمی دونم چرا در وب قرار نگرفت.
پریا در خانواده به دختری شاد و زرنگ یاد می شود. پریا همه را، از اقوام پدری مثل عمه ها(۶تا)،دختر عمه ها(۱۱تا)،پسرعمه ها(۸ تا)، زن عمو(۲)، دختر عمو(۳)، پسر عموها (۲ تا) و اقوام مادری مثل خاله (۱)، دختر خاله ها(۷تا)، پسرخاله ها (۱۰ تا)، دایی ها(۲تا)، دختر دایی ها(۴ تا)، پسر دایی ها(۲ تا) و نوه های عمه و عمو و دایی و خاله و اقوام شوهر، خواهر شوهرها (۲تا)، جاری ها (۴تا) را دوست دارد، هر چند گاهی ناراحتی پیش می آید ولی پریا زود آن را به باد فراموشی می سپارد. پریا برای ۵ نفر خاله، ۱ نفر عمه، ۵ نفر زن دایی و ۸ نفر زن عمو می باشد. پریا خواهر زاده بزرگش (عرفی کوچولو) را خیلی دوست دارد، همین طور لیلون دختر خواهر شوهرش را. با وجود این خانواده بزرگ پریا فقط وفقط برای یک نفر همسر است، برای یک نفر قلبش بیشتر می تبد، برای یک نفر بیشتر انتظار می کشد، شادی یک نفر برایش بیشتر مهم است، یک نفر برایش همه چیز است و اون کسی نیست جز تربچه عزیزم که بینهایت دوستش دارم. پریا خوشبخت است که خانواده ای دارد، زندگی یی دارد و همسری به استحکام کوه و به ظرافت شیشه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/05/23ساعت 10:11 توسط پریا |
|
|
همنون طور که در پست ۸۵۰۵۲۱۰۰۱۵ گفتم BPR یکی از مباحثی است که من خیلی دوست دارم. شما می دونید که من اسباب کشی کردم (همون طور که طور پست ۸۵۰۵۲۱۰۰۱۳ گفتم) و الان احساس می کنم یک انقلاب نه چندان کوچک در زندگیم رخ داده و یک تحولی ایجاد شده. و من از وقتی اسباب کشی کردم روحیه ام بهتر شده. خونه قبلی ما یک آپارتمان بود
وقتی صبح ها می خوام برم سرکار می آیم تو حیاط و به آسمون نگاه می کنم و حسابی سر حال می شم. شرایط خونه جدید با قدیم خیلی فرق داره و من از اینجا بینهایت راضیم. خیلی خیلی خیلی خدا را شکر می کنم که این راه رو پیش پای ما گذاشت. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/05/22ساعت 12:11 توسط پریا |
|
|
دیروز روز قشنگی بود، دو خبر جالب و یک اتفاق قشنگ برای یک روز کافی است تا انسان احساس شادی بکند.
خبر اولو که دیروز در پست ۸۵۰۵۲۱۰۰۱۴ گفتم و اون اتفاق که از شنیدنش خوشحال شدم ازدواج یا همون عقد وحیده دوست دوران دبیرستانم است. الان از ۷ تا دوست دوران دبیرستان این چهارمین نفری است که عقد کرده و ۳ نفر از بچه ها هنوز مجردند، امیدوارم اونها هم هر چه زودتر عشقشونو پیدا کنند. خبر دومو تو راه برگشت به خونه شنیدم. دلم برای سارا یک ذره شده بود و زنگ زدم بهش و حال خواهر کوچکترش و رتبشو تو کنکور امسال شنیدم و بینهایت خوشحال شدم. رتبه اش شده بود ۲۰ و اون اتفاق قشنگ
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/05/22ساعت 9:14 توسط پریا |
|
|
من تو درسام یک چیزی یاد گرفتم که به نظر همیشه و همه جا می شه استفاده کرد و تو هر چیزی مصداق داره. بحث TQMو BPR : مورد اولی مربوط به بهبود یکنواخت سیستم می باشد و مورد دوم در مورد تغییر انقلابی در کل سیستم و یا قسمتی از آن می باشد و اگر هر سیستمی این دو تکنیک را با هم استفاده نکند هرکز نمی تواند همیشه در قله باشد و بعد از مدتی سیستم از بین می رود. حالا اگر ما من و تربچه خودمونو یک سیستم در نظر بگیریم اونوقت هر روز باید خودمون بهتر کنیم چه از نظر اخلاقی چه از نظر رفتاری چه جسمی .......... و گاهی هم یک انقلابی به زندگیمون یا عشقومون بدیم که این گردو غبارا از بین بره . می بینید چقدر درسامو خوب یاد گرفتم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/05/21ساعت 16:11 توسط پریا |
|
|
امروز چه خوشحالم آخه میدونید امروز وبلاگمو به دوستام از طریق میل معرفی کردم خیلی احساس دلهره و اضطراب دارم نمیدونم شاید منتظر عکس العمل دوستام هستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من نویسندهء " و خداوند عشق را آفرید" دلم میخواد که وبلاگم همیشه به روز باشه هر روز و شما ازش خسته نشید. دوست دارم، دوستای جدید داشته باشم. دوست دارم ............... از همه ممنونم به خصوص خدا. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/05/21ساعت 14:58 توسط پریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم. تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید. |
| آرشیو موضوعی |
|
دوستان زندگی تربچه اقوام سفر فیلم و سریال و خداوند عشق را آفرید کتاب شعر و جملات خاص هنر عکس موضوعات روز احساسات آشپزی |
|
RSS
|