تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید
(شامل خاطرات و اتفاقات در خانه عشق و مطالب جذاب دیگر)
چهارشنبه رو من و تربچه مرخصی گرفتیم تا به همراه مامان و بابای آلو خانم و عرفی کوچولو و مامان بابای پرپری که جمعا ۹ نفر می شویم به سفر برویم. برنامه ریز سفر تربچه است. که کجا بریم کجا نریم و کجا بخوابیم و از کدوم مسیر بریم و .... من تا به حال اونجا نرفتم و برای اولین بار دارم میرم، سعی می کنم همه جا رو خوب ببینم تا بتونم کامل براتون شرح بدم و ان شاء ا... عکس هم می گیرم. 

چند وقت پیش تلویزیون نشون می داد که شهردار شهر سرین جوان ترین شهردار ایران است و الان ۲۸ سال سن دارد و دو سه سالی ست که شهردار شده .  سرین ۲۱  چشمه آب گرم دارد که هر یک برای درمان یک بیماری موثر است. شهری زیبا و قشنگ است.

امیدوارم بهمون خوش بگذره، اگه بتونم از اونجا (یعنی در حین سفر) هم براتون می نویسم. و گر نه شنبه می آم و خاطرات سفرو می نویسم.

به امید دیدار.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/30ساعت 15:38  توسط پریا | 
دیشب صحنه آخر مجموعه نرگس واقعا عالی بود. تقابل نرگس و نسرین، خیر و شر، دو نفر با اعتقادات متضاد، نسرین مثل آتشفشان فریاد زد، مخالفت کرد و در پایان چون انسانی مستاسل گریه کرد، آرام شد و نمی دانست چه بکند.

این صحنه از آن صحنه هایی ست که من خوشم می آید، یعنی آنقدر طبیعی ساخته شده است که آدم اصلا احساس نمی کند که فیلم می بیند، فکر می کند که زندگی کسی است، دوستی، آشنایی و یا انسان دیگری. البته من با بقیه فیلم کار ندارم، به بازی ضعیف نرگس ثانی کار ندارم، به محتوای فیلم کاری ندارم، فقط می دانم که از نظرم دیشب صحنه اخر، نسرین محشر بازی کرد. واقعا عالی بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/30ساعت 11:13  توسط پریا | 
کو ساغر و کو ساقی ...، ترانه خوانده معروف قدیمی را هر وقت می شنوم یاد لیلا می افتم. لیلا خواهر یکی از دوستانم بود، دوستی صمیمی و همکلاس دانشگاهی. از سال ۷۹ با لیلا آشنا شدم، دختری ساده و محصل سال سوم دبیرستان بود. من را دوست داشت و من لیلا را مثل خواهر خودم می دانستم. دوره پیش دانشگاهی که بود برایش تدریس می کردم ، همه درسها را، هر چند موقع درس شیطنت می کرد و از من هی سوال و جواب می کرد و یا می رفت پیش مادرش برای سوال یا ابراز علاقه  ، لیلا دوست داشت آواز بخواند، ساز بزند و سوالهای عجیب بپرسد ...

بعد از دوران دبیرستانش و فارغ التحصیلی برایمان می خواند، همین ترانه هایده را و با احساس و از ته دل می خواند. و گاهی من و خواهرش هم با او همراهی کرده و دست می زدیم. دوست داشت خواننده شود. آخرین بار لیلا را تابستان سال ۱۳۸۲ دیدم و بهش قول دادم که حتما عروسی دعوتش کنم، ولی موقع عروسی ۱۰۰ بار بیشتر خانه شان زنگ زدم ولی کسی گوشی را بر نمی داشت.نمی دانم شاید منزلشان را تغییر داده بودند.  و من خاطره لیلا را برای خود دارم، خنده هایش را، سوالات عجیبش را، و تلفن زدن هایش که می گفت دلش برایم تنگ شده است.( با آنکه من دوست خواهرش بودم)

لیلار ا دوست داشتم و دوست دارم و امیدوار همیشه سالم و سر حال باشد. پدرش همیشه می گفت تو هم مثل دختر من می مانی. و خانواده شان همیشه به من محبت داشتنند. یادش بخیر، لیلا جان نمی دانی وقتی دیروز این شعر را شنیدم" کو ساغر و کو ساقی" چهره ات و نگاهت به وضوح رو به رویم ظاهر شد و اشک در چشمانم جمع شد. لیلا جان نمی دانی چقدر مشتاق دیدارت هستم، هر چند بعید می دانم لیلا حتی از اینترنت استفاده کند.

خدایا آرزوی خوشبختی و سلامت لیلا را دارم. آمین

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/30ساعت 10:0  توسط پریا | 
۸ سال از سال ورودمان به دانشگاه می گذرد. یادت می آید چقدر تلاش کردیم، چقدر در سلف دانشگاه غذا خوردیم، و چقدر صبح زود برای انتخاب واحد رفتیم،

یادت می آید چقدر کلاس ها را تعطیل کردیم و چقدر روی سبزه های زیبای دانشکده نشستیم.یادت می آید....

روزگار مثل باد گذشت؛ یادم می آید من تنها برای ثبت نام دانشگاه رفته بودم و اولین باری بود که ان مسیر را می رفتم. اولین نفری که دیدم الهام-خ بود به همراه مادرش، از اراک آمده بود و همه کارش را مادرش انجام می داد. دومین نفری که دیدم و از دیدنش خوشحال شدم دختری قد بلند تهرانی بود که از بخت خوش من تقریبا هم محل بودیم. در صف ثبت نام ایستاده بودیم و دختری چادری بدون نوبت و احتمالا با پارتی رفت برای ثبت نام. بعدها فهمیدم او مریم-غ همکلاسی دیگرم بوده است. بعد از ثبت نام به سالن ورزش رفتم و مراسم افتتاحیه انجام شد.

عصر همان روز ما به سفر رفتیم و من در سفری که دانشگاه برای آشنایی تشکیل داده بود شرکت نکردم.

 و چهار سال مثل باد گذشت. و من آخرین بار زمستان ۸۲ به دانشکده رفتم تا مدرک موقت کارشناسیم را بگیرم. چهار سال تعهد خدمت به کشور شاید باعث شود چند ماه دیگر دوباره به دانشکده برم تا مدرک اصلی را بگیرم. نمیدانم شاید آنقدر ها هم مشتاق نباشم که به دانشکده برم، می دانید اخر دانشکده با دانشجوهایش جان می گیرد و وقتی همه دانشجوهای آشنا فارغ التحصیل شده اند، چطور می شود خیلی مشتاق بود. چطور می شود به دانشکده رفت و اشک در چشمانت جمع نشود که کسانی بودند و هستند که روزگاری هر روز با هم بودیم، حرف می زدیم، می خندیدیم، اعتراض می کردیم،غذا می خودیم، از همه چیز هم خبر داشتیم؛ .... ولی الان از آنها نه خبری داری و نه نشانی، در عصر ارتباطات کسانی هستند که نمی دانیم کجایند، تهرانند، شهرستانند، خارج کشورند و یا خدای نکرده ........

چطور می شود به دانشکده رفت و اشکهایت سرازیر نشود، که چطور می شود آدمها اینقدر بی معرفت باشند. کجایند همکلاسی هایی مثل: سمیه-م، زینت، سمیه-س، زهرا-ا، زهرا-م، مریم-غ، منصوره-ا، راضیه-ا، مژده-د،آیلار-س، آمنه-ص، ریحانه-ص، گیلدا-ع، سپیده-ف، فهیه-ن، طاهره-ه (البته بقیه بچه ها رو ازشون خبر دارم.) و اینگونه ادم انسانها را می شناسد.

و چقدر دوستیهای قدیمی قشنگند، مثل عتیقه. دوستی مثل عتیقه است، هر چه از آن می گذرد با ارزش تر می شود، زیباتر می شود. و من چقدر دوستیهای قدیمیم را دوست دارم.

به امید روزهای بهتر

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/29ساعت 9:44  توسط پریا | 
ساعت ۱۶.۲۰ شنبه ۲۸ مرداد، گوشیم زنگ زد.

پریا: بفرمایید.

صدای پشت خط: خانم............. شما از نمایشگاه الکامپ کارت اینترنت درسا خریدید؟؟؟؟؟؟

پریا: ( پریا فکر کرد: آره، همکارم کارت خرید و آمدیم بیرون ولی من دیدم قیمتش خوبه دوباره خیلی اتفاقی رفتیم خریدیم. و من کارت و دادم داداشم چون اون خیلی نیاز داره و کارت هدیش که یازده ساعت بود برداشتم برای خودم.) بله خریدم.

درسا: شما یک کارت اینترنت ۲۰ ساعته نامحدود برنده شدید، لطفا نام و رمز عبور را یادداشت نمایید.

پریا: خیلی ممنون.

....................

پریا خیلی خوشحال شد نه به خاطر کارت اینترنت بلکه به خاطر برنده شدن، این اولین باری بود که در یک قرعه کشی برنده می شد و چقدر احساس خوبی است برنده شدن.

مهرناز جان ازت ممنونم که باعث شدی کارت اینترنت بخرم و حالا برای اولین بار برنده یک قرعه کشی باشم.

به نظرم برنده شدن خیلی شیرین است، مخصوصا اگر ندانی که قرعه کشی در کار است.

خدایا شکرت

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/28ساعت 17:2  توسط پریا | 
گاهی آنقدر انگیزه داری که فقط فکر آن را می کنی که برای بهتر شدن سیستم چکار باید کرد. گاهی آنقدر راضی هستی که تمام ساعات فقط کار می کنی.

ولی گاهی، گاهی احساس می کنی می توانستی در جای بهتری باشی، توانایی بیشتری داری، نمی دانم شاید این احساس برای همه در کار پیش بیاید، ولی من امروز دوست داشتم جای بهتری باشم، احساس می کنم از تمام توانم استفاده نمی کنم. دوست دارم همه ایده هایم را رو کنم، همه فکرم را، ولی مگر می شودف ولی مگر می شود ایده داد تا ایده ای می دهی همه از هر طرف می کشندش که آخر بگویند که ما این کار را انجام داده ایم.

نمی دانم شاید سفری حالم را بهتر کند.

خدایا شکرت که به من این توانایی را دادی که بتوانم مفید باشم و هر روز کاری از پیش ببرم. خدایا شکرت

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/28ساعت 15:28  توسط پریا | 
پنج شنبه در آرایشگاه بودم که مامان الو خانم (خواهر بزرگترم) زنگ زد که می آیید فردا بریم آبعلی پیش مامان اینا منم گفتم بزار به تربچه زنگ بزنم. .....................

صبح جمعه راه افتادیم که بریم آبعلی : من و تربچه، آلو خانم و عرفی کوچیکه با مامان و باباشون.

وقتی رسیدیم مامان برایمون سفره صبحانه رو آماده کرده بود. بعد هم رفتیم با آلو خانم ومامانش و تربچه و داداش آلو خانم قدم زدن، چه زیبا بود از یک طرف کوه های خاکی و از طرف دیگر خانه ها و درختان سر سبز. وقتی از میان درختان رد می شدی نفس می کشیدی، نفسی پر از هوای تازه. آلو خانم که کفش صندل پاش بود هی می گفت: خاله پام می سوزه.!! بچه نمی دونست این خارا می ره تو پاش و گرنه راه نمی رفت. وقتی برگشتیم ویلا بابا داشت جوجه کباب درست می کرد و تربچه رفت کمک کنه و منم رفتم به مامان کمک کردم.

بعد از نهار خوابیدیم، و عصر توی فضای جلوی در داخلی ویلا نشستیم و چای و خربزه خوردیم و چه زیبا بود باران. باران همیشه خود را کم کم نشان می دهد. اول قطره قطره با قطره های کوچک، بعد قطره قطره با قطره های بزرگ و همینطور ادامه دارد. باران وقتی بر سر و صورت آدم می خورد اونم در مرداد ماه آدم احساس خوبی می کند. خیلی خوب خیلی خوب  باران برایمان بهار را، پاییز را، و شیرینی لحظات را به ارمغان می آورد.

چند تا عکس هم از طبیعت گرفتم ولی چون نزدیک غروب بود خوب نشد، ان شاءا... دفعه بعد خوبشو می گیرم و می زارم اینجا عصر هم همگی برگشتیم به خانه. و سفر یک روزه بعد از یک ماه اسباب کشی خیلی زود تمام شد.

البته نرگس را هم دیدیم، به نظرم  نقش نرگس خیلی کم شده در این مورد با چند نفر هم صحبت کردم اونا هم همین نظرو دارند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/28ساعت 8:1  توسط پریا | 
روز پنچ شنبه پریا نهار قیمه درست کرده بود و برای نهار یک سفره زیبا و پر از خوراکی چیده بود. عصر هم رفت آرایشگاه و تربچه گفت که کار ساخت کتابخونه ( البته بعد از کمد دیواری تصمیم گرفت کتاب خانه هم بسازه این تربچه ما) تا برگشت پریا تموم می شه. پریا رفت و خوشحال برگشت تا خونه رو مثل دست گل کنه، وقتی درو باز کرد دید ای داد بیداد که این هنوز نصف هم نشده و قیافش این شکلی شد: و عصبانیت از سر تا پاش می بارید. و یک جیغ و داد حسابی راه اندخت. ولی بعد پریای بیچاره فهمید تقصیر تربچه نبوده بلکه تربچه هم چوب کم آورده بود و هم بعضی ابزارها نیاز داشت که نبود. پریا حسابی شرمنده شد ولی دیگه کار از کار گذشته بود.

ولی تربچه پریا رو بخشید و بلاخره خونه مرتب نشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/26ساعت 21:46  توسط پریا | 
همون طور که در پست 8505230018 گفتم، ما خانواده پر فامیلی هستیم. حالا می خواهم از دوستانم برایتان بگویم، که شاید در پستهای قبلی یا بعدی از آنها صحبت کنم. دوستانی که هر یک در برهه ای از زمان نزدیگترین دوستانم بوده اند، ولی هنوز با برخی  ارتباط دارم و با دیدنشان هر چند یکبار خاطرات گذشته را تکرار می کنم .

- دوستان دوران دبستان: ۱- صفری: دختری بود قد نسبتا بلند و عینکی،بعد از دوران دبستان فقط یک بار دیدمش و الان دیگر ازش خبر ندارم.  ۲- مریم-م :دختری زیبا و تپل و مبل که از چهارم دبستان هم کلاس بودیم و کل دوران راهنمایی دوست هم بودیم. دوران دبیرستان مدارسی جداگانه رفیتم و سه - چهار سالی است ندیدمش ، در یک پست دیگر جریانش را خواهم گفت. 

- دوران راهنمایی: ۱- مریم-۱: راهنمایی هم کلاس بودیم ولی به دلیل هم محل بودن بعد از دوران دبیرستان بسیار با هم جور شدیم و الان یکی از نزدیکترین دوستانم می باشد. ۲- فهیمه-ع: کلاس سوم راهنمایی همکلاس بودیم و توی یک میز می نشستیم و صمیمی بودیم، ولی بعد از آن ندیدمش.  ۳-شهناز: که دوران راهنمایی همکلاس بودیم و چند وقت پیش پیداش کردم ( در پست  8505140011 نوشتم.)

-دوران دبیرستان:۱- محسنی: کلاس اول دبیرستان هم کلاس و صمیمی بودیم و بعد از آن او ازدواج کرد و رفت. ۲-سمانه-۱: دوست صمیمی من و محسنی، چند وقت پیش بهش زنگ زدم و حالشو پرسیدم حدود.................... ااااااا یک سال داره می شه!!!!!!!!!!!!! ۳- عذرا-ح: هم محل بودیم و هم مدرسه، از اول دبیرستان با هم آشنا شدیم ولی سوم دبیرستان همکلاس و دوست صمیمی و هنوز هم عذرا یکی از دوستان نزدیکم می باشد و رفت و آمد خانوادگی داریم. ۴- فائقه-ف: سوم دبیرستان همکلاس و صمیمی بودیم و هنوز با هم رابطه داریم، ۵- وحیده-ب: سوم دبیرستان همکلاس و صمیمی بودی، وحیده تازه عقد کرده  و هنوز با هم رابطه داریم. ۶- شقایق-م: دختر مهربانی است و باز هم سوم دبیرستان همکلاس بودیم و هنوز با هم رابطه داریم ، ۷-۸ الهام-خ و شیما-ر: دوست سوم دبیرستان که هنوز باهم رابطه داریم.

- دانشگاه: ۱- سارا-ر: دوستش دارم، دوست خوبی است و به وجودش افتخار می کنم. همیشه با هم ارتباط داریم.  ۲- مریم-غ: ۲ سال از بهترین سالهای دوستیم را به پایش ریختم ولی یک دفعه ناپدید شد.، ۳- سمیه- ط: او هم مثل من متاهل است و ما با هم رابطه داریم، دوست خوبی است و همیشه به من لطف دارد.، ۴- مریم-ح: خنده هایش شیرین است و هنوز با هم هستیم، ۵- مریم-ز: هم محل هسیتم و با هم هر چند وقت یکبار حرف می زنیم و همدیگر را می بینیم، ۵-۶-۸-۷:سمیه-ح و شیما-ح و سحر-ح و ملیندا که گه گاهی هم دیگر را می بینیم و هاجر و مهسا و ... که گه گاهی با هم تلفتی صحبت می کنیم.

-و افسانه یکی از اقوام دورمان که سالهای زیادی است با هم دوست صمیمی هستیم. جریان آشناییمان را بعدها تعریف خواهم کرد.

-پانی و مهرناز و سمیرا و پریا و نرگس که هر روز همدیگر را می بینیم و با هم حرف می زنیم و هر روز از وجود شان روحیه می گیرم.

اینها همه دوستانم هستند و همه را دوست دارم، مخصوصا آنهایی که هنوز با هم رابطه داریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/25ساعت 12:46  توسط پریا | 
 دیروز کلاس ...Wi را رفتم و چه کلاس خوبی بود، البته در کلاس با شیرینی تر تاره، آب سرد و نسکافه ازمون پذیرایی شد که این به کیفیت کلاس افزود. ساعت ۵ از کلاس زدم بیرون و بعد هم سریع مسیر خونه رو طی کردم، تازه از بانک هم پول برداشتم. ساعت ۶ رسیدم خونه و به سرعت شروع به آماده شدن کردم،  لباسم تو این ساک، کفش مجلسی تو اون ساک، بابا این کیفم کجاست؟!!! و تربچه هم خودش داشت آماده می شد. ساعت ۷.۳۰ زنگ زدیم آژانس بیاد ولی مگه ماشین داشتند. تربچه رفت سر خیابون ماشین دربستی بگیره  و بعد از ۵ دقیقه آمد کفششو پوشید و امیدوار سوار ماشین شدیم. وای این راننده انگار جایی و بلد نیست، اونقدر مارو تو این خیابونا گردوند که ساعت ۹.۳۵ دقیقه رسیدیم تازه ۵۰۰۰ هزار تومن هم ازمون گرفت. وقتی رسیدیم که همه نصف شامشونو خورده بودند.  و بعضی آقایون آمده بودند بیرون این همه آماده شدن این همه عجله.....، بچه ها را پیدا کردم، کارد به من می زدی خونم در نمی آمد، تازه عروس دامادم رفته بودند شام، اونقدر اعصابم خورد شده بود که شیما و مامانشو ندیدم با دوربین دیجیتالی که تربچه برای عیدی سال ۸۴ برام خریده بود چند تا عکس انداختیم و بعد آمدیم خانه، این دفعه آقای راننده نیم ساعته مارو رسوند خونه و ۴۰۰۰ تومن پول گرفت. وقتی رسیدم سریع تلویزیون روشن کردیم و دیدیم نوشته " به نام خدا" و مجموعه نرگس شروع شد،برایم مثل روزهای قبل جذاب نبود، به نظرم بازی هدهد یک چیز دیگه بود و  بازیگر نرگس اون جذابیت و قاطعیت رو نداشت، نظر شما چیه؟ 

البته خدا رو شکر که عروس و داماد دوباره آمدند برای خداحافظی و الهام منو دید و خیلی هم خوشحال شد ( و این ارزششو داشت) و بالاخره تو نستیم خودمونو به عروس و داماد نشون بدیم. ولی حیف که دیر رسیدیم، آخه شخصیت منو تربچه توریه که دوست نداریم هیچ جا دیر بریم. باز هم خدا رو شکر اونقدر دیر نرسیدیم که همه رفته باشند. باز هم خدا را شکر که دوستام رو دیدم، باز هم خدا را شکر که چند تا عکس با هم گرفتیم، باز هم خدا را شکر که عروس و داماد را دیدیم و یک عکس هم با عروس گرفتیم، با ز هم خدا را شکر که سالم رفتیم و سلامت برگشتیم.

خدایا شکرت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/25ساعت 9:24  توسط پریا | 
صبح ساعت ۸.۳۰: پریا خوشحال و خندان وارد شرکت می شود، سلام بلندی می کند و با انگیزه شروع به کار می کند. پریا خوشحال است،آخه امروز عروسی یکی از دوستای دبیرستانش است که بر طبق روال معمول هر یک با فاصله یک سال عروسی کردند (۸۳ عذرا و ۸۴ پریا و ۸۵ الهام )، اگر بر اساس آمار بخواهیم پیش بینی بقیه بچه ها را داشته باشیم تا سال ۸۹ حداقل سالی یکبار عروسی دعوت می شویم. (بر اساس اصل لانه کبوتری)

ساعت ۱۱ صبح: صدایی بلند:همکاران همه ساعت ۴ کلاس ...Wi ، همگی حتما حضور داشته باشید. کلاس پر بار و خوبی است.

قیافه پریا:

پریا نمی داند چطور عروسی برود، کلاس مهم ...Wi را برود. تالار عروسی هم که بسیار دور است، تازه لباس ها و کفش ها هم هنوز از ساکها در نیامده است، ای خدای بزرگ

حالا نمی دانم چکار کنم، مانده ام... خدا کند وقتی رسیدیم عروسی حداقل عروس و داماد باشند که بتوانیم حضور خود را اعلام کنیم. وای اگه دیر برسیم!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/24ساعت 16:0  توسط پریا | 
همون طور که می دانید ( البته در پست 8505210013 کامل شرح دادم) ما اسباب کشی کردیم، خونه جدید کمد دیواری نداشت و همه خانم ها میدانند اگر کمد دیواری نباشه انگار یه چیز خونه کمه. پس تربچه تصمیم گرفت خودش کمد دیواری بسازه من که باورم نمی شد بتونه این کارو بکنه. بالاخره تربچه رفت و چوب MDF خرید و شروع کرد به نجاری و  منم شدم شاگرد نجاری هر چند ما تو درسای دانشگاه یک واحد جوشکاری، دو واحد تراشکاری، یک واحد ریخته گری گذراندیم و اون یک واحد ریخته گری، نجاری هم داشت(البته برای ساخت قالب) ولی این فرق داشت، خیلی هم فرق داشت.  آره اینطوری کار می کردیم

 تربچه: پریا اره، پریا:بفرما، تربچه: دریل پریا: بیا، تربچه: پیچ پریا: بفرما....................... و این کار ادامه داشت تا اینکه دیشب این کار تمام شد و کمد دیواری زیبا افتتاح شد. و حسابی قشنگ و دلبر شد. و البته چون تربچه عزیزم ساخته دلبرترم شده. حالا تا آخر هفته خونه حسابی مرتب می شه و من و تربچه بعد از یکماه خیالمون راحت می شه و دوباره می تونیم برنامه ای برای تفریح مون بزیزیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/24ساعت 11:38  توسط پریا | 
دیشب وقتی آخرین صحنه بازی پوپک گلدره را دیدم، پر از احساس شدم. مادر و پدرش ، مزارش، همکارانش و نام هدهد حک شده بر سنگ قبرش، انسان را به فکر وا می داشت. پوپک سن چندانی نداشت، آنچنان هم معروف نبود ولی بازی در سریال نرگس باعث شد که مرگش یادش را ماندگار کند. مرگ هدهد باعث شد که مردم زیادی سریال نرگس را ببینند و این سریال با آن که آخر شب پخش می شود پر بیننده ترین برنامه باشد.

نمی دانم از امشب که بازیگر جایگزین بازی می کند این سریال باز هم جذابیت دارد و همچنان پر بیننده می ماند یا نه؟ بعید می دانم!

همیشه همین طور است هنگام مرگ محبوب و معروف و عزیزی می شوی. همه دوستت دارند و همه از خوبیهایت می گویند. چه دنیایی است این دنیا.

خدایا خوبیهایم را افزون و بدیهایم را حداقل بفرما. آمین

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/24ساعت 9:11  توسط پریا | 
امروز چند مطلب را در وبلاگم اضافه کردم.

یکی نظر سنجی هست که در سمت چپ صفحه می بینید. امیدوارم حداقل یکبار این نظر سنجی را جواب دهید. 

مورد دوم آمار سایت هست که فقط تعداد بازدیدکننده ها را می توانید ببینید.

 مورد سوم خبر نامه است که اگر ایمیل خود را بدهید، خبرهای سایت برای شما ارسال می شود.

 مورد چهارم  قسمت مقالات سایت مردمان است که من یک سال و نیمی هست که مقالات آن را می خوانم و مقالات خوبی دارد و بسیار آموزنده و کاربردی است.

مورد پنجم لینک به سایتهایی ست که من از آنها استفاده می کنم و مطالب خوب و جالبی دارند.

امیدوارم از این گزینه ها خوش تان بیاید. البته می دانم که نظرات خود را حتما در این مورد بیان می کنید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/23ساعت 16:34  توسط پریا | 
صبح زود بیدار شدم، یعنی اصلا نخوابیده بودم که بیدار شوم. همش کار کردم، حتی برگهای گلدان ها را تمیز کردم. تنها هم بودم، مامان هم کمک می کرد. آماده شدم . مامان آلو خانم هم آمد و من و بابا و مامان و مامان آلو خانم منتظر شدیم.  انتظار انتظار

مهمانها آمدند، با گل و شیرینی خیالم راحت شد. تربچه و مامانش و خواهرش و داداشش، ۴ نفری امدند و نشستیم و شروع به صحبت کردند. چای آوردم، میوه، شربت و ..... مامان و بابای پرپری هم آمدند. اون موقع پری کوچولو هنوز نبود.

شب که رفتند، من و مامان و بابای پرپری رفتیم شهربازی و بازی کردیم و حسابی خوش گذشت. شب هم خانه آنها خوابیدم. چقدر زود گذشت. سه سال، آدم باورش نمی شود. سه سال گذشت

 

آری اون روز روز خواستگاری تربچه از من بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/23ساعت 10:52  توسط پریا | 
دیروز این پست و نوشتم ولی نمی دونم چرا در وب قرار نگرفت. حالا باید دوباره بنویسم.

پریا در خانواده به دختری شاد و زرنگ یاد می شود.

پریا همه را، از اقوام پدری مثل عمه ها(۶تا)،دختر عمه ها(۱۱تا)،پسرعمه ها(۸ تا)،  زن عمو(۲)، دختر عمو(۳)، پسر عموها (۲ تا) و اقوام مادری مثل خاله (۱)، دختر خاله ها(۷تا)، پسرخاله ها (۱۰ تا)، دایی ها(۲تا)، دختر دایی ها(۴ تا)، پسر دایی ها(۲ تا) و نوه های عمه و عمو و دایی و خاله و اقوام شوهر، خواهر شوهرها (۲تا)، جاری ها (۴تا) را دوست دارد، هر چند گاهی ناراحتی پیش می آید ولی پریا زود آن را به باد فراموشی می سپارد.

پریا برای ۵ نفر خاله، ۱ نفر عمه، ۵ نفر زن دایی و ۸ نفر زن عمو می باشد. پریا خواهر زاده بزرگش (عرفی کوچولو) را خیلی دوست دارد، همین طور لیلون دختر خواهر شوهرش را. پریا مادر شوهر و پدر شوهرش را مثل مادر و پدر خود می داند.

با وجود این خانواده بزرگ  پریا فقط وفقط برای یک نفر همسر است، برای یک نفر قلبش بیشتر می تبد، برای یک نفر بیشتر انتظار می کشد، شادی یک نفر برایش بیشتر مهم است، یک نفر برایش همه چیز است و اون کسی نیست جز تربچه عزیزم که بینهایت دوستش دارم.

پریا خوشبخت است که خانواده ای دارد، زندگی یی دارد و همسری به استحکام کوه و به ظرافت شیشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/23ساعت 10:11  توسط پریا | 
همنون طور که در پست ۸۵۰۵۲۱۰۰۱۵ گفتم ‌‌BPR یکی از مباحثی است که من خیلی دوست دارم. شما می دونید که من اسباب کشی کردم (همون طور که طور پست ۸۵۰۵۲۱۰۰۱۳ گفتم) و الان احساس می کنم یک انقلاب نه چندان کوچک در زندگیم رخ داده و یک تحولی ایجاد شده. و من از وقتی اسباب کشی کردم روحیه ام بهتر شده. خونه قبلی ما یک آپارتمان بود که همه چی تو خود آپارتمان بود و خارج از آن مالکیتی نداشتیم دلگیر بود و همه جا پرده داشت چون طبقه همکف بود و از حیاط دید داشت ولی خونه جدید ما حیاط داره اونم واسه خودمون و کس دیگه ای توش نمی یاد.به نظر من این یک تحول است، حالا چرا تحول؟؟؟ وقتی برای اولین بار می خواستم لباس پهن کنم تا خشک شه رفتیم با تربچه یک طناب که مامانم واسه جهاز داده بود و تا حالا استفاده نشده بود تو حیاط زدیم و لباس پهن کردیم و من چقدر احساس خوبی داشتم که لباس ها رو تو حیاط پهن می کنم.

وقتی صبح ها می خوام برم سرکار می آیم تو حیاط و به آسمون نگاه می کنم و حسابی سر حال می شم. حداقل یه هوایی به سر و صورتم می خوره

شرایط خونه جدید با قدیم خیلی فرق داره و من از اینجا بینهایت راضیم. خیلی خیلی خیلی

خدا را شکر می کنم که این راه رو پیش پای ما گذاشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/22ساعت 12:11  توسط پریا | 
دیروز روز قشنگی بود، دو خبر جالب و یک اتفاق قشنگ برای یک روز کافی است تا انسان احساس شادی بکند.

 خبر اولو که دیروز در پست ۸۵۰۵۲۱۰۰۱۴ گفتم و اون اتفاق که از شنیدنش خوشحال شدم ازدواج یا همون عقد وحیده دوست دوران دبیرستانم است. الان از ۷ تا دوست دوران دبیرستان این چهارمین نفری است که عقد کرده و ۳ نفر از بچه ها هنوز مجردند، امیدوارم اونها هم هر چه زودتر عشقشونو پیدا کنند.

خبر دومو تو راه برگشت به خونه شنیدم. دلم برای سارا یک ذره شده بود و زنگ زدم بهش و حال خواهر کوچکترش و رتبشو تو کنکور امسال شنیدم و بینهایت خوشحال شدم. رتبه اش شده بود ۲۰ و همین طوری هی ذوق کردم. هی ذوق کردم. البته سارا خودش همه چیش بیسته، حالا خواهرشم دنباله رش شده سارا جان از طرف من به خواهرت تبریک بگو.

و اون اتفاق قشنگ: مریم یکی از دوستان دوره راهنمایی ام است که ارتباط ما پس از دوران دبیرستان هر روز بیشتر شد و الان دو تا دوست صمیمی هستیم. دیروز که از ماشین پیاده شدم و کمی جلوتر یک خانمی را از پشت دیدم تو دلم گفتم چقدر این خانمه آشناست رفتم جلو  " ااا مریم تویی" آره اون مریم بود و با هم تا خونه رفتیم و من برای خونمون دربه در دنبال یک ابزاری بودم که از شانسم داداش مریم داشتو ازش گرفتم. بی دردسر هر چند مریم اینجا نمی آید ولی من باز هم ازش تشکر می کنم" مریم خوبم دستت درد نکه." 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/22ساعت 9:14  توسط پریا | 
و خداوند عشق را برایم آفرید .

 آفرید تا شراب زندگیم باشد .

 آفرید تا روزهایی سرخوش از آن سختی های زندگی را فراموش کنم.

آفرید تا زندگیم یکنواخت و سرد نباشد.

آفرید تا هر روز سر مست تر از دیروز باشم

و خداوند عشق را آفرید تا هر دوی ما هر روز عاشق تر از دیروز باشیم و این شکوفا نمی شود مگر با هر لحظه بازنگری رفتار خود رفتار  من رفتار تو  رفتار زندگی........

من تو درسام یک چیزی یاد گرفتم که به نظر همیشه و همه جا می شه استفاده کرد و تو هر چیزی مصداق داره.

بحث TQMو BPR : مورد اولی مربوط به بهبود یکنواخت سیستم می باشد و مورد دوم در مورد تغییر انقلابی در  کل سیستم و یا قسمتی از آن می باشد و اگر هر سیستمی این دو تکنیک را با هم استفاده نکند هرکز نمی تواند همیشه در قله باشد و بعد از مدتی سیستم از بین می رود. حالا اگر ما من و تربچه خودمونو یک سیستم در نظر بگیریم اونوقت هر روز باید خودمون بهتر کنیم چه از نظر اخلاقی چه از نظر رفتاری چه جسمی .......... و گاهی هم یک انقلابی به زندگیمون یا عشقومون بدیم که این گردو غبارا از بین بره . 

می بینید چقدر درسامو خوب یاد گرفتم این یعنی دانشجوی نمونه. دانشجوی کوشا و .... چقدر درسای دانشگامو دوست داشتم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/21ساعت 16:11  توسط پریا | 
امروز چه خوشحالم آخه می‌دونید امروز وبلاگمو به دوستام از طریق میل معرفی کردم خیلی احساس دلهره و اضطراب دارم نمی‌دونم شاید منتظر عکس العمل دوستام هستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وبمو به دوستای راهنمایی دبیرستان دانشگاه همکارام و اقوام شوهر و فامیلای خودمون معرفی کردم نمی‌دونم  نظرشون چیه ولی نظر تک تک اونا برام مهمه چون من از همشون خواهم نوشت و همشون به وبلاگم جان خواهند داد چون من به تنهایی چیزی برای نوشتن ندارم این ارتباطات هستند که باعث می‌شوند من بنویسم. دوستان خوب اقوام عزیزم تربچه‌ی عزیزتر از جانم می‌خوام همه نظراتونو بنویسید. از همتون ممنونم

من نویسندهء " و خداوند عشق را آفرید" دلم می‌خواد که وبلاگم همیشه به روز باشه هر روز و شما ازش خسته نشید. دوست دارم، دوستای جدید داشته باشم. دوست دارم ............... از همه ممنونم به خصوص خدا.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/21ساعت 14:58  توسط پریا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
و خداوند عشق را آفرید، و چه خوش نعمتی است این عشق.
نام مستعار من پریا است و 28 سال است که در این دنیا زندگی می کنم و همسری دارم به گرمی خورشید و به لطافت برگ گل و به زیبایی مهتاب، که دوست دارم او را تربچه بنامم.
تصمیم دارم اینجا از احساساتم و خاطراتم بنویسم، شاید شما همدمی برای شادیها و تلخیهای زندگیم باشید.

نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
دوستان
زندگی
تربچه
اقوام
سفر
فیلم و سریال
و خداوند عشق را آفرید
کتاب
شعر و جملات خاص
هنر
عکس
موضوعات روز
احساسات
آشپزی





Powered by WebGozar

پیوندها
Link001- ویولت!!!
Link002- داغ ترین خبر حوادث
Link003- آیا شغل می خواهید؟
Link004- مهندسی صنایع
Link005- همه چیز در آفتاب
Link006- زیتون
Link007- زینب خانم
Link008- ناکجا آباد
Link009- فعلا بدون عنوانه
Link010- گوشزد
Link011- دخترمون رژینا
Link012- سوال من و جواب تو
Link013- هوادار عشق
Link014- شراگیم زند
Link015- خوابگرد
Link016- دخترم غزل
Link017- بابای فردا
Link018- ساحل نشین
Link019- به نام تک راهب قلبهای تصادفی
Link020- من نامه
Link021- دل نگرون
Link022- روزهای توت فرنگیئی من
Link023- باور کن رفتنم را
Link024- آلبوم جدید، موزیک جدید و نرم افزار
Link025- دنیای ان. ال. پی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان